از میان هنرمندان ایرانی مجید فتحیزاده از جمله کسانی است که مصرانه «طراحی» کرده و هرگز شعفِ خلاقهای را که در اتودهای طراحانهاش سرریز میشود٬ کـنار نگـذاشته است. در طراحـیهـای او نیـرویی توقفنـاپذیر وجـود دارد که کـاغذ به کـاغذ، جـهان دیوانـهوارِ آثارش را شکل میدهد. خطـوط٬ آزاد و سرکش پیچوتاب میخورند و لکهها٬ مصمم و مسلط منتشر میشوند تا چشمهای ترسان٬ دهانهای گشوده٬ پاهای افلیج و قامتهای خمیدهی فیگورها را شکل دهند. اما در نقاشیهای سابق او٬ به باور من٬ این روایت بیانتها از یک جهان فقیر و جنونزده٬ به یک فریم سنگین و عبوس از «نقاشـیِ کـلاسیکگرا» خـلاصه میشد. نقاشیهـایش برخـلاف طراحـیها٬ بسیـار پیشبینیپذیر و محدود بودند و مضامین آنها از فرط استفاده و دستخوردگی توان برانگیختگی نداشتند. به شخصه میتوانستم بارها یکی از اسکیسهای سریعِ فتحیزاده را ببینم اما تابلوهای نقاشیاش با یکبار دیدن تمام میشدند.
اما نمایشگاه جاری فتحیزاده با عنوان خائوس در گالری آبانبار حکایت دیگری است٬ چرا که خصایص طراحانهی او با نقاشیهایش تلفیق شده و اینبار ویژگی سهل و ممتنعِ اتودهای طراحانهی هنرمندْ راه خود را به درون نقاشیها پیدا کردهاند و شادابی٬ سرعتعمل و بیان هیجانزدهی آنها در تابلوهایی چشمگیر به ثمر نشسته است. دیگر با یک نقاشیِ کلاسیکگرای صرف روبرو نیستیم بلکه رعشهها٬ بهتزدگیها٬ جیغ و دادها و جنون فیگورها با ضربقلمهای پرتبوتاب فتحیزاده به سطح تابلو آمدهاند و ما را در لحظات درخشانِ عمل تکنیکال او سهیم میکنند. در بخشهایی از تابلوهای عظیم او که در سایه قرار گرفتهاند عملاً از فیگورها تنها خطوط کنارهنمایی را میتوان دید که به راحتی کشیده و رها شدهاند (تابلوی بهدنبال گربه). در چند تابلوی کوچک از منظره٬ زیررنگهای رقیق در همان حالت اولیه حفظ شده و حتی سطح سفید بوم را در جایجای تابلو میتوان دید (تابلوی شروع زمستان)٬ با اینحال نقاشیها سست و ناتمام به نظر نمیرسند. در کنار سفـیدیهـای بـوم یا رنـگهای رقـیقْ انبـوهـی از رنگگذاریهای ضخیم و پروسواس دیده میشود٬ انگار که تابلو بدنی زنده است و به اقتضای استخوانبندی آن٬ گوشتِ گرمِ رنگ بر تنش کشیده باشند. خصلت پویایِ «طراحی»٬ لکهرنگها را از حدود فیگور جدا میکند و با بیقراری و هیجانزدگی به سطح تابلو میکشاند تا صحنه، همچون جشنوارهی ملونِ عناصر بصری مشاهده شود.
استادکاریِ تکنیکیِ آثار فتحیزاده٬ حامل نگاهی خاص به انسان و زندگی بشری است. جهان نقاشیهای او به موازات جهان واقع حرکت میکند. این بدان معناست که رئالیسم او به منطقِ واقعیت روزمره بیاعتناست و مضامین خود را از «ژستهای فیگورهای کلاسیک» و «حالوهوای ادبیات رئالیستی و گروتسگ» اخذ میکند. نقاش چیزی را نشان نمیدهد مگـر آنکه بخـواهد دربـارهاش سخـن بگـوید؛ گیریـم کـه این سخـنان٬ هـذیانهای سـوداییِ یک خوابنما باشد. محیطها و فیگورها بیدرنگ نقشی را در دل یک وضعیت برعهده میگیرند٬ چه آنکه کارهای فتحیزاده مانند آثارِ شاخصِ بروگـل٬ بـوش و فرانسیسکـو گـویا٬ نقاشـیِ وضعیتهای بشری است و نه «پرترهها» و یا «تک فیگورها». درونیات و روحیات فردْ در آنها محلی از اعراب ندارد و فیگورها بیش از آن که «روان» داشته باشند٬ صاحبِ «ژست» هستند. درواقـع درونیات و خلقوخو از درون انسانها٬ به بیرون٬ به فضای جمعی آنها سرریز شده است و ما شاهد «سودازدگی جمعی»٬ «مصیبت جمعی»٬ «هیستری جمعی» و «جنون جمعی» هستیم: یک «کمدیِ سیاهِ انسانی» که رفتهرفته دلگیرتر و وهمانگیزتر میشود؛ لحظهی نزول جهان به وضعیت خائوسی ژستها و اطوار بیهدف! بنابراین علاقهی فتحیزاده به نقاشان کلاسیکی مانند بروگل و گویا٬ صرفاً از حیث «مهارت نقاشانه» نیست٬ بلکه او وارث نگاه بدبینانهی آنها به سویههای هیولایی بشر و لحظات مشئوم زندگی است. از این رهگذر در آثار او ردپای رئالیسماجتماعی تلخِ دومیه و اکسپرسیونیسم هراسآور گویا دیده میشود و در عینحال تفاسیر آخرالزمانی بوش و نمادپردازیِ بروگل هم به آنها منضم شده است. اگرچه این ارجاعات تاریخهنریْ آثار فتحیزاده را در گسترهی وسیعی از معنا و دلالت قرار داده؛ اما در مقابل تعدادی از تابلوها ما را با این تردید روبرو میکنند که آیا انتخـابِ سمبـلها صرفـاً از یک شیفـتگـی سبـکشنـاسانه برخـاستـه و یا حـاصـل گـزینشـی اندیشـهورزانه و ضـروری بوده است. مثلاً در تابلـوی تخمیر٬ آیا دو ماهی بزرگِ پیـشزمینه٬ در انتقـالی مکانیکی٬ بدونتوجیه و گنگ از نقاشی بروگـل اخـذ شدهاند و یا مقصودِ عمیقتری در پس این ارجاع تاریخ هنری است؟ به نظر میرسد فتحیزاده گـاه شیفته و دلبستهی یک سمبل است و آن را بهکار میگیرد اما در ادامه به درستی نمیتواند آن سمبل را در جهان نقاشی خود توجیه کند. مدام رنگ روی رنگ میگذارد و به غنای تکنیکی کار اضافه میکند اما در نهایت نقاشی کار نمیکند و معنای فرهنگی و تاریخیِ آن سمبل (مثلاً ماهی در نقاشی بروگل) در زیر قشر ضخیم فامهای خاکـستری از بین مـیرود! در اینجـاست که گـمان میکنیم نقاشی چیزی کم دارد و یا ناتمام مانده است.
این گفتهها کـامل نمیشود مگر آنکـه به مخاطرات دیگری نیز در کار فتحیزاده اشارهی مختصری کنیم. شلوغی و ازدحام نقاشیها ممکن است وسواس و دقتنظـر هنرمند را کـاهش دهد و گمـان کند کـه پردهی نقاشی مثل ظرفی است که میتوان هر چیزی را در آن ریخت. همچنین ماهیت گروتسک و ناهنجار مضامین تابلوها این اجازه را بدهد که هر فیگوری را بدون هیچ منطقی در کار بگنجاند. در این صورت نقاشیهای او به دام «اطوارگرایی» سقوط خواهد کرد. ذکر این نکته مهم است که حتی بیمنطقیِ وضعیتهای انسانی٬ باید تحت یک منطق دقیق و منسجم نقاشی شود. مخلص کـلام اینکه اطوارگرایی و شیوهپردازی افراطی میتواند از جدیت و پختگی آثار فتحیزاده بکاهد و آنها را به یک شیفتگیِ سبکشناسانه تقلیل دهد.



فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.