مارک استاینمتز (متولد ۱۹۶۱) یکی از عکاسانِ شاید معمولیِ معاصر است که به زندگی معمولی و آدمهای معمولی و مکانهای معمولی میپردازد و شاید همین معمولی بودن باشد که او را از عکاسان متفاوت زمان ما میکند. عکسهای استاینمتز از ایالات جنوبی آمریکا، عکسهایی مستندند، اما نه به این معنی که قرار باشد دست روی اطلاعات و وقایع خاصی در این منطقه بگذارند. عکسهای استاینمتز، کیفیتهای دیگری را از زندگیِ جنوب به نمایش میگذارند، با سکوت و کیفیت نور و ریتم آرامی که از آنجا سراغ داریم. عکسهای او گاهی آنقدر احساسی و حتی غمانگیز میشوند که در فضای فعلی سرد عکاسی غرب، خواندنشان تازه و جذاب به نظر رسد.
میخواهم در این متن به چند عکسی از پروژهی South Central او اشاره میکنم که بین سالهای ۱۹۹۱ و ۱۹۹۳ گرفته شدهاند. این عکس، برای من عکسی مهم است. یک آگهی تدفین بر روی شیشه قرار گرفته. ما به درستی قادر نیستیم که آگهی را بخوانیم، که اگر هم بودیم چه فرق میکرد.
آگهیهای ترحیم و تدفین بیشتری بر روی شیشه قرار گرفته بودند و حالا کنده شدهاند و فقط ردی از آنها باقی مانده است. انگار این چسبها، نمایهای باشند از آنها که نیستند. و این تصویر، معادلی باشد، همچون یک گورستان قدیمی، از آنها که نمیشناسیمشان و هر سنگ قبر تنها نشانی باشد از حضور آنها در روزگاری. آنقدر راجع به تصویر و آن آدمها نمیدانیم، که دیگر برایمان فرقی نمیکند که آنها که هستند. شکل بصری این عکس و کیفیت انتزاعی چسبها میتواند آن را مربوط به ما و احساس ما کند، آنقدر که حتی شیشه بشود، شیشهای درون ما. انگار که درون همهی ما شیشهای باشد، با ردی از دوستان و نزدیکانی که از دنیا رفتهاند و یا از دست دادیمشان. و هر چقدر سنمان بالاتر میرود چسبهای روی این شیشه بیشتر و بیشتر شود.
عکس مشابه دیگری از استاینمتز، تصویر کودکی است چسبانده شده بر یک پنجره. در بالای این تصویر، نوشته شده: «گمشده». بعد از دیدن عکس کودک، هر چقدر کنجکاوی میکنیم تا ببینیم در آن خانه چه خبر است، چیزی دستمان را نمیگیرد، جز به هم ریختگی مبل و میز کنارش در پشت پنجره. مابقی خانه در تاریکی فرورفته است. ما هستیم و این کودکی که نمیدانیم واقعا چند وقت است به خانه نیامده و خانوادهاش دنبالش هستند. و نمیدانیم که خانوادهی او، از چه قشری هستند و چند نفر هستند و شغل پدر و مادر چیست. و نمیدانیم آیا این خانه متروکه است یا هنوز آن خانواده در آن زندگی میکنند؛ اما ما هستیم، پشت پنجره، با اندوه و تشویشی که انگار همه چیزهایی که گفتم را میدانیم. انگار که دوستانمان باشند و بزرگ شدن این بچه را دیده باشیم.


عکسهای دیگر استاینمتز از جنوب، پرترههایش هستند. در نمونههای مورد توجه من، آدمها برای لحظهای به دوربین او خیره شدهاند. حضور آنها هم مانند غیاب آن دو عکسی که از آنها صحبت کردم، به ما اطلاعات چندانی نمیدهد. بیگانگی ما با آنها در موقعیتی که استاینمتز قرارمان میدهد، تشدید میشود. او مانند یک عکاس ددپن، فاصله نمیگیرد و به ما فرصت نمیدهد که شخص را برانداز کنیم. شخص به دوربین نزدیک شده، برخوردی بین نگاه فرد و عکاس پیش آمده است. ما آنها را نمیشناسیم، اما واقعا نمیشناسیم؟ این ماندنمان میان لحظهای از بیگانگی و صمیمیت، شاید بیشباهت به آن زیبایی شیرین و اما تلخِ آن عکسِ قلب مشکی روی زمین نباشد. عکسها شبیه به آستانهای میشوند که ما در فرآیندِ شناختنِ یک انسانِ دیگر طی میکنیم: با تردید، کنجکاوی و هیجان.
اما استاینمتز چگونه اینکار را میکند؟ چگونه روی این خطوط، و در این آستانهها حرکت میکند؟ از کیفیت بصری که بگوییم، معمولا قابهای او با دقت انتخاب شدهاند. قابها فرمولوار نیستند، و معمولا بر زاویه ذهنی دید تاکید میکنند، اما اضافاتی در تصویر نیست. آنها آنقدر پالایش شدهاند که شبیه صحنهی تئاتر باشند. در این تصاویر سیاه و سفید، حدس زمان روز نیز دشوار میشود و حتی حدس اینکه در چه سالی گرفته شدهاند نیز؛ همانقدر میتوانند در آتلانتا و در دههی نود میلادی گرفته شده باشند که جای دیگری و در همین امسال. بیزمانی عکسهای استاینمتز، با همراهی کیفیت احساسیشان، تبدیل به نقطهی قوتی میشود. هرچه که او به ما نمیگوید، سوالات ما در مورد عکسها، فرصتی میشود برای پر کردن جای خالی با جوابهای خودمان، با آنچه که خود به صحنه میآوریم. و آنها عکسهایی میشوند در مورد ما، همانقدر که در مورد آنجا و آنها هستند. استاینمتز شاید یکی از عکاسان معمولی معاصر باشد که به زندگی معمولی و آدمهای معمولی و مکانهای معمولی میپردازد و شاید همین معمولی بودن باشد که او را از عکاسان متفاوت زمان ما میکند.
عکسهای دیگری از مجموعهی «جنوب مرکزی»:










فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.