به دانشگاه‌های هنر که سر بزنید، و از اکثر دانشجویان درباره‌ی هدف اصلی‌شان در کار هنری سوال کنید، اغلب پاسخ می‌دهند که به دنبال «زبان شخصی‌»‌اند و یا در پی کشف ایده‌‌ی جدیدی برای بیانِ خود هستند. این چیزی است که هنر مدرن و معاصر از آنها می‌خواهد؛ اینکه کارشان «شخصی» و «بدیع» و «خاص» و «بی‌همتا» باشد؛ آثارشان همچون اثر انگشتشان باشد، یگانه و منحصربه‌فرد؛ خودشان را از قید و بند تکنیک‌های گذشته رها کنند؛ و هنرشان آزاد و بدون کارکرد باشد؛ و یا اگر کاربردی هم دارد مطابق با آرمان درست‌کرداری سیاسی باشد و روح زمانه را بازتاب دهد. اما این هدف که امروز برای اهالی هنر بدیهی به نظر می‌رسد، عمری کوتاه دارد. درواقع عمرِ این تلقی از هنر و هنرمند، بیش از دویست‌واندی سال نیست.

برای سده‌ها هنرمندان تفاوتی با صنعتگران نداشتند؛ و محصول کارشان به راستی کارکرد داشت. هنرمندان، مثل همهٔ صنوف دیگر، در نظام استاد-شاگردیْ کارآموزی می‌کردند و فوت و فن کار را به شکل سینه‌به‌سینه می‌آموختند، و پس از سال‌ها تجربه خود استادکار می‌شدند. در این نظام بود که میکل‌آنژ در ۱۲ سالگی تابلوی «عذاب قدیس آنتونی» را نقاشی کرد و آلبرشت دورر در ۱۳ سالگی سلف‌پرتره‌ای ماندگار از خود کشید. در این زمان هنرمند بین خود و جامعه‌اش جدایی نمی‌دید‌ــ یا به بیان انتقادی‌تر، خودش را تافته‌ای جدابافته نمی‌دانست‌ــ و هنرش بیش از آنکه تجلی اراده‌ فردی و ذهنیت خویش باشد، بازنمود ارزش‌های جمعی و باورهای عمومی بود. هنرمند/ هنرکار تلاش می‌کرد ارزش‌هایی را به زیباترین و کامل‌ترین شکل متجلی سازد که خود ارزش‌های اجتماع و عامل انسجام آن بود. اما رفته‌رفته، طی فرایندی که درست یا غلط به فرایند مدرن شدن معروف شده، و به‌واسطه‌ی تحولات عظیم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، مناسبات استاد-شاگردی فروپاشید و دوران «فاین آرت» آغاز شد، امری که رمانتیک‌ها به‌لحاظ عملی طلایه‌دار آن بودند و نظریه‌های زیبایی‌شناختی مدرن بدان شیوه‌ی کار اعتبار و حقانیت شناختی بخشیدند. به تعبیری، هنرمند از جامعه جدا افتاد، تنها شد، مستقل گشت، و هنرش بازنمود ذهنیات، منویات، خیالات و غلیان‌های روحی خودش شد. این تنهایی و استقلال به او شأنی ویژه بخشید و او را از صنف صنعتگران و فناوران به مقام نابغهٔ مکاشفه‌گر برکشید. اما در عین‌حال کارش را کوچکتر، کم‌اثرتر و مخاطبش را محدودتر کرد. اگر «ابزار» نمادِ اتصال و درهم تافتگی هنرمند/صنعتگر با جهانش بود، در هنر مدرن تکنولوژی جای ابزار را گرفت و دیگر نه «دست»، بلکه «مغز»، نظر و ایده حرف اول را زد.

حال سوال ما این است که آیا این مسیری یک‌طرفه و ناگزیر است؟ آیا می‌توان هنوز از کرافت یا مهارت و از این‌همانی هنرمند/ هنرکار دفاع کرد؟ می‌توان از بار ذهن در اثر هنری کاست، و حق دست‌ورزی و استادکاری اجرایی و دانش عملی را بیش از گذشته به جا آورد و اساساً نسبت این دو، که هنر مدرن آن‌ را عمیقاً به سمت ایده و انتزاعیات سوق داده، به گونه‌ای دیگر بازتعریف کرد؟


دو جستار «درباره‌ی کیچ و کرافت» نوشته‌ی مهدی نصراله‌زاده و «ای کاش آرت را ترجمه نکرده بودیم» نوشته‌ی ایمان افسریان حول این سوال‌ها شکل گرفته است. ما در آینده دوباره به این موضوع بازخواهیم گشت و نسبت بین هنر آوانگارد و هنر قدیم را در متون دیگر دنبال می‌کنیم. همچنین ویژه‌نامه‌ای پیرامون مهارت در هنر، به دبیری مهدی نصراله‌زاده در حال گردآوری است که امیدواریم کار صفحه‌بندی، چاپ و انتشار آن در تابستان امسال به پایان برسد.