ساعت پنج و چهل‌وپنج دقیقۀ گرگ‌و‌میش بامدادِ دوازدهم فروردین با صدا و لرزشِ انفجارِ مهیب در محل سفارتِ سابق امریکا در همسایگی‌مان از جا پریدیم… در یکی دو ثانیۀ انتظارِ انفجارِ دوم موجودی مهیب و خاکستری را بالای سرمان می‌دیدم که یک پایش را از زمین برداشته و همین حالاست که روی ما بگذارد. در آن چند لحظه تعلیق میان بود و نبود، ذهن خواب‌زده‌ام دنبال چیزی می‌گشت… نه دنبال راه فرار که فرصتش نبود و نه دنبال سیاوش که نزدیکم بود… آن زمان نمی‌فهمیدم… روزها گذشت و این سؤال در هزارتوی ذهنم مانده بود که من در آن آنِ کوتاه چه چیزی را جستجو می‌کردم!

در قصۀ «شب سهراب‌کشان» توجهم به چشم اسفندیار است که هنوز از آن خون می‌آید؛ یا چشم‌های از حدقه‌بیرون‌زدۀ رستم در حین کشتنِ سهراب. لحظۀ سهراب‌کشان در بیشتر پرده‌های نقالی تصویر همین لحظۀ چشم‌د‌رچشم شدنِ پدر با پسر است. گناه‌ رستم در لحظۀ آخرِ فروکردنِ خنجر در دندۀ سهراب از حالت چشم‌‌هایش پیداست: چشم‌ها همه چیز را می‌گویند. رنج‌ها و دردهایی که به کینه و جنگ رسیده. قصه را تا آخرش می‌شود از چشم‌ها خواند. چشم‌ها دروغ نمی‌گویند.

جنگ است… روزهاست که شهر خلوت‌تر شده، مسیرمان به سمت منزل مادرها از اتوبان صدر می‌گذرد و اسم و تصویر کودکان میناب بر تابلوهای تبلیغاتی که یکی پس از دیگری از کنار صورت عبور می‌کند. هربار اینجا که می‌رسیم من صورتم را برمی‌گردانم و بهنام سرعتش را زیاد می‌کند. تحمل چشم‌دوختن به چشمانِ میناب را نداریم. چشم‌های بی‌گناهشان پرسشگر است. تحمل زل زدن به این پرسش را ندارم. نمی‌دانم! شاید این منم که «چرا؟»ی خودم را روی این صورتها و این چشم‌ها می‌اندازم. این منم که می‌پرسم. من با چشمانِ آنها می‌پرسم که «چرا؟ چرا ما؟». یکی از این دفعات عبور از کنار تصاویر، ناگهان این «چرا» از زبان سیاوش بیرون پرید: «بابا چرا اینا رو کشتن؟»… ]مکثی طولانی[… صدایی از ته چاه می‌گوید: «هوش مصنوعی بود بابا. نفهمیده بود مدرسه‌ست». اما شواهد می‌گوید دوربین روی موشک اول «دیده بود» که اینجا مدرسه است. چرا بمب دوم؟ نه «ندیده بود»! هوش مصنوعی که چشم ندارد. دوربین که چشم نیست!

روزهای جنگ به روحِ سرگردانم با شنیدنِ کلیله‌و‌دمنه افسار می‌زنم. راوی به داستان «گرگ و زاغ و شغال» رسیده‌؛ توضیح می‌دهد که «دوچهار» همان «دچار» است و «دوچهار شدن» یعنی «جفتی چشم در برابر جفتی دیگر». عجب! پس «دچار چیزی شدن» یعنی با آن «چشم در چشم شدن»؛ مثل دو پهلوان یا دو کشتی‌گیر که قبل از گلاویزی مدتی چشم در چشم‌اند؛ شاید برای ارزیابی حریف و پرواهایش، یا برای تصمیم نهایی و پذیرش مسئولیت هر اقدامی. بنا به همین پیشینه‌ «چشم در چشم شدن» تصور ناخودآگاه ما از هر نبرد است: از روزگاری که نبردها هنوز جوانمردانه بود. چشم نماد مسئولیت است؛ فقط از چشم‌ها می‌شود مسئولیت خواست. اما بی‌چشم و رو، چشم‌خیره، چشم سفید یعنی بی‌مسئولیت، یعنی وقیح. تا وقتی چشم نقش مهمی در مبارزه داشت یعنی نبرد با همۀ دنائت یا قساوتش هنوز در دایرۀ انسانیت می‌گنجید.

چند روزی از آتش‌بس گذشته. در کافه نشسته‌‌ایم. دوستی بی‌مقدمه گفت «برایم جالب بود که در این جنگ با اینکه ایران آمادۀ جنگ بود جنگ را آغاز نکرد» و ادامه داد که «ایران تا آخرش هم پایبند به استراتژی چشم در برابر چشم ماند»… بقیه حرف‌هایش را دیگر نمی‌شنیدم… ذهنم جوابش را در گزاره‌ای بی‌ربط پیدا کرده بود: چشم در برابر چشم! من در آن سحرگاه گرگ‌و‌میش بمبارانِ سفارتِ امریکا، دنبال چشم‌های موجودی بودم که داشت پاهای لعنتی‌اش را روی من و زندگی‌ام می‌گذاشت. من می‌خواستم با این حجمِ مهیب و تاریک ناشناخته چشم در چشم شوم. انگار که هنوز در ناخودآگاهم برای این حمله برای این جنگ قائل به حیثی انسانی و مسئولانه باشم. انگار هنوز نبرد برایم «دچار شدن» باشد… نمی‌خواستم بپذیرم که مدت‌هاست جنگیدن یعنی فشار دادن یک دکمه؛ دکمه‌ای که یک هواپیما را با ۱۷۶ سرنشین ساقط می‌کند، دکمه‌ای که ۱۶۰ دانش‌آموز را ناگاه می‌کشد، و حالا و تا همیشه ممکن است بیخود و بی‌جهت سر من و عزیزانم آوار شود. نمی‌خواستم باور کنم «دچار» چیزی شده‌ام که هوش دارد، ولی چشم ندارد…