عکس‌ها انجماد توجه آدم‌اند و، گاه، بُرِشی از شیوهٔ بودن‌اش. اولی از حیثِ آدمِ پشتِ قاب و دومی از حیث در قاب نشستنِ درقاب‌نشسته. هم می‌گویند «چطور» به «چه چیز» توجه کرده و هم می‌گویند «چه چیز» بوده و در این بودن «چطور» بوده است. در عکس‌های از بند رَستهٔ عکس‌خانهٔ کاخ گلستان، جز چند قاب نادر از قوی سفید و جوجه‌های نوزاد، طاووس نرِ تنها، گربهٔ خوابیده از هُرمِ تابستان و یا، گه‌گاه، لاشه‌های کَل و پلنگ، باقی قاب‌ها را آدم و بنا و منظره پر کرده است. اینجا هم حکم همان حکم است. چه طاووس نر و گربه و لاشهٔ کَل و چه چشم‌انداز درهٔ حسین آباد و منزل کلاردشت، به پاس سعی و نظرِ «آدمی از آدم‌ها» در قاب نشسته است. اعتبار منظره از منظورِ «آدم» شدن است، از در منظر آدم قرار گرفتن. تکلیف بناها که روشن‌تر: آدمی‌ساخته‌ای در هیئتی مایهٔ فخر یا صورتی لایق عبرت و افسوس.

از حیثی که گفته شد، بین عکس‌های صدوشصت سال پیش و مهمانی دیشب فرقی نیست. با این حال، کیست از ما که عکس‌های قدیمی سرگرم‌تر یا کنجکاوترش نکرده باشد؟ سهمی از این تفاوت، بی‌شک، مرهون تغییر چیزهاست. چیزهایی بوده‌اند که اکنون نیستند: مثلاً، کلاه نمدی و سرداریِ چین‌دار؛ مثلاً، جوانی، ابنیه، کوچه و خیابان. اما بخش دیگری از این تفاوت هم در مجهول بودنِ آن «چطور» است. چیزهایی بوده‌اند که حالا هم نظیرشان هست، اما در عین آنکه می‌دانیم آن طور نبوده‌اند که الان هستند، نمی‌دانیم به‌راستی «چطور» بوده‌اند. مثلاً، روابط زنان حرمسرا؛ مثلاً، تار نواختنِ موسیقی‌دانِ درباری؛ مثلاً، منش و آرزوهای فراشان دربار. از این‌ها چیزی نمی‌دانیم. این‌ها که نمی‌دانیم خودِ زندگی هستند. پس، کنجکاو می‌شویم، روی عکس‌ها مکث می‌کنیم و در سایه‌روشنِ مرموزِ به‌جامانده از روزگار گذشته دنبال زندگی می‌گردیم، دنبال بُرشی از «بودن». بختیار اگر باشیم و حدس و گمان و کاوش را با عقل و پرسش و احتیاط همراه ساخته، عکس‌ها به حد محدود و مقدوری حرف خواهند زد و از «زندگی» خواهند گفت. من، در این تصاویر، می‌خواهم از سمتِ موسیقی دنبال آن «زندگی» بگردم که ـ واضحاً ـ از دیگر وجوهش در آن زمانه بریده نبوده است.

نگاه می‌کنم. برهنه، سر تا به پا، بی هیچ شرم و شرمینه‌پوشی، انگار که در حمام، با زلفی که گویی با برداشتن کلاه‌نمدی به هم ریخته و به هوا رفته و همان‌جا مانده، و با تنی نحیف و بی‌عضله و کم‌مو یا شاید بی‌مو، با چشم‌هایی که چپش چپ را می‌بیند و راستش روبه‌رو، در حالی که دست‌ها را مُعَطل‌وار بر زانوهای گشوده تکیه داده، و ناخن‌های حنابسته‌ای که ترکیب نامتعارف انگشتانِ دست‌ها را مؤکد می‌کنند، با ابروهای پرپشت و ریشی که بلند نیست و پستان‌های به دنده‌ها چسبیده، بر پوست تنبک نشسته است حاجی حکیم، خوانندهٔ دربار.

روح‌الله خالقی او را در زمرهٔ خوانندگان قدیم آورده است و معیرالممالک، در صحبت از موسیقی‌دانانی که شب‌ها هنگام خواب ناصرالدین‌شاه موسیقی اجرا می‌کرده‌اند، درباره‌اش گفته: «پس از او دو دانگ را کس بدان خوبی نخواند». عکس به حدود سال‌های ۱۲۸۰ و ۱۲۸۱ قمری، شانزدهمین سال سلطنت ناصرالدین‌شاه، تعلق دارد؛ ۱۲۴۲ خورشیدی، ۱۶۱ سال پیش. از او عکس دیگری در همین سال‌ها، و در همین مجموعهٔ اخیر، هست، بالکُل متفاوت: ایستاده با انواع پوشش‌های مرتبِ یک درباری، با جوراب‌ها و کفش‌های تمیز و تسبیحی در دست راست. پشتش پرده‌ای است با تصویری محو از یک خانهٔ روستاییِ فرنگی. حاجی حکیم، خوانندهٔ مخصوص خلوت ناصری، جلوی منظره‌ای از روستاهای اروپا، دست را در پَر شال محکم کرده، تسبیح می‌اندازد و به یک چشم به ما نگاه می‌کند. شاه زیر این یکی نوشته: «حاجی حکیمِ مطرب».

در عکسِ برتنبک‌نشستهٔ حاجی حکیم جز تنبکی که به ماتحتش چسبیده نشانی از طرب و خوانندهٔ دربار بودنش نیست. او اگر در این تصویر صرفِ یک بدن نباشد، بیشتر از یک صاحبِ عورت هم نیست۱. در عکس‌خانهٔ کاخ گلستان، یا حتی در همین مجموعهٔ منتشرشده، عکس از برهنگی، البته، محدود به این مورد نیست. شاهِ عکاس گاهی نیز بدن زنان خود را مقابل دوربین عکاسی گذاشته است و، اگر محض بدن باشد، لاشهٔ کَل و پلنگ را هم. در شکار هم کیفیتِ بدنِ فتح‌شده است که به نمایش گذاشته شده. شاه شکار می‌کرده و مباهات‌کنان به امیدِ ماندگار کردنِ این ظفرِ ناپایدار عکسی از لاشه یا پیکر، در کوه و کمر یا بر پله‌های اندرونی می‌انداخته است. عکس حاجی حکیم اگر عکس از یک «بدن» است، که هست، نشانهٔ کدام فتح است؟ کدام فتح با این عکس ماندگار شده است؟ حاجی حکیم، به عنوانِ یک موسیقی‌دان، چطور بودنی داشته است که، با شکارِ شاه شدن، این چنین تا حد صرفاً یک بدن پایین کشیده شده است؟

از منظر تاریخی که عکس به آن تعلق دارد، بدنِ صرف نفی هر فضیلتی است. دستورهای دینی آن را خاستگاه گناه می‌دانند و بیشترشان آمده‌اند تا مهارش کنند، آن‌قدر که وضعیتی که حاجی در عکس دارد ـ تا همین امروز و در نزد بسیاری از مردم ـ یک دشنام باقی مانده است. هر فضیلت دیگر، از منظر تاریخِ عکس، آمده است تا انسان را از بدن به چیز بهتری بدل کند. دین، خطِ خوش، دانش، منزلت اجتماعی و القاب پرطمطراق همگی در خدمتِ نفی این بدن عمل می‌کرده‌اند. در این عکس، حاجی حکیم نه‌تنها نمی‌تواند مانند این یا آن روحانی و درباری و شاهزاده و نوابِ قاجاری، با لباس و آویخته‌های آن، بدن‌مندی‌اش را نفی کند، بلکه تبدیل شده به صِرف یک بدن، آن هم از نوع کریه و درست همان که ابزار هنرش بوده (تنبک) را در نابدترین جایش قرار داده است. پس، او نه‌تنها بدن است، که نفی فضل و هنر نیز هست. لازم است دوباره یادآوری کنیم که حاجی از خوانندگان خلوت خاصهٔ پادشاه بوده است. رابطهٔ دربار شاهی با حاجی رابطهٔ شاه و لاشهٔ شکار بوده است. حاجی برای ماندن در دربار می‌بایست تا حد یک لاشه، یک همسر حرمسرا، یک «لُختی» پایین می‌آمده و می‌مانده است.

چرا دربار؟ زیرا حاجی، در مقام یک موسیقی‌دان درباری، با دوگانهٔ غریبی روبه‌رو بوده است: از سویی، جامعه هیچ شأنی برای او قائل نبوده است، نه هنری و نه اجتماعی. از سوی دیگر، دربار، که هم شأن هنری‌اش را می‌فهمیده و هم هنرش را طلب می‌کرده، همچون جامعه، برای او شأنی بیشتر از «یک وعده خوراکِ» روح (قابل مقایسه با گوشت شکار) نه می‌خواسته و نه قائل بوده است. حاجی حکیم و دیگر موسیقی‌دانانِ خاصهٔ شاهیِ آن زمان بین بی‌کسی اجتماعی‌ـ هنریِ اتکا به جامعه و بی‌کسیِ اجتماعی و شأن هنری مطلوبِ کار در دربار مسلماً دومی را انتخاب می‌کردند. زیرا این انتخاب انتخابی بوده است بین سیری و گشنگی، بین بقا و مرگ.

نزدیک به چهل سال بعد از عکس حاجی حکیم، مشروطه و آرمان‌هایش جامعه را دگرگون ساخت. درویش از دستور شعاع‌السلطنه سر پیچید، عارف بقای «فرزند قجر» را بر «خدای دادگر» نهی کرد و بعدتر دیگران و دیگران از استبداد و ستم و ستایش آزادی خواندند و سرودند. با این حال، راه طولانی‌تر از چیزی بود که به نظر می‌آمد. پس، بیش از هفتاد سال دیگر هم گذشت. در بهمن ۱۳۵۷، جامعهٔ ناراضی از استبداد، با تبدیل خود به تودهٔ خشمگین، نظم قدرت را تغییر داد و آن را به نیرو‌هایی از جامعه سپرد که، هم‌باور با جامعهٔ قجری، نه شأن هنری موسیقی‌دان را درک می‌کردند و نه منزلت اجتماعی ناشی از این شأن را برایش به رسمیت می‌شناختند. اکنون آبخوستِ او بود و دریای بی‌شکل توده. در شکافتن و پیش رفتن در این دریا، که در ابتذال همسان‌سازش قدرت همان توده است و توده همان قدرت، هنر همان‌قدر سیاست شده است که سیاستْ هنر. دیگر نمی‌توان شب خوانندهٔ ممتاز خاصه بود و روز، عورت بر ساز، در قاب عکاسِ پادشاه نشست. روز، امروز، شب است. باید کاری کرد. باید راه‌های بدیع آورد. باید شجاعت خلق روش‌های سربلند زیستن داشت.

۱۴۰۳-۰۴-۱۲

پی‌نوشت:

  1. همین را هم نگهبانانِ متدین عکس‌های عکس‌خانه با تکه‌کاغذ سفیدی منتفی کرده‌اند. تکه‌کاغذ از تنبک هم جز نفیر و دهانه چیزی باقی نگذاشته است. معلوم می‌شود که تصویرِ یک عورت بدگِلِ خفته در آلبوم‌های دربستهٔ خاموش تا چه حد بی‌تاب‌شان می‌کرده است که آتش به کاغذ خاموش کرده‌اند.