یکشنبه عصر بود که افراز روی یکی از صندلی‌های اتاقِ سردبیر نشسته بود و بی‌قرار پایش را تکان می‌داد. ایمان، علیرضا و با کمی تأخیر پریسا را صدا زد و پشت سرشان در را بست. بعد از جلسه‌ی مرموزشان، روی تخته‌وایت‌برد اتاق با ماژیک آبی و درشت نوشته بودند:
حرفه: کودک!
انگار پرونده‌ی جدیدی در راه بود.
تقسیم وظایف این پرونده‌ی جدید به این صورت بود:
معرفی مجله: صحرا
نقاشی: پریسا
ایمان: مسئول خوراکی
افراز: تیم اجرایی
ـ بعداً متوجه شدم که من هم مسئول عکاسی‌ام. ـ
«فردا ساعت ده بچه‌ها میان.»
دوشنبه زودتر از خواب بیدار شدم، لباس صورتی گُل‌گُلی پوشیدم، اسنپ گرفتم و راهی دفتر شدم. دفتر تقریباً مثل همیشه بود. از بچه‌ها پرسیدم: «باید چیکار کنیم که به نظر بیاد داریم روی مجله کار می‌کنیم؟»
کسی جوابی نداشت. از دور که به دفتر نشریه نگاه کنی، چند نفر را می‌بینی که پشت سیستم نشسته‌اند و معلوم نیست توی آن سیستم‌ها چه می‌گذرد. وقتی بچه‌ها بیایند، از ما چه می‌بینند؟
صحرا با شیرینی رسید و تا بچه‌ها برسند، کمی روی میزها را مرتب کردیم. زنگ در خورد. شش‌تا بچه و دوتا معلم آمدند تو. بچه‌ها بلافاصله شروع کردند با دری که اتاق سیمرغ‌نامه را از بخش فروش جدا می‌کرد بازی کردن. معلمشان تذکر داد. افراز بردشان تا به قول خودش «انبار پر از سوسکِ مجله» (که حقیقت ندارد!) را نشانشان بدهد و اضافه کرد بیشتر مجله‌ها در خانه‌‌شان هستند. من هم گفتم حتی یک انبار دیگر هم توی حیاط داریم.
همان موقع صحرا یک مجله از انبار برداشت، رو به بچه‌ها کرد و گفت:
«کسی می‌تونه اینو بخونه؟»
همه با صداهایی که توی هم می‌رفت و هر لحظه نامفهوم‌تر می‌شد، گفتند:
«ح….حح…ححرر…ححررففه»
«درسته! حرفه: هنرمند؛ یعنی کسی که شغلش هنرمند بودنه! هاه!»
بعد رفتند پشت میزی که مجله‌ها را رویش چیده بودیم. صحرا پرسید: «کسی می‌دونه فرق کتاب با مجله چیه؟»
افراز بی‌تاب شد و خواست جواب بدهد که صحرا متوقفش کرد:
«تو نه؛ تو بلدی. می‌خوام بقیه بچه‌ها جواب بدن.»
کسی جوابی نداشت. صحرا جواب داد ـ و افراز که بی‌تاب بود، جلوتر یا عقب‌تر از حرف‌های مامانش تکرار می‌کرد ـ :
«کتاب معمولاً یک نویسنده داره اما نشریه چند نویسنده داره!»
بعد خودمان را معرفی کردیم:
میترا: مسئول فروش مجله
مائده: مسئول آگهی‌ها
علیرضا: سردبیر مجله است و غلط بقیه را می‌گیرد
پریسا: مسئول وب‌سایت است
من هم گفتم که به علیرضا کمک می‌کنم.
خواستیم برویم تو که فهمیدیم ایمان هنوز خودش را معرفی نکرده؛ گفت:
«منم هستم؛ یه کارایی می‌کنم.»
افراز سقلمه‌ای زد و در گوشش چیزی گفت.
تصحیح کرد:
«من بابای افراز، رئیس مجله‌ام. رو کار بقیه نظارت می‌کنم.»
معلم بچه‌ها گفت:
«فکر کنید ایشون نیوشا جونِ مجله است!» (نیوشا جون مدیر مدرسه است)
همه خندیدیم.
صحرا می‌گفت که صبح، توی راه مدرسه، افراز از باباش پرسیده بود مجله چیست.
او هم گفته بود:
«مجله اینه که نویسنده‌ها فکر می‌کنن، بعد فکرهاشونو می‌نویسن و ما فکرهاشون رو جمع می‌کنیم. وقتی بقیه این فکرها رو می‌خرن و شروع می‌کنن به خوندن، اونا هم شروع می‌کنن اون فکر رو کردن.»
افراز موقع پیاده شدن از ماشین گفته بود:
«خوبه، این حرفارو تمرین کن تا ظهر به بچه‌ها بگی!»
بچه‌ها دور میز اتاق دبیران نشستند، قرار شد که با هم یک مجله بسازیم با موضوع «مامان‌باباها چه کارهایی نباید انجام دهند؟» ؛ به سردبیری علیرضا. به بچه‌ها گفتیم که مجله هم متن دارد و هم تصویر، پس باید بنویسند و برای متن‌شان نقاشی بکشند. همچنین هر مطلب تیتر می‌خواهد و اسم نویسنده. قرار بود مجله‌ی بچه‌ها صفحه‌بندی و چاپ شود و هرکدام از این بچه‌ها نسخه‌ای برای خودش داشته باشد و اگر شد در مدرسه و کتابفروشی دایی روزبه (یکی از بچه‌های مدرسه) به فروش هم برسد.
«مامان‌باباها چه کارهایی نباید انجام دهند؟»، بچه‌ها لبخندی از سر شیطنت زدند؛ کاغذها را پخش کردیم و کار شروع شد.
دخترها تصمیم گرفتند اول نقاشی کنند و پسرها تصمیم گرفتند اول بنویسند. رقابتی در جریان بود و تلاشی برای متفاوت بودن.
دل‌نیا نوشت: مامان تخم‌مرغ درست نکن.
جانا: «مامان و باباها نباید بچه‌ها را صبحانه‌ای که دوست ندارند را درست کنند.»
نهال: «مامان و بابا نباید بچه‌ها را مجبور کنند که غذا را تا ته بخورند.»
طاها: «همه نگویید تمرین کن و همه دیکتِ نکوید.»
روزبه: «من دوست دارم معقه‌یی که شب مهمونی داریم نمی‌خواهم مشق بنویسم.»
افراز: «من می‌خوام بیشتر بازی مُبایلی بکنم.»
دخترها برای نقاشی حسابی وقت گذاشتند؛ پاک کردند و دوباره کشیدند. اتاق‌های مختلف خانه را کشیدند یا صحنه‌هایی که به زورِ مادرشان از خواب پا می‌شدند یا نمی‌شدند و لجبازی می‌کردند. پسرها اما با عجله و بی‌حوصله بودند ، خط کشیدند و برای اینکه زیاد پاپیچ‌‌شان نشویم رنگی هم‌ زدند. از بچه‌‌ها خواستیم برای متنشان عنوانی هم بگذارند و نامشان را در پایین متن‌ها بنویسند. بهانه‌ها کم نبود؛ طاها فامیلی طولانی‌ای داشت که از تکرار هرباره‌ی آن کلافه شده بود، و نهال فامیلی‌اش را دوست نداشت و… از ترس ‌آنکه متنشان به نام کس دیگری بخورد بالاخره نوشتند.

کاغذها را جمع کردیم و قول دادیم برایشان صحافی کنیم و چاپ کنیم. برای اینکه بدانند این کار چطور انجام می‌شود، با هماهنگی قبلی قرار بود سری هم به چاپخانه‌ی هنر معاصر بزنیم. پس شیرینی خوردیم و راه افتادیم. توی راه فکر کردیم که بامداد (یکی از بچه‌های مدرسه که نتوانسته بود در این اردو شرکت کند) هم نقاشی‌ای بکشد و متنی بنویسد، عنوان بگذارد و با اسمش برای ما بفرستد تا او هم در حرفه: کودک باشد و در دلش نماند.
چاپخانه نزدیک دفتر بود و سریع رسیدیم. آقای ساعتی برایمان در را باز کرد. قرار شد همه‌ی بچه‌ها دست‌هایشان را بکنند زیر بغلشان تا به چیزی دست نزنند که خدای نکرده اتفاق بدی نیفتد.
اولین دستگاه، لیفتراک بود. بچه‌ها نفهمیدند چیست، اما لیفتراک غیربرقی شباهت‌هایی به اسکوتر داشت و برق شیطنت را در چشم‌هایشان دیدم.
رسیدیم به گیوتین. آقای ساعتی دستگاه را کار انداخت و یک کاغذ آ۴ را برایشان به چهار قسمت تبدیل کرد. حرکت ماشینی آن دستگاه عظیمِ برّنده همه را حیرت‌زده کرده بود.
بعد رفتیم سمت دستگاه چاپ چهاررنگ؛ مشکی، قرمز، آبی و زرد. از کنار دستگاه، از پله‌هایی رفتیم بالا و این ماشین بزرگ را از دید پرنده‌ها دیدیم. دیدیم که غلطک‌های رنگی سخت و بی‌وقفه مشغول کار بودند تا «فکری» به دست مخاطبانش برسد. البته به جز قرمز که ساکت و بی‌خیال، سخت‌کوشی دوستانش را نگاه می‌کرد.
مسؤل چاپخونه یکی از این «فکر»های چاپ‌شده را هم از دستگاه بیرون کشید و به بچه‌ها نشان داد. بچه‌ها که هنوز در خواندن ماهر نبودند، در تشخیص رنگ زیرک بودند و از نبود رنگ قرمز گلایه کردند.
با حیرت و دقت نگاه کردیم. دوباره در چاپخانه چرخیدیم و برای حسن ختام، آقای ساعتی پیشنهاد داد بچه‌ها روی لیفتراک عکس بگیرند، اما بچه‌ها از عکس گرفتن خسته بودند، نخواستند و راستش کار خطرناکی هم بود.
خداحافظی کردیم. اردوی ما تمام شده بود و بچه‌ها برای برنامه‌ی بعدازظهر برگشتند مدرسه. به دفتر که برگشتم دیدم علیرضا در بخشی از مقدمه‌ی خود به عنوان سردبیر حرفه: کودک نوشته است:
«امروز شما نویسنده‌اید و ما همه گوشیم
هرچه بگویید قول میدیم زود نجوشیم
حرف دلتون رو بنویسید، بی‌غُر و بی‌دردسر!
شاید مامان و بابا هم شدن شاگرد اول این دفتر.»

نویسنده: یکی از اعضای کودکِ دفتر حرفه: هنرمند