ساعت پنج و چهل‌وپنج دقیقۀ گرگ‌و‌میش بامدادِ دوازدهم فروردین با صدا و لرزشِ انفجارِ مهیب در محل سفارتِ سابق امریکا در همسایگی‌مان از جا پریدیم… در یکی دو ثانیۀ انتظارِ انفجارِ دوم موجودی مهیب و خاکستری را بالای سرمان می‌دیدم که یک پایش را از زمین برداشته و همین حالاست که روی ما بگذارد. در آن چند لحظه تعلیق میان بود و نبود، ذهن خواب‌زده‌ام دنبال چیزی می‌گشت… نه دنبال راه فرار که فرصتش نبود و نه دنبال سیاوش که نزدیکم بود… آن زمان نمی‌فهمیدم… روزها گذشت و این سؤال در هزارتوی ذهنم مانده بود که من در آن آنِ کوتاه چه چیزی را جستجو می‌کردم!

در قصۀ «شب سهراب‌کشان» توجهم به چشم اسفندیار است که هنوز از آن خون می‌آید؛ یا چشم‌های از حدقه‌بیرون‌زدۀ رستم در حین کشتنِ سهراب. لحظۀ سهراب‌کشان در بیشتر پرده‌های نقالی تصویر همین لحظۀ چشم‌د‌رچشم شدنِ پدر با پسر است. گناه‌ رستم در لحظۀ آخرِ فروکردنِ خنجر در دندۀ سهراب از حالت چشم‌‌هایش پیداست: چشم‌ها همه چیز را می‌گویند. رنج‌ها و دردهایی که به کینه و جنگ رسیده. قصه را تا آخرش می‌شود از چشم‌ها خواند. چشم‌ها دروغ نمی‌گویند.

برای دسترسی به محتوای کامل روی دکمه زیر کلیک کنید.