چند سال پیش، برای پژوهشی در مورد شاهنامه فردوسی، به دنبال تصویر برخی از نسخه‌های خطی و قدیمی می‌گشتم. تعدادی از این نسخه‌ها در کتاب‌خانه‌ی دولتی خودمان قرار داشت اما مراجعه و پی‌گیری‌های من به هیچ جایی نرسید. اول که گفتند امکان بازدید نیست و باید درخواست بدهید و بعد که خواستم درخواست بدهم شرایط درخواست را اعلام کردند که باید توضیح بدهید برای چه می‌خواهید و چه پروژه‌ای دارید و پروژه‌تان را چه کسی تایید کرده و از کجا هستید و اصلا حرف حساب‌تان چیست و پولش را کی می‌دهد (که منظور پول چند قلم کپی و سی‌دی تصاویر بود) و پول توی سرت بخورد، اصلا نمی‌دهیم که نمی‌دهیم!

همان زمان، به صورت موازی رد پای برخی نسخه‌های دیگر را که معلوم نیست چه زمانی به «چپاول» رفته و در موزه‌های غربی قرار داشتند پی‌گیری کردم. از برگ به برگ و صفحه‌ به صفحه‌ی این نسخه‌ها، با بالاترین کیفیت ممکن تصویربرداری شده و همه به رایگان در تارنمای موزه‌ها قابل دسترسی بود. از شما چه پنهان که پیش خودم گفتم «ای کاش این استعمارگران غربی، همین چند نسخه‌ی باقی‌مانده را هم چپاول کرده بودند تا امروز خیرشان به ما هم می‌رسید!

***

در بین تصاویر تازه منتشر شده از عهد قاجار، عکسی وجود دارد که بنابر توضیح جناب عکاس‌باشی «به اتفاق» و برخلاف رضایت شخصی که در تصویر حضور دارد گرفته شده. عکس مربوط به باستان‌شناسی غربی است که یک کتیبه‌ی بزرگ را از زیر خاک بیرون کشیده. این صحنه، مشتی نمونه‌ی خروار خروار کشفیات باستان‌شناسی است که به ویژه از دوره‌ی قاجار و طبیعتا به دست مستشرقان غربی انجام شدند و به ناگاه تصویر جدید و به کلی متفاوتی از پیشینه‌ی تاریخی ایران به دست دادند.

تا پیش از این دوران، سواد تاریخی رایج در میان ایرانیان بیشتر محصول آثار هنری و حماسی همچون شاهنامه‌ی فردوسی بود و باقی متون شبه‌تاریخی نیز اغلب به همین اندازه به ترکیبی از اساطیر و افسانه‌ها و گاه روایت‌های مذهبی زرتشتی آغشته بودند. به لطف کشفیات باستان‌شناسان غربی اما، خط و خطوطی که همچون یک حاشیه‌ی زائد اطراف کتیبه‌ی بیستون پراکنده بودند به صدا درآمدند و با ما سخن گفتند. تاریخ‌نگاران غربی نیز از تلفیق این کشفیات جدید و شواهد مشابهی در کشورهای همسایه، به مرور روایت نسبتا مدونی از تاریخ ۲۵۰۰ ساله‌ی ایرانیان ارائه دادند که دست بر قضا به نطفه‌ی پیدایش ناسیونالیسم جدید و رمانتیک ایرانی بدل شد!

بسیاری از صاحب‌نظران نقطه‌ی سرآغاز خودآگاهی ایرانیان در مواجهه با غرب را شکست در جنگ‌های ایران و روس می‌دانند. اما این شکست هم به مانند بسیاری از شکست‌های پیشین می‌توانست صرفا به یک تحقیر و انزوای بیشتر بینجامد، اگر به کمک همان «دیگری‌های» غربی، ایرانیان به رازهای فراوانی در مورد تاریخ و پیشینه‌ی خود پی نمی‌بردند.

به ویژه در سال‌های بعدی و دوش به دوش مستشرقان اروپایی، تاریخ‌نگاران همان روسیه‌ی فاتحِ جنگ (و بعدها شوروی) هم مشارکت فعالی در واکاوی پیشینه‌ی باستانی ایران از خود نشان دادند. روس‌ها حتی در تصحیح و احیای مهم‌ترین نسخه‌های ادبیات فارسی همچون شاهنامه هم پیشگام شدند و کمک فراوانی کردند که ما زبان خودمان و شعرهای خودمان را هم بهتر و درست‌تر بخوانیم. طنز روزگار هم همین است که ناسیونالیسم ایرانی، در مواجهه و گاه حتی انکار و ستیز با غرب، تنها به مدد خود غرب و بر پایه‌ی دستاوردهای غربیان پا گرفت و رشد کرد.

***

کارل مارکس، از معدود اندیشمندان غربی بود که جرات آن را داشت تا از کارکردهای مثبت استعمار سخن بگوید. نه بدین معنا که او بر جنبه‌های خشن و هزینه‌زای استعمار چشم می‌پوشید، بلکه صرفا بدین معنا که در کنار آنچه «توحش سرکوب» و قصد چپاول استعمارگران می‌خواند، با نگاهی عمیق‌تر، اثرات مثبت این پدیده را نیز تحلیل می‌کرد. دست‌کم در مورد هندوستان، مارکس به اثراتی همچون آموزش و نوسازی جامعه، توسعه‌ی زیرساخت‌ها، رواج روابط سرمایه‌داری (به عنوان یک شیوه‌ی نوین اقتصادی نسبت به همتایان اعصار پیشین) توسعه‌ی بازار، و البته ایجاد بوروکراسی اداری و نهادهای حقوقی اشاره کرده است.

ملاک‌های مارکس بیشتر ناظر به شیوه‌ی نگرش او در چهارچوب نظریه‌ی ماتریالیسم تاریخی‌اش بودند و مطالعات باستان‌شناسی یا فعالیت‌های فرهنگی و هنری چندان نظرش را جلب نمی‌کرد. همچنین او به خروج گنجینه‌های تاریخی و ثروت‌های ملی هندوستان صرفا به چشم چپاول نگاه می‌کرد و برای پیامدهای بعدی قرار گرفتن چنین آثاری در موزه‌های غربی کارکرد خاصی قائل نبود. شاید هم دقت نمی‌کرد که چه خودش و چه دوست و همکارش جناب انگلس، دقیقا از دریچه‌ی همین رویکرد هم‌وطنان استعمارگرشان بود که می‌توانستند به تاریخچه‌ی مشرق‌زمین نیز نگاه کنند و مثلا با مطالعاتی روی تاریخ مصر، چین و حتی ایران، نطفه‌ی نظریاتی چون «استبداد شرقی» را بگذارند.
به هر حال، ما امروز فرصت داریم تا از دریچه‌های جدیدتری هم به همان مسائل کهن نگاه کنیم. نه بدین معنا که قصدی بر توجیه یا ای بسا تمجید و تحسین کارنامه‌ی استعمار داشته باشیم. خوشبختانه به مدد ده‌ها سال غرب‌ستیزی و بیگانه هراسی، از منظر تقبیح و تکفیر کارنامه‌ی استعمار کمبودی نداریم و دست و بالمان اینقدری باز هست که بتوانیم در این چند سطر از تکرارشان چشم‌پوشی کنیم.

با چنین مقدماتی، تصویر باستان‌شناس دوره‌ی قاجار ما، حرف‌های بسیار بیشتری دارد در باب نقش غرب استعمارگر، در خودآگاهی تاریخی ایرانیان. نه صرفا از این باب که جناب موسیو توانسته کتیبه‌ای را که هزاران سال زیر پای خودمان بود و ازش اطلاعی نداشتیم کشف کند و پیش چشمان‌مان قرار بدهد. یا اینکه خط و نقش‌هایش را رمزگشایی کند و به خودمان یاد بدهد. یا اینکه کتیبه را به موزه‌های غربی منتقل کند تا در شرایط مناسب‌تری حفظ و نگهداری شود و مثل این آثار باقی‌مانده در کشور خودمان هر چند وقت یک بار خبر تخریب و نابودی یکی دیگرش منتشر نشود.(۱) اصلا منظورم آن چیزی نیست که درون تصویر می‌بینیم؛ به یک مرحله بیرونی‌ترش دقت کنید: یک قاب عقب‌تر!

حتی اینکه ما امروز می‌دانیم فلان موسیویی بوده که آمده و فلان کتیبه‌ی ما را در فلان تاریخ از زیر خاک بیرون کشیده، محصول لنز دوربینی است که غربی استعمارگر ساخته و به شاه فرنگ‌دوست ما فروخته است. احتمالا هم به خیال خودش سر شاه شهید را کلاه گذاشته و دوربین را دولاپهنا حساب کرده و ۱۰ لیره استرلینگ را شاید ۱۰۰ لیره و ای بسا ۱۰۰۰ لیره گرفته، اما همان معامله‌ی پر زیانش برای جیب بیت‌المال، امروز به گنجینه‌ی ارزشمندی از تاریخ‌نگاری و حتی مردم‌شناسی بدل شده که ما با دیدن‌ش به وجد می‌آییم و بر روی تصویر به تصویرش می‌توانیم تفسیر و تحلیلی از خودمان و گذشته‌ی خودمان داشته باشیم. چه کسی می‌داند که چنین دستاوردی چقدر می‌ارزد؟

***

راستی، همین گنجینه‌ی تصاویر هم گویا ده‌ها سال است که گوشه‌ی موزه‌های ملی و وطنی‌مان خاک خورده و ما حتی روح‌مان هم از وجودش خبر نداشت تا آنکه یک رابین‌هود گمنامی از راه رسید. ای بسا اگر همین گنجینه را هم استعمارگران زودتر چپاول کرده بودند، خیلی زودتر از این‌ها هم در صندوقچه‌اش به روی ما باز شده بود. تا کی برسد که رابین‌هود دیگری باز جای دیگری گنجینه‌ای را به سرقت ببرد یا چپاول کند و ما هم از آن بهره‌ای ببریم.

پی‌نوشت:

یکی از دو لوح طلایی هخامنشیان که از زیر ستون‌های تخت‌جمشید پیدا شدند و شرح ساخت آن اثر شگرفت را ثبت کرده بودند، چند سال پیش توسط یکی از کارمندان موزه ربوده شد. طرف لوح باستانی را آب کرده و با پول طلایش یک پراید خریده بود!