نقاشیهای قادر منصوری جهان واحدی دارند؛ انگار او نقاشِ محلیِ سرزمینی دورافتاده است. آنجا دشتی است با درختزارهایی پراکنده، و روستاهایی پهنشده بر دامنهی تپهماهورهای صخرهای. آدمهای خوابزدهی این سرزمین، بین درختان بلند، در گرگومیش یا شبی بیانتها، مشغولِ کارهاییاند که چه فعالیتی عادی باشد و چه رسم و آیینی ناشناخته، همچنان مشکوک و رازآمیز به نظر میرسد.
تمام عناصرِ طبیعی این سرزمین، از جنبشی درونی در حرکتاند؛ انگار زمان طبیعی را روی دور تند ببینیم: درخت در خود رشد میکند، صخره میفرساید و ابرْ رعدآسا و بارانزا میشود. نیرویی از بیرون یا مادهای از درون بر کالبد این جهان نفوذ کرده و صخره و ابر و درخت و زمین را به سوی نوعی شباهت جوهری میبرد؛ مثل خمیری که دارد سفت میشود، اما هنوز شکلپذیر است. جهان نقاشی قادر نه کاملاً ثابت است و نه بهتمامی در حال دگرگونی؛ گویی لحظهای را میبینیم که ماده هنوز از تغییر شکل بازنایستاده.
به آنها که خیره شوید، میبینید که به نرمی از آستانهی واقعیت عبور میکنند و در مرز واقعیت و رؤیا مستقر میشوند؛ رؤیایی کابوسوار یا کابوسی رؤیاگون. نقاشیهای او جایی میان آشنایی و غرابت، میان واقعیت مشاهدهشده و قصهی روایتشده قرار میگیرند. و سنگینیاش مثل احساس آدم شهرنشینی است که به روستایی دورافتاده سفر کرده و غروب که میرسد، زیبایی پاستورالِ منظره در پشت تاریکی شب پنهان میشود، و زمان به اندازهی یک عمر کش میآید، محیط آنچنان خاموش و مردمان آنقدر غریبه و سایهها آنقدر تاریکاند که رعب و اضطراب نفسش را سنگین میکند.
قادر چند سالی این فضای بصری را در کارگاهش پرورانده است؛ طیفهای رنگیِ سیر و بنفشِ کبود، نورهای موضعی، ضربقلمهای روان، لکههای وسیع و شبهجوهری ــ برآمده از طراحیهای آبمرکب او ــ و رنگهای جسمیتر برای پرداخت عناصر پیشزمینه، در کنار اعوجاج خطوط و عمقپردازی نامتعارف. این عناصر بهتدریج دستور زبان تصویریِ شخصی او را شکل دادهاند؛ زبانی که پس از تثبیت نسبیاش، امکان دیگری نیز برای نقاش فراهم کرد: داستانگفتن.
آدمها بازیگران اصلی این داستاناند ــ که گاه چنان مسخ شدهاند که نمیدانم باید آدم نامیدشان، یا آدمک یا فیگور و بدن ــ اما حتی وقتی در مناسکی جمعی تصویر میشوند، در پردهای نامرئی از غربت، سکون و پنهانکاری فرو رفتهاند. از این منظر، میتوان آنها را در پیوند با داستاننویسی خواند؛ مثلاً این آدمها یادآور اهالی «بَیَل» در عزاداران بیل غلامحسین ساعدیاند: شخصیتهایی در اجتماع کوچک روستا، خانه یا محیطی بسته که روابطشان زیر فشار ترسها، عادتها، خرافهها و نیروهایی نامرئی شکل میگیرد. آن فیگورهایی که دور هم و پیرامون آتش حلقه زدهاند، شاید اهالی بَیَل باشند که برای کشتن سگ خاتونآبادی، همان سگی که همراه عباس به روستا آمده بود، نقشه میکشند:
«[سگِ] خاتونآبادی با وحشت خود را انداخت توی تاریکی…» (از قصهی پنجم)
جز طبیعت و آدمها، سگها نیز در مجموعهی اخیر قادر تصویری چشمگیر دارند. شاید این حضور با موقعیت مرزی این حیوان بیارتباط نباشد: همدم انسان و در عین حال حیوانی که چیزی از غریزهی مهارنشدهاش را حفظ کرده است؛ رام و وفادار، اما نه آنقدر عاری از خوی مهاجمِ جانوری که برای دفاع از مایملک صاحبش حمله نکند؛ در نهایت، گرگی اصلاحشده!
در یکی از تابلوها، جمعی از آدمها طَبَقی بزرگ از گوشت و نان و شاید بطریهایی را حمل میکنند (شام عروسی است یا عزا؟) نفر جلویی آینهای در دست دارد و دیگری فانوسی؛ هر دو از عناصر تکرارشونده در نقاشیهای منصوریاند. نور فانوس بدن سرخفام سگی را روشن کرده است. منصوری در تشخصبخشیدن به این سگ چنان موفق است که چشم نمیتوان از او برداشت: سگی مسخشده که به ماشینی مهاجم میماند؛ بیچشم، اما تیز و چابک، با ردیفی از دندانهای ارهای و هیجانی شرارتبار. بوی گوشت را حس کرده است یا از شوق مقصدی که این آدمها ــ گویی اعضای فرقهای مرموز ــ به سویش میروند، لَهلَه میزند؟
بیراه نیست اگر بگوییم نقاشهای موفق از تاریخ هنر تغدیه میکنند. در آثار قادر نیز میتوان رگههای گوناگونی را تشخیص داد که بسته به میزان واقعنمایی، نحوهی عمقپردازی و سازماندهی پیکرهها، گاه یکی و گاه دیگری برجستهتر میشود. مثلاً در نقاشیِ از دو فیگور که پشت سکویی نشستهاند، یکی طَبَقی بر سر دارد و دیگری چیزی شبیه نان در دست گرفته است، میتوان ردهایی از کوبیسم و اکسپرسیونیسم را در کنار نقاشی فیگوراتیوِ رواییِ پساجنگ اروپا دید. بااینحال، این شباهتها بیشتر به لایههایی از زبان تصویری او اشاره دارند تا تعلق او به مکتبی معین.
کشش هنرمند به خلقِ فضای خیالانگیز و ماخولیایی، گاه او را به سوی ارجاعهایی مشخصتر میبرد. تودهٔ بیضیشکل ابر و فیگورِ معلق بر هوا، همراه با سایهاش، شاید یادآور نمادگرایی رازآلود اُد نردروم۱ باشد. کنتراست شدید و نورِ زرین تابیده بر فیگورها که در حالتی شبهآیینی پشت میز نشستهاند با آن فرسودگی حاشیهنشینانه مرا به یاد ژرژ روئو۲ میاندازد و آسمانِ ابری مرطوب مناظر امیل نولده۳ را تداعی میکند. نسبت دیگری، دورتر اما رضایتبخشتر، در آن فیگوری دیده میشود که مثل آدمهای خسته از کار و شکار در نقاشیهای بروگل۴، سلانهسلانه به سوی روستا میرود؛ نقطهای روشن در منتهای سمت چپ تابلو.
همین تابلو منطق روایی نقاش را بهخوبی نشان میدهد. دو تنهی درخت به هم پیچیدهاند و چنان خم شدهاند که در بالای تابلو زاویهای تقریباً قائمه میسازند. این دو درخت، سطح زمین و آسمان را به هم گره میزنند و با خط سیاه و قاطع خود، فضای سمت راست ــ مبدأ حرکت فیگور ــ را از سمت چپ ــ مقصد او ــ جدا میکنند. درختان صرفاً بخشی از منظره نیستند؛ در ساختار روایت دخالت میکنند و مسیر حرکت را به عبور از یک مرز بدل میسازند. فیگور با گذشتن از کنار آنها، گویی از آستانهای عبور میکند و وارد قلمروی داستان میشود؛ چیزی شبیه درخت افتادهای که در سریال From راه بازگشت را میبندد. این درختان را میتوان نمادی از آستانه دانست: مرزی که نگاه ما را از جهان آشنا به جهان غریب نقاشیهای قادر میبرد.
اگر آثار را کنار هم بگذاریم و رد نشانهها و کدهای تکرارشونده را دنبال کنیم، شاید بتوانیم آنها را صحنههایی از رویدادی واحد در شبی خاص تصور کنیم. تابلوی زنی با لباس سفید بلند ــ لباس عروس؟ ــ در کنار مردی با شاخهای از درخت، که روبهروی آینه ایستاده، شاید بخشی از همین مراسم باشد. قصاب گوسفندی را قربانی کرده و گوشتش را برای مراسم شقه میکند؛ طبق غذا -که وقتی از نزدیک نشانش میدهد چاقو و ظاهراً جمجمهای هم روی آن است- به سوی مراسم برده میشود؛ مهمانها در راهاند.
در این میان، آینه میتواند تنها نشانهٔ روشنایی و نیکبختی در آن شب طولانی باشد. این توصیف بازسازی یک روایت مشخص نیست، فرضیهایست برای گمانهزنی از یک اتمسفرِ روایی. نیروی آثار نیز تا حدی در همین فاصله است: نشانهها- که به نحو جالبی از عناصر پرتکرار و دامنهدار در هنر ایران، اعم از ادبیات و سینما هستند- به هم مربوطاند، اما هیچکدام معنای نهایی خود را آشکار نمیکنند.
تا اینجا، بیانگری نقاشیهای قادر بر رابطهی فیگور و فضا، آدمها و اشیا، و پیچوتاب عناصر طبیعی در یکدیگر استوار است. اما هرجا فیگورها صاحب چهرهای مشخص میشوند، گویی وصلهای نسبتاً ناجور بر تن نقاشی مینشیند. در میان این پیکرههای انتزاعی، با ژستهای ساده و چفتشده در فضا، نمیتوانستم حضور یکیدو چهرهٔ مشخص را توجیهپذیر بدانم؛ بهخصوص چهرهی مردی که چتر به دست دارد. چهره، لایهی روایی دیگری به اثر اضافه میکند؛ لایهای که برای جاافتادن، به شخصیتپردازی بیشتر و رابطهای قانعکنندهتر با منطق تجسمیِ فضا نیاز دارد. شاید گشودن این لایه، یعنی شخصیتبخشیدن به آدمهایی که تاکنون بیشتر بهمنزلهی بدنهایی در یک جهان غریب ظاهر شدهاند، یکی از مسائل پیش روی نقاشی او باشد.
نمایشگاه «آستانه» که از ۲۰ شهریور تا نیمهٔ مهرماه در گالری باوان برپا شد، دومین نمایش انفرادی قادر منصوری و، بهزعم من، یکی از بهترین نمایشگاههای امسال بود. نقاشیهای او سبکپردازیشده، شخصی و منسجماند؛ از طبیعت محل زندگی هنرمند، مشکیندشت یا خیو، که در چشمانداز آتشفشانی سبلان قرار داد، مایه میگیرند و در عین حال تخیلبرانگیزند؛ آنقدر که بتوانند نسبتی قانعکننده حتی با داستاننویسی ایران برقرار کنند. مهمتر از همه، این آثار بلندپروازیِ نقاشی جوان را نشان میدهند که میکوشد چند فیگور را در دورنمایی پیچیده سازمان دهد و همزمان، بدون لطمهزدن به منطق تجسمی اثر، ظرفیت روایی تصویر را گسترش دهد. این نقاشی، که به یک معنا تَر و تمیزْ و شستهرُفته نیست، حتی در لحظات ناکامیاش اصیل است، چون نقاش بارها تلاش کرده برای صورتبخشیدن به آن احساس گریزان و تصویرناشدنی، از جای امنش فراتر برود. دستاورد او فقط ساختن جهانی شخصی نیست؛ ساختن جهانی است که در آن، هر درخت میتواند مرز باشد، هر شیء نشانهای از واقعهای نادیده و هر جمع، راوی داستانی باشد که هرگز به تمامی بر ما آشکار نمیشود.
پینوشت:
* تقریباً هر چیزی که در نقاشی ارزشمند است در عکسهایی که در بین این متن میبینید، از دست رفته است! به جز سایز تابلوها و اثری که بر مخاطب میگذارد، و در تماشای نقاشی از مانیتور به ناگزیر درک نمیشود؛ رنگ و نور و بافت نیز در این عکسها از بین رفته و خوانندهای که نمایشگاه را از نزدیک ندیده، از دیدن این عکسها عملاً چیزی دریافت نمیکند. بنابراین بسیاری از توصیفهای متن نیز بیپشتوانهی تجربهی دین اصلِ اثر، چندان معنا و وجاهتی ندارد.
- Odd Nerdrum
- Georges Rouault
- Emil Nolde
- Pieter Bruegel the Elder









فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.