در برابر جیغِ خشم، استدلال کردن دشوار است. آقای سعید، که ظاهرا تمایلی ندارد در یک سطح علمی از تفسیرش از شرق‌شناسی (شاخه‌ای از دانش دانشگاهی) دفاع کند، اصرار دارد که تمام مساله را سیاسی کرده و نه تنها به اظهارنظرهای خودش که حتی به اظهارنظرهای کسانی که جرأت کنند داده‌ها یا روش‌های او را به پرسش بگیرند معانی سیاسی ضمیمه کند. (مطالعه‌ی جوابیه‌ی ادوارد سعید از اینجا و مقاله‌ی «مساله‌ شرق‌شناسی از اینجا)


آقای سعید با این توجیه مسائل سیاسی را به بحث تزریق می‌کند که مدعی است من «مثلا» در بحث از معانی کلمۀ «عرب‌شناس» در مقاله‌ام در «نیویورک ریویو» از «الفاظ» شهادتم در کنگره بهره گرفته‌ام. مقالۀ من هیچ وامی (چه در الفاظ و چه در غیر آن) از شهادتم در کنگره نستانده است. این «مثلا» (گمراه‌کننده، چون مورد دیگری وجود ندارد) شامل چند کلمه در باب عبارت «عرب‌شناس» می‌شود که نه از شهادتم در کنگره بلکه از مقاله‌ام در یک ماهنامۀ منتشره در لندن می‌آید. بله این صحیح است که مقاله را بعد از شهادتم در اسناد گنجاندند اما به سختی می‌توان این را [با آن‌چه گفته شد] برابر کرد. اشارۀ او به شهادتم «در برابر امثال سناتور هنری جکسون» (طُرفه اسلوبِ آقای سعید برای وصفِ یک کمیسیون فرعی سنا که در آن زمان سناتور جکسون ریاستش را به عهده داشت) نیز همین اندازه سست است. من در پیش یک کمیسیون فرعی سنا که ریاستش با سناتور جورج مک‌گاورن۱بود نیز شهادت دادم که آقای سعید اشاره‌ای نمی‌کند.
الباقی، تخیلات محض است. در هیچ کمیته‌ای بحثی از ارسال سلاح به اسرائیل یا هرجای دیگری نکردم، چه رسد به این که به چنین کاری توصیه کنم. اشارۀ تلویحی آقای سعید دربارۀ «ماموریت‌های وزارت خارجه» هم به همان اندازه بی‌پایه است. هیچ وقت وزارت خارجه من را برای ماموریتی به هر نحوی از انحا نفرستاده و من نیز هرگز «سفارت‌خانه‌ها[ی آمریکا] در منطقه» را دربارۀ منافع امنیتی ایالات متحده یا هر موضوع دیگری آموزش نداده‌ام. این را هم اضافه کنم که اگر هم هر یک از این کارها را کرده بودم از دیدِ من ننگ‌آور نبود البته مگر این که توصیه‌هایی نابه‌جا کرده بودم. لکن واقعیت این است که هیچ یک از این کارها را انجام نداده‌ام. از سوی دیگر، آقای سعید سخاوتمندانه بنده را متخصص «اصناف در تاریخ  قرون میانۀ اسلامی» خوانده است. من یک بار مقاله‌ای در این موضوع نوشتم که اولین مقاله‌ام بود و دیگر به این موضوع برنگشتم به جز این که نسخه‌ای مفصل‌تر را برای یک استاد عراقی که مشتاق ترجمه و انتشار این مقاله در یک ژورنال عربی بود فراهم کردم که بدون شک این‌جا هم انگیزۀ من، به روایت آقای سعید، خصومت بوده، چنان که انگیزۀ من در دیگر ترجمه‌ها، با وجود تقریظ‌های ستایش‌گرانه، نقدهای همدلانه و افتخارات آکادمیک نیز همین بوده است.
اگر این «اتهامات» را پاسخ می‌دهم به این خاطر نیست که چنین کنش‌هایی، اگر واقعا رخ داده باشند، جنایت هستند یا حتی اگر جنایت هم باشند، به هیچ نحوی به بحث علمی آقای سعید ارتباطی دارند. اما شاید [پاسخِ من] شیوۀ رفتار آقای سعید با داده‌ها و اسناد را روشن کند. اگر او با مدرکی به استحکامِ «اسناد کنگره» چنین جسورانه رفتار می‌کند، چندان عجیب نیست که در تشبّثِ او به ابزارِ عجیبِ نقل قول از پاره‌های افواهی سخنرانی‌ها و گفتگوها که از پس‌زمینه کنده شده و چنان تحریف شده‌اند که قابل بازشناسی نیستند، سخنانش حتی قابلیت کمتری برای اعتماد داشته باشد. اما حتی آقای سعید نیز باید بداند که  «الله اکبر» به عنوان فریادِ پیش از جنگ رایج است، هرچند قبول دارم که دانش او از زبان عربی در این‌جا مطرح نیست.
آقای سعید، جدا از بدوبیراه‌های مستقیمِ شخصی، ترکیبی بدطعم از ریشخند و بهتان، جنجال و کنایه، و محکوم کردن به گناه از طریق اعمال دیگران ارائه می‌دهد. نمونۀ مناسبش، استفادۀ او از پروفسور میلسون، که نامش را حداقل چهاربار در «جوابیه‌»اش آورده است. پروفسور میلسون خودش باید برای فعالیت‌هایش پاسخ بدهد، اما حتی اگر بدترین تفسیر ممکن از فعالیت‌های پروفسور میلسون را به عمل آوریم، باز هم هیچ اثری بر کیفیت کار علمی او که رشتۀ ادبیات عرب استْ ندارد و البته تاثیرِ اعمالِ او روی [گناهکار شدنِ] هر شرق‌شناسِ دیگری حتی کمتر است.
اما همۀ این جدلیاتِ سیاسی اساسا به موضوع مورد بحث، یعنی حمله به شرق‌شناسی، نامرتبط است. در مقاله‌ام نگاه‌های سیاسی آقای سعید یا ارتباطات او را به عنوان مسالۀ محوری مطرح نکردم به این دلیل ساده که مدعیات او دربارۀ شرق‌شناسی، مانند نقد من بر این مدعیات، باید بر اساس ارزش‌های علمی نفی و اثبات شوند. نگاه‌های او و نگاه‌های من شاید بدون شک روی عقایدی که شکل می‌دهیم اثرگذار باشند، هرچند بدیهی است که چنین چیزی به شیوه‌های متفاوتی رخ می‌دهد، اما به خودی خود، [این دیدگاه‌ها] هیچ یک از حرف‌های ما را اثبات یا نفی نمی‌کنند. احتمالا با پروفسور رودینسون (که ضمنا حزب کمونیست فرانسه را بیست و پنج سال پیش ترک کرده است. چرا باید دوباره مطرحش کرد؟) مخالف باشم و در موضوعات سیاسی با آقای سعید حتی مخالفت بیشتری دارم. تفاوت این است که من علمیّتِ آقای رودینسون را محترم می‌شمارم. آقای سعید انگار در تصورش نمی‌گنجد که می‌توان نوعی از مخالفت فکری داشت که خاستگاه و هدفش سیاسی نباشد، و می‌توان این مخالفت‌ها را با هر زبانی که احساسی و خشن نباشد به بحث گذاشت. برخی از ما سعی می‌کنیم در پژوهش و دقتِ تبیین معیاری برای صداقت داشته باشیم و حتی تحت شدیدترین تحریکات، در بحث از تفاوت‌های خود از زبانی که متعلق به مباحثۀ متمدنانه است بهره بگیریم. دست بر قضا، رودینسون در یک نوشتۀ اخیر خود، تمایزی روشن بین عقیدۀ سیاسی و دستاورد علمی ترسیم می‌کند و عبارت «کودنی ایدئولوژیک» را برای کسانی به کار می‌برد که از یکی [از این دو مقوله] برای داوری دیگری بهره می‌گیرند.
آقای سعید سعی می‌کند نکته‌ای را که دربارۀ شیوۀ منحصربه‌فرد عرب‌ها در واکنش به شرق‌شناسی مطرح کردم، نه در هند و چین، بلکه در «کمیتۀ یهودیان آمریکایی» جستجو کند. اگر این کمیته یا هر سازمان یهودی دیگری دربارۀ نحوۀ مطالعۀ موضوعات عبرانی و یهودی از سوی مسیحیان و دیگر پژوهشگرانِ غیریهودی گلایه کرده بود، شاید لنگه‌ای [برای شیوۀ واکنش عرب‌ها به شرق‌شناسی] پیدا می‌شد. در واقع، [سازمان‌های یهودی] چنین گلایه‌ای نکرده‌اند. دغدغۀ آنان اثرگذاری روی مطالعات خاورمیانه است در دانشگاه‌ها، [مطالعاتی] از جنس همان جنگ‌افزار سیاسی که آقای سعید نمونه‌اش است.
در حالی که تلاش اصلی آقای سعید این است که بحث را از زمینۀ علمی به بحث سیاسی عوض کند، جایی که احساس راحتی بیشتری می‌کند، چند بار می‌کوشد تا با برخی مسائل خاصی که در مقاله‌ام طرح شده مواجه شود. از برابر برخی طفره می‌رود، در برابر برخی بازی‌های زبانی به راه می‌اندازد، و در برخی موارد، اصل موضوع را مغشوش می‌کند، گاهی مبهم‌گویی می‌کند، گاه مواضع قبلی‌اش را بازگو می‌کند، و گاه ضدحمله‌هایی سبعانه و بی‌ربط انجام می‌دهد. مهم‌ترین نکات را، به استثنای یک مورد، به اثربخش‌ترین وضع، با سکوت پاسخ می‌دهد. در همۀ این موارد، با دقت بالا از همان معیارهایی پیروی می‌کند که برای تحلیل و توصیف در کتابش وضع کرده است.
چند مثال شاید کفایت کنند:
اشاره کردم که سعید اظهارنظری یکسره نادرست دربارۀ نشستِ پرینستون در باب برده‌داری داشته که از قضا من هیچ ربطی به آن نداشتم و در آن حضور هم نیافتم. پاسخ او تحریفِ هر چه بیشترِ اصل مطلب و نقل قول‌های نامنتسب و بی‌هویت دربارۀ آن نشست است، و از همین سنخ دربارۀ یک نشست دیگر که دو سال بعد برگزار شد هم مطالبی می‌افزاید.
چند نمونه از ترجمۀ اشتباه از عربی و آلمانی را نقل کردم. آقای سعید کم‌اهمیت‌ترین مطلب یعنی کلمۀ «توحید» را گزینش کرده و سعی می‌کند آن را با مه‌آلود کردن بپوشاند. واقعا نیازی نیست برای ترجمۀ این کلمه به معنای «یگانه‌پرستی» که در هر معجم لغت عربی قدیمی یا جدید یافت می‌شود، به گیب و دیگر پژوهشگرانِ برجسته متوسل شد. از قضا، در فرازی که به شکل دسته‌دوم [از منبع غیراصلی] از واردنبرگ نقل قول کرده، ماسینیون نه ترجمه‌ای از یک اصطلاح بلکه تفسیری از برخی عقاید مسلمانان را ارائه می‌داد.
اشاره کردم در حالی که سعید پژوهشگران بریتانیایی و فرانسوی را به خاطر فقدان احترام به اسلام محکوم کرده و تلاش آنان را به حکومت‌های سلطه‌گر مرتبط می‌سازد، هیچ حرفی دربارۀ پژوهشگران شوروی ندارد که از این حیث هجمه‌گرانی به مراتب بدتر هستند و باید گفت که بر خلاف بریتانیایی‌ها و فرانسوی‌ها، خدمتگزارانِ دولت خویش‌اند، [دولتی] که نه تنها سرزمین‌های مسلمان تحت سلطه را رها نکرده بلکه بر عکس مدام بر آن [سرزمین‌های مسلمان تحت سلطۀ خود] می‌افزاید. پاسخ سعید این است که روس‌ها به مسیحیت و یهودیت نیز حمله کرده‌اند؛ احتمالا این عذرشان را موجه می‌کند، در حالی که [همین عذرتراشی] شامل حال ارنست رنان که یکی از اهداف مکرر اوست نمی‌شود، و [به این ترتیب، روس‌ها] مجوز پیدا می‌کنند هم به پیامبر توهین کنند و هم افغانستان را اشغال کنند. مرا متهم کرده که علیه او سرخ‌هراسی۲ کرده‌ام، اصطلاحی که از سوی شوروی‌ها، دوستان‌شان و کسانی که تحت حمایت ایشان قرار گرفته‌اند، گاه برای کسب امنیت کامل در برابر نقد مطرح می‌شود.
وقتی مشاهده کردم که آقای سعید پژوهشگران عرب و از جمله یک اثر بزرگ دربارۀ شرق‌شناسی را نادیده می‌گیرد یا آنان را دارای سوءنیت نشان می‌دهد، پاسخ او زدن اتهامِ «تظاهر به دفاع از عرب‌ها» به من است. ظاهرا این [اتهام] قرار است اثر سه جلدی نجیب العقیقی در باب شرق‌شناسی را ناگهان غیب کند و به این ترتیب آقای سعید از چیزی که معمولا در حلقه‌های علمی به عنوان نوعی توهین قلمداد می‌شود معاف شود: یعنی نادیده گرفتنِ یک اثر بزرگ اخیر دربارۀ موضوع کتابش. بر سر خطاهایی کمتر از این، رساله‌های دکتری را رد کرده‌اند. در این خصوص، شاید همچنین به فیلسوف مارکسیست سوری، صادق جلال العظم اشاره کنم که به رغمِ تکیه بر تعریف پراشتباه و معوجِ سعید از شرق‌شناسی و حتی درون یک نظام [سیاسیِ] بسته، نقدی ویرانگر بر استدلال‌ها و استنتاج‌های سعید فراهم کرد. (نشریۀ خمسین، شماره ۸، ۱۹۸۱، صص ۵-۲۶)
وقتی به تفسیر جنسیِ غریبِ سعید از سخنانم دربارۀ اصطلاح عربی «ثورة» ارجاع می‌دهم، پاسخش نقل قول از چندین واژه‌نامۀ عربی است که در آن‌ها اشاره به شتر وجود ندارد؛ استدلالی که منطق و ربطش به طور سرراستی روشن نیست.
من آقای سعید را متهم کردم که سیلوستر دو ساسی را با گفتن این که متن‌هایش را «دستکاری» می‌کرده بدنام کرده است. پاسخ آقای سعید اشاره به دیگر عباراتی است که در آن‌ها از «تلاش‌های بزرگ این مرد و تاثیرش» سخن گفته است. این نه مدح است و نه پاسخ. فرض من این بود که «دستکاری» در متن‌ها چیز بدی است و گفتن این که یک پژوهشگر چنین کاری کرده اتهامی بسیار جدی و در نمونۀ ساسی بسیار بی‌اساس است. آقای سعید ترجیح می‌دهد موضوع بحث را عوض کند.
شاید برجسته‌ترین پاسخ سعید به من، در این مورد باشد که گفتم او تاریخ خاورمیانه را به مغالطه و مخالطه درآمیخته که بتواند [آن تاریخ را] با ساختار فرضیه‌اش به زورِ تحمیل، سازگار سازد. در این باره، بسیار مهم است که تنها پاسخش متهم کردن من به بازنماییِ نادرستِ ترتیب زمانی در طرزِ برخورد او با شرق‌شناسی است، اشاره‌ای به این که خطای من می‌تواند با خطای خودش برابر باشد و آن را منتفی کند. «نه تنها تاریخ برخاستنِ شرق‌شناسی را اواخر قرن هجدهم ندانسته‌ام بلکه برعکس آن را تا ۱۳۱۲ میلادی به عقب برده‌ام.» این پاسخ نمونۀ خوبی از سنخِ تحریفِ چندلایه‌ای است که سعید به کار می‌برد. در صفحه‌ای که به آن ارجاع داده حرفی که واقعا می‌زند این است: «در غرب مسیحی، آغاز شرق‌شناسی به شکل رسمی‌اش را تصمیم شورای کلیسایی وین در ۱۳۱۲ می‌دانند که کرسی‌های استادی در رشته‌های «عربی، یونانی، عبری و سریانی در پاریس، آکسفورد، بولونیا، آوینیون و سالامنکا» تاسیس کنند.» سندش هم یک پاروقی است با ارجاع به «نگاه‌های غربی به اسلام در قرون میانه» اثر ریچارد ساترن. این که چنین تصمیمی را بتوان سرآغاز رسمی شرق‌شناسی دانست هیچ معنایی ندارد. اگر بحث شرق‌شناسیِ قرون میانه در اروپای غربی در میان باشد که اوج رونقش بسیار پیش‌تر بوده؛ مثلا ترجمۀ رابرت اهل کتون از قرآن در سال ۱۱۴۳ تمام شد و تصمیمی که در وین گرفته شد آن قدر که پایانِ شرق‌شناسی قرون میانه یا به قول ساترن، «وداع آخر با یک پندار در حال مرگ» بود، سرآغازِ شرق‌شناسیِ مدرن به شمار نمی‌رفت. این کرسی‌ها هم [هیچ وقت] تاسیس نشدند و چنان که ساترن در ادامه می‌گوید، «برای تحقق این رویا نه پولش در کار بود و نه آدمش، پس بدون این که کسی متوجه شود ناپدید شد.» تا دوران رنسانس و اصلاحِ دینی طول کشید که نوع جدیدی از شرق‌شناسی در اروپا به تدریج شکل بگیرد. جواب آقای سعید به نقد من این است که تعبیری را که در کتابش به اشتباه نقل شده بود همان را هم به اشتباه نقل کند.
هیچ فرد عاقلی باور ندارد که بین علوم دانشگاهی (چه شرق‌شناسی و چه دیگر رشته‌ها) با اتفاقاتی که در نظم‌های سیاسی و جوامع محل زیستِ پژوهشگران رخ می‌دهد رابطه‌ای وجود ندارد، چنان که هیچ کس نیز چنین مدعیاتِ مضحکی را که آقای سعید به شرق‌شناسانِ تخیلیِ خود نسبت داده مطرح نکرده است؛ مثلا این که «اسلام منجمد و غیرقابل تغییر است.» بدیهی است که بین دانش و سلطه ارتباطی هست، و همچنین بین دانش و تجارت، که این خود شایستۀ پژوهشی جدی است، هرچند چنین پژوهشی تا کنون صورت نگرفته است. باورکردنی نیست که آقای سعید منتقدان خود را به چالش می‌کشد که «دلایلی متقن» ارائه کنند که چرا باید آلمانی‌ها در بحث او از سنت عالمانه‌ای که نقش بزرگ یا حتی اصلی‌ترین نقش را داشته‌اند «یاد می‌شدند.» اگر دانش آلمانی دلیل کافی نباشد، می‌توان دلیل دیگری از چارچوب ارجاعات خود او ارائه کرد. آقای سعید شرق‌شناسی را محصول جانبی سلطه می‌نماید که در آن بریتانیایی‌ها و فرانسوی‌ها مصالح اصلی را فراهم کرده و فضا را معین کرده‌اند، و در آن آلمان‌ها و دیگران کاری بیش از «بسط و تفصیل» بر «گام‌های اساسی» که متقدمین بریتانیایی و فرانسوی‌شان برداشته‌اند انجام نداده‌اند. اما اگر مطالعات عربی در آلمان، و از البته همچنین در هلند، آغازش به قدمت مطالعات فوق در فرانسه برسد و از این مطالعات در بریتانیا نیز قدیمی‌تر باشد، و بیش از آن، حداقل از نظر توان و اصالت به مرتبه‌ای برابر با آن مطالعات رسیده باشد، بدون این که هرگونه ارتباطی به سلطه بر عرب‌ها داشته باشد، نظریۀ او نقش زمین خواهد شد.
در پایان، میل دارم از این فرصت برای انجام دو اصلاحیه بر روی مقاله‌ام بهره بگیرم. اولی به ادوارد لین مربوط است. البته سعید [در شرق‌شناسی] دو ارجاع گذرا به لغتنامۀ او داشت هرچند چندان نکتۀ مرا بی‌اعتبار نمی‌کرد. جدی‌تر از آن ارجاع خودم به «مصریان جدید» لین است. هرچند [این کتاب] در سنت دانشگاهی شرق‌شناسی اهمیت کمی دارد اما کمک بزرگی به پژوهش‌های دانشگاهی کرده و من به شیوه‌ای به آن کتاب اشاره کردم که حق مطلب را ادا نمی‌کرد. نکتۀ دیگر بدفهمیِ احتمالی از ارجاع من به نامه‌های پروفسورِ فقید، شیخ عنایت‌اله است که در سال ۱۹۵۵ در پاکستان‌تایمز منتشر شد. در بازخوانی پانویسم، به ذهنم می‌رسد که خوانندۀ بی‌خبر ممکن است تصور کند که نامۀ عنایت‌اله نقشی در آن آشوب داشته است. مطلب کاملا برعکس است. پروفسور عنایت‌اله پژوهشگر و اومانیست بود. او از آن کارزار مذکور جا خورده بود و احساس وهن می‌کرد؛ نوشتۀ او نه برای پیوستن به آن، بلکه برای محکومیتش بود.
مساله‌ی طرح‌شده اهمیتی عمیق دارد و بخشی از یک مسالۀ بزرگ‌تر است که حالا توجه علمی به خودش جلب کرده و آن، همانا درکِ «دیگری» است. این مساله محدود به تفاوتِ میانِ شیوۀ ادراکِ جامعه از یک جامعۀ دیگر در قیاس با شیوۀ ادراکِ جامعه از خودش نمی‌شود. دغدغۀ دیگرش، ادراکات متقابل دو جامعه است و همچنین مشکلات مشابه در بخش اعظم جهان که نه غربی است و نه مسلمان. تراژدی «شرق‌شناسی» آقای سعید این است که مساله‌ای واقعی با اهمیتِ بالا را مطرح می‌کند اما آن را به سطح یک مجادلۀ سیاسی و بدگویی‌های فردی فرو می‌کاهد.

*برای مطالعه‌ی مقاله‌ی «مسالهٔ شرق‌شناسی» نوشته‌ی لوییس، جوابیهٔ ادوارد سعید، و یادداشت الگ گرابار روی عناوین کلیک کنید.

پی‌نوشت:

۱. اشاره لوییس به سناتور مذکور به خاطر اشتهارش به مواضع لیبرال و ضدجنگ در قضیۀ ویتنام است. 
۲. Red-Baiting: متهم ساختنِ طرف مقابل به جانبداری از کمونیسم.