متنی که می‌خوانید، از مجموعه‌جستارهایی درباره‌ی یادمان‌های شهری تهران است که تا پایان سال، به ترتیب در سایت ما منتشر خواهد شد. در این جستارها هر بار به بهانه پرداختن به نقل‌ها و قصه‌های پیرامون یک بنا یا مجسمه یا شیء حولِ آن به کنکاش می‌پردازیم تا بدین ترتیب نه فقط خاطرات شهر را مرور کنیم، که بدین پرسش بیاندیشیم که اگر تهران می‌خواست به‌میانجی یادمان‌هایش با ما سخن بگوید، چه‌ چیزهایی به یاد ما می‌آورد؟
از بهنام ابوترابیان، نویسنده و پژوهشگر منظر فرهنگی تهران، خواستیم که راوی این سخن‌ها باشد. او که تاریخ شهر را از خلال مکان‌ها و اسناد و رویدادها روایت می‌کند، تاکنون کوشیده در کتاب‌های «گذر ایلچی»، «قصه‌های مسعودیه»، و «از طهران تا پطرزبورغ و از پترزبورگ تا تهران» به تهران زبان بیان خاطراتش را ببخشد. نخستین یادداشت در این مجموعه درباره‌ی «تخت سنگ سرپُلِ تجریش» بود.

این مجموعه با حمایت «ایمن‌آب برند سارودی» منتشر می‌شود.

اخیراً شهرداری تهران در وسط چند میدان، مثل شوش یا قزوین، نمونه‌ای از دروازه‌های قدیمی پیرامون شهر را بازسازی کرده؛ مجسمه‌هایی شبیه به باسمه‌‌های سردستی از آنچه روزگاری همان حوالی وجود داشت. (به تصویر پایین نگاه کنید!)

بازسازی دروازه‌ی قزوین در میدان قزوین، تهران

تا یک سده پیش، بیش از دوازده باب دروازه پیرامون تهران را فرامی‌گرفت. در هر جهت سه باب هرکدام به شکلی متفاوت و با طرح و نقش و کاشیکاری مختلف؛ مثلاً در جبهه‌ی شمالی، شهر با سه دروازه‌ی شمیران و دولت و یوسف‌آباد از صحرا جدا می‌شد. اکنون به مرحمت نام ایستگاه‌های مترو اسم دو تا از آنها به گوش شهروندان آشناست، اما دیگر از اسم و رسم دروازه یوسف‌آباد خبری نیست. چه‌بسا عموماً با شنیدن آن فکر کنند صحبت از دروازه‌ای در محله‌ی یوسف‌آباد کنونی است.

آنتوان سوریوگین، دروازه دولت، نمای داخل شهر، ۱۹۸۵-۱۹۷۳
آنتوان سوریوگین، دروازه دولت، نمای خارج از شهر، ۱۹۸۵-۱۹۷۳

شاید اگر امروز آسفالت خیابان حافظ را کمی پایین‌تر از خیابان انقلاب (شاهرضا) و مقابل پمپ‌بنزین چهارراه کالج بکَنَند، شالوده‌ی دروازه‌ی یوسف‌آباد بیرون بیاید؛ دروازه‌ای که روز ۲۲ تیر ۱۲۸۸ شاهد این بود که سالارحشمت و مرتضی‌قلیخان و مسیو یپرم و دیگر پیش‌قراولان قشون سرداراسعد بختیاری و سپهدار تنکابنی بیرونش سنگر گرفتند، و پس از زد و خوردی شدید با قوای محمدعلی‌شاه از زیر تاق آن به پایتخت سرازیر شدند تا استبداد صغیر خاتمه یابد و جنبش مشروطیت با فتح طهران احیا شود.

از سال ۱۳۰۹ شمسی به بعد همه‌ی دروازه‌ها یکی‌یکی از برای گسترش شهر خراب شد و به جایشان در حریم تازه‌ی شهر هیچ نساختند. شاید به استثنا بشود برج شهیاد یا آزادی را تنها مثالی خواند که پس از آن ساخته شد و شایسته‌ی عنوان دروازه‌ی غرب تهران بود.

تخریب دروازه یوسف‌آباد

اما امروزه این شهر هیچ دروازه‌ای ندارد. نمی‌گویم حتماً از زیر یک سقف و خلال یک دیوار بگذریم اما مثلاً وقتی از سمت فرودگاه بین‌المللی یا شهرهای دیگر به سوی تهران می‌آییم، به هیچ اثر موثری برنمی‌خوریم که با دیدن آن بفهمیم وارد شهر شده‌ایم.

شاید چون امروز دیگر هیچ شهری در جهان دروازه ندارد، تهران هم دچار چنین فقدانی شده. اما چرا وقتی همه‌جا خانه‌ها و ادارات و مال‌ها و موزه‌ها و… همچنان در و دروازه دارند، احساس نمی‌کنیم که شهر هم به در و پیکر نیاز دارد؟ آیا فرودگاه‌های بزرگ یا ایستگاه‌های راه‌آهن جای این دروازه‌ها را گرفته‌اند یا چون تنها کارکرد دروازه تأمین امنیت است، و تکنولوژی ماهیت امنیت شهرها را تغییر داده، احساس بی‌نیازی می‌کنیم؟

بعید می‌دانم! به باور من دلیل آنکه شهر مدرن دروازه ندارد آن است که صاحب ندارد. نه اینکه متولی و مدیر و حاکم ندارد؛ چرا، آنها را دارد: شهردار، فرماندار و… همه در همین شهر بر کرسی نشسته‌اند و ادعا هم دارند. اما آنها را نمی‌توان صاحب شهر خواند. چون در این شهرها ارزشی تولید نمی‌شود که بخواهیم از آنها مراقبت کنیم. البته ارزش‌هایی که خیال می‌کنیم ارزش است زیاد تولید می‌شود؛ مقصودم ارزشی است که به شهر معنا بدهد.

صاحب شهر آن را معنادار می‌کند، و فقط برای چنین شهری دروازه می‌سازند تا مثل حاجب و دربان از آن معنا نگاهبانی کند. چنین دروازه‌ای حکم آستانه را دارد؛ ساحتی میان درون و بیرونِ یک منظومه‌ی معنایی، برای آمد و شد میان خلاء و ملاء معنا. گذار اهالی از آن مثل تنفس شهر و نقش آن به اندازه‌ی ریه در بدن حساس است؛ پرده‌ی نازک تراوایی که مویرگ‌های پیرامون کیسه‌های ریز هوا را فرامی‌گیرند تا هوای آزاد و بی‌مرز از حالت طبیعی خود حل شده و به حالت مناسبی عقد گردد تا بتواند وارد سیستم بسته‌ی گردش خون شود.

دروازهْ مربوط به ذهنیتی است که اختلاف میان جهان دودشکلِ آشوبناک بیرون را با جهانِ بسامانِ درون درک می‌کند، و برای استحاله‌ی ظریف و کلیدی از یک وضعیت نامنتظم و بی‌قید به سامانی سنجیده و آراسته اعتبار قائل است. نگرشی که با رنج، از دلِ آن آشوب تبهکارْ نظم را بیرون کشیده، و هر بار که میان این دو حوزه تردد می‌کند نیاز دارد تا بوسیله‌ی دروازه به خود آن را یادآور شود.

دروازه یادمانی است که به یادِ مردمان چونان شهری بیاورد این کالبدی که شهر می‌نامند بر زمینی گسترده که آنرا زنی بارور با ویژگی‌های مادرانه و پرستارانه می‌شناسند. زیرا با قوه‌ای آفریننده، قادر، و برتر درآمیخته که از دل ازدواجشان شهریور برآمده. چه در اصلْ «شهر» اسم مکانی است برآمده از بُن کهن‌تری که در آن پنهان شده و بر حضور شهریور دلالت می‌کند، و شهریور یعنی شهریاریِ پسندیده و برگزیده و شایسته یا چیرگی و فرمانروایی و صاحب‌اختیاری‌ای که از راه راست برآمده باشد؛ و نه دروغ و کژی و ریا و نیرنگ؛ و بدین وصفْ شهر، فراتر از کالبدی محصور درون بارو که معیشت روزمره‌ی جمهور را دربرمی‌گیرد، تخت‌گاه شهریور است. آنگاه تهران یا تبریز یا قسطنطنیه یا آتن و یا… هم قدرت خود را نه از زور نظامی حاکم، و امنیت را نه از استحکام برج و بارو و خندق و تسلیحات خودْ بلکه همواره و پیوسته از درون‌مایه‌ی شهریور می‌گرفتند. چنانکه شهر در جهان فارسی‌زبان، و به دنبال آن پولیس در میان یونانیان و پور در هندوستان و… هرکدام به سیاق خود در بازنمایی این معنا می‌کوشیدند.

انواع قلعه‌دخترها در هر گوشه و کنار این سرزمین، و اقسام زیارتگاه‌هایی که عنوان بی‌بی یا دختر و یا از این قبیل را بر خود دارند، یادگار‌های کهنی از شمایل آن زمین بارور و خلاق، و ناموس زایای ارزش‌های هستی درون شهرها بوده‌اند که شهریور با باروی شهرِ خود از آن حفاظت می‌کرد. نمودی که صورت قدیم آن در ایزدبانوی پالاس ثبت است؛ مثل بت پالاس در شهر تروی که تا وقتی اودیسه و دوستانش به حیله آن را ندزدیدند، مقاومت قهرمانانه‌ی آنجا درهم‌نشکست، و این بت آن قدر مهم بود که اهالی رم باستان اصرار داشتند اجدادشان همان بت را حفظ کرده و بر تپه‌ی پالادیوم در معبدی نشانده‌اند. یا شبیه به معبد ایزیس در شهرهای باستانی مصر یا معبد آتنا در آتن یا معبد سیبل در استانبول و… .

شهریور، به قول کتاب بُندهش، با دژگونه باروی خود شهر را می‌پایید تا آفریدگان یزدان بتوانند به شادی درایستند. اگر شادی را به معنای واقعی کلمه یعنی سعادتمندی بفهمیم آنگاه معلوم می‌شود که معنی شهر چیزی جز شادی آب، خاک، گیاهان، جانوران، مردمان، و هستی سپند نیست. چنین شهری ارزشِ ارزش را به یاد دارد. چنین شهری صاحب دارد، و چنین شهری بی‌شک دروازه نیاز دارد.