سوگ و سخن

زیاده‌گفتن همیشه از ارج و اثر گفتار کاستن است، ولی در زندگی گاه با بزنگاه‌هایی تاریخی رویارو می‌شویم که در آن‌ها گویی هر سخن‌گفتنی نه فقط زیاده‌گفتن که ابتذال گفتار است. ابتذال گفتار هم‌زاد ابتذال شر است و پیش پا افتاده کردن شناعت. آنچه در دی ۱۴۰۴ رخ داد گرچه کاملاً قابل پیش‌بینی بود ذره‌ای جای توجیه ندارد. نتیجه‌ی همه‌ی توان دستگاه تبلیغاتی حکومت در توجیه ماجرا شده است اینکه فاجعه‌ی روی داده توطئه‌ی دشمن است. عاجزند از لحظه‌ای درنگ و دریافتن اینکه اگر «دشمن» در ذیل یک نظام‌ مستقر چنین دست گشاده‌ای در خلق فاجعه دارد بهتر نیست بی‌کفایتی مطلق‌شان را بپذیرند و حاکمیت را رها کنند. بماند که این جماعت چیزهایی از روایت‌سازی رسانه‌ای شنیده‌اند و درنیافته‌اند در نزاع واقعیت عینی مشهود و ملموس و روایت ذهنی برساخته‌ی رسانه‌ها هرگز دومی آینده‌ای ندارد. درباره‌ی آنچه اتفاق افتاد و شوربختانه دور از انتظار هم نبود هیچ چیز افزون بر آنچه همه می‌دانیم ندارم بگویم. اینک که از سرِ هر برگِ شهرِ خاموش‌مان خونابِ خزان می‌چکد تنها سکوت می‌کنم؛ سکوتی لبریز از ناگفته‌های جانکاه، سکوت می‌کنم اینجا ز شرم مرثیه‌خوانی.
درباره‌ی آنچه وضع امروزمان را شکل داده است پیشتر نوشته‌ام، به ویژه از جنبش زن، زندگی، آزادی تا جنگ دوازده‌روزه. بر همان‌ام که نوشته بودم. دوباره‌گویی لازم نیست. آن نوشته‌ها در دسترس است (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا).
در دل سایه‌ی سیاه سوگ جمعی جامعه و زیر شبح جنگی که آسمان ایران را فراگرفته است و در بحبوحه‌ی بیقراری‌های زمانه، در گفتگوی گروهی از فرهیختگان سرزمین‌مان شرکت کردم که برایم بسیار اندیشه‌برانگیز بود و ذهنم را مشغول جای‌-گاه کار روشنفکرانه در شرایط اخیر کرد. فکر کردم شاید بد نباشد دیده‌ها و شنیده‌هایم را از آن جلسه در فضای عمومی ثبت و آن‌ها را از منظر خود آناکاوی و ارزیابی کنم. با این امید که چه‌بسا پرسش‌هایی پدید بیاورد و دیگرانی نیز دستی به قلم ببرند تا طرح دیدگاه‌های متفاوت و ترسیم اختلاف نظرهای گوناگون، به کند و کاو در جنبه‌هایی کمتر مورد بحث و نادیده‌مانده در هیاهوی رسانه‌های تبلیغاتی بینجامد.

بر ما چه رفته است؟

گردانندگان ایران‌دوست حرفه: هنرمند برخی از اهل فرهنگ و هنر را به دورهمی صمیمانه‌ای دعوت کرده بودند برای هم‌اندیشی و بحث درباره‌ی دغدغه‌ها؛ اینکه اوضاع فعلی و افق پیش رو را چگونه می‌بینیم و چه تصوری داریم از اشتباهات و کم‌کاری‌های خود. تعداد افراد جلسه زیاد نبود اما شرکت‌کنندگان به گونه‌ای چشمگیر متنوع بودند و اغراق نیست اگر بگویم کم‌وبیش هر جریان سیاسی-اجتماعی ایرانِ امروز آنجا نماینده‌ای داشت.
حال و هوای غالب بر جلسه به حق نگرانی بود. نگرانی برای جوانان آسیب‌دیده و در معرض آسیب، تعارض‌های شدید فرساینده‌ی اجتماع و سست‌شدن پیوندهای جامعه و نداشتن آرمان و داستان مشترک، خطر از هم‌گسیختگی کشور و درافتادن به چرخه‌های خشم و نومیدی و خشونت و کینه، استیصال خانواده‌های زیر بار فشارهای اقتصادی خمیده و نوجوانان بی‌پشتوانه و بی‌آتیه، احساس عاملیت نداشتن و بی‌پایگی کنشگری روشنفکرانه و بازیچه‌ی قدرت‌های داخلی و خارجی بودن، و سرانجام تهدیدهای سایه‌افکنده بر فرهنگ و هویت ایران. در این حال و هوا تحلیل‌های مختلفی مطرح شد، از جمله تحلیلی جامعه‌شناختی از شرایط سیاسی کنونی و فروبستگی افق پیشارو در تمامی سناریوهای محتمل، و تحلیلی فرهنگی درباره‌ی گوهره‌ی تاریخی ایرانی‌بودن و عناصر پایدار نگه‌دارنده‌ی آن. در طیف رنگارنگ اندیشه‌های دوستان شرکت‌کننده، دو تقابل بیشتر به چشمم آمد: تقابل جوان‌ترهای معترض با مسن‌ترهایی که تکوین نظام موجود تقصیر آن‌ها تلقی می‌شد، و تقابل دو سر طیف آراء که یک سرش رویکرد چپ امپریالیسم‌ستیزی بود که سخت با گزینه‌ی جایگزین حکومت و همراهی با او و نیز مداخله‌ی خارجی و همسویی با آن مقابله می‌کرد و اعتقاد داشت در وضعیت کنونی بین‌المللی رفتن در پی گذار از حکومت، ناامنی‌ها و درگیری‌های داخلی بسیار به دنبال دارد و بنابراین نباید با رهبری فعلی ایران مخالفت کرد، و سر دیگرش رویکرد راست مدافع گزینه‌ی پادشاهی و همدل با مداخله‌ی نظامی خارجی که مرکز ثقل سخنش را سیاست به مثابه امر واقع و پذیرش منطق بازی قدرت (رئال‌پولیتیک) قرار داده بود، با این اعتقاد که هزینه‌های تغییر حکومت در هر حال از هزینه‌های استمرار آن کمتر است و تهییج مردم و فراخواندن آمریکا به جنگ هرچند کشته و زخمی و آسیب‌دیده خواهد داشت تنها راه موجود است چرا که در روند رهایی جان‌باختن بخشی از مردم ناگزیر است و در این روند باید به رهبری شاهزاده و کارگشایی رئیس‌جمهور آمریکا امید بست.
آنچه در نگاه دو سر طیف کنجکاوی‌ام را برانگیخت وجوه مشترک آنها نه فقط با یکدیگر که با گفتمان حاکم بر جمهوری اسلامی بود. از این رو طرح نکاتم را در بررسی و ارزیابی اندیشه‌های مطرح‌شده با مرور گفتمان حکومت آغاز می‌کنم.

ساختمان گفتمان خیر و شر

گفتمان جمهوری اسلامی تقابل‌محور و ثنوی است، مبتنی بر دوگانه‌های برساخته‌ی ایدئولوژیک. در چنین گفتمان‌هایی یک جبهه‌ی خیر وجود دارد و یک جبهه‌ی شر. این تقابل خیر و شر پیشینی است، یعنی در این گفتمان‌ها خیر و شر نه بر پایه‌ی بررسی‌های موردی و زمانمند و تجربی کردارها، که بر اساس تعریف‌های از پیش موجود دو جبهه‌ی مفروض مشخص شده است. نمونه‌های نوعی خیر و شر در این ایدئولوژی‌های ثنویت‌ساز همواره مطلق است و نه فقط جایی برای مصالحه وجود ندارد، بلکه جایی برای ارزیابی پسینی و عملی هم وجود ندارد. به عبارت دیگر به موجب طرح‌واره‌ی شکل‌دهنده‌ی این نوع گفتمان‌ها، افکار و شعارها و اشخاص را با محک پیامدها و رفتارهای‌شان نمی‌سنجند بلکه پیامدها و رفتارها را با معیار دوری و نزدیکی‌شان با افکار آرمانی و شعارهای طرح‌شده و اشخاص مدعی نمایندگی آن‌ها می‌سنجند. از همین جهت هم هست که در این ایدئولوژی‌ها همیشه در عمل روندی پدید می‌آید که در آن کسانی که به واقعیات توجه می‌کنند کنار زده می‌شوند. در دوگانه‌ی خیر و شر مطلق ملاکی جز وفاداری به خیر پذیرفتنی نیست. راهی هم برای ارزیابی میزان خیر و شر وجود ندارد. سردمدارِ ایدئولوژی رهبرِ خودی‌های جبهه‌ی خیر است، پس هر چه آن خسرو کند شیرین بود. غیرخودی‌ها هم تکلیف‌شان از پیش روشن است، یا سر بر آستان خیر مطلق مفروض می‌سایند، یا در جنگ بزرگ خیر و شر چیزی بیش از ابزار و ادوات صحنه نیستند و زندگی‌شان به خودی خود ارزش و اهمیتی ندارد.
از آنجا که شاکله‌ی این گفتمان‌ها آرمان‌زدگی و آرزواندیشی است، در رویارویی با سفتی‌های مأیوس‌کننده‌ی واقعیت، ناکامی در درازمدت در تقدیرشان است. به همین جهت با گذر زمان رفته‌رفته فهرست نخستین برنامه‌ها و آرمان‌های‌شان را با دستاوردها نمی‌سنجند بلکه روزشمار بقای‌شان موضوعیت می‌یابد و افزودن بر آن مهمترین دستاوردشان می‌شود. به این ترتیب تا روزی که آخرین شکست به سراغ‌شان نیامده است پیروزند. این فرایند انباشت ناکامی پیوند دارد با ساختار و بافتار همسان این ایدئولوژی‌ها. ثنویت بازیِ ناب‌گرایانه‌ی یا این یا آن است، در حالی که دنیای واقعی دنیای امور خالص و مطلق نیست، دنیای ترکیب‌ها و درهم‌آمیزی‌هاست. ساختن بازی‌ای غیرناب‌گرایانه است، بازی آزمودن ترکیب‌ها. کارویژه‌ی ایدئولوژی‌های ثنویت‌باور تفکیک و تجزیه است. تندروی و خشونت بر این ایدئولوژی‌ها عارض نمی‌شود بلکه نهفته در بن آنها و همزادشان است. هنگامی که کارویژه نه ساختن و ترکیب که تجزیه و تفکیک باشد، پای‌بندی به آن خواه‌ناخواه به خشونت خواهد انجامید. اینکه به چنین شاکله‌هایی بگوییم افراطی یا متعصبانه یا بنیادگرا۱ بیشتر وابسته است به قراردادهای زبانی که در زبان‌های گوناگون الزاماً همانند نیست. اما هر نامی که بر آن‌ها بگذاریم در واقعیت‌شان تغییری نمی‌دهد و آنچه اهمیت دارد نه الفاظ که مصادیق و مدلول‌ها در عالم واقع است، مصادیق و مدلول‌هایی با ویژگی‌هایی مشابه.
جالب اینکه گفتمان دوگانه‌ساز هر چه در واقعیت به دنبال غربال‌گری و حذف‌ است، در عرصه‌ی زبان سودای جمع امور گوناگون‌ را دارد. عالمِ واقع دارِ تزاحم است و از این رو تکثر در آن امری است ناگزیر۲. وقتی دوگانه‌ی خیر و شر مطلق را دستور کار قرار داده باشیم راهی نداریم جز اینکه همه‌ی آنچه خوب و مطلوب و درست و خوشایند و مفید تلقی کرده‌ایم، یکجا جمع کنیم؛ فارغ از اینکه چنین کاری شدنی است یا نه. گفتمان جمهوری اسلامی از این جهت نمونه‌ای شایان تحلیل است: اگر جمهوریِ مردمِ یک کشور است چگونه اسلامی‌بودن همیشگی آن را مسلّم گرفته‌اند و اگر اسلامی است (با صرف نظر از ابهامات این تعبیر) چرا در آن یک دولت-ملت و شهروندان آن موضوعیت یافته است؟ اگر پشتوانه‌ی رهبری‌اش ولایت مطلقه‌ی فقیه و الهی است چرا او باید با واسطه از سوی مردم برگزیده شود و اگر به واسطه‌ی مجلس خبرگان منتخب مردم است (صرف نظر از اشکالات ساز و کارِ دچارِ دور آن) چگونه ولایتش الهی است و چرا به جای اینکه خبرگان و مردم بر او نظارت کنند او بر مردم و خبرگان نظارت می‌کند؟ یک مورد و دو مورد نیست و کل گفتمان جمهوری اسلامی در عرصه‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی حاصل همین جمع و تلفیق‌های نظری غیرمنطقی و بی‌مبنا است. این برساخته‌ی ناسازوارِ بیگانه از حقوق نه فقط فاقد انسجام نظری است بلکه تحقق هر برنامه‌ی واقع‌نگرانه و سازنده‌ای را برای رفع مشکلات کشور در عمل با مشکل مواجه می‌کند. البته چون طبیعتاً دوگانه‌ی خیر و شر مطلق جایی برای هیچ گونه بازنگری باز نمی‌گذارد جمیع مشکلات نتیجه‌ی توطئه‌ی دشمن است و راه حل هم صرفاً مبارزه‌ی روزافزون با دشمن است، مبارزه‌ای غیورانه محتاج ایثار و شهادت.
اینک با در نظر داشتن خصائص گفتمانی جمهوری اسلامی به سراغ آن دو سر پیشگفته‌ی طیف آراء و اندیشه‌های موجود برویم. در هر دو سرِ طیف، دوگانه‌ی یا این یا آن را پیش روی‌مان قرار داده‌اند.
هم در عالم نظر و هم در مقام عمل موقعیت‌های دوحدی هست و ساخت دوگانه‌های این یا آن ضرورتاً نادرست نیست. ولی درستی آن‌ها مستلزم شرایطی است. در عالم نظر وقتی با دوحدیِ این یا آن رویاروییم که دو سوی ماجرا به اصطلاح اهل منطق با یکدیگر در تناقض باشد؛ یعنی لازمه‌ی نفی یکی پذیرش دیگری باشد. وقتی با دو گزاره‌ی متضاد مواجه‌ایم الزاماً با دوگانه‌ی این یا آن مواجه نیستیم، زیرا به سادگی ممکن است هر دو گزاره‌ی متضاد نادرست باشد. امور متضاد به بیان منطق‌دانان فرهنگ‌مان مانعه‌الجمع است، اما مانعه‌الخُلوّ نیست، یعنی نمی‌شود هر دو درست باشد در حالی که امکان دارد هر دو غلط باشد. بماند که در عالم واقع قضایا پیچیده‌تر از این صورت ساده‌ی منطقی هم هست و پای ترکیب‌ها و مراحل در میان است و با دوحدی روبرو شدن در جهانِ طیف‌ها و تدریج‌ها نادرتر از این حرف‌هاست.
وقتی میان تسلیم به رویکرد امپریالیستی ترامپ یا تن‌دادن به وضع موجود مخیرمان می‌کنند، همچنین وقتی میان تن‌دادن به وضع موجود یا استقبال از جنگ و مداخله‌ی خارجی مخیرمان می‌کنند، دوحدی‌هایی ناموجه ساخته‌اند؛ از سنخ دوحدی‌های خود جمهوری اسلامی که مبتنی بر مطلق‌گرایی ناموجه است. نه لازمه‌ی تن ندادن به وضع موجود استقبال از امپریالیسم این یا آن ابرقدرت است و نه مخالفت با جنگ و حمله‌ی خارجی لازمه‌اش تأیید جمهوری اسلامی و مشروعیت‌بخشی به فاجعه‌ای مانند واقعه‌ی اخیر است. اشکالی ندارد کسی طرفدار یکی از این دوگانه‌های ساختگی باشد (چرا که اشکالی ندارد کسی نظرش از منظر دیگری غلط باشد و درست یا غلط در هر حال باید بتواند آزادانه نظرش را بگوید) ولی اشکال بزرگی وجود دارد وقتی از منظر مطلق‌نگرانه یک‌سو را خیرخواه و دیگری را شرطلب معرفی می‌کنند. تخطئه و تضعیف تکثر با هر توجیه و به هر علت آغاز استبداد و خودکامگی است.
شاکله‌ی کلیت‌بخش ایدئولوژی‌های ثنویت‌باور به موازات خیر و شر هستی‌شناختی، حق و باطل معرفت‌شناختی دارد. در این نوع گفتمان‌ها تکثر معادل نسبیت‌باوری و ضد ارزش است. زیرا در نظام معرفت‌شناختی حق و باطل تکلیف درستی و نادرستی همه چیز پیشاپیش روشن است. در ایدئولوژی‌های مختلف فهرست‌واره‌ی ارزش‌داوری‌ها متفاوت است ولی ساز و کار ارزش‌داوری یکی است. بی جهت نیست که حتی در ذهن بسیاری از اپوزیسیون‌مان که سال‌هاست در دل آزادترین کشورهای دنیا زندگی می‌کنند تکثرباوری نوعی تجمل مدرن غربی است. نظام ارزش‌داوری مطلق‌اندیش نیازی به پذیرش تفاوت‌ها و به رسمیت شناختن فردیت‌ها احساس نمی‌کند. بر این اساس در برخورد با اولین بحران‌ها و موقعیت‌های حاد به راحتی تجمل تکثرباوری را به کناری می‌گذارد و آن را به نفع وحدت کلمه نفی می‌کند.
ساز و کار همانند محصولات مشابه تولید می‌کند، یک نمونه‌اش پذیرش گشاده‌دستانه‌ی جان‌بازی در جریان تلاش برای دست‌یابی به آرمان‌ها در تمامی گفتمان‌های ثنوی ایدئولوژیک. کسی هم نباید به خود شجاعت طرح این پرسش را بدهد که آیا این ارزان کردن جان آدمیان با شعار ضرورت خون‌دادن پای آرمان‌ها (البته معمولاً خون‌دادن دیگران!) به تعبیر هوشمندانه‌ی دوریس لسینگ یادآور مراسم قربانی نیست؟ بازمانده‌ی عقاید اسطوره‌ای فرابشرگرایانه و نه محاسبات انسانی عقلانی و بخردانه؟ بنیاد علم سیاست در دنیای مدرن قدسی‌زدایی افشاگرانه‌ی ماکیاولی از امر سیاسی است و شگفتا برای ما ایرانیان عجالتاً همه‌ی گروه‌های ذی‌نفوذ، در مشابهتی انکارناپذیر با خود حکومت، یکسره در حال قدسی جلوه دادن امور سیاسی‌اند.
شایان توجه است که در گفتمان‌های تندروی ما – چه چپ و چه راست – حتی عدم انسجام و ناسازگاری‌های درونی گفتمان جمهوری اسلامی با جلوه‌هایی دیگرگون انعکاس یافته است. چپی که معیار اصلی‌اش مخالفت با آمریکاست بررسی شرایط اقتصادی مردم را از حیث عدالت و رفاه و برخورداری‌ها و امکانات فرع قرار داده است و حاضر است برای مقابله با نماد سرمایه‌داری جهانی بر فقر کمرشکن فراگیر و محرومیت از تحصیل حدود یک میلیون کودک و فاصله‌ی طبقاتی شرم‌آور و بی‌آیندگی و ناامیدی جوانان کشور چشم بپوشد. چنین چپی با هدف انقلابی‌گری در جهان، در کشور خود محافظه‌کارانه‌ترین رویکرد را در قبال حاکمیت اتخاذ کرده است؛ رویکردی با معیارهای چپ متمدن، یکسره ارتجاعی و ضدانقلابی. در سوی دیگر، پادشاهی‌خواهی که علی‌الاصول با محافظه‌کاری و ملی‌گرایی و سنت‌باوری پیوند دارد در جوّ موجود شده است مدافع انقلاب مردم، مداخله‌ی خارجی حتی با جنگ، و ضدیت ناروادارنه با سنت‌های متداول دینی و مذهبی. به نظر من اینکه کسانی که تا دیروز در برابر انقلاب پنجاه و هفت خود را همچون ادموند برک می‌پنداشتند امروز ناگهان یک پا تامس پین شده‌اند و چه‌بسا به زودی خود را چگوارای ایرانی ببینند بیش از آنکه ریشه در فرصت‌طلبی داشته باشد ناشی از نداشتن دستگاه فکری سازوار است.
نیچه با تیزبینی گفته است شکارچیان به دقیق‌ترین پیروان و مقلّدان بدل می‌شوند. برخی گفتمان‌های مخالف جمهوری اسلامی و از آن جمله گفتمان فعلی پادشاهی‌خواهی چنان در امتداد گفتمان حکومت ساخته شده که نه بدیل و جایگزین که شبیه و رقیب آن است. برای نمونه به یاد بیاوریم که شاهزاده در جایگاه تازه‌اش در کشمکش‌های سیاسی کشور نقش خود را پدری تعریف کرده است. آیا نزد مردمی که سه سال پیش جنبش ستایش‌برانگیز زن، زندگی، آزادی را رقم زدند این ادبیات پدرسالارانه دستاوردی محسوب می‌شود؟ مهمتر اینکه در سال‌های اخیر در جامعه‌مان سلسله‌مراتب سنتی از جمله در خانواده‌ها به قدری بر هم خورده که دیگر کودکان‌مان هم -به حق- برای جایگاه پدری به خودی خود، احترام قائل نیستند. منش و شیوه‌ی گفتگوی برابری‌خواهانه‌ی نوجوان‌ها با بزرگترها مشهود است و تمایل‌شان به استفاده از زبانی بی‌تکلف با پیش چشم داشتن عرفیات مدرن غربی انکارناپذیر. بخشی از مشکل حکومت سالخورده‌ی سلسله‌مراتب‌ستا و عاشق القاب و عناوین و جایگاه‌ها مشخصاً نفهمیدن همین گذار قاطع نسل نوجوان از پدرسالاری است. در چنین فضایی بازتولید گفتمان حاکم پیروی از آن نیست؟

به چه کار می‌آید روشنفکری در زمانه‌ی بحران؟

در این وضعیت دشوار و خطیر چه می‌توانیم بکنیم و کار روشنفکرانه چگونه کاری می‌تواند باشد؟ به خصوص که در جنگ میان حکومت‌ها حیطه‌ی کنشگری محدود است و احساس عاملیت و امکان آن کم می‌شود. همچنانکه در میانه‌ی هیجانات و التهابات و منازعات اجتماعی توان نقش‌آفرینی عقلانیت و انصاف کاستی می‌پذیرد. در چنین شرایطی، در هنگامه‌ی بحران‌های متعدد، از روشنفکران چه کاری برمی‌آید؟
نخست بگویم که تعبیر روشنفکران را تنها به معنای قشری به کار می‌برم که از قضای روزگار و بر پایه‌ی مجموعه‌ای از تصادف‌ها این امکان را یافته‌اند که از آموزش و پرورشی بیش از معمول برخوردار بشوند و دسترسی‌شان‌ به دانش و تواناییِ روانی‌شان برای در نظر داشتن آن اندکی بیش از دیگرانی است که از آن امکانات رشددهنده بی‌بهره مانده‌اند. بنابراین نه برتریِ ذاتی‌ای در کار است و نه بینش و رسالتِ ویژه‌ای. به این ترتیب آنچه موضوعیت دارد نه اشخاص بلکه چهارچوب دانش قابل رجوع و استناد است.
محصول متعارف نظام آموزش و پرورش ناکارآمد ما در اختیار نگذاشتن دانش پایه در شناخت انسان و جامعه‌ی انسانی بوده است. وقتی کسی در کل دوره‌ی تحصیلش جز شعارهای خیال‌بافانه درباره‌ی سیاست نشنیده و از آنها اشباع شده است، طبیعتاً در اولین برخورد با مبانی سیاست واقع‌گرایانه مفتون آن می‌شود. چنین کسی اگر از همان ایام مدرسه با مفاهیم پایه‌ی علوم سیاسی آشنا شده بود و می‌دانست رئال‌پولیتیک در عمل سابقه‌ای بسیار کهن در فرهنگ بشری دارد و در فرایند شکل‌گیری مدنیت کسانی کوشیده‌اند با علم به آن از سویی و علم به دیگر ابعاد زندگی و ذهن بشر از سوی دیگر، گزینه‌های پیچیده‌تر و کامل‌شده‌تری فراهم کنند مسحور قلدربازی خودشیفته‌وار ترامپ می‌شد؟ کسی که به وقتش با حد لازمی از تاریخ فلسفه‌ی سیاسی آشنا نشده و حالا چیزهایی درباره‌ی ریشه‌های شاهیِ آرمانی در ایران باستان می‌شنود ممکن است به این نتیجه‌ی ذات‌گرایانه برسد که سرشت ایرانی با حکومت غیردموکراتیک گره خورده و راه حل مشکلات ما برآمدن یک دیکتاتور صالح است. آیا کسی که درباره‌ی اندیشه‌های سیاسی در اروپای قرون وسطی حداقلی از اطلاعات را دریافت کرده باشد به سادگی می‌تواند به چنان نتیجه‌هایی برسد؟۳
متأسفانه در جامعه‌ی ما به علل مختلف مدرن‌شدن را کمتر به مثابه بخشی از فرایند فراگیرشدن مدنیت و رشد تمدن در سده‌های اخیر شناسانده‌اند۴. در شرایط ناهم‌تاریخی و در فقدان آگاهی‌های عمومی بایسته سازمان‌های برآمده از نگرش مدرن نیز معمولاً نه تاریخمند و معنی‌دار که بیشتر صوری و تصادفی به نظر رسیده است. کوشش برای رفع این نقص حتماً به درک ژرف‌تر امور مدنی می‌انجامد و سطح بحث‌های سیاسی جامعه را در طول زمان بالاتر می‌برد.
پیشتر توضیح داده‌ام که برای بیرون آمدن از دور باطل شعارزدگی و ناکامی بهتر است از نوجوانی دانش‌آموزان همه‌ی رشته‌ها با مفاهیم پایه‌ی علوم انسانی و از جمله اقتصاد آشنا بشوند (نک. اینجا). گمان می‌کنم اکنون باید تأکید کنم مفاهیم پایه‌ی علوم سیاسی و تاریخ تمدن جدید و سازمان‌های مدنی مدرن نیز از آن جمله است.
نقص نظام آموزشی غم‌انگیز و فاجعه‌بارمان را – که چیزی نیست جز بازتاب ناکارآمدی نظام‌مند حاکمیت فعلی – در سطح جامعه با گفتگو و نقادی تا حدی می‌شود رفع و جبران کرد. نقادی ابراز و ردِ سنتی عقاید نیست، کاری مدرن است در بررسی چگونگی ممکن شدن امور. برخلاف جملات کلیشه‌ای شمایل‌های بی‌مایه و پرادعا، هیچ چیز ماقبلِ نقد نیست؛ هر امری قابل نقد است تنها با این شرط که واقعاً با منتقد و نقد سر و کار داشته باشیم. ما به تعداد مفاهیمی که در ذهن داریم ابزار سنجش و نقادی و حل مسأله در دست داریم، هر چه دستگاه مفهومی گفتمان‌های موجود در جامعه را غنی‌تر کنیم توانایی عمومی برای فهم و حل مسائل و همچنین تفاهم و توافق بیشتر می‌شود.
آیا در میانه‌ی بحران چنین رویکردهایی اثری خواهد داشت؟ به این پرسش در چند سطح می‌شود پاسخ داد. یک پاسخ این است که به جای این گونه رویکردها چه رویکرد درست اثرگذارتری هست؟ در درگیری‌های کلان، نقش کنشگری فردی بسیار محدود است؛ ولی آیا همان نقش کنشگرانه‌ی خُرد را هم باید از کف داد و تسلیم بی‌عملی و ناامیدی شد؟ یک پاسخ دیگر این است که اثرگذاریِ بنا به فرض بیشتر ولی سطحی و گذرا مطلوب‌تر است یا اثرگذاری عمیق‌تر و ماندگار؟
پشتوانه‌ی کار روشنفکرانه دانش و خردمندی است و خویشکاری روشنفکر پاس‌داشت این دو. حل‌شدن در هیجانات جماعت چنانکه گوستاو لوبون در «روانشناسی توده‌ها» خاطر نشان کرده البته احساس قدرت به فرد می‌دهد، اما فردیت مسئولانه‌ی او را زایل می‌کند۵. فرقی نمی‌کند جماعت کدام جماعت باشد و در تعارضات سیاسی و اجتماعی امروز ایران به کدام جناح سر بسپریم، لحظه‌ی سپردن خویش به امواج اجتماعی پایان فردیت روشنفکرانه است، پایان مسئولیت‌های اخلاقی. فردماندنِ بی‌تظاهر و غیرنمایشی و مسئولیت‌پذیرانه خود مهمترین کنشگری است و سرآغاز کنشگری‌های مسئولانه‌ی دیگر. چنین فردماندن‌های گران‌بهایی گاه آبروی روشنفکری یک سرزمین را خریده است؛ به یاد بیاوریم موضع توماس مان را در برابر نازیان حاکم بر کشورش۶. پیش چشم داشتن «مسأله‌ی تقصیر» به معنایی که یاسپرس به آن بخشیده۷ به منظور فراموش نکردن مسئولیت‌های فردی‌مان و نیز به یاد آوردن اهمیت گفتگو دیده‌گشاست.
یکی از چیزهایی که در جلسه‌ی پیشگفته توجه‌ام را بسیار جلب کرد اثر کارهای روشنفکرانه و گفتگوهای سازنده‌ی دهه‌های اخیر در جامعه‌مان بود. در جمعی با آن مقدار فاصله‌ی نظرها و رویکردها، در حین بحث حتی یک نفر به دیگری اتهام نزد، پرخاش نکرد، و پای خاستگاه‌ها و منافع دیگری را به میان نکشید. هر کس نظرش را گفت و کوشید نظر دیگری را نقد کند بدون شخصی‌کردن ماجرا، توسل به زبان استعاری-اسطوره‌ای برای رد و طرد دیگری، و بی‌حیثیت کردن زبان با درهم‌آمیزی‌های غیرمنطقی. اگر کسی این را دستاورد شایان توجهی نمی‌داند ذکر این نکته شاید بی‌وجه نباشد که آثار و احوال روشنفکری نسل‌های گذشته‌مان در دسترس است. روشنفکران نامداری که حتی تحسین چاقو کشیدن یکی‌شان برای دیگری از سوی روشنفکر برجسته‌ی سوم ثبت شده است. روشنفکرانی که خیال می‌کردند باید آزادی و حقوق بشر را پای آرمانشهر انقلابی آینده ذبح کنند و بخشی از برجسته‌ترین‌های‌شان کارهایی کردند و چیزهایی گفتند که عمری بابتش شرمنده ماندند. یکی که خود حجاب نداشت جلسه‌ی دانشجویان مخالفت حجاب اجباری را بر هم زد و دیگری که برخی شعرهایش سرشار از رعایت انسان است خشونت‌بارترین رفتارها را ذیل عنوان انقلابی‌گری تأیید کرد. در چنان فضایی زنانگی در پستوها پنهان می‌شد اما در جلسه‌ی ما زنان حضور داشتند، پرسش‌گری کردند، نظرشان را گفتند، و خوشبختانه بخشی از موجه‌ترین و انسانی‌ترین رویکردها را هم داشتند. گذار از آن فضای گذشته به فضای امروز تا حدی ثمره‌ی سعی روشنفکرانِ روشنگر و گفتگوهای انتقادی پیوسته و درازدامن آن‌ها طی این دهه‌هاست. این مسیر درست را به سودای هیچ آرمان‌شهری و تحت تأثیر هیچ فشاری نباید رها کرد. جمهوری اسلامی برآمده از آرمان‌شهرباوری روشنفکری دهه‌های چهل و پنجاه است و مشکلش با جامعه‌ی کنونی ایران دقیقاً همین انجمادش در گذشته‌ای است که سپری شده و بدنه‌ی جامعه دیرگاهی است از آن گذر کرده.
بر پایه‌ی آنچه آوردم در پاسخ به این پرسش دوستان که با در نظر داشتن شرایط امروز کاستی کارهای پیشین خودم را چه می‌دانم به صراحت گفتم باید بیشتر به نقدهای موردی و مشخص می‌پرداختم (از جنس این نقدهای اخیر: اینجا و اینجا). البته که آدمی دلش می‌خواهد نیروی محدودش را صرف کارهایی دوست‌داشتنی‌تر از بررسی اشتباهات اهل ایدئولوژی بکند، ولی از فراز تاریخ خود نمی‌توان جهید؛ زندگی در اینجا و اکنون اقتضایش چنان ارزیابی‌هایی است.

ملت ار بداند ثمر آزادی را…

همه می‌دانیم و پذیرفته‌ایم که در دنیای اخبار جعلی، جدا کردن خبر راست از دروغ و برکشیدن واقعیت چقدر مهم است. به دست دادن دستگاه مفهومی کارآمد برای سنجشگری‌های منطقی هم در دنیای امروز همان اندازه مورد نیاز است. یکی از بهترین راه‌ها نقد مشروح خطاهاست. روزی رهبر حکومت فعلی از ریاکاری غربیانی که از یک سو حقوق بشر را مطرح کرده‌اند و از سوی دیگر آن را قربانی منافع سیاسی خود می‌کنند سخن می‌گفت. اگر همان روز به بحث درباره‌ی کلیت‌سازی ناموجه پشت این تصویر می‌پرداختیم و در سپهر عمومی تذکر می‌دادیم که روشنگران غربی مدافع حقوق بشر آن را صادقانه و به درستی مطرح کرده‌اند و ارباب قدرت در غرب در برابر اقتدار گفتمان روشنفکرانه‌ی حقوق بشر به ناچار کوتاه آمده‌اند ولی الزاماً به آن باور و تقید ندارند، امروز راحت‌تر می‌توانستیم کلیت‌سازی‌های ناموجه مشابه را بی‌اثر کنیم. هر نقدی خود به خود به گسترش و تقویت کاربرد مفاهیم راهگشا کمک و امکان اشتباهات بعدی را کم می‌کند. کاش هر یک از ما در حد توان‌مان بکوشیم دستگاه مفهومی-انتقادی علوم انسانی مدرن را بیش از پیش دریابیم و به زبان فارسی وارد کنیم.
در آن صورت ساده‌تر خواهیم توانست بنیاد آزادی‌خواهی را در جامعه استوار کنیم. آزادی شرط لازم داشتن هر سازمان سالم و کارآمدی است. گرفتار فریب موفقیت‌های کوتاه‌مدت مدیریت‌های اقتدارگرایانه نشویم. در درازمدت قدرت نرم آزادی عمومی و خرد جمعی بسیار بیشتر و تعیین‌کننده‌تر از زور فلان یا بهمان فرد است، ولو فرد توانمند. هر حکومتِ به درد بخوری مشروط است به پاس‌داشت آزادی تک‌تک افراد و حقوق پایه‌ی مسلم و خدشه‌ناپذیر آن‌ها. این لطف نیست، بهترین قرارداد اجتماعی برای بیشترین نفع همگانی است.
ریاست جمهوری مادام‌العمر و دیکتاتوری اکثریت و سلطنت غیرمشروطه و ولایت مطلقه وجه مشترک‌شان نفی همان بهترین قرارداد اجتماعی است. هیچ قدرتی دلش نمی‌خواهد محدود شود، اما قدرت نامحدود بدون خشونت کنار نمی‌رود. دمواکرسی هزار و یک عیب دارد ولی مزیت قطعی‌اش نسبت به همه‌ی دیگر انواع حکومت محدودیت قدرت حاکم و امکان انتقال قدرت بدون خشونت است. قدرت در طول زمان روح را ذره‌ذره فاسد و فاسدتر می‌کند. در دموکراسی آزادی شهروندان و حق رأی آنان و جا به جایی زمانمند قدرت به خواست مردم، جلوی این فساد را می‌گیرد. اگر این بنیادهای عقلانی را در نظر داشته باشیم نه رئیس‌جمهور رئیسِ جمهور خواهد بود و نه شاه مدیر حکومت و منجی ملت. رئیس‌جمهور فقط نماینده‌ی برگزیده‌ی جمهور است برای دوره‌ای موقت (پرزیدنت) و شاهِ مشروطه صرفاً نمادی سنتی است برای یادآوری وحدت اقوام و گروه‌های یک سرزمین تاریخی.
آزادی، نه فقط آزادی من که آزادی مخالف من، تنها هدف سیاسی‌ای است که ارزش قطعی دارد؛ چون پیش‌شرط دیگر دستاوردهای مدنی است. برخلاف برچسب نئولیبرالیسم برخی چپ‌های پر سر و صدای حکومتی، میان آزادی‌خواهی و سرمایه‌داری رابطه‌ای ضروری وجود ندارد. آزادی کارآمدترین روش برای بهره‌گیری از بیشترین خردها و دانش‌هاست، شکل‌دهنده‌ی نظم خودجوشی که سیاست را در قالب دموکراسی و اقتصاد را در قالب بازار به بیشترین کارایی و بهره‌وری می‌رساند. ولی افراد رها از قیمومت دولت و رانت‌بازی دولتی مجبور نیستند از عدالت اجتماعی، تنظیم روندهایی برای بازتوزیع سرمایه، و صرف دارایی عمومی در اموری مانند آموزش و پروش همگانی و خدمات بهداشتی و پزشکی دست بکشند. آزادی افراد شرط انصاف و بنیاد زندگی متمدنانه است، نخستین انتخاب معقول هر یک از ما در صورت قرار گرفتن در شرایط ناآگاهی از آینده آن گونه که جان رالز به زیبایی وصف کرده است. ولی نخستین شرط آخرین شرط نیست و انصافِ انسان‌های آزاد همچنان توان آفرینش دارد و خواهد داشت. هوچی‌هایی که به اسم دفاع از محرومان با آزادی مخالفت می‌کنند معمولاً به محرومان فایده‌ای نمی‌رسانند اما به زندگی مدنی ضرر جدی می‌زنند. بازتولید آن هوچی‌ها را این روزها در قالب‌هایی تازه هم می‌بینیم، مصلحت‌اندیشی‌ها گرچه متفاوت است، آزادی‌ستیزی‌ها همیشه یکسان است.
دو نوع ذهنیت که پیشتر آن‌ها را ذهنیت‌های پیشاروانشناختی و پیشاشهری نامیده‌ام به گمان من در آشفتگی‌های فکر سیاسی‌مان و چرخه‌ی بازتولید الگوهای استبدادی و غیرآزادی‌خواهانه دخیل است. برای اینکه چیزهایی که پیشتر نوشته‌ام دوباره تکرار نکنم این بار تلاش می‌کنم با دو مثال ماجرا را توضیح بدهم.
فردی را در نظر بگیریم که اهل حقه‌بازی است و به کار خود آگاه است. فرد دیگری را هم در نظر بگیریم که هرچند از منظر عینی و بیرونی حقه‌بازی می‌کند خودش به کارش وقوف ندارد و تصور می‌کند اهل حقه‌بازی نیست. آیا آنکه کلک می‌زند و خودش می‌داند کلک می‌زند خطرناک‌تر است یا آنکه کلک می‌زند و نمی‌داند؟ در نگاه اول به نظر می‌رسد اولی، ولی در واقع و به ویژه با افزایش بازه‌ی زمانی، دومی. چرا؟ چون دومی که به رفتار خود وقوف ندارد در برابر اعتراض‌ها مقاومت بیشتری خواهد کرد، ماجرا را حیثیتی خواهد دید، و پذیرش اعتراض‌ها را از دست دادن حق خود تلقی خواهد کرد. برای شخصی که ذهن را می‌شناسد، اثر ناخودآگاه را می‌داند، با مفهوم مکانیسم‌های دفاع روانی آشناست، و از این داده‌ی تجربی-روان‌شناختی خبر دارد که ما حتی نمی‌توانیم هیچ خاطره‌ای را دوبار عیناً به یک صورت به خاطر بیاوریم، محوریت ندادن به خود یا هر فرد دیگری آسان‌تر است تا آنکه اینها را نمی‌داند. کسی که اینها را می‌داند به دنبال قهرمان نمی گردد و به قهرمان‌بازی‌های فردی دل نمی‌بندد. به جای اینها می‌کوشد ساز و کاری را شکل بدهد که در آن ذهن‌های بیشتری مشارکت داشته باشند، خرد جمعی اثرگذارتر باشد، تفاوت ذهن‌ها پذیرفته‌ و مفید تلقی ‌شود، و در برابر کاستی‌ها و خطاهای هر ذهن تساهل و رواداری به وجود بیاید. برای گذار به جامعه‌ای آزاد، دستگاه مفهومی دانش روان‌شناسی راهگشاست. هر چه در جامعه ذهنیت پیشاروانشناختی کمتر بشود امکان دموکراسی بیشتر و گستره‌ی آن وسیع‌تر خواهد شد.
فردی را در نظر بگیریم که با همسایه‌اش اختلافی حقوقی دارد. حق با فرد مورد ناظر ماست. هرچند شرایط به گونه‌ای است که پیگیری تام و تمام حق نه فقط به ویرانی خانه‌ی همسایه که به ویرانی خانه‌ی خودش منجر خواهد شد. آنکه این دعوا را تا انتها ادامه می‌دهد راه مناسب‌تری را در پیش گرفته است یا آنکه می‌کوشد با مصالحه و توافق دعوا را فیصله بدهد؟ ذهن مدنی راه دوم را انتخاب می‌کند. بازی باخت-باخت نه تنها سودی ندارد بلکه زیان‌بار است. دعوای حقوقی را به ماجرایی حیثیتی با نتیجه‌ی باخت-باخت تبدیل کردن نقض غرض است. بازی باخت-باخت که هیچ، بازی‌های برد-باخت هم در بازه‌های زمانی طولانی چندان سازنده نیست و فایده‌ی پایداری ندارد، بهترین بازی‌ها بازی‌های برد-برد است۸. برای طراحی بازی‌های برد-برد توافق و مصالحه و سازش طرف‌های بازی ضروری است. شهر جایی است که فرد از همان لحظه‌ی حضور در آن توافق کرده چیزهایی را که به تنهایی می‌توانسته در جنگل و صحرا داشته باشد بدهد تا چیزهایی را که در آنجاها نمی‌توانسته داشته باشد به دست بیاورد. بنیاد شهر بر تکثر است و به رسمیت شناختن تفاوت‌ها و همکاری برای بازی‌های برد-برد. ذهنیت پیشاشهری در شهر غریبی می‌کند، دچار سوءتفاهم می‌شود، تفاوت را تخاصم می‌بیند، و از مشارکت عاجز و محروم می‌ماند. ذهنیت پیشاشهری از بخش‌های مهمی از فرایند تمدن جا مانده است. در این ذهن آزادی من به مثابه میل خام و خالص محور است و آزادی دیگران مزاحم. ذهن بدوی نمی‌داند مدنیت به تعویق انداختن میل است. وقتی محور و ملاک میلِ به تعویق نینداختنی من باشد بقیه مکلف می‌شوند خودشان را با من سازگار کنند، خواه با خانه‌نشینی و حجاب، خواه با تن دادن به صورت‌های دیگر پدرسالاری. جامعه‌شناسی و سایر شاخه‌های علوم انسانی می‌تواند زمینه‌هایی فراهم بیاورد برای فرارفتن از ذهنیت پیشاشهری و تبدیل شدن به شهروند از جمله در عرصه‌ی سیاست. شهروند رعیت نیست که حدود آزادی‌اش را حاکم تعیین کند. هر شهروند به اندازه‌ی دیگر شهروندان آزاد است، فارغ از جایگاه‌ها و موقعیت‌ها.
آن‌ها که بی‌اعتنا به علوم انسانی درصددند نسخه‌های فوری و فوتی رستگاری برای مردم ایران بپیچند، مردم را به جایی آبادتر از ویرانه‌های همیشگی نخواهند برد، آن‌ها که تا موجی اجتماعی می‌بینند، سوار بر احساسات جماعت، آزادی افراد را تخطئه می‌کنند تا خودخواهی‌های خود را به کرسی بنشانند جامعه‌ی مدنی نخواهند ساخت، آن‌ها که به بهانه‌ی «شرایط حساس کنونی» بحث از آزادی و آزادی‌خواهی را بی‌وجه جلوه می‌دهند پیشاپیش حتی تخیل آینده‌ی دموکراتیک و پاسدار حقوق بشر را قدغن کرده‌اند. از آزادی فرد فرد آدمیان سخن بگوییم، با بهره بردن از علوم انسانی جدید، به عنوان ضروری‌ترین کار روشنفکرانه.

پی‌نوشت‌ها:

۱.برای بحثی مفصل درباره‌ی اِکسترِمیسم و فناتیسم و فاندامنتالیسم نک. قاسم کسّام، افراط‌گرایی، تحلیلی فلسفی، ترجمه‌ی حسین شیخ‌رضایی، نشر کرگدن، ۱۴۰۴.
۲. تکثرباوری آیزیا برلین که جان گری آن را پلورالیسم آگونیستی می‌نامد ناظر به همین واقعیت است.
۳. برای ذکر تنها یک اثر نامی بیاورم از کتاب مشهور “دو بدن شاه” اثر ارنست کانتوروویچ:
Ernst Kantorowicz, The King’s Two Bodies: A Study in Medieval Political Theology, Princeton University Press, 1957.
4. یکی از آثار بسیار مهم در این موضوع کتاب “درباره‌ی فرایند متمدن‌شدن” نوربرت الیاس است که دریغ تا آنجا که می‌دانم هنوز به طور کامل به فارسی برگردانده نشده و بخش دومش که ترجمه شده هم چندان دیده و محل بحث واقع نشده است. نک.
Norbert Elias, Über den Prozeß der Zivilisation, Haus zum Falken, Basel, 1939.
Idem, The Civilizing Process, trans. Edmund Jephcott, revised edition, eds. Eric Dunning, Johan Goudsblom, Stephen Mennell, Blackwell Publishing, 2000.
نوربرت الیاس، در باب فرایند تمدن، ج۲، ترجمه‌ی غلامرضا خدیوی، نشر جامعه‌شناسان، ۱۳۹۳.
۵. نک. گوستاو لوبون، روانشناسی توده‌ها، ترجمه‌ی کیومرث خواجوی‌ها، انتشارات روشنگران، چاپ دوم، ۱۳۷۱. نیز نک. روان‌شناسی توده‌ای و تحلیل اگو، ترجمه‌ی سایرا رفیعی، نشر نی، ۱۳۹۳.
۶. برای نامه‌ی تاریخی توماس مان نک. فلسفه و جامعه و سیاست، گزیده و نوشته و ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، نشر ماهی، ۱۳۸۷، ص ۱۹۳-۲۰۰.
۷. نک. کارل یاسپرس، مسئله‌ی تقصیر، ترجمه‌ی فریده فرنودفر و امیر نصری، نشر چشمه، ۱۳۹۳.
۸. معادل‌های تحت‌اللفظی مفاهیم ناظر به بازی برد-باخت و بازی برد-برد، در زبان انگلیسی بازی با حاصل جمع صفر (zero-sum game) و بازی با حاصل جمع غیر صفر (non-zero-sum game) است. در خاطر داشتن این معادل‌های تحت‌اللفظی در کنار آن دو برابرنهاده‌ی خوش‌ساخت و زیبای فارسی تفاوت‌های این دو مواجهه را بیشتر آشکار می‌کند.