فکر کردن به آینده‌ی دور چه معنایی دارد وقتی یک ملت چشم‌اندازی بلندتر از یک هفته ندارد؟

دراین پرسش پیش‌فرضی مستتر است و آن اینکه فکر کردن به آینده‌ی نزدیک لازمه‌ی اندیشیدن به آینده‌ی دور است، و استعاره‌ای در این پیش‌فرض محلول است و آن اینکه آینده را می‌شود با اندیشیدن «ساخت»؛ و طبیعتا ساختن از آنچیزیکه نزدیکتر است شروع می‌شود تا به آنچه دورتر است برسد. در این پیش‌فرض مخصوصا اعتباری بیش از حد به عاملیتِ افراد جامعه داده می‌شود؛ بنابراین روی دیگر سکه این تصور آن است که اگر امروز آحاد جامعه نمی‌توانند به آینده‌ی دور فکر کنند پس لاجرم آینده چیزی تیره و نخواستنی است. قصد دارم در این مفروضات تردید کنم. زیرا امروز در آینده‌ای هستیم که روزگاری کسانی به آن اندیشیده‌اند و برای عملیاتی شدن تصور خود برنامه‌ریزی کرده‌اند.

مثلاً سال ۱۳۰۲ روزنامه‌ی شفق سرخ فراخوانی همگانی برای پاسخ به پنج پرسش زیر درباره‌ی آینده را داد:
ایده‌آل ما چیست؟ چه می‌خواهیم؟ چه باید بخواهیم؟ به چه طریق و از چه راه و از کی باید بخواهیم؟
چهل نفر به این پرسش‌ها پاسخ دادند که از آن میان مقاله‌ی نوزده نفر از جمله ملک‌الشعرای بهار و عبدالله بهرامی در روزنامه منتشر شد.
می‌توان حدس زد که در سال ۱۳۰۲ چنین فراخوانی با بزنگاه تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی مربوط بود اما در اصل موضوع چیزی فراتر از رفتن یک سلسله و آمدن شاهی جدید بود. پاسخ به آن پرسش‌ها نشان می‌دهد جامعه‌ای که در گرداب انقلاب مشروطه و جنگ اول جهانی دست و پا می‌زند به این نتیجه رسیده که فقط با برقراری حکومت قانون به نتیجه نمی‌رسد؛ به عبارت دیگر از مسیر رفته در فرایند مدرن شدن دچار شکست شده و به این نتیجه رسیده که این تمنا جز از خلالِ مدرن کردنِ آحاد جامعه ممکن نیست. بنابراین در آرزوی فردی است که بیاید و برای برقراری حکومت قانون و ریشه‌کنی فساد به‌سرعت پروژه‌ی مدرن کردن کل جامعه را کلید بزند. این اتفاق کمابیش رخ داد و جامعه از آنچه روزی مطلوب می‌دانست گذر کرد.
پس ما آینده‌ی تاریکِ یک ملت بی‌فکر و بی‌خیال نیستیم بلکه آینده‌ی یک جامعه‌ی پرسش‌مند هستیم. هرچند ظاهرا به نظر می‌رسد یکصد سال است که در جا زده‌ایم و هنوز پرسش‌هایمان همان است که بود اما نیم‌نگاهی به پرسش‌ها و پاسخ‌ها نشان می‌دهد که ما راهی را آمده‌ایم که روزگاری خیال کرده بودیم. به‌عبارت دیگر نباید وضع موجود را به دلیل آنکه از آن ناراضی هستیم به‌عنوان یک پروژه شکست خورده کنار بنهیم بلکه باید آنرا بخشی از فرایند دگرگونی یک جامعه پرسش‌مند برای آزمایش پاسخ‌هایی که در مقطعی به نظرش صحیح آمده درک کنیم؛ معنای «تاریخی دیدن» هم جز این نیست! به عبارتی تاریخی دیدنِ گذشته باعث می‌شود که ما از تقلیل دادن فراز و فرود حیات یک ملت به «سعایت فلان وزیر» یا «حماقت فلان رئیس» و نظایر این بپرهیزیم، و در عوض رویدادها را به سان مسیری ببینیم که در آن هرچند عوامل داخلی و خارجی زیادی نقش داشته اما دست‌آخر بازیگر اصلی «کیستی» یک جامعه است که خیالی در سر دارد، برای رسیدن به این خیال تلاش می‌کند، از تجربیات گذشته عبرت می‌گیرد، و هر چند به راه‌های آزموده‌ی سایر ملتها نظر دارد اما می‌داند که بنا به این کیستیِ منحصربفرد راهی منحصر به فرد برای رسیدن به آینده‌ی مطلوب پیش رو دارد.
اینگونه که بنگریم حتی اگر عموم افراد یک جامعه تک به تک برای زندگی شخصی خود چشم‌اندازی کوتاه‌مدت نداشته باشند باز هم الزاما آینده تاریک نیست؛ به عبارت دیگر درباره‌ی جامعه‌ای به قدمت ایران که ناخودآگاه فرهنگی غلیظی دارد حتی اگر بخواهیم هم نمی‌توانیم وزنی زیاده از حد به عاملیتِ خودآگاهِ بازیگران داخلی و خارجی آن ببخشیم. آینده در امتداد همان مسیری است که ناخودآگاه جمعی یا همان «کیستی» جامعه بنا به تجربه‌ی تاریخی صلاح دانسته، و ما در بهترین حالت اگر «تاریخی بیاندیشیم» می‌توانیم بفهمیم که این فرایند رو به چه سمتی دارد و از آینده‌ای که به سمت آن حرکت می‌کند استقبال شایسته‌ای داشته باشیم.
در واقع ناامیدی از فکر کردن به آینده نتیجه‌ی وزن زیادی بخشیدن به فاعلیت و آمرانگی خودمان در تغییر سمت و سو و مسیر آینده است و ناشی از این تلقی است که آینده‌ی مطلوب آنچیزیست که در صلاحدید ما است. در عوض اگر بپذیریم که ما حتی در اوقاتِ مطلوب نیز عاملیت چندانی در «به دست گرفتن» یا «ساختن» آینده بنا به صلاحدید شخصی نداریم آنوقت اندیشیدن به آینده مثمرتر خواهد شد، زیرا به بار نشستن خیالِ جمعی یک جامعه بزرگ و متنوع و کهن و آزموده را تسهیل خواهد کرد.