فرانسیس بیکن نقاشی معاصر را دچار دوگانهای میبیند که آن را ضعیف و سست کرده است. از یک طرف نقاشی بازنمایانه که به اوج دقت خود رسیده اما نسبت به اینکه چه ابژهای را بازنمایی میکند بیتفاوت است و در طرف دیگر نقاشی انتزاعی که چیزی جز عواطف و انفعالات درون سوژه و اشکال و رنگهای ابژکتیونشده برای بازنمایی ندارد. هردو شیوهی نقاشی بهنظر بیکن دچار فقر بازشناسی هستند، دچار فقدان لحظهای که مخاطب چیزی را در نقاشی ببیند که پیش از آن نمیتوانسته ببیند و با خودش بگوید «بله خودش است! آن را میشناسم!».
نقاشی سست و ضعیف شده زیرا عطش و وسواسی برای به چنگ آوردن چیزی ندارد، عمیقاٌ درگیر چیزی در زندگی نیست که برای ضبط کردن آن «در واقعیت زندهی خودش» به نقاشی نیاز داشته باشد، تا خشونت آن را بیشتر کند و آن را از تصویری شبحگون که آنجاست اما «هنوز کاملاٌ ظاهر نشده» و «در انتظار دیدهشدن» است تبدیل کند به تصویری بالفعل روی بوم.
بهنظر زوپانچیچ آنچه نقاشی را دچار چنین سرنوشتی کرده بحرانیست که ابژهها در جهان معاصر در نسبت گرفتن با خودشان دارند؛ جهان بهنحوی متفاوت و تازه بر خود ظاهر میشود و با خودش نسبت میگیرد و در قلب این نسبتگیری شکافی وجود دارد که جهان را از فیگورها تهی میکند و میان بازشناسی و بازنمایی فاصله میاندازد. نقاشی بازنمایانه چیزی برای بازشناسی ندارد؛ ظاهر حقیقی ابژهها دیگر آن چیزی نیست که در بازنمایی قابل دستیابی باشد. وظیفهی نقاشی برای بیکن بازگرداندن فیگور به ابژهها پس از ویرانکردن بازنمایی است، یعنی از ریخت انداختن آنچه از طریق بازنمایی دسترسپذیر است و «ساختن» ظاهری تازه برای آن. ابژهها از طریق نقاشی بار دیگر با خود نسبت میگیرند و نقاشی بهعنوان امر ساختگی و مصنوع از ظاهر طبیعی ابژهها به آنها نزدیکتر خواهد بود؛ اشباحی که هنرمند را تسخیر کرده بودند و هنرمند وسواس شکارشان را داشت و برای ظاهر شدن به نقاشی نیاز داشتند حالا واقعیتر از ظاهر طبیعی بهنظر میرسند و مخاطب را مجبور میکنند که بگوید «بله خودش است! آن را میشناسم!».
باید توجه کرد که برای بیکن این ظاهر حقیقیتر چیزیست ساختنی، چیزیست که از پیش وجود ندارد وهمین امر نقاشی بیکن را پارادکسیکال میکند؛ او مجبور میشود برای ساختن این ظاهر حقیقیتر یک پلهی دیگر از ظاهر طبیعی دور شود و بهجای مدل زنده از «عکس» برای نقاشی استفاده کند. او همچنین به دنبال ثبت احساساتش در لحظه نبود (او این نیت را با تحقیر به اکسپرسیونیستهای انتزاعی نسبت میداد) بلکه میخواست لایههای تازهای از احساس را آزاد کند و حضور مدل زنده، بهنحوی متناقض، او را از این هدف دور میکرد.
زوپانچیچ معتقد است که آن بحران و شکاف بنیادین در شیوهی نسبتگیری ابژهها با خودشان بیکن را مجبور میکند تا از راههای «غیر منطقی» به دنبال نتایج منطقی باشد؛ یعنی ساخت ظاهر قابل بازشناسی برای ابژهی نقاشی از طریق تصادف، از راه رنگپاشیدن روی بوم. زوپانچیچ تصادف و «شانس هدایتشده» در کار بیکن را درست در مرکز پاسخ هنر او به بحران هستیشناسانهی تصویر معاصر قرار میدهد. بیکن مجبور است رنگ بپاشد زیرا دیگر هیچ پیوستگیای (آنطور که مثلاٌ در هنر بازنمایانه وجود دارد) بین تصویر و ابژه وجود ندارد که بشود آن را دنبال کرد. هنرمند باید شانس بیاورد، باید رنگها را بپاشد و منتظر بماند تا «دری گشوده شود». از بیکن میپرسند که میان رنگپاشیدن تو و فردی آماتور چه تفاوتی وجود دارد و او در پاسخ میگوید که او توان سنجش گشودگیها را دارد. او میتواند ببیند که در لکههای تصادفی رنگ روی بوم امکان ظهور فیگوری ایجاد شده که بهجز از راه تصادف به هیچ شکل دیگری قابل دسترسی نبود و حالا که ممکن شده بیکن راه خودش را از هنرمندانی که صرفاٌ رنگ میپاشند جدا و آن فیگور را ظاهر میکند.
خشونت و تنش نقاشی بیکن خود را درست در همین ظهور فیگور نشان میدهد، لحظهای که فیگور آشکار میشود میتوانیم آن را بشناسیم، میتوانیم ببینیم که آنچه میشناختیمش از ریخت افتاده و پس از گذر تصادفیاش از فراز شکافی هولناک حالا ظاهری تازه دارد که باوجود تازگیاش بهنحو دردناکی حتی از ظاهر طبیعی آن برایمان آشناتر است.
با توجه به اینکه سخنرانی زوپانچیچ عمیق، دقیق و دارای جزئیات بسیار است، پیشنهاد میدهم ویدئوی کامل آن را در لینک زیر (یوتیوب) مشاهده کنید:

فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.