موقعیتی را تجسم کنید که در آن عده‌ای یونانیِ وطن‌پرست و دوآتشه پیش خودشان بگویند که حرفۀ مطالعات دوران کلاسیک یونان به منزلۀ وهن به میراث هلنیستی است و کسانی که مشغول این قبیل مطالعات هستند و اسم کلاسیک‌شناس بر خود دارند، جدیدترین شکل ظهور و بروزِ یک توطئۀ ریشه‌دار و اهریمنی هستند که نطفه‌اش قرن‌هاست بسته شده و حالا در اروپای غربی سر از تخم درآورده و در آمریکا پروبال پیدا کرده و هدفی هم ندارند جز لکه‌دار کردنِ دستاوردهای یونان و به ذلت کشیدنِ یونان‌زمین و اقوامش. با این زاویه دید، تمام سنت اروپاییِ مطالعاتِ عصر کلاسیک که غالبا مخلوق رمانتیک‌های فرانسوی و فرماندارانِ استعماری بریتانیایی (البته در قبرس) و ایضا شعرا و اساتید و حکامِ این دو کشور است، توهینی دیرپا به شرافت و استواریِ یونان باستان بوده و آیندۀ یونان را هم تهدید می‌کند. این شرنگ از اروپا به ایالات متحده سرایت کرده که در آن جا تعلیمِ تاریخ، زبان و ادبیاتِ یونانی در دانشگاه‌ها در اختیار تبارِ اهریمنیِ کلاسیک‌شناسان است، مردان و زنانی که خودشان یونانی‌تبار نیستند، که ذره‌ای همدلی با آرمان‌های یونان ندارند، که زیر نقاب دروغینِ بی‌طرفیِ علمی زور می‌زنند قوم یونانی را برای ابد در بندِ بندگی نگه دارند.


و حالا وقت آن رسیده که یونان را از کلاسیک‌شناسان نجات دهیم و به سراسرِ این سنتِ تبهکارانۀ پژوهش‌های عصر کلاسیک مهر پایان بکوبیم. تنها یونانی‌ها هستند که به واقع قادر به تعلیم و نوشتن در بابِ تاریخ و فرهنگ یونانی از اعصارِ دور و درازِ باستان تا امروزِ روز هستند؛ تنها یونانی‌ها هستند که به معنی واقعی می‌توانند برنامه‌های مطالعات آکادمیک در این رشته‌ها را مدیریت و هدایت کنند. شاید به عده‌ای نایونانی هم اجازه دادند به این تلاش عظیم ملحق شوند مشروط به این که شواهد کافی بر توانایی خود ارائه دهند یعنی مثلا در مناقشاتِ قبرس از نیمۀ یونانیِ دعوا حمایت کنند، یا عداوت خود را نسبت به ترک‌ها علنی نشان بدهند، یا سرانگشتی اسپند برای خدایان یونانی که اینک بر تخت نشسته‌اند دود کنند یا هر چیز دیگری را که ممکن است این اواخر در ایدئولوژی محافل روشنفکری یونانی مُد شده باشد تقلید کنند.
پرواضح است که هر نایونانی که این شرایط را نخواهد یا نتواند داشته باشد، رویکردی خصمانه دارد و برای همین نمی‌تواند مطالعات یونانی را در کمال انصاف و عقل تعلیم دهد. این قبیل اشخاص را نباید اجازه داد که پشت نقاب کلاسیک‌شناسی پنهان شوند بلکه باید هویت واقعی آنان را افشا کرد؛ یعنی مُشتی ترک‌دوست و دشمنِ قوم یونانی و مخالفان آرمان یونان. کسانی از این قماش که پیش از این در محافل آکادمیک تثبیت شده‌اند باید با بدرفتاری بی‌حیثیت‌شان کرد تا اثرشان خنثی شود؛ و در همین حین، باید در مسیرِ تسلطِ یونانی و یونان‌دوست بر مراکز و دپارتمان‌های دانشگاهی در رشتۀ مطالعات یونانی قدم برداشت و به تبع آن از طریق پیشگیری‌های آکادمیک، مانع از ظهور هرگونه پژوهش و پژوهشگرِ کلاسیک‌شناس شد. در این اثنا، خودِ اسمِ کلاسیک‌شناس هم باید به نوعی فحش و دشنام تبدیل شود.
این حرف‌ها را وقتی در قبال کلاسیک‌شناسی و یونان مطرح می‌کنیم، تصویر خنده‌داری به دست می‌دهد. اما اگر به جای کلمۀ کلاسیک‌شناس، «شرق‌شناس» را جایگزین کنیم و دیگر تغییراتی را که ملازم این تغییر است لحاظ کنیم، این خیالبافیِ بامزه یکباره واقعیتی هشداردهنده می‌شود. چندسالی می‌شود که بر علیه شرق‌شناسان در دانشگاه‌های آمریکایی به طور اخص و با شدت کمتر در دانشگاه‌های اروپایی، قیل و قالی به پا شده و تعبیر «شرق‌شناس» دیگر از آن معنای سابق تهی شده و معنایی یکسره نو به خود گرفته که عبارت باشد از برخوردِ ناهمدلانه و بلکه خصمانه نسبت به اقوام شرق. راستش حتی واژگان «ناهمدلانه» و «خصمانه» را از سر نو تعریف کرده‌اند تا به معنای عدم حمایت از باورها و آرمان‌های باب روزِ آن اقوام باشد.
فی‌المثل وی. اس. نایپول، نویسندۀ سفرنامۀ اخیر به بلادِ مسلمین را در نظر بگیرید. آقای نایپول استاد دانشگاه نیست، رمان‌نویس است و یکی از مستعدترین‌ها در زمانۀ ما. اروپایی هم نیست، اهل هند غربی است و اصالتا از هند شرقی. کتابش دربارۀ اسلام مدرن اثری پژوهشی نیست، و چنین مدعایی هم ندارد. محصول یک مشاهدۀ عینی است توسط کسی که در مشاهدۀ معضلات انسانی حرفه‌ای شده است. گاهی اشتباه هم دارد، اغلب به شکل ویرانگری دقیق است و بهترین توصیف درباره‌اش این است که از موضع همدردی نوشته شده است. آقای نایپول برای تماشای مسخرگیِ رفتارِ آدمیزاد، چشمان تیزی دارد، چه در بلاد مسلمین باشد و چه جاهای دیگر. در عین حال، با همین مردمی که مسخرگیِ رفتارشان را چنین با صداقت تصویر کرده، شدیدا همدلی و همراهی دارد و خشم و رنجشان را خوب می‌فهمد.
ولی برای عملۀ سیاست و ایدئولوژی، این همدلی خصیصه‌ای نیست که قدرش را بدانند یا اصلا به چشم‌شان بیاید. آقای نایپول از چارچوب‌های آنان تبعیت نمی‌کند، حاضر نیست از رهبران اسلام‌گرای افراطی ستایش کند و به مخالفان این قماش از رهبران بد و بیراه نثار کند. پس در نتیجه، شرق‌شناس است، تعبیری که حتی دانشجویانِ شستشوی‌مغزی‌شدۀ دانشگاه‌ها هم که قاعدتا باید فرق دوغ و دوشاب را می‌دانستند دربارۀ نایپول به کار می‌گیرند. وقتی استاد یک دانشگاه معتبر، درسی موسوم به «شرق‌شناسی» را با بد و بیراه به پژوهش‌های شرق‌شناسانه ارائه می‌کند و اهالی این رشته را به شکل مشتی دیو معرفی می‌کند و آخرش هم در می‌آید که، «یک چیز دیگر هم خدمت شما عرض کنم. حتی این‌جا، توی همین دانشگاه، شرق‌شناس داریم» و این کلمۀ شرق‌شناس را عصبانی و یواشکی طوری می‌گوید که با صدای سینِ آخرش قشنگ جور در بیاید، دیگر از آشفتگی ذهنی این دانشجوها جای تعجب نیست.
حالا این شرق‌شناسی اصلا چه بوده است؟ این کلمه قبل از لوث شدن به این آلودگی فکریِ عصرِ ما (که خیلی از کلمات مفیدِ سابق را برای استفاده در یک بحث منطقی نامناسب کرده) چه معنایی داشته است؟ در گذشته، شرق‌شناسی عمدتا به دو معنا استفاده می‌شد: یکی نوعی مکتبِ نقاشی بود؛ عده‌ای هنرمند، عمدتا اهل اروپای غربی، به خاورمیانه و شمال آفریقا سفر می‌کردند و هر چه را می‌دیدند یا تخیل می‌کردند می‌کشیدند و گاهی هم به شیوه‌ای نسبتا رمانتیک و اغراق‌آمیز. معنی دوم و رایج‌تر که هیچ ربطی به اولی نداشت، شاخه‌ای از مطالعات بود. این کلمه و رشتۀ دانشگاهی مرتبط با آن، به عصرِ گسترشِ مطالعات در اروپای غربی از دورۀ رنسانس به بعد بر می‌گشت. هلن‌شناسان یونان را مطالعه می‌کردند، لاتین‌شناسان، جهان لاتین را، و عبری‌شناسان میراث زبان عبری را. به دو گروه اول گاه می‌گفتند کلاسیک‌شناسان و به این دستۀ سوم می‌گفتند شرق‌شناسان. اما دستۀ سوم، به تدریج توجه‌شان به زبان‌های دیگر شرق هم معطوف شد.
در اصل، محققین اولیۀ این رشته‌ها لغت‌شناسانی بودند که دغدغۀ ایشان احیا، مطالعه، نشر و تفسیرِ متون بود. این اولین و بنیادی‌ترین وظیفه‌ای بود که قبل از مطالعۀ جدی موضوعات دیگری مثل فلسفه، الهیات، ادبیات و تاریخ، میسر شد. تعبیر شرق‌شناس در آن ایام مثل امروز مبهم و غیردقیق نبود. فقط یک رشته را شامل می‌شد: لغت‌شناسی. در مراحل اولیه، فقط یک منطقه را مطالعه می‌کردند که ما امروزه به آن خاورمیانه می‌گوییم؛ تنها بخشِ شرق که اروپایی‌ها می‌توانند مدعی باشند با آن آشنایی دارند.
هر چه در زمینۀ کشفیات و ایضا مطالعات پیشرفت‌هایی حاصل می‌شد، انگار تعبیر شرق‌شناس مدام نابسنده‌تر می‌شد. دانشجویان مطالعات شرق دیگر فقط در یک رشته مشغول نبودند بلکه به چند رشتۀ متعدد منشعب شده بودند. و در عین حال، منطقه‌ای که مطالعه می‌کردند، یعنی همین به اصطلاح شرق، گویا به چیزی فراتر از سرزمین‌های خاورمیانه که تا کنون محل توجه اروپایی‌ها بود بسط پیدا می‌کرد و شامل تمدن‌های وسیع و دوردستِ هند و چین هم می‌شد. بین پژوهشگران و در دپارتمان‌های دانشگاهی که به چنین مطالعاتی مشغول بودند این میل به وجود آمد که برچسب‌های دقیق‌تری به کار ببرند. پژوهشگران از تعابیری مثل لغت‌شناس، مورخ و غیره که درگیر موضوعات شرقی بودند استفاده کردند. و در خصوص این موضوعات هم از تعابیری مثل چین‌شناس و هندشناس، ایران‌شناس و عرب‌شناس استفاده کردند تا تعریف دقیق‌تر و خاص‌تری از منطقه و موضوعِ مطالعۀ خود ارائه بدهند.
از قضا این رشتۀ اخیر، یعنی عرب‌شناس، دچار تغییرات معنایی هم شده است. در انگلیس، در گذشته، کلمۀ عرب‌شناس را معمولا به همان معنا استفاده می‌کردند که کلماتی مثل ایران‌شناس، هیسپان‌شناس یا ژرمن‌شناس را؛ که به معنی دانشمندی بود که حرفه‌اش مطالعۀ زبان، تاریخ، و فرهنگ یک سرزمین و یک قوم خاص باشد. در ایالات متحده این کلمه را به متخصص ارتباط با اعراب هم اطلاق کردند، خصوصا در امور حکومتی و تجاری. برای برخی، و البته نه همه، به معنای حامیِ آرمان‌های عرب نیز بود. اصطلاحِ هیسپان‌شناس به معنای کسی نبود که گناهِ حاکمان خودکامه و تروریست‌های آمریکای مرکزی را می‌شوید یا از گاوبازی ستایش می‌کند یا اسپانیایی رفتار می‌کند یا در کار خرید و فروش موز است. به معنای پژوهشگری بود که دانش خوبی از زبان اسپانیایی دارد، و در یکی از رشته‌های تاریخ یا فرهنگِ اسپانیا یا آمریکای لاتین تخصص پیدا کرده است. قرار بود واژۀ عرب‌شناس هم چنین معنایی داشته باشد. اما احتمالا این هدف شکست خورده و باید تعبیر دیگری جست. حتی برخی پیشنهاد کرده‌اند از واژۀ عربولوژی به سیاق سینولوژیست، ایندولوژیست و ترکولوژیست استفاده شود. این تعبیر شاید مایۀ تمایز شود اما لطفِ تعبیرِ سابق را ندارد. عده‌ای پژوهشگرِ نه چندان بی‌ارج که عمری را صرف مطالعۀ تمدنی واقعا عظیم کرده‌اند لابد استحقاق عنوان بهتری را دارند.
تعبیر شرق‌شناس را هم دیگر چنان آلوده کرده‌اند که به صد آب قابل شستشو نیست اما این هم چندان مهم نیست چون پیشتر توسط همان کسانی که سابق بر این چنین عنوانی را بر خود داشتند از ارزش این تعبیر کاسته شده بود و در واقع خودِ ایشان دیگر آن را به کار نمی‌بردند. در بیست و نهمین کنگرۀ بین‌المللی شرق‌شناسان که در تابستان ۱۹۷۳ در پاریس برگزار شد رسما این واژه متروک شد. صدمین سالگردِ اولین کنگرۀ شرق‌شناسان بود و این اجتماع در همان زادگاهِ این کنگره برگزار شده بود و فرصت مناسبی بود برای بازنگری در سرشت و کارآیی این کنگره. واقعا برخی حتی تا جایی پیش رفتند که می‌گفتند این کنگره باید به پایان برسد با این استدلال که چنین حرفه‌ای دیگر وجود خارجی ندارد و عمر کنگره از عمرِ موضوعش طولانی‌تر شده است. لکن ارادۀ معمول برای بقای موسسات آن قدری قدرت داشت که جلو انحلال کنگره را بگیرد. با این حال، جنبش الغای اصطلاحِ «شرق‌شناس» توفیق یافت.
حمله از دو جبهه انجام می‌شد. از یک طرف، کسانی بودند که تا کنون شرق‌شناس نامیده می‌شدند اما بیشتر از همیشه از این اصطلاح که نه رشتۀ مورد اشتغال‌شان را نشان می‌داد و نه منطقۀ مورد مطالعه را، ناخشنود بودند. محققین کشورهای آسیایی هم بر این نارضایتی می‌افزودند چون اشاره می‌کردند که به کار بردنِ این اصطلاحِ شرق‌شناس به یک هندی که در حال مطالعۀ تاریخ یا فرهنگ هند است تا چه اندازه مسخره است. این نکتۀ اضافی هم مطرح می‌شد که این اصطلاح به نحوی وهن به شرقی‌هاست، چون به جای این که همچون مشارکت‌کنندگانِ در این مطالعه شناخته شوند به عنوان موضوع مطالعه شناخته شده‌اند.
از طرف دیگر، بهترین استدلال برای حفظ این عبارت قدیمی را یک هیئت از شوروی به رهبری باباجان غفورف، مدیر موسسۀ شرق‌شناسی در مسکو به دست داد که خودش یک شرقیِ تبعۀ شوروی و اهل جمهوری تاجیکستان بود. غفورف می‌گفت این تعبیر بالاخره یک قرنی هست که استعمال شده است.  چرا این کلمه را که به راحتی مشغلۀ ما را نشان می‌دهد و معلمان ما و معلمانِ معلمانِ ما برای نسل‌ها با افتخار این اسم را بر خود داشته‌اند حالا رها کنیم؟ غفورف چندان هم از اظهار نظر هیئت بریتانیایی که از نقطه‌نظری محافظه‌کارانه او را به خاطر اظهارنظر شدیداللحنش ستایش کردند خوشش نیامده بود. در جریان رای‌گیری، علیرغم حمایتِ شرق‌شناسانِ اهل اروپای شرقی که با هیئت شوروی همداستان بودند، غفورف شکست خورد و عبارتِ شرق‌شناس به طور رسمی ملغا شد. کنگره قبول کرد که به جایش نام «کنگرۀ بین‌المللی علوم انسانی در آسیا و شمال آفریقا» را بر خود بگذارد؛ اصطلاحی که به مراتب قابل قبول‌تر بود البته به شرط این که پای ارسال تلگراف در میان نباشد و شخص آن قدری با مصطلحاتِ آکادمیک فرانسوی آشنا باشد که بداند منظور از علوم انسانی، همان علوم اجتماعی به اضافۀ اندک ‌مایه‌ای از انسانیات است.
به این ترتیب بود که تعبیر شرق‌شناس به دست شرق‌شناسان معتبر لغو و به زباله‌دان تاریخ پرت شد. اما زباله‌دان جای چندان امنی هم نیست. کلمات شرق‌شناس و شرق‌شناسی هرچند به دست محققین به عنوان کلمات بلامصرف مرخص شدند، اما عده‌ای دوباره این کلمات را به قصد دیگری بازیافت و بازسازی کردند؛ به عنوان دشنام و به قصد جدال.
حقیقت مطلب این است که حمله به شرق‌شناسان در جهان اسلام امر تازه‌ای نبود. قبلا مراحل مختلفی را طی کرده بود که در هر کدام منافع و انگیزه‌های مختلفی در کار بود. یکی از نخستین دفعات شیوع این حملات در دوران پس از جنگ، منشأ غریبی داشت. با سرآغاز دومین ویراستِ دایرةالمعارف اسلام که پروژۀ عمدۀ شرق‌شناسی در زمینۀ مطالعات اسلامی بود خط و ربطی داشت. ویراست اول همزمان به سه زبان انگلیسی فرانسه و آلمانی با مشارکت محققینی که از این ممالک و ممالک دیگر جذب شده بودند منتشر شد. تقریبا سی سال طول کشید و در ۱۹۳۸ کامل شد. ویراست دوم از ۱۹۵۰ آغاز شد، فقط به انگلیسی و فرانسه منتشر شد و در هیئت سردبیریِ بین‌المللی‌اش هیچ عضوی از آلمان حضور نداشت.
حملۀ مسلمانان از کراچی شروع شد، پایتختِ جمهوری اسلامی تازه‌تاسیسِ پاکستان، و روی دو نقطه متمرکز شده بود: یکی این که چرا این ویراست نسخۀ آلمانی‌زبان و ویراستار آلمانی ندارد و دیگر این که چرا در هیئت سردبیری یک یهودی فرانسوی، مرحوم ای. لوی-پروانسال حضور دارد. این که چرا موردِ اول از این شکایت در کراچی اولویت داشت (یا اصلا وجود داشت) واقعا کمی عجیب به نظر می‌رسید و وقتی کاشف به عمل آمد که این جنجال را جناب آقایی موصوف به «امام جماعتِ مسلمینِ آلمانی در پاکستان غربی» ترتیب داده و یک دیپلماتِ آلمانیِ باورمند به نظام سابق آلمان هم که به تازگی در کراچی مشغول به کار شده به او کمک رسانده، مطلب تا حدودی روشن شد. در آن دوره هنوز ذهنیتِ رایش سوم کاملا ناپدید نشده بود۱.
این غائله چندان طول نکشید و انعکاس چندانی نیافت یا در دیگر نقاط جهان اسلام انعکاس اندکی پیدا کرد. از عقبِ این اتفاق، کارزارهای دیگری علیه شرق‌شناسان به راه افتاد که اغلب آنان منشأی محلی داشت. دو مایۀ اسلامیت و عربیت پررنگ بود. برای برخی که خودشان و رقبایشان را منحصرا در چارچوب تعابیر اسلامی تعبیر می‌کردند، شرق‌شناسی در برابر دین اسلام قد علم کرده بود. در اوایل دهۀ شصت، یک استاد دانشگاه الازهر مصر رسالۀ مختصری در باب شرق‌شناسان و شرارت‌هایی که مرتکب می‌شوند به رشتۀ تحریر درآورد۲. می‌گفت این قماش اغلب شامل مبلغین عیسوی هستند که می‌خواهند اسلام را تضعیف و در نهایت نابود کنند تا تفوق مذهب مسیح را رقم بزنند. این سخن شامل اغلبِ این قماش می‌شد به جز یهودی‌جماعت که هدف آنان هم البته به همان اندازه نفرت‌انگیز بود. نگارنده فهرستی از شرق‌شناسانی را که علیه اسلام قلم زده و اثرات مخرب کار ایشان باید خنثی می‌شد به دست داده است. فهرست جداگانه‌ای هم از محققین خائن و خطرناکی به دست داده است که در برابر آنان احتیاط و حزمِ ویژه نیاز است؛ ظاهرا این دسته، شامل کسانی می‌شد که کار خود را با ظاهرِ موجهی از همدلی با مسلمانان ارائه می‌کردند.
در میان آن اسم‌ها، نام مرحوم فیلیپ هتی از دانشگاه پرینستون هم دیده می‌شد. نویسندۀ این کتابچه او را چنین توصیف کرده است:
«این مسیحی لبنانی…. یکی از جنجالی‌ترین دشمنان اسلام است که وانمود می‌کند از آرمان عرب در آمریکا دفاع می‌کند و در عین حال مشاور غیررسمی وزارت خارجۀ آمریکا در زمینۀ امور خاورمیانه است. همیشه سعی می‌کند نقش اسلام را در پیدایش تمدن بشری کمرنگ جلوه بدهد و حاضر نیست هیچ فضیلتی را به مسلمین نسبت بدهد… «تاریخ اعراب» او پر است از حمله به اسلام و ریشخندِ به نبی مکرم. سراسر حقد و زهر و نفرت است…»
مرحوم فیلیپ هتی مدافع ثابت‌قدمِ آرمان‌های عرب بود و «تاریخ» او سرودی بود در ستایش شکوه عرب. او لابد از چنین واکنشی حسابی جا می‌خورد. در پاکستان و اخیرا در ایران هم موارد مشابهی از شکایات با صبغۀ مذهبی دربارۀ شرق‌شناسی به مثابۀ نوعی تبلیغ عیسوی و ستون پنجم مسیحیت دیده شده است.
مسلمانانی که منتقد سرسختِ شرق‌شناسی هستند، منطق قابل فهمی دارند چون نویسندگان مسیحی و یهودی در باب اسلام را درگیرِ جدلیات یا بگومگوهای دینی می‌بینند؛ و به راستی اگر مفروضات ایشان را بپذیریم چنین نتیجه‌ای هم حاصل می‌شود. از نظر آنان، پیرو یک دین، ضرورتا مدافع آن دین هم هست و هرگونه نزدیک شدن به دینِ دیگری از سوی هر کسی (به جز کسی که قصد تغییر دین داشته باشد) صرفا ممکن است به قصد دفاع یا حمله باشد. علمای سنتی مسلمان معمولا دست به مطالعۀ تاریخ یا تفکر مسیحی یا یهودی نمی‌زدند و هیچ دلیلِ شرافتمدانه‌ای نمی‌دیدند که چرا مسیحیان یا یهودیان باید اسلام را مطالعه کنند. به راستی هم یکی از احکام ذمه، یا همان مقرراتی که به موجب آن مسیحیان و یهودیان مجاز به حفظ دین خود در ذیل حکومت مسلمانان می‌شدند، این بود که حق ندارند قرآن را به کودکان خود بیاموزند. مسیحیانِ قرون میانه نقطه‌نظرِ مشابهی داشتند. وقتی هم مشغول مطالعۀ اسلام و متون اسلامی شدند دو هدف داشتند که هم مسیحیان را از مسلمان شدن باز بدارند و هم مسلمانان را به مسیحی شدن تشویق کنند. اما این رویکرد مدت‌ها بود در جهان مسیحی متروک شده بود مگر در گوشه‌های دورافتاده‌ای در دست متعصبین مذهبی. اما در جهان اسلام، این رویکرد همچنان درک غالب از روابط بین‌الادیانی باقی مانده بود.
یک رویکرد متفاوت هم در ترکیب با اصطلاحات ملی‌گرایانه و ایدئولوژیک در میان برخی نویسندگان عرب دیده شد. عجیب بود که اغلب چهره‌های این گروه، از اقلیت‌های مسیحی در کشورهای عرب بودند و خودشان هم ساکن اروپای غربی یا ایالات متحده. مثال خوبش، مقاله‌ای از جامعه‌شناس قبطی ساکن پاریس، انور عبدالملک است که در نشریۀ یونسکو، «دیوژن» در ۱۹۶۳ منتشر شد یعنی حدود یک سال بعد از انتشار آن رسالۀ کذایی در الازهر قاهره. در این مقاله، به نام «بحرانِ شرق‌شناسی»، دکتر عبدالملک پایۀ چیزی را می‌ریزد که به مهم‌ترین اتهام در ادعانامه علیه شرق‌شناسی تبدیل شد. یعنی این که یک سرشتِ اروپامحور در کار است که توجه کافی به محققین، پژوهش‌ها، روش‌ها و دستاوردهای جهانِ آفریقایی آسیایی نمی‌کند؛ که شرق‌شناسان چنان درگیر گذشته هستند که هیچ توجهی به تاریخ اخیرِ اقوام «شرقی» نمی‌کنند (منتقدین متاخرتر شکواییه‌ای را مطرح می‌کنند که کاملا برعکس این گزاره است)؛ که توجه چندانی به نگاهی که علوم اجتماعی و خصوصا روش‌شناسی مارکسیستی به دست داده ندارند.
احساساتِ حاکم بر مقالۀ دکتر عبدالملک واضح است و تجسم همان باورهایی است که با شور و شوق بیان شده است. اما باز هم در حوزۀ بحث علمی باقی می‌ماند و مشخصا متکی به مطالعۀ محتاطانه، هرچند نه همدلانه، از نوشته‌های شرق‌شناسانه است. حتی حاضر است قبول کند که شرق‌شناسی شاید ذاتا اهریمنی نباشد و بعضی از شرق‌شناسان خودشان هم قربانی باشند.
اما مقاله‌ای که در ژوئن ۱۹۷۴ در مجله‌ای در بیروت و توسط استادی که در دانشگاه آمریکایی بیروت تدریس می‌کرد منتشر شد، درونمایۀ جدیدی را ترسیم می‌کرد. شاید یکی دو نقل قول، لب مطلب را روشن کند:
«هژمونی علمی صهیونیستی در مطالعات عربی [در ایالات متحده] تاثیر روشنی در نظارت بر انتشار مطالعات، مجلات و همچنین موسسات حرفه‌ای داشته است. این جماعت [محققین صهیونیست] تعداد معتنابهی کتاب و پژوهش منتشر کرده‌اند که افراد بی‌اطلاع را تحت تاثیر قرار می‌دهد طوری که تصور می‌کنند مباحث کاملا علمی را خوانده‌اند اما در واقع این مباحث در کارِ تحریفِ تاریخ و واقعیات عرب هستند و با جنبشِ عرب برای آزادی سرِ دشمنی دارند. در پوشش علمی ظاهر می‌شوند تا جواسیس و ماموران سازمان‌های آمریکایی و اسرائیلی را روانۀ میدان کنند که این‌ها هم وظیفه‌ای ندارند جز مدیریتِ این رشته‌ها در همۀ ممالک عرب… این‌ها حقایق شگفت‌آوری هستند که مقامات عرب اگر می‌خواهند بین تحقیق مشروع و صادقانۀ برخی اساتید آمریکایی از یک طرف و از طرف دیگر مسائل هدایت‌شده از سوی دانشجویان و اساتیدی که برای امنیت و هژمونی آمریکا کار می‌کنند تمییز قائل شوند، باید این‌ها را تحت نظر بگیرند. این مقامات نباید اجازه دهند که ثروت عرب خرج حمایت از منافع آمریکا و اسرائیل شود. باید با دقت و صداقت هر گونه میل به حمایت مادی و غیرمادی را زیرنظر داشته باشند. هرگز اجازه ندهند پول عرب برای تضعیف، بدنامی و تسلیمِ عرب استعمال شود۳
این متنی کلیدی است که شاید به قدر کافی به ما کمک کند بفهمیم سیاست توسعۀ دانشگاهی در مطالعات خاورمیانه در دورانی که پس از آن سر رسید، از چه قرار بود.
حملۀ دیگر علیه «شرق‌شناسان» از سوی گروهی مارکسیست انجام شد. جدلیاتِ این گروه عجایب زیادی در خود داشت. یکیش این فرض بود که یک درک یا خط فکرِ واحدِ شرق‌شناسانه وجود دارد که همۀ شرق‌شناسان از آن تبعیت می‌کنند؛ توهمی که حتی سطحی‌ترین درجۀ آشنایی با نوشته‌های شرق‌شناسان برای ردّ آن باید کافی می‌بود. اغلب این منتقدان خودشان شرق‌شناس نبودند. نه به این معنا که نظام یا مرام شرق‌شناسانه را رد می‌کردند، چون اصلا چنین نظام و مرامی در واقع، وجود خارجی نداشت؛ بلکه شرق‌شناس نبودند به این معنا که اصلا مهارت‌های لازم برای شرق‌شناس بودن را نداشتند، مهارت‌هایی که در میان شرق‌شناسان، چه مارکسیست و چه غیرمارکسیست، تفاوت زیادی نداشت. جدی‌ترین نوشته‌های مارکسیستی دربارۀ تاریخ خاورمیانه اثرِ قلمِ مارکسیست‌هایی بوده که یا خودشان شرق‌شناس بودند یعنی با همان روش‌ها و موضوعات و در همان رشته‌هایی تربیت شده بودند که همکاران غیرمارکسیست‌شان مطالعه می‌کردند، یا اثرِ نویسندگانی بوده که بر نوشته‌های پژوهشگرانِ شرق‌شناس چه مارکسیست و چه غیرمارکسیست تکیه می‌کردند و از این نوشته‌ها به عنوان مصالح مورد نیاز برای تحلیل‌ها و نتیجه‌گیری‌هایشان استفاده می‌کردند.
مثال خوبش کتاب هوشمندانۀ پری اندرسون به نام «تبار دولت‌های استبدادی» است. با این که جذاب و اندیشمندانه است، شالودۀ فهمش از خاورمیانه و به طور اعم مسائل اسلامی را صرفا بر مبنای منابع دسته دوم یعنی آثار شرق‌شناسان استوار کرده است. راه دیگری هم نیست؛ البته جز این که پژوهشگران بخواهند از سر ناچاری مهارت‌های لازم را کسب کرده و منابع دست اول را مطالعه کنند. اما این کار جز این که دشوار و زمان‌بر است این ضرر اضافی را هم دارد که خود این پژوهشگران هم متهم به شرق‌شناسی می‌شوند. پژوهشگران مارکسیستی مثل رودینسون در فرانسه یا ی. پ. پتروشفسکی خدمات بسیاری به تاریخ‌نگاری خاورمیانه کرده‌اند که حتی کسانی که با جهت‌گیری ایدئولوژیک و راستای سیاسی این افراد همدلی ندارند این خدمات را به رسمیت می‌شناسند. این افراد هم در آثار خودشان برای همکاران شرق‌شناس خود از گرایش‌های دیگر به مراتب احترام بیشتری قائل شده‌اند تا برای مارکسیست‌های دیگری که تصوراتِ دیگری از پژوهشگری داشته‌اند. مخالفان شرق‌شناسی در غرب تا به حال تلاش‌های بسیار اندکی برای مشارکت در تاریخ‌نگاری عرب داشته‌اند. وقتی هم دستی به آتش رسانده‌اند، نتایج کار چنگی به دل نمی‌زده است.
شارح اصلی مخالفان شرق‌شناسی در زمان حاضر در ایالات متحده، ادوارد سعید است که کتاب «شرق‌شناسی» او نخستین بار در ۱۹۷۸ منتشر شد و انبوهی از نقدها و مقالات و اعلامیه‌های رسمی به پیشواز این کتاب رفتند. این کتاب، نظریه‌ای دارد و آن این است که «شرق‌شناسی محصول قرابت خاصی است که بین بریتانیا، فرانسه و شرق تجربه شد و تا قرن نوزدهم در واقع بیشتر منظورش هند و سرزمین‌های کتاب مقدس بود۴.» (ص.۴) آقای سعید برای اثبات این حرفش چند تصمیم دلبخواهی می‌گیرد. شرق خودش را محدود می‌کند به خاورمیانه و خاورمیانه‌اش را به بخشی از جهان عرب. با حذف مطالعات ترکی و فارسی از یک سو و مطالعات زبان‌های سامی از سوی دیگر، مطالعات عربی را هم از بسترهای تاریخی و هم از بسترهای لغت‌شناسانه‌اش جدا می‌کند. زمان و جغرافیای شرق‌شناسی را هم متعاقبا همان اندازه محدود می‌کند.
آقای سعید برای اثبات این نظریه، لازم می‌داند که سرآغاز شرق‌شناسی را به اواخر قرن هجدهم نسبت دهد و مراکز اصلی‌اش را بریتانیا و فرانسه قرار دهد. در واقع، این رشته در قرن هفدهم حسابی جا افتاده بود (مثلا کرسی زبان عربی در کمبریج در سال ۱۶۳۳ تاسیس شد) و مراکز اصلیش هم در آلمان و ممالک اطرافش بودند. به راستی که تاریخ مطالعات عربی در اروپا بدون آلمان‌ها همان قدر معنی دارد که آلمان‌ها را از تاریخ موسیقی و فلسفۀ اروپا حذف کنیم.
آقای سعید سعی می‌کند این رویه را توجیه کند:
«به نظرم صرف کیفیت، یکپارچگی و کمیتِ نوشته‌های بریتانیایی، فرانسوی و آمریکایی در باب شرق باعث می‌شود تا فراتر از آثار مهمی باشد که در آلمان، ایتالیا، روسیه و جاهای دیگر پدید آمده‌اند. اما به گمانم این هم راست است که اولین گام‌های اصلی در مطالعۀ شرق را یا در بریتانیا و در فرانسه [کذا فی‌الاصل۵] برداشته‌اند، و سپس آلمان‌ها آن را توسعه داده‌اند… کار مطالعات شرقی آلمان این بود که فنونی را پالوده و فرآورده کند که بر متون، اسطوره‌ها، ایده‌ها و زبان‌هایی که به معنی واقعی کلمه توسط استعمار بریتانیا و فرانسه از شرق جمع‌آوری شده بود اطلاق می‌شدند۶.» (ص۱۷-۱۸، ص۱۹)
فهم معنای جملۀ آخر سخت است. متون به معنای دست‌نوشته‌ها و دیگر مصالح نوشتاری قطعا توسط سیاحان غربی در خاورمیانه به دست می‌آمد. اما مجموعه‌های این چنینی در آلمان، اتریش و جاهای دیگر به هیج وجه کم‌اهمیت‌تر از مجموعه‌های «استعمار بریتانیا و فرانسه» نیستند. اما «جمع کردن» زبان، به معنی واقعی کلمه یا به هر طریق دیگر، یعنی چه؟ معنای کنایی این عبارت ظاهرا این است که انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها از طریق آموختن عربی نوعی جرم مرتکب می‌شده‌اند. آلمان‌ها، شرکای جرم، تا وقتی بریتانیایی‌ها و فرانسوی‌ها ابتدا این زبان‌ها را به دست نمی‌آوردند قادر نبودند که آن‌ها را «پالوده و فرآورده» کنند؛ عرب‌هایی که این زبان‌ها را به علاوۀ اسطوره‌ها و ایده‌هایشان از آن‌ها به سرقت بردند (حالا معنایش چیست، خدا داند) متقابلا سرشان بی‌کلاه ماند.
تمام این متن نه فقط اشتباه که پرت است. حجم ناآشنایی نسبت به کار پژوهشگر و وظیفۀ پژوهش که در چنین متنی آشکار می‌شود، نگران‌کننده است. با استفادۀ پیاپی از معادل‌های قوی‌تری مثل «تملک کردن»، «انباشتن»، «درکشیدن»، «چپو کردن» و حتی«تجاوز کردن» برای توصیف رشد دانش غرب دربارۀ شرق، از اضطراب خواننده کاسته نمی‌شود. انگار برای آقای سعید پژوهش و علم کالاهایی هستند با مقدارِ معین؛ غرب مقدارِ غیرمنصفانه‌ای از آن را مثل منابع دیگر برای خودش برداشته و شرق را نه فقط فقیر که بدون پژوهش و بدون علم به حال خود واگذاشته است. فارغ از این که این چگونه نظریه‌ای در باب علم است که چنین تجسمی پیدا کرده، آقای سعید می‌گوید دستاوردهای جدید پژوهش در جهان عرب را از هر آنچه که به شرق‌شناسان دیوصفت نسبت می‌دهد، ناخوش‌تر دارد.
این درون‌مایۀ تصرف عدوانی و تملک به زور، با ته‌مایه‌های جنسی، بارها در کتاب تکرار می‌شود. «آنچه در قرن نوزدهم اخیر [کذا فی‌الاصل۷] اهمیت داشت این نبود که آیا غرب در شرق دخول کرده و آن را به تملک گرفته یا نه، بلکه چیزی که مهم بود این بود که حس انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها نسبت به شیوۀ دخول و تملک‌شان چطور بوده است۸.» (ص.۲۱۱) یا دوباره:
«… فضای مناطق ضعیف‌تر یا توسعه‌نیافته‌ای مثل شرق را طوری می‌دیدند که گویا فرانسه را برای جلب منافع، برای نفوذ، برای آبستن کردن، و خلاصۀ کلام، برای استعمار، دعوت می‌کند… پژوهشگران، مدیران، جغرافیدانان و عوامل تجاری فرانسه، فعالیتِ پررونقِ خود را روی شرقِ مونثی که تقریبا طاقباز دراز کشیده بود می‌ریختند۹.» (صص۲۱۹-۲۲۰)
نقطۀ اوج (کذایی) این فرافکنی تخیلات جنسی، آن نازِ شستِ آقای سعید است که تفسیری مفصل، خصمانه و یکسره پرت از معنای لغوی یک ریشۀ عربی که از فرهنگ‌های کلاسیک عربی نقل کرده بودم به دست داده است۱۰.
مرزهای زمان، فضا و محتوا که آقای سعید زورکی در این موضوع حقنه کرده، هرچند موجب تحریفی جدی شده اما بی‌شک سهل‌الوصول و به راستی برای هدفی که دنبال می‌کند ضروری است. اما این‌ها برای نیل به مقصود کافی نیستند. در میان عرب‌شناسان و اسلام‌شناسانِ بریتانیایی و فرانسوی که می‌توانستند موضوعاتِ مسلمِ مطالعۀ او باشند، به خیلی از چهره‌های اصلی یا اصلا اشاره نشده (کلود کهن، ای. لوی. پروانسال، هانری کوربن، ماریوس کانارد، شارل پلا، ویلیام و ژرژ مارسه، ویلیام رایت، که همگی دستاوردهای مهمی داشته‌اند) یا خیلی‌ها را به شکل گذرا مطرح کرده است (آر. ای. نیکلسن، گی لوسترانژ، سر تامس آرنولد و ای. جی. براون). آقای سعید حتی از آن‌هایی که نقل قول کرده هم آثارشان را به دلبخواه انتخاب کرده است. شیوۀ مکرر او این است که مهم‌ترین آثار این افراد را از قلم بیندازد و در عوض به نوشته‌های جزئی و نادرِ ایشان بند کند.
یک نمونه رفتارش با پژوهشگر انگلیسی قرن نوزدهم ادوارد لین است که سعید کتاب او را دربارۀ مصریانِ معاصر به بحث می‌گذارد (و ضمنا تخریب می‌کند.) این کتاب، محصول اقامتش در مصر در دهۀ ۱۸۳۰، جالب و از خیلی جهات مفید است. اما در مقام قیاس با حاصل عمر لین، لغتنامۀ چندجلدی عربی انگلیسی او، که بزرگ‌ترین دستاوردِ شرق‌شناسی اروپایی بوده و هست و شاخصی در مطالعات عربی به شمار می‌رود رنگ می‌بازد. اما آقای سعید در این باره هیچ حرفی نمی‌زند.
همۀ این کارها (بازچینش دلبخواهی پس‌زمینه‌های تاریخی و انتخاب ممالک، اشخاص و نوشته‌ها بر مبنای میل و هوس شخصی) هنوز برای آقای سعید کفایت نمی‌کند که حرفش را بزند، و حتما باید به برخی شیوه‌های دیگر هم متشبث شود. از جمله یکی این که از فرازهایی که نقل قول می‌کند چنان تفاسیری می‌کند که هیچ ربط معقولی با مقصودِ صریح مولفین‌شان نداشته باشد. شیوۀ دیگرش این است که سلسلۀ مفصلی از نویسندگان (ادبایی مثل شاتوبریان و نروال، مقامات استعماری مثل لرد کرومر و دیگران) را در زمرۀ شرق‌شناسان ردیف کند که آثارشان هرچند بی‌شک به شکل‌گیری رویکردهای فرهنگی غرب ارتباط داشته اما هیچ ربطی به سنت شرق‌شناسی که هدف اصلی آقای سعید است پیدا نمی‌کند.
حتی گویا که این نیز کافی نباشد، آقای سعید برای رساندن مطلب خودش لازم می‌بیند تا مجموعه‌ای اتهامات را بی‌ملاحظه حواله کند. لذا در سخن از شرق‌شناس فرانسوی قرن‌های هجده و نوزده، سیلوستر دو ساسی، آقای سعید می‌گوید که «او بایگانی‌های شرق را چپو کرد… هر متنی را که جدا کرد، به کار گرفت، اما در آن‌ها دستکاری کرد…۱۱» (ص۱۲۷) این کلمات اگر اصلا معنایی داشته باشند، لابد باید این باشد که ساسی اشتباه کرده بود که به این اسناد دسترسی پیدا کرد و سپس مرتکب جنایت دست بردن در این متون شد.
در این افترای موهن به یک پژوهشگر بزرگ، حتی ذره‌ای حقیقت هم یافت نمی‌شود.
اتهام عمومی‌تر دیگر بر علیه شرق‌شناسان این است که «ایده‌های اقتصادی آنان هرگز فراتر از این نرفت که بگویند شرقی‌ها ذاتا از معامله، تجارت و عقلانیت اقتصادی ناتوان بودند. در زمینۀ اسلام‌شناسی این قبیل عقاید رسما صدها سال اعتبار داشت تا این که مطالعۀ مهم ماکسیم رودینسون به نام اسلام و سرمایه‌داری در ۱۹۶۶ منتشر شد۱۲.» (ص۲۵۹) آقای رودینسون خودش می‌توانست اولین کسی باشد که پرت بودنِ این عبارت را به جا آورد؛ عبارتی که نویسنده‌اش آشکارا به خودش زحمت نداده با اثر شرق‌شناسانِ متقدم‌تری مثل آدام مز، جی. اچ. کریمرز، دابلیو. بیورکمن، وی. بارتلد، تامس آرنلد و خیلی‌های دیگر آشنا شود. همۀ این‌ها روی فعالیت‌های اقتصادی مسلمین مطالعه می‌کردند؛ آرنولد انگلیسی بود. رودینسون از قضا این دیدگاه جالب را به دست داده که با برخی از تحلیل‌های آقای سعید و صورت‌بندی‌های افراطی او، «فرد یکسره باید از مرامی شبیه به نظریۀ دو دانشی ژدانفیستی تبعیت کند۱۳
مورخ علم تجربی قرار نیست خودش دانشمند تجربی باشد اما حداقل باید دانشِ حداقلی از الفبای علم داشته باشد. به همین نحو، مورخ شرق‌شناسی (یعنی تاریخ‌نگاری که دربارۀ آثار مورخین و لغت‌شناسان این زمینه می‌نویسد) باید حداقل آشنایی را با تاریخ و لغت‌شناسیِ مد نظر آنان می‌داشت. آقای سعید نقاط کور شگفت‌انگیزی را به نمایش می‌گذارد. تصریح دارد که «بریتانیا و فرانسه از حوالی انتهای قرن هفدهم تا بعد [کذا فی‌الاصل۱۴] تسلط داشتند۱۵» (ص۱۷) یعنی وقتی ترک‌های عثمانی که بر شرق مدیترانه حکومت داشتند تازه از اتریش و مجارستان عقب می‌نشستند. این بازچینش تاریخ برای نظریۀ آقای سعید ضرورت دارد؛ برخی موارد هم ظاهرا ناشی از جهالت است بدون مقصودِ جدلی؛ مثلا این که باور دارد ارتش‌های مسلمان قبل از شمال آفریقا، ترکیه را تصرف کرده بودند (ص۵۹) که یعنی قرن یازدهم قبل از قرن هفتم رخ داده و یا مثلا این که فکر می‌کند انگلیس مصر را «ضمیمۀ» خاک خود کرده بود (ص۳۵). البته که مصر تصرف شد و تحت سلطه درآمد اما هیچ وقت ضمیمه نشد و مستقیما تحت مدیریت انگلیس درنیامد. در یک فراز قابل توجه دیگر، فیلسوف آلمانی، فردریش شلگل را سرزنش می‌کند که چرا حتی بعد از این که «به طور اخص شرق‌شناسی خود را کنار گذاشت، هنوز معتقد بود که سانسکریت و فارسی از یک طرف و یونانی و آلمانی از طرف دیگر خویشاوندی بیشتری با هم دارند تا با زبان‌های سامی، چینی، آمریکایی یا آفریقایی۱۶.» (ص۹۸) آقای سعید گویا به این دیدگاه معترض است (در حالی که هیچ لغت‌شناس جدی با چنین دیدگاهی مخالفت نمی‌کند) و این نظر را بازماندۀ شرورانه‌ای از دوران شرق‌شناسی گذشتۀ او می‌بیند.
دانش آقای سعید از زبان عربی و اسلام شکاف‌های عجیبی دارد. تنها عبارت عربی که نقل قول می‌کند دارای خطا در نگارش و ترجمه است (ص۱۲۹) و بسیاری از کلمات عربی دیگری که در صفحات آقای سعید ظاهر می‌شوند ظاهرا معنایشان خوب فهم نشده است. اصطلاح الهیاتی اسلامی «توحید» را به معنی «وحدت استعلایی خداوند۱۷» شرح می‌دهد. (ص۲۶۹) در حالی که معنایش یگانه‌پرستی است یعنی اعلام این که خدا یکی است و این از شکل کلمۀ عربی پیداست.
همین قبیل بی‌قیدی به دیگر بخش‌های نوشتۀ سعید تسری می‌یابد. در صفحۀ ۱۶۷ ابیات متعددی از گوته را به اصل آلمانی نقل می‌کند و سپس ترجمۀ انگلیسی را با خطای ابتدایی متناقضی همراه می‌کند.
Gottes ist der Orient! /Gottes ist der Okzident!
این عبارت آن طور که آقای سعید گمان کرده به معنای «خدا شرق است!/ خدا غرب است!» نیست بلکه «شرق از آن خداست/ غرب از آن خداست» یعنی هم شرق و هم غرب به خدا تعلق دارند.
آلمان‌ها تنها پژوهشگرانی نیستند که در تحقیق آقای سعید از قلم افتاده‌اند. قابل‌توجه‌تر از آن‌ها، روس‌ها هم از قلم افتاده‌اند. مشارکت آنان، هرچند معتنابه ولی کمتر از آلمان‌ها و حتی بریتانیایی‌ها و فرانسوی‌هاست. اما از یک حیث می‌توانست اشاره به روس‌ها برایش مفید باشد؛ این که پژوهش‌های شوروی، خصوصا در زمینۀ مناطق اسلامی و غیراروپایی اتحاد شوروی، به مراتب بیش از پژوهشگران فرانسوی و بریتانیایی که او محکوم می‌کند، دقیقا به همان لحن سوگیرانه و بدنام‌کننده‌ای نزدیک هستند که آقای سعید در نوشته‌هایش این چنین در آثار دیگران آن را ناخوش می‌دارد. عجیب است اما که روس‌ها حتی با آن همه اظهاراتِ پر از دشنام و نفرت نسبت به اسلام، از سرکوفت‌های آقای سعید معاف هستند.
این از قلم افتادگی نمی‌تواند حاصل ناآشنایی نسبت به زبان روسی باشد؛ این قبیل ناتوانی‌ها آقای سعید را از مواجهه با موضوعات دیگر بازنداشته و به هر حال خلاصۀ آثار پژوهشیِ مربوط به شوروی در زبان‌های انگلیسی و فرانسه در دسترس هستند. اهداف سیاسی کتاب آقای سعید شاید موضوع را روشن کند. سعید معتقد است که یمنِ جنوبی «تنها دموکراسی به راستی اصیل خلق در خاورمیانه» است۱۸. نویسنده‌ای که می‌تواند این کلمات را به معنای ظاهریشان بپذیرد، باید هم اجازه بدهد آکادمیسینی مثل اس. پی. تولستوف که محمد را یک اسطورۀ شمنی می‌دید، یا پروفسور ای. آ. بلایف که قرآن را بیانیۀ ایدئولوژیک طبقۀ حاکم برده‌دار می‌دانست که سرشار از ذهنیت برده‌داری است، به راحتی بدون حتی یک سرزنشِ مختصر، قسر در بروند.
یک نکتۀ پایانی و شاید چشم‌گیرترین‌شان: رویکرد آقای سعید به شرق، عرب و این قبیل، چنان که در کتابش آشکار می‌شود، به مراتب منفی‌تر از متکبرترین نویسندگان امپریالیست اروپایی است که او محکومشان می‌کند. آقای سعید (ص۳۲۲) از «کتاب‌ها و نشریاتی به زبان عربی (و بدون شک به زبان ژاپنی، گویش‌های مختلف هندی و دیگر زبان‌های شرقی)…» صحبت می‌کند. این فهرستِ تحقیرآمیز، و به‌خصوص با این پیشفرض که گفتار و نوشتار هندی نه زبان که گویش است، بیشتر درخورِ یک فرماندار استعماریِ اوایل قرن نوزدهم است.
حتی جالب‌تر از آن، غفلت (و یحتمل جهل) آقای سعید نسبت به پژوهش‌های عرب و دیگر نوشته‌هایشان است. «هیچ پژوهشگر عرب یا مسلمانی استطاعت آن را ندارد تا آنچه را در نشریات علمی پژوهشی، موسسات و دانشگاه‌های آمریکا و اروپا رخ می‌دهد نادیده بگیرد؛ عکس این مطلب صادق نیست. برای مثال، هیچ نشریۀ مهم مطالعات عرب که امروزه در جهان عرب منتشر شود وجود ندارد۱۹.» (ص۳۲۳) بخش اول این سخن اصلا سرزنشی به حساب نمی‌آید؛ و باقی این سخن یکسره نادرست است. آقای سعید ظاهرا خبر ندارد که انبوهی از نشریات، تک‌نگاری‌ها، مجموعه‌ها و دیگر مطالعات در دانشگاه‌ها، آکادمی‌ها، حلقه‌های اهل فضل و دیگر مجامع علمی در بسیاری از ممالک عربی منتشر می‌شوند۲۰. ظاهرا به همان اندازه بی‌خبر است که حجم عظیم و رو به رشدی از ادبیات خودانتقادی توسط نویسندگان عرب تولید می‌شود که سعی می‌کنند برخی شکست‌ها و نقاط ضعف جامعه و فرهنگ عرب را بررسی کنند و در انجام این کار حتی با شدّت و حدّتی بیش از شرق‌شناسان، بسیاری از همان پژوهش‌هایی را به انجام می‌رسانند که آقای سعید به خاطر آن‌ها شرق‌شناسان را به نژادپرستی، خصومت، و میل به سلطه متهم کرده است. او انگار حتی از حجم قابل توجه نوشته‌های نویسندگان عرب در موضوع شرق‌شناسی بی‌اطلاع است؛ یا حداقل اشاره‌ای به آن‌ها نمی‌کند۲۱.
کمبودهای کتابِ آقای سعید از خلال ناتوانی نویسنده‌اش در مواجهه با اظهارنظرهای انتقادی بیشتر روشن می‌شود. پاسخ او به این انتقادات هارت و پورت و دشنام بوده است که گاه با زبان ابهام از غلظت‌شان کاسته است. یک مثالش وقتی است که آقای سعید دربارۀ بازتاب رسانه‌ای بحران ایران در آمریکا بحث می‌کرد. اولین باری که این بحث در «کلمبیا ژورنالیسم ریویو» درآمد، به سردبیر این طور نوشتم:
«آقای سعید در «ایران» دو فرازِ خلاصه‌شده از نوشته‌های من را نقل کرده و آن‌ها را طوری به هم وصل کرده تا این معنا را افاده کند که منظور از این نوشته‌ها اشاره به وقایع اخیر ایران بوده است. در واقع، این دو عبارت از هم جدا بوده‌اند و در کتابی سی سال پیش چاپ شده‌اند و به جنبه‌هایی از زوال تمدن اسلامی در اواخر قرون میانه اشاره داشتند. مقالۀ نیویورک تایمز که سعید این فرازها را از آن اخذ کرده فاقد چنین ارتباطی بین دو عبارت بوده و چنین معنایی را هم که او مراد کرده نمی‌رساند.»
تنها پاسخ سعید این بود که باید شکایتم را متوجه فلورا لوییس کنم (نویسدۀ مقالۀ نیویورک تایمز) «چون او بود که این دو فراز را از اثر برنارد لوییس استفاده کرد نه من.» بله، این فلورا لوییس بود که استفاده کرد و این سعید بود که سوءاستفاده کرد، چنانکه در نامۀ خود به آن اشاره کردم. اما حتی به فرض که سعید به رغم ادعای شناختش از شرق‌شناسان و نوشته‌هایشان، با یک مقالۀ مطبوعاتی گمراه شده باشد، با این حال، تکرار همین خطا وقتی کمابیش همین مقاله را در هارپرز منتشر کرد۲۲ و دوباره وقتی این مقاله را در کتابش «اسلام رسانه‌ها» گنجاند، هیچ توجیهی نداشت.
همین کتاب «اسلام رسانه‌ها» پر است از نمونه‌های بیزاری آقای سعید از حقایق. نحوۀ برخورد او با مطالعات خاورنزدیک دانشگاه پرینستون کفایت می‌کند. آقای سعید می‌گوید، «پرینستون برنامۀ مشهور و بسیار قابل احترامی در مطالعات خاورنزدیک دارد که تا همین اواخر به عنوان دپارتمان مطالعات شرقی شناخته می‌شد و توسط فیلیپ هتی در حدود نیم قرن پیش تاسیس شده بود. امروز، جهت‌گیری برنامه (مثل خیلی از برنامه‌های خاورنزدیکِ دیگر) تحت تسلط دانشمندان اجتماعی و سیاست [کذا فی‌الاصل۲۳] قرار دارد. مثلا ادبیات کلاسیک اسلامی، عربی و فارسی جایگاه کمتری در مواد درسی و در کل دانشکده دارند تا اقتصاد، سیاست، تاریخ و جامعه‌شناسی مدرن خاورنزدیک.» (ص۱۳۶)
این گزاره تقریبا از هر حیث نادرست است. دپارتمان سابق مطالعات شرقی در ۱۹۶۹ (تقریبا همین اواخر) به دو دپارتمان مطالعات خاور دور و خاورنزدیک تقسیم شد. دپارتمان مطالعات خاورنزدیک شامل پانزده استاد بود که اکثریت آنان با تاریخ  ادبیات و با اعصار پیشامدرن سر و کار داشتند و نمی‌توان حتی یکی از آنان را به وصفِ «دانشمند سیاست» متصف دانست. «برنامۀ مطالعات خاورنزدیک» ابزاری مدیریتی برای تضمین تماس و تعامل بین متخصصین خاورنزدیک در داخل دپارتمان و پژوهشگران دیگر دپارتمان‌های مرتبط با خاورمیانه بوده است.
از بحث‌هایی که سعید در باب کلاس‌های پرینستون می‌کند، معلوم می‌شود حتی نگاهی هم به مقالاتِ برنامه یا حتی خود برنامه نکرده و نتیجتا گزاره‌های او دربارۀ این‌ها مغشوش، متناقض و به شکل قابل توجهی نادقیق است. به همین نحو تصریح دارد که در کلاس و نشستی دربارۀ برده‌داری در آفریقا «هیچ پژوهشگری از جهان اسلام و عرب دعوت نشده بود.» (ص۱۳۷) در واقع یکی از مورخین برجستۀ عرب و مسلمان اهل سودان از جملۀ برنامه‌ریزان کلاس بوده است. ماه‌ها در پرینستون وقت صرف آماده کردن نشست و سخنرانی افتتاحیه‌اش کرده بود. او و دیگر پژوهشگران مسلمان بعید بود در پروژه‌ای مساهمت کنند که به قول سعید هدفش «خراب‌تر کردنِ ارتباط بین آفریقا و مسلمانان عرب» بوده باشد. (ص۱۳۷) رفتار سعید با دیگر فعالیت‌های آکادمیک به همین نحو شامل جستجوی پیگیر و مصرانه در پی انگیزه‌های خصمانه، عین همین تحقیر نسبت به حقایق، شواهد و حتی احتمالات است.
به رغم واکنش‌های اغلب ناهمداستان در نقدهایی که در مجلات وزین منتشر شد (البته به استثنای عجیب نشریۀ جامعۀ شرق‌شناسی آمریکا که ارگان رسمی شرق‌شناسان آمریکایی است) شرق‌شناسی سعید تاثیر معتنابهی داشته است. موفقیتش (چه به نام و چه به ننگ) سوالات جالبی را در خصوص بدنۀ آکادمیک آمریکا از یک سو و از جهان عرب از سوی دیگر مطرح می‌کند.
اولین سوال، آن مسالۀ دشوارتر را پیش پا می‌نهد که راه‌حل‌های متنوعی هم برایش ارائه شده است. برخی ناظران استقبال از کتاب سعید را نمود بارزِ «خودآزاری قوم آنگلوساکسون» می‌دانند، میلی مازوخیستی به شلاق خوردن. این تفسیر در فرانسه هوادارانی یافته، جایی که کتاب سعید موفقیت کمتری داشت و حتی لوموند یک نقد منفی درباره‌اش چاپ کرد. دیگرانی می‌گویند این موفقیت حاصلِ سرکوفت‌های تندش به پژوهش‌های متنی و لغوی است که به طور غیرمستقیم به جهالت اعتبار می‌بخشد؛ جاهلان هم که جماعت بزرگی را تشکیل می‌دهند و در دانشگاه‌ها هم نمایندگانی دارند. صلاحیت‌های لازم برای عرب‌دوست بودن آسان‌تر کسب می‌شود تا عرب‌شناس بودن.
سوال عجیب‌تر اما دربارۀ جهان عرب است. شرق‌شناسان در اروپا و آمریکا با همۀ فرهنگ‌های آسیا سر و کله زده‌اند؛ چین و ژاپن، هند و اندونزی، و در خاورمیانه هم مطالعاتشان به هیچ وجه محدود به عرب‌ها نیست بلکه شامل ترک‌ها و ایرانی‌ها و نیز فرهنگ‌های باستانی آن منطقه می‌شود. رفتار همۀ این دیگران در قبال پژوهشگرانی که آنان را از بیرون مطالعه می‌کنند واقعا تفاوتی بنیادین و شاید بتوان گفت یکسره دارد. چینی‌ها، هندی‌ها و سایرین هم دائما در حال ستایش شرق‌شناسانی که آنان را مطالعه می‌کنند نیستند. گاهی اصلا به آنان اعتنا نمی‌کنند و گاهی با مدارا به عنوان چیزی سرگرم‌کننده نگاهشان می‌کنند و گاه هم همان طور که پژوهشگران یونانی، یونان‌شناسان را پذیرفتند آن‌ها را می‌پذیرند. جز واکنش مسلمانان علیه تهدیدی که تصور می‌کنند از سوی یک دین رقیب متوجهشان شده است، حملۀ خشن و توأم با فحاشی به شر‌ق‌شناسان صرفا محدود است به یک گروه و تنها یک گروه، از میان همۀ گروه‌هایی که مورد مطالعۀ شرق‌شناسان قرار گرفته‌اند، یعنی عرب‌ها. این سوال جالب مطرح می‌شود که آیا عرب‌ها تفاوت شدیدی با سایر اقوام آسیا و آفریقا دارند یا این که این متخصصان زبان عربی هستند که با دیگر شرق‌شناسان تفاوت شدیدی دارند؟
در پاسخ به این سوال شاید بتوان از حقیقت مهم دیگری کمک گرفت؛ که خصومت نسبت به شرق‌شناسان به هیچ وجه در ممالک عرب شایع یا عام نیست. بیشتر شرق‌شناسانی که با کمال خشونت از سوی تفکر سعید و مکاتب مربوطه مورد حمله قرار گرفته‌اند نسل اندر نسل به شاگردان عرب درس داده‌اند و آثارشان در جهان عرب ترجمه و منتشر شده است. شاید بر من ببخشایید اگر اشاره کنم که شش کتاب خودم شامل یکی که آقای سعید شدیدترین حمله را به آن می‌کند در جهان عرب ترجمه و منتشر شده‌اند که یکی از آن‌ها حتی تحت توجهات اخوان المسلمین از چاپ درآمده است. عموما پژوهشگران جدی در دانشگاه‌های عرب مستعدِ توجه و بهره‌گیری از کتبِ شرق‌شناسانه بوده‌اند و حتی در گردهمایی‌های بین‌المللی شرق‌شناسان حضور فعال داشته‌اند.
نقد شرق‌شناسی سوالات راستینی را هم در بر دارد. نکته‌ای که بسیاری از منتقدین مطرح کرده‌اند این است که اصل اساسی این مطالعات در این حکم که «دانش همانا قدرت است» خلاصه شده و شرق‌شناسان به این دلیل در جستجوی دانش شرق‌شناسی بوده‌اند که بر این اقوام تسلط پیدا کنند و اغلب چنان‌که [انور] عبدالملک می‌گوید مستقیم و به طور عینی (به معنای مارکسیستی‌اش) در خدمت امپریالیسم بوده‌اند. شکی نیست که شرق‌شناسانی هم بوده‌اند که به طور عینی یا ذهنی به سلطۀ امپریالیستی خدمت کرده‌اند یا از آن نفع برده‌اند. اما تبیین تمام دستگاه شرق‌شناسی به مثابۀ یک کل صرفا با همین توضیح، به شکل مسخره‌ای نابسنده است. اگر طلبِ قدرت از طریق دانش تنها یا حتی برترین انگیزه باشد، پس چرا مطالعۀ زبان عربی یا اسلام در اروپا قرن‌ها پیش از آن شروع شد که فاتحان مسلمان از خاک اروپای شرقی و غربی پس رانده شوند و اروپایی‌ها ضدحمله را شروع کنند؟ چرا این مطالعات در آن ممالک اروپایی رونق بیشتری یافت که اتفاق هرگز سهمی در سلطه‌گری بر جهان عرب نداشتند و با این حال به اندازۀ انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها مساهمت داشتند طوری که اغلب محققین می‌گویند حتی سهم آنان بیشتر بوده است؟ و چرا پژوهشگران غربی این همه تلاش کرده‌اند تا آثار تمدن باستانی خاورمیانه را رمزگشایی و احیا کنند آن هم مدت‌ها پس از این که این آثار در نزد اهل همان مملکت فراموش شده بود؟
اتهام دیگری که شامل حال شرق‌شناسان شده سوگیری بر علیه اقوام مورد مطالعۀ ایشان است و حتی این اتهام که ذاتا با این اقوام خصومت دارند. کسی منکر این نیست که پژوهشگران مثل باقی نوع بشر در معرض انواع سوگیری‌ها قرار دارند اما اغلب به نفع موضوع مطالعه و نه علیه آن. تفاوت مهم بین آن‌هایی است که سوگیری خود را می‌شناسند و تلاش در تصحیح آن دارند و کسانی که زمام کار را به سوگیری خود می‌سپرند. (اتهامات سوگیری فرهنگی و انگیزه‌های نهان سیاسی هم شاید اعتباری می‌داشتند اگر اتهام‌زنندگان تا این اندازه متکفل این مطلب نمی‌شدند که روس‌ها را شامل مراتب عفو خویش کنند.)
فراسوی مسالۀ سوگیری، مسالۀ معرفت‌شناختی بزرگ‌تری هم در کار است و آن این که پژوهشگرانِ یک جامعه تا کجا ممکن است مخلوقِ جامعۀ دیگری را مطالعه و تفسیر کند. اتهام‌زنندگان از کلیشه‌ها و تعمیم‌های دم دستی شکایت دارند. تعصبات کلیشه‌ای قطعا وجود دارند؛ نه فقط در قبال فرهنگ‌های دیگر، در شرق یا هر جای دیگر، بلکه نسبت به هر ملت و نژاد و دین و طبقه و حرفه و نسل دیگر و تقریبا هر گروه دیگری که ممکن است در درون جامعۀ خودمان هم باشند. شرق‌شناسان نسبت به این خطرات ایمن نیستند؛ اتهام‌زنندگان به آنان نیز. حداقل دستۀ اول این امتیاز را دارند که کمی دغدغۀ دقت و نظم فکری را داشته باشند.
مهم‌ترین سوال که در موج اخیر انتقادات کمتر از همه مطرح شده به ارزش‌های پژوهشگرانه برمی‌گردد؛ به اعتبار پژوهشیِ یافته‌های شرق‌شناسانه. آقای سعید حواسش هست که وقعی به این سوال ننهد و واقعا هم به نوشته‌های پژوهشگرانی که رویکردها، انگیزه‌ها و اهدافی که او برایشان تصور کرده، درون‌مایۀ کتابش را شکل داده‌اند، توجهی بسیار اندک دارد. انتقاد پژوهشگرانه از پژوهش‌های شرق‌شناسی مشروع و به راستی ضروری است و بخشی ذاتی از روند کار به شمار می‌رود. خوشبختانه همیشه این انتقادات جریان دارند؛ اما نه انتقاد به [کلیتِ] شرق‌شناسی که بی‌معناست، بلکه انتقاد به تحقیق و نتایجِ تحقیقِ فرد فردِ پژوهشگران یا مکاتبِ آنان. سختگیرانه‌ترین و نافذترین نقد پژوهش شرق‌شناسی همیشه از سوی خود شرق‌شناسان مطرح شده و در آینده نیز چنین خواهد بود.
نامه‌ها، ۱۲ آگوست ۱۹۸۲

برای مطالعه‌ی جوابیه‌ی ادوارد سعید، یادداشت الگ گرابار، و پاسخ نهایی لوییس روی عناوین کلیک کنید.

پی‌نوشت:

  • ۱. لوییس: مطبوعات پاکستان در بهار و تابستان ۱۹۵۵، خصوصا در مقالات سردبیر و ستون‌های خبر روزنامۀ «Morning News» (چاپ کراچی)، تاریخ ۲۴ آگوست ۱۹۵۵ و دو نامه از ش. عنایت‌اله که در روزنامۀ Pakistan Times در اول و بیست و هشتم سپتامبر ۱۹۵۵ منتشر شد.
  • ۲. لوییس: محمد البهی، المبشرون و المستشرقون و موفقهم من الاسلام، (قاهره، بی‌تا، حوالی ۱۹۶۲).
  • ۳.  لوییس: ابراهیم ابو لغد، «الأدب»، بیروت، جلد ۱۲، شماره ۶، (ژوئن ۱۹۷۴).
  • ۴. Edward Said, Orientalism: Western Conceptions of the Orient, (Penguin Books, London, 2003), p.4. در ترجمه‌های فارسی موجود: «… شرق‌شناسی ریشه در نزدیکی ویژه‌ای دارد بین بریتانیا و فرانسه از یک طرف و مشرق‌زمین از طرف دیگر. تا اوائل قرن نوزدهم، مشرق‌زمین صرفا مرکب بود از شبه‌قارۀ هندوستان و سرزمین‌های مذکور در کتاب مقدس.» (ادوارد سعید، شرق‌شناسی، لطفعلی خنجی، (موسسۀ انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۹۰)، ص۲۳.)؛ «… شرق شناسی از نزدیکی خاصی بین انگلستان و فرانسه از یک طرف، و شرق از طرف دیگر، سرچشمه می‌گیرد و این شرق تا اوایل قرن نوزدهم عملا به معنای هند و سرزمین‌های کتاب مقدس بود.» (ادوارد سعید، شرق‌شناسی، عبدالرحیم گواهی، (دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، ۱۳۷۷)، ص۱۸).
  • ۵. ظاهرا اشارۀ لوییس به سهوی در نگارش انگلیسی سعید است که بعد از واژه‌ای که با either آمده باید از or استفاده می‌کرد نه and. شکل صحیح آن در فارسی: «… یا در بریتانیا و یا در فرانسه…»
  • ۶. Orientalism, p.17-18. ترجمه‌های فارسی: «… مجموعۀ وسیع متون انگلیسی و فرانسوی و آمریکایی د رخصوص مشرق‌زمین آن را در مرتبتی برتر از مطالعات مسلما بسیار ارزشمندی قرار می‌دهد که در آلمان و ایتالیا و روسیه و سایر کشورها صورت پذیرفت. اما من معتقدم که این هم درست است که گام های عمده‌ا ی که در پژوهش‌های مربوط به مشرق‌زمین برداشته شد، نخستین‌بار یا در بریتانیا برداشته شد یا در فرانسه و سپس توسط پژوهشگران آلمانی گسترش داده شد… آن‌چه در حیطۀ پژوهش آلمانی‌ها در زمینۀ شرق‌شناسی صورت پذیرفت عبارت از آن بد که روش‌هایی  را نظم و نسق بخشند و گسترش دهند ولی عرصۀ کاربرد این روش ها عبارت بود از متون، اسطوره ها، اندیشه‌ها و زبان‌هایی که آگاهی دربارۀ آن ها عملا در خود مشرق‌زمین توسط دو قدرت بزرگ استعماری یعنی بریتانیا و فرانسه فراهم آورده شده بود.» (خنجی، ص۴۱-۴۳) «… صرف کیفیت، سازگاری و توافق و حجم انبوه نوشته‌های انگلیسی، فرانسوی و آمریکایی در موضوع شرق، آن نوشته‌ها را به سطح بالاتری از کارهایی که در آلمان، ایتالیا، روسیه و جاهای دیگر شده است و بدون شک حیاتی نیز می‌باشند ارتقا می‌دهد. اما من فکر می کنم این مطلب نیز صحیح است که اولین گام‌های مهم در زمینۀ تتبعات شرق شناسانه ابتدا در هر یک از کشورهای انگلیس و فرانسه برداشته شده و سپس توسط آلمان‌ها تبیین گردید… کاری که محیط شرق‌شناسی دانشگاهی آلمان انجام داد این بود که تکنیک هایی را که کاربردشان در مورد متون، اسطوره‌ها، اندیشسه‌ها و زبان‌هایی بود که تقریبا همگی توسط استعمارگران انگلیسی و فرانسوی از شرق فراهم آورده شده بود تذهیب و برجسته نمایند.» (گواهی، ص۴۰-۴۳)
  • ۷.  ظاهرا اشارۀ لوییس به سهوی در متن انگلیسی سعید است که به شکل latter nineteenth century آمده و برای تصحیح یا باید از latter part of یا latter years of و امثال این ترکیب‌ها استفاده می‌شد یا latter با late جایگزین می‌شد. شکل فارسی صحیح آن «… در قرن نوزدهم متاخر …» خواهد بود.
  • ۸. Orientalism, p.211. ترجمه‌های فارسی: «آن‌چه در نیمۀ دوم قرن نوزدهم حائز اهمیت بود این سوال نبود که «آیا» جهان غرب به درون مشرق زمین رخنه کرده است و آن را مالک شده است یا نه، بلکه آن بودکه بریتانیا و فرانسه [هر یک] حس می‌کردند که این کار را «چگونه» انجام داده‌اند.» (خنجی، ص۳۰۹) «آن‌چه در بخش پایانی قرن نوزدهم اهمیت داشت این مطلب نبود که آیا «مغرب‌زمین در شرق نفوذ و آنجا را تصرف کرده است یا نه، و بلکه سوال مهم این بود که انگلستان و فرانسه دربارۀ این کاری که انجام داده بودند «چگونه» می‌اندیشیدند؟» (گواهی، ص۳۷۸)
  • ۹. Orientalism, p.219. ترجمه‌های فارسی: «… فضای مناطق ضعیف‌تر یا کم‌رشدتر مانند مشرق‌زمین، فضایی تلقی می‌شد که گویی علایق و نفوذ و «تولید مثل» فرانسه را (یعنی خلاصه، استعمار را) دعوت می‌کرد… پژوهشگران، حکمرانان، جغرافی‌دانان و نمایندگان نهادهای بازرگانی هم مانند همان سرمایه‌گذاران محتویات کیسۀ فعالیت پرشور و شوق خود را به درون مشرق‌زمین رخوت‌زده و زن‌صفت فرو ریختند.» (خنجی، ص۳۲۱) «… گویی فضای مناطق ضعیف‌تر و کمتر توسعه‌یافته‌تری نظیر مشرق‌زمین بود که علاقه، نفوذ، تلقیح و باروری – و دریک کلمه «استعمار» فرانسه – را به جانب خود دعوت می‌نمود… محققین و صاحب‌نظران، مسئولین اداری، علمای جغرافیایی، و عوامل  و آژانس‌های تجارتی فرانسوی همگی دست به دست هم داده و فعالیت‌های فیض‌بخش و پربار خود را به صوب شرق بی‌حال و زن‌صفت (زنانه) سرازیر ساخته بودند.» (گواهی، ص۳۹۲)
  • ۱۰.  لوییس: جایی در بحث از اصطلاحات اسلامی معادل «انقلاب» به بررسی هر یک از واژگان پرداختم و طبق عادت مالوف عرب، نگاهی گذرا هم به معنای بنیادینِ ریشۀ عربی که هر کلمه از آن مستخرج شده انداختم. در فرازی که معادل پرکاربردِ این معنی را در عربی امروز معرفی می‌کردم نوشتم، «ریشۀ ث و ر در عربی کلاسیک به معنی برخاستن (مثلا برخاستنِ شتر)، انگیخته شدن و به هیجان آمدن است و خصوصا در کاربستِ مغربی، به معنی شوریدن. اغلب جایی استعمال می‌شود که حومتی کوچک و مستقل مستقر شده است؛ به این ترتیب مثلا شاهان اصطلاحا محلی که در قرن یازدهم میلادی پس از تجزیۀ خلافت [اموی] در قرطبه شکل گرفتند «ثوّار» (مفرد: ثائر) نام گرفتند. نام «ثورة» در ابتدا به معنی هیجان بود چنان که در الصحاح [فی اللغة] که یک معجمِ لغوی عربی معیار در قرون میانه بوده آمده «انتظر حتی تسکن هذه الثورة» یعنی صبر کن تا این هیجان بخوابد؛ که نصیحتی به‌جاست. شکل فعلی این ریشه توسط [میر سید شریف] ایجی به شکل «ثوران» یا «إثارة فتنة» [میرسید شریف ایجی، شرح المواقف، تصحیح بدرالدین نعسانی، (انتشارات الشریف الرضی، قم، ۱۳۲۵ ق)، ج۸، ص۳۷۵] به معنای «فتنه انگیختن» آمده که یکی از خطراتی است که باید انسان را در قبالِ وظیفۀ مقاومت در برابر یک حکومتِ بد دلسرد کند. در قرن نوزدهم واژۀ «ثوره» را نویسندگان عرب برای انقلاب فرانسه به کار می‌بردند و جانشینان آنان نیز برای انقلابات مشروع، داخلی و خارجی، در دوران ما.» (Islamic Concepts of Revolution در Revolution in the Middle East and Other Case Studies به ویراستاری P. J. Vatikiotis، انتشارات Rowman and Littlefield، سال ۱۹۷۲، صص۳۸-۳۹.) این تعریف چه در شکل و چه در محتوا تابع قاموس‌های معیار زبان عربی است و هر کس که با فرهنگ‌نویسی عربی آشنایی داشته باشد آن را به جا می‌آورد. استفاده از تمثیل «شتر» در سیاست برای عربِ باستانی همان قدر طبیعی بود که استفاده از تمثیل اسب برای ترک‌ها یا تمثیل کشتی برای ساحل‌نشینانِ غرب. اما سعید این فراز را متفاوت فهمیده است: «این‌ که لوییس ثورة را با برخاستنِ شتر به هم آمیخته و در تعبیر کلی‌تر با هیجان مقارن ساخته (و نه با مبارزه برای ارزش‌ها) حاوی اشاراتی به مراتب گسترده‌تر از آن چیزی است که معمولا بروز می‌دهد و آن این که به ندرت پیش می‌آید که عرب چیزی بیش از یک موجودِ عصبی و جنسی باشد. هر کلمه و جمله‌ای که به کار می‌برد تا انقلاب را توصیف کند مشوب به جنسی‌بودگی است: برانگیختن، هیجان‌، برخاستن. اما اغلب جاها آن چه او به عرب نسبت می‌دهد نوعی جنسی‌بودگی ناخوشایند است. در نهایت، چون عرب‌ها واقعا مجهز به لوازم کنش جدی نیستند، سر از فتنه در می‌آورند، حکومت‌های کوچک درست می‌کنند، و بیشتر درگیر هیجان‌اند که مثل این است که بگوید عرب به جای خودِ رابطۀ جنسی فقط می‌تواند با پیش‌پردۀ رابطۀ جنسی، خودارضایی و عزل آلت در حینِ جماع سرگرم باشد. به نظرم این‌ها معانی ضمنی مدّ نظر لوییس است فارغ از این که چقدر حال و هوای معصومانۀ فرهیختگی و فرهنگی‌مآبی به زبانش بدهد.» (صص ۳۱۵ و ۳۱۶ در متن انگلیسی اصلی؛ ص۴۵۳ در ترجمۀ خنجی و ص۵۶۳ در ترجمۀ گواهی.)
  • ۱۱. Orientalism, p.127. ترجمه‌های فارسی: «… آرشیوهای شرقی را از بیخ و بن کاوید… وی متون کارا و ذی‌ربط را از بقیۀ متون جدا می‌کرد… در آن متون تغییراتی می‌داد…» (خنجی، ص۱۹۴) «… وی تمام تمام آرشیوهای شرقی را خوب جستجو نمود… هر کتابی را که کنار گذاشت (جدا نمود) بعدا به صحنه آورده، شسته و رفته کرده…» (گواهی، ص۲۳۴)
  • ۱۲. Orientalism, p.259. ترجمه‌های فارسی: «… اندیشه‌های اقتصادیشان هیچ گاه از این حد فراتر نرفت که بر این نکته تاکید کنند که مشرق‌زمینیان از ریشه و اساس فاقد توانایی بازرگانی‌اند و از درک منطقی اقتصاد بهره‌ای نبرده‌اند. در مبحث اسلام این اندیشه‌های «قالبی» و تکراری عملا به مدت صدها سال برقرار بود تا اینکه ماکسیم ردنسون در سال ۱۹۶۶ اثر تحقیقی مهم خود را تحت عنوان اسلام و سرمایه‌داری انتشار داد.» (خنجی، ص۳۷۴-۳۷۵) «… معمولا عقاید اقتصادی ایشان از این فراتر نمی‌رفت که اظهار دارند که مشرق‌زمین اساسا از لحاظ مسائل تجاری، اقتصادی، و واقعیت‌های مربوطه ناقابل است. در رشتۀ اسلام‌شناسی این کلیشه‌ها صدها سال خوب بودند تا اینکه در سال ۱۹۶۶ میلادی مطالعۀ مهم ماکسیم رودنسون به نام اسلام و کاپیتالیسم منتشر شد.» (گواهی، ص۴۶۳)
  • ۱۳. Maxime Rodinson, La fascination de l’Islam (Paris, 1980), p. 14. لوییس: «دو دانشِ» ژدانف و اخلاف و مقلدینش بر اساس جبهه‌بندی‌های ایدئولوژیک، اهداف سیاسی و ریشه‌های اجتماعی و حتی قومیِ فردِ دانشمند تعریف می‌شود.
  • ۱۴.  احتمالا اشارۀ لوییس تعبیر سعید به شکل « from about the end of the seventeenth century on» است که تا حدودی نامانوس به نظر می‌رسد و درجِ on ضرورتی ندارد.
  • ۱۵. Orientalism, p.17. ترجمه‌های فارسی: «بریتانیا و فرانسه از پایان قرن هفدهم بر منطقۀ شرق مدیترانه مسلط بودند.» (خنجی، ص۴۰)، «انگلستان و فرانسه از پایان قرن هفدهم به بعد بر سواحل مدیترانۀ شرقی تسلط یافتند.» (گواهی، ص۳۹)
  • ۱۶. Orientalism, p.98. ترجمه‌های فارسی: «… شرق‌شناسی‌اش را عملا مردود شمرده به کنار نهاده بود هنوز معتقد بود که سانسکریت و فارسی از یک طرف و یونانی و آلمانی از طرف دیگر قرابت‌های بیشستری با هم دارند تا با زبان‌های متعلق به گروه‌های سامی و چینی و آمریکایی و آفریقایی.» (خنجی، ص۱۵۳) «… عملا شرق‌شناسی خود را کنار گذاشته بود، اعتقاد داشت که زبان‌های سانسکریت و پارسی از یک طرف و یونانی و آلمانی از طرف دیگر خویشاوندی بیشتری با یکدیگر دارند تا با السنۀ سامی، چینی، امریکایی و یا افریقایی.» (گواهی، ص۱۸۱)
  • ۱۷. God’s transcendental unity ترجمه‌های فارسی: «علو منحصر به فرد الهی» (خنجی، ص۳۸۷)، «وحدت متعالی خداوند» (گواهی، ص۴۷۹)
  • ۱۸.  لوییس: New York Times Book Review, October 31, 1976.
  • ۱۹. Orientalism, p.323. ترجمه‌های فارسی: «هیچ پژوهشگر عرب یا مسلمانی نباید از آنچه در نشریات تحقیقی، در نهادهای تحقیقی و در دانشگاه‌های آمریکا و اروپا می‌گذرد غافل باشد. این قضیه در جهت معکوس صدق نمی کند.» (خنجی، ص۴۶۳) «هیچ یک از محققین اسلامی و یا عرب نمی‌توانند نسبت به آنچه در روزنامه‌ها، موسسات و دانشگاه‌های اروپا و امریکا در زمینۀ تحقیقات علمی می‌گذرد بی‌تفاوت باشند؛ برعکس قضیه صحت ندارد.» (گواهی، ص۵۷۷)
  • ۲۰.  لوییس: فی‌المثل Review of the Arab Academy (چاپ دمشق) و «الابحاث» (چاپ بیروت) و  Review of Maghribi History (چاپ تونس) و بولتن‌های دانشکده‌های هنر و علوم اجتماعی قاهره، اسکندریه، بغداد و دیگر دانشگاه‌ها.
  • ۲۱. لوییس: مثلا نوشته‌های [عبداللطیف] طیباوی و [عبدالکبیر] خطیبی و اثر سه جلدیِ نجیب العقیقی دربارۀ شرق‌شناسی و شرق‌شناسان که قطعا جامع‌ترین بررسی این موضوع در هر زبانی به شمار می‌رود.
  • ۲۲.  لوییس: Columbia Journalism Review, March-April and July-August 1980; Harper’s, January 1981. مثال دیگرش را می‌توان در مواجهۀ آقای سعید با مالکوم یپ (Malcolm Yapp) یافت در: Times Literary Supplement (London), 1981, October 9, November 27, and December 4,
  • ۲۳. احتمالا اشارۀ لوییس به سهو سعید در نگارش متن انگلیسی است که نوشته social and policy scientists در حالی که ترکیب درست قاعدتا social and political scientists می‌بود.