صحبت‌های اخیر بهرام دبیری درباره‌ی جکسون پولاک که «یک متر مربع از کف یا دیوارِ هر کارگاه رنگرزی، یک جکسون پولاک، و اهمیت او، تنها در دلار و تبلیغات است­.­»* صرفاً یک اشتباه در خوانش پولاک به‌طور خاص، و فلسفه‌ی هنر به‌طور کلی نیست. این صحبت‌ها در عین حال، بازتاب‌دهنده‌ی یک سوءتفاهم عمیق نسبت به کارکرد هنر «مدرن» و سازوکارهای دریافت آثار هنری‌ است. این گفته‌ها، که در یک خلاء ‌انتقادی بیان شده‌اند، ارزش کار جکسون پولاک را نفی می‌کنند و نشان می‌دهند که گفتمان زیبایی‌شناختی در ایران در غیاب تلاش‌های انتقادی و تأویلی، در چه وضعیتی قرار دارد.

انکار دستاوردهای هنرمندی چون پولاک و تقلیلِ کار او به یک قاب تزئینی، «که در هر کارگاه رنگرزی یافت می‌شود»، نشان‌دهنده‌ی بی‌توجهی به گسست تاریخی و فلسفی‌ای است که کار این هنرمند به دنیا معرفی کرده است. آثار پولاک تلاش‌هایی برای بازنمایی نیستند؛ اهمیتِ آن‌ها در بازبینیِ تعریف نقاشی، و بازتعریف آن به عنوان یک کنش اجرایی‌ است. همان‌طور که هرولد روزنبرگ گفته است: «آنچه [در آثار پولاک] روی بوم کشیده می‌شد، یک تصویر نبود، یک رویداد بود.»۱ پولاک بوم را به «میدانی برای عمل» تبدیل کرد۲؛ و به این ترتیب، نقاشی به کنش ثبت حرکات تبدیل شد. منتقد فرمالیست، کلمان گرینبرگ، نوآوری‌های پولاک را نقطه‌ی اوجِ خودانتقادیِ مدرنیسم می‌دانست. او عنوان کرد که پولاک فضای جدیدی در نقاشی ایجاد کرده و با حذفِ سه‌پایه، و قرار دادنِ بوم بر روی زمین، تمایزِ شکل و زمین را از بین برده است. از دید گرینبرگ، پولاک توانسته بود همسو با گوهر مدرنیسم، از ابزارهای دیسیپلینیِ نقاشی برای نقدِ آن استفاده کند.۳

برای دسترسی به محتوای کامل روی دکمه زیر کلیک کنید.