«در یک روز نسبتاً خوش بهاری، خورد شدن سرودست دانشجویان و صدای شکستن شیشه‌های دانشگاه‌ها در سراسر کشور، آغاز انقلاب فرهنگی را اعلام کرد.»۱ این نقطه‌ی آغاز – یا گسست – به وضعیتی تمامیت‌خواه در عرصه‌ی فرهنگ منتهی ‌شد؛ و پس از گذشت چند دهه فرازونشیب همچنان اینطور می‌نماید که «در به همان پاشنه می‌چرخد» – هرچند که لولاهای آن از کار افتاده باشد و به زورِ دست‌هایی از آن محافظت شود! برآیند آنچه به اسم «انقلاب فرهنگی» رخ داد، چیزی نبود جز نفی هر نوع تکثرگرایی و حقِ «استقلال» از قدرت حاکم در حوزه‌ی فرهنگ؛ و ایجابه‌ی از پی آن، فرهنگی به‌ظاهر یکدست بود به نام «استقلال» با تعینِ «اسلامی» – استقلال از غرب و شرق – که در عمل همان استقرار یکجانبه‌ی قدرت بود در برابر تمام شئون اجتماعی.


شاید بیراه نباشد بگوییم که وجه «فرهنگی» این اصطلاح تنها از منظری سلبی می‌تواند بار معناییِ درستی برای این «انقلاب» داشته باشد؛ فرآیندی که در آن نه مجله و روزنامه‌ی مستقلی به جا ماند و نه دانشگاهی. مهاجرت اجباری هزاران تن از حوزه‌ی فرهنگ چه در دانشگاه و چه در عرصه‌ی عمومی‌تر نشر و مطبوعاتْ «زمین سوخته‌»ای به جا گذاشت که در آن نه تنها امکان عمل که حتی امکان حضور لازمه‌اش حداقلی از همراهی و هم‌دلی با قدرت حاکم بود.

دانشگاه‌ها تعطیل شد، نشریات مستقل و روشنفکری توقیف شد، نهادهای هنری از کار افتاد، و آنچه باقی ماند دانشگاه اسلامی بود، روزنامه‌های دولتی، حوزه‌ی هنری، و فضاهایی از این دست. چه آن‌ها که رفتند و چه آن‌هایی که ماندند، یا برای همیشه گوشه‌گیر شدند و یا چشم‌به‌راه گشایشی ماندند برای از سر گرفتن و دوباره ساختن و چندباره ویران شدن. چندسالی باید می‌گذشت تا «آدینه» و «دنیای سخن‌»ای با احتیاط پا به عرصه‌ی فرهنگ بگذارند و باز توقیف شوند؛ اساتیدی پا به دانشگاه بگذارند و باز تعلیق شوند؛ و دانشگاهی از درون ساخته و باز ویران شود.

ما پرونده‌ای درباره‌ی «انقلاب فرهنگی» گردآوری کرده‌ایم که در آن روایت‌های مقاومت و فرآیند حذف و نهایتاً به بارنشستن آن را تا یکدست شدن قدرت دنبال می‌کنیم. درواقع، چند مطلبی که پیش رو دارید را می‌توان بخش نخستِ پروژه‌ی سه‌بخشیِ به‌هم‌پیوسته‌ای در نظر گرفت که فرآیند گذار از آزادی‌/ آشوب‌سازنده‌ی بلافاصله پس از انقلاب تا قاعده‌مندسازی/ سرکوب فرهنگی و سکون و رکود پس از آن در سال‌های ۵۹-۶۰ را مرور می‌کند: اول، وقایعی که در حمله‌ی چندروزه‌ به دانشگاه تا تعطیلی آن در «۱۵ خرداد» ۱۳۵۹ رخ داد (مطالبی که پیش رو دارید)؛ دوم، درنگی بر نتایج عینی و پیامدهای فرآیند «انقلاب فرهنگی»، که با توجه به تعطیلی فراگیر نشریات مستقل و خاموش‌کردن صداهای روشنفکری، باید آن را عمدتاً از خلال گفتگو با برخی از اساتید و دانشجویانی که تجربه‌ی دست‌اولی از این فرآیند داشتند پیگیری کرد؛ و بخش سوم، که به توقیف مطبوعات و مسئله‌ی سانسور و دفاع از جایگاه «روشنفکری» در فاصله‌ی یک سال و چند ماه پس از انقلاب می‌پردازد، و از نظر روشن ساختن برخی تمایزات و موضع‌گیری‌هایی که عموماً ذیل حرف‌ها و اتهامات کلی نادیده می‌مانند حائز اهمیت است.

مجموعه متون این پروژه از خلال مطبوعات همان دوره گردآوری شده است، همراه با شرح و مقدماتی از ما. چنان‌که اشاره شد، بعد از تعطیلی دانشگاه و گشایش مجددِ آن پس از حدود دو سال، دیگر کمتر متن و روایتی دراین‌باره از نشریات باقی مانده است؛ چرا که دیگر نشریات مستقلی در کار نبودند، و اگر هم بودند برای تداوم حیات خود وارد مباحث این‌چنینی نمی‌شدند ــ و این خود سرآغازی بود برای گسست هرچه بیشتر نشریات فرهنگی از جامعه. بنابراین ما سعی می‌کنیم این خلاء را با گفتگوهایی از افراد حاضر در موقعیت پر کنیم.

بخش اول درباره‌ی وقایع چند روزه‌ی حمله به دانشگاه‌ست. در متن پیش رو، زمینه‌های شکل‌گیری این رویداد را مرور می‌کنیم و با ذکر دو اشاره‌ی مختصر درباره‌ی نسبت این واقعه با جریان‌های کلان‌ترْ خواننده را به متن‌های بازنشر شده ارجاع می‌دهیم.


***


در ۲۳ خرداد ۱۳۵۹ درست یک هفته پس از بسته شدن دانشگاه‌ها، آیت‌الله خمینی دستور تشکیل «ستاد انقلاب فرهنگی» را صادر کرد. اما پیش‌درآمد تشکیل این ستاد و شروع انقلاب فرهنگی، اولتیماتومی سه روزه (۳۰ فروردین تا ۱ اردیبهشت) به دانشگاه برای تخلیه‌ی نیروهای سیاسی و حمله به آن برای تسخیر و تصفیه‌ی به‌اصطلاح «غیرخودی»‌ها بود. اینکه غیرخودی‌ها چه کسانی بودند و چه کسی باید در این نزاع تصفیه شود موضوعی بود که کمی پس از روزهای اولیه‌ی انقلاب جدال‌ها پیرامون آن آغاز شده بود. برای آن‌هایی که در این سه روز مورد حمله قرار گرفتند مسلم بود که مهاجمان برای انجام «انقلاب فرهنگی» و یا حفظ ایده‌های اولیه‌ی انقلاب نیامده‌اند؛ آنگونه که یکی از راویان می‌گوید، مسئله چیز دیگری بود: «ببین… اگه مسئله‌ی انقلاب فرهنگی بود که کسی حرفی نداشت. ما خودمون از همون روزهای بعد از انقلاب، دائم خواستیم تصفیه کنیم، خواستیم ساواکی‌های دانشگاه رو بیرون کنیم، هی نامه نوشتیم که لیست ساواکی‌ها را بدین، هی گفتیم که اونها را به ما معرفی کنین، گفتیم استادهایی رو که به نوعی وابسته به رژیم قبلی بودن تصفیه کنین، حتی چندتاشونو خودمون از طریق شورا برکنار کردیم. فکر می‌کنی چرا توی دانشکده‌ها شورا درست کردیم؟ خب واسه همین چیزها دیگه، اونوقت این‌ها می‌خوان به بهونه‌ی انقلاب فرهنگی…. .»۲ پیش از این هم این رویه‌ی تمایزگذاری و پاکسازی آغاز شده بود اما نه از جایی که بیشترین آسیب را در گذشته به اقشار جامعه وارد کرده بود: «هزاران ساواکی مامور دسیسه و خبرچینی سال‌ها را که شب و روز علیه مردم توطئه می‌چیدند نه تنها مورد مجازات قرار ندادند که بعضاً از شرایط زیست و امکان اداری بهتر نیز برخوردارشان کردند. و … تنها جزیه‌ی اینان در این مرحله تشرف، سپردن اطمینان در اطاعت، … و ابراز وفاداری در مواظبت از مصالح سیاسی و فرهنگی و امتثال امر در وظایف مربوط به سانسور و تفتیش و خبرچینی است.»۳

در این میان، «ضدانقلاب» اصطلاح تازه‌ای بود تا با اعلام وابستگیِ نیروهای مخل وحدت اسلامی به صهیونیسم و امپریالیسم غرب و شرق کارها روبراه شود. رفته رفته سانسور و اختناق شکل عینی‌تری به خود می‌گرفت؛ توقیف روزنامه‌ها و نشریات، دستگیری و بازداشت ناشرین و آتش زدن کتابفروشی‌ها… . اما در میان حذف و طرد نهادهای فرهنگی، آنچه رویداد دانشگاه را متفاوت و جریان‌ساز کرد – جدای از وسعت، تبعات، و تلفاتِ آن – معنایی بود برآمده از مفاهیمِ رایج آن دوره چون «سنگر آزادی» و «سنگر مقاومت»، که جنبش دانشجویی و دانشگاه را برای دهه‌های متمادی به محل شکل‌گیری مقاومت و مبارزه تبدیل کرده بود؛ و سرریز شدن نیروی این جنبش به خیابان خطری آشکار بود برای هرگونه تجمیع قدرت، که مسئله‌ی حیاتی حاکمیت بود. وقت آن رسیده بود که این‌بار – آنچنان که تاریخ شاهد تکرار آن بوده و است – نیروهای ضد مقاومت در عملی پیش‌دستانه از خیابان به دانشگاه سرریز شوند تا برای حفظ و «تحکیم وحدت» هر صدایی که در تقابل با این وحدت صوری ‌باشد را به خاموشی بکشانند.

با اینکه در روند حمله به دانشگاه، حضور گروه‌های سیاسی در دانشگاه‌ها دستاویز قرار گرفت اما آنچه به محاق می‌رفت را باید در نسبت با جنبش دانشجویی و مقاومت در برابر یکسان‌سازی قدرت فهمید. هما ناطق درباره‌ی تجربه‌های آزادی‌خواهانه دانشگاه، در همان دوره‌ی چند ماهه، در مجموعه‌ی «تاریخ شفاهی هاروارد» چنین روایت می‌کند:«این را نمی‌شود منکر شد که در دانشگاه بعد از انقلاب یک بهار آزادی بود. … عجیب بود که یک نفر نمی‌رفت اعلامیه‌ی دیگری را پاره کند. گفتند آقای آیت بیاید درس بدهد هیچکس مخالفت نکرد… گفتند آقای چمران بیاید درس بدهد همه گفتند بیاید… خود بچه‌ها گاهی اوقات احتیاجات خودشان را می‌گفتند و محتوای دروس را تنظیم می‌کردند … این دموکراسی حتی انجمن اسلامی را تحت تاثیر قرار داده بود، این آزادی بیان. البته که این روح جنبش دانشجویی بود نه روح سازمان‌های سیاسی.»۴ یا در گزارشی از محمد قائد در مجله‌ی کتاب جمعه می‌خوانیم، «دموکراسی – در تعریف، در مفهوم، و در عمل – جدا از قدرت و خواست حکومت مطرح نیست. صرف‌نظر از پیشینه‌ی دانشجویان در مبارزات سیاسی، امروز اگر قرار شود که آزادترین محیط اجتماعی یک سال گذشته را مثال بیاوریم، نمونه‌ی ما بی‌تردید نمی‌تواند جز دانشگاه باشد. در تمامی سالی که گذشت، گزارشی حاکی از رواج اعتصاب و زدوخورد در دانشگاه نرسید و بر دیوار دانشگاه هر شعاری را می‌شد دید. آیا مصداقِ «بحث آزاد» که تکیه کلام بنی‌صدر است، روش جاری و حاکم بر دانشگاه‌ها نیست؟ … مشکل از آن‌جا آغاز می‌شود که افکار جناح‌های حاکم، در چاردیواری دانشگاه بردی ندارد و «انجمن‌های اسلامی» همه جا در اقلیتند.»۵

اما درباره‌ی چگونگی واقعه‌ی دانشگاه و نیروهای مداخله‌گر آن، بهتر است از پیام رسمی آیت‌الله خمینی به مناسبت نوروز ۱۳۵۹ آغاز ‌کنیم که حکم تاییدی بود بر آنچه در انجمن‌های اسلامی دانشگاه‌ها و نماینده‌های آن‌ها در دفتر «تحکیم وحدت»۶ جریان داشت: «باید انقلاب اساسی در تمام دانشگاه‌های سراسر ایران به وجود آید تا اساتیدی که در ارتباط با شرق و یا غرب‌اند تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم اسلامی.»۷ چند ماه پیش از این پیام، انجمن‌های اسلامی نمایندگانی برای تصمیم‌گیری‌هایی درباره‌ی چگونگی تصفیه‌ی دانشگاه به دفتر تحکیم معرفی کرده‌ بودند و فرآیند تشکیلاتی و چانه‌زنی با مقامات درباره‌ی به تعطیلی کشاندن دانشگاه آغاز شده بود. اما این کار بدون همراهی و حمایت رئوس قدرت ممکن نبود. اگرچه نماینده‌های انجمن اسلامی خود به چند جناح مختلف تقسیم می‌شدند، اما دست آخر با غلبه‌ی جناح تندرو با این باور که «دانشگاه به عرصه‌ی تاخت‌وتاز سازمان‌های مارکسیستی و مجاهدین خلق تبدیل شده و این گروه‌ها در غیاب دانشجویان مسلمان … دانشگاه را به ستاد فرماندهی آشوب درکشور بدل کرده‌اند و جنبه‌ی اسلامی انقلاب و امنیت کشور به خطر افتاده است»۸ و با حمایت سرسخت روحانیون و تاییدیه امام در پیام نوروزی، به نقطه‌ی اشتراکی با مقامات در راس رسیدند ــ که برآیند آن واقعه‌ی دانشگاه بود.

در این بحبوحه اتفاق تاثیرگذاری که باعث تسریع حوادث و عملی شدنِ طرح‌ «تسخیر دانشگاه» شد انتشار خبری در اواخر فروردین از جانب هواداران مجاهدین خلق درباره‌ی «توطئه‌ برای تعطیل کردن دانشگاه» بود. این خبر که به واسطه‌ی دوستان مشترک یا شاید نفوذ مجاهدین در انجمن‌های اسلامی درز کرده بود، در شکل‌گیری هسته‌های مقاومت نیروهای دانشجوییِ مخالف جمهوری اسلامی در دانشگاه بیش از پیش موثر افتاد. حالا دیگر، برای طرفین درگیر، علنی شده بود چه کسی باید تصفیه شود، و تعلل در اجرایی کردنِ آن به تدبیر و شکل‌گیری مقاومتِ هرچه بیشتر نیروهای مخالف منجر می‌شد. در ادامه، وقایع این چند روز را از خلال روایت‌های دست‌اول که در نشریات آن زمان منتشر شده بازخوانی خواهیم کرد:

۲۶ فروردین، دانشگاه تبریز

دانشجویان در جلسه‌ی سخنرانی هاشمی رفسنجانی به سمت او میله‌ای پرتاب کردند. فضای دانشگاه ملتهب شد و دانشجویان انجمن اسلامی با اشغال ساختمان مرکزی دانشگاه، اعلام کردند تا زمانی که پاکسازی دانشجویان، استادان و کارکنان دانشگاه به مرحله‌ی اجرا گذاشته نشود، ساختمان مرکزی را ترک نخواهند کرد.

۲۹ فروردین، تهران

در تهران خشونت‌بارترین درگیری‌ها در دانشگاه تربیت معلم روی داد: «داخل دانشگاه میزها شکسته بود و بر روی آن‌ها مقدار زیادی کتاب‌های سوخته شده و ۲۰ نفر به نام و عنوان دانشجویان پیرو امام با چماقی در یک دست و مشعلی افروخته در درست دیگر و یا مشغول حمل کتاب و آتش زدن آن‌ها… در داخل دانشگاه دود بود و آتش. شیشه‌ها تمامی شکسته بود. لحظه به لحظه بلندگویی که به وسیله‌ی خود مهاجمین نصب شده بود تقاضای ادامه شعارهای الله‌اکبر را از گروه آتش‌افروزان و چماقداران می‌کرد… این نخستین برخورد من با گارد جدید دانشگاه بود، کسانی که می‌خواستند حافظ انقلاب باشند و بانی فرهنگی نو.»۹

۳۰ فروردین، دانشگاه تهران

«ساعت ۱۲ شب. رادیوی کوچک یکی از رفقا خبرهای جدیدی را می‌خواند. دولت بیانیه‌ای صادر کرده بود که تا سه روز آینده کلیه دفاتر سیاسی و هنری و غیره در دانشکده‌ها باید بسته شود.»۱۰

۳۱ فروردین

در پی اطلاعیه‌ی «شورای انقلاب»۱۱، در این روز درگیری‌های گسترده‌ای میان انجمن‌های اسلامی و دیگر گروه‌های سیاسی در دانشگاه‌های تهران، شیراز، مشهد، بابلسر، کرج و جهرم رخ داد.

۱ اردیبهشت، دانشگاه تهران

خیابان ۱۶ آذر (مقاومت). «ساعت حدود ۸:۳۰ صبح. گروه گروه دانش‌آموز و مردم که هوادار سازمان‌های مخلتف بودند جهت همبستگی و حفاظت از سنگر آزادی به میان زنجیرها وارد می‌شدند… نیروی مقاومت بالا می‌گرفت شعارهای دانشجویان سراسر خیابان را فرا می‌گرفت:
محصل، دانشجو، زحمتکش مقاومت مقاومت! از سنگر آزادی محافظت محافظت!

… در جلوی خیابان ادوارد براون مستقر شدم. در کنار ما عده‌ای از رفقا پلاکاردهایی جهت افشاگری اوضاع کردستان، دانشگاه‌ها و اخبار جدید یورش‌ها در دست داشتند. گروه‌های فالانژ همچنان به داخل خیابان ۱۶ آذر تا ابتدای صف می‌آمدند ولی به دلیل فشرده بودن صف امکان عبور نداشتند. … در همین موقع متوجه حضور پاسداران در ساختمان نوساز غیرمسکونی ادوارد براون شدیم. از آنجا امکان هرگونه تیراندازی یا پرتاب گازهای اشک‌آور و غیره به راحتی میسر بود … در همین موقع یکمرتبه یک پاسدار … به سرعت جستی زد و در مقابل ما به زانو نشست و شروع به تیراندازی به‌اصطلاح «هوائی» کرد. حدود ۴ صف اولیه‌ در روی هم غلطیدند… صدای گلوله لحظه‌ای قطع نمی‌شد. من که در صف دوم ایستاده بودم حدود ۱۰ قدم از مکان اولیه دورتر رفته در میان جوی آب افتادم ولی به ناگهان نگاهم به قیافه پاسدار در حال آتش و دانشجویان بر روی هم افتاد. درست شبیه عکسی بود که در ۱۷ شهریور گرفته شده بود.»۱۲

پخش رادیویی سخنرانی آیت‌الله خمینی، حوالی ساعت ۲ ظهر

«عزیزان من، ما از حصر اقتصادی نمی‌ترسیم. ما از دخالت نظامی نمی‌ترسیم. آن چیزی که ما را می‌ترساند وابستگی فرهنگی است… ما از دانشگاهی می‌ترسیم که جوان‌های ما را آن طور تربیت کنند که خدمت غرب بکنند. ما از دانشگاهی می‌ترسیم که آن طور جوان‌های ما را تربیت کنند که خدمت به کمونیسم کنند. … من آن چیزی را که شورای انقلاب و رئیس جمهور گفته‌اند راجع به تصفیه دانشگاه و راجع به اینکه باید دانشگاه از این جهاتی که در آن هست بیرون برود تا مستقل بشود پشتیبانی می‌کنم.» و «من از تمام جوان‌ها، از تمام جوان‌ها خواستارم که کارشکنی نکنند و مقاومت نکنند و نگذارند که اگر مقاومت کردند، ما تکلیف آخر را برای ملت معین می‌کنیم.»۱۳

خیابان ۱۶ آذر، ساعت ۱۲ شب

«صدای بلندگوی دستی یکی از ماموران مثل پتک بر اعصاب درهم ریخته‌ی مردم فرود آمد: برادران حزب‌اللهی لطفا برید سمت چپ پیاده‌رو تا ما حساب این ضدانقلابی‌ها را برسیم. برید کنار، ضدانقلاب مسلحه. امکان داره تیراندازی کنه و عده‌ای از شما کشته بشین. … از جلوی درب اصلی دانشگاه صدای شلیک تیر آمد. آسمان با انوار رنگی گلوله‌های علامت‌دهنده روشن شد. یکی از تو تاریکی فریاد زد: شاه مخلوع تو روز روشن شلیک می‌کرد. یکی دیگر گفت: مرگ بر شاه. … تیراندازی شروع شد. همه فکر می‌کنند ردیف اول دانشجوها در خون غلتیده باشد. لحظه‌ای سکوت برقرار شد. همه پاشدند و به صف دانشجوها نگاه کردند. تیرها هوائی بود و مردم برگشتند سرجایشان. … دانشجوها شعار دادند: «دانشگاه مسلح نیست» «دانشگاه مسلح نیست» «دانشگاه مسلح نیست» .»۱۴

دانشگاه اهواز

«… جنتی که مقاومت دانشجویان را مشاهده می‌کند پیام‌های مکرری از رادیو اهواز پخش کرده و عوام‌فریبانه ادعا می‌کند که دانشجویان با تیربار و سلاح‌های دیگر به نمازگزاران حمله کرده‌اند و از مردم می‌خواهد که به کمک نمازگزاران بشتابند. در نتیجه عده‌ای از اوباش و چاقوکشان حرفه‌ای که از قبل برای این کار آماده شده بودند … به کمک اراذل مهاجم می‌شتابند. ضمناً پاسداران اهواز و شهرهایی نظیر سوسنگرد و دزفول نیز با لباس شخصی و تعدادی نیز با لباس فرم در میان بوته‌ها و جنگل‌های اطراف دانشگاه علوم مخفی شده بودند و به محض رسیدن کمک از سایر نقاط شهر هجوم خود را به دانشجویان آغاز نمودند … در این درگیری اولیه شش نفر کشته شده و تعداد بیشماری زخمی شدند. تعدادی از زخمی‌شدگان نیز درگذشتند که به علت عدم انتشار خبر مرگ آنان هویت آنان مشخص نشده. در این درگیری کمی بیش از هزار نفر دستگیر شدند که اکثریت آنان را دختران دانشجو و محصل تشکیل می‌دادند.»۱۵

۲ اردیبهشت

«از رادیو شنیدم: ساعت ۹ آقای بنی‌صدر همراه مردم دانشگاه را افتتاح می‌کنند. اتوبوس کارخانجات اطراف تهران در خیابان انقلاب زیاد دیده می‌شود. عده‌ای از اتوبوس‌ها پیاده می‌شوند. بعضی‌ها لباس کار به تن دارند. … آقای بنی‌صدر و اعضای شورای انقلاب آمدند دانشگاه. جلوی دانشگاه آقایان معممین خیلی زیاد هستند. دیشب و امروز حتی یکی را هم ندیدم… آقای بنی‌صدر از مسئولین خواست کسی را به دانشگاه راه ندهند … ساعت حدود ۲ بعدازظهر است. دور و اطراف دانشگاه تهران خلوت‌تر از روزهای پیشین است. عده‌ای از کتاب‌فروش‌های کنار خیابان دور کتاب‌های سوخته شده ایستاده‌اند … افسردگی دانشگاه به وضوح دیده می‌شود.»۱۶

۳ اردیبهشت

روزنامه‌ی «صبح آزادگان»: «سرانجام پس از سه روز درگیری، لانه‌های توطئه به همراه توطئه‌گران از خانه جوانان ملت تخلیه شد.»۱۷

مسئله‌ی پاکسازی دانشگاه و تعطیلی آن، برابر با «از مرکزیت انداختن» دانشگاه همچون نیرویی پیشرو به بهانه‌ی «استقلال دانشگاه» بود. دانشگاه بیشتر از هر مکانی در تعامل با و متاثر از جریان روشنفکری می‌توانست تحدیدی – و تهدیدی – باشد بر قدرتِ در حال شکل‌‌گیری؛ پس متصدیان قدرت از جانب دانشگاه و دانشگاهیان به درستی احساس خطر می‌کردند. در روند یک ساله‌ی پس از انقلاب، دانشگاه به مثابه‌ی فضایی آزاد و «مطلع» از آنچه در بستر جامعه جریان داشت، رفته‌رفته به مکانی تبدیل شده بود که در آن دانشجویان همراه با اساتید تصمیم می‌گرفتند که چه دروسی را بگذرانند، و خود گرداننده‌ و تصمیم‌گیرنده‌ی امور در مکانی باشند که به آن تعلق دارند. در این روند، دانشگاه همانند نقطه‌ی ثقلی در جامعه، راه و روش نفی «اعمال قدرت از بالا» و گونه‌ای «سیاست زیستی جدید» را تمرین می‌کرد. تلاش برای کنترل جنبش دانشجویی، با نظر بر پیشینه‌ی آن از دهه‌ی ۲۰ به بعد، با اعلام صریح اینکه دانشگاه نباید عرصه‌ای برای سیاست‌ورزی باشد آغاز شد –درست به همان ترتیب که در سال ۱۳۲۸ برای کنترل جنبش دانشجویی اجرای تعهدنامه‌ی «عدم دخالت در سیاست» در دانشگاه پیش کشیده شد.

در ادامه‌ی این سیاست و تعطیلی دوساله‌ی دانشگاه، برنامه‌ریزیِ پروژه‌ای برای تبدیل آن به نهادی تحت کنترل با شعار «نه شرقی نه غربی» امکان‌پذیر شد. این شعار که در ادامه‌ی گفتار ضدروشنفکری دهه‌های پیشین مسیر تازه‌ای را باز می‌کرد، ترکیبی بود از مفهوم غرب‌زدگی و رویکرد ضدروشنفکر‌ی «آل‌احمدی» و «چپ‌هراسیِ سلطنتی»، که این بار به شکل بروکراتیزه‌ی جدیدی در نهادینه‌سازی فرهنگ به نام «استقلال» ظاهر می‌شد.

***

در واقعه‌ی دانشگاه، حضور نیروهای سازمانی چپ (پیشگام، پیکاری‌ها و راه کارگر)‌ و بسیج‌شان برای حفاظت از دانشگاه، به مقاومت چند روزه‌ای بدل شد که خشونت بسیاری را از جانب نیروهای متخاصم به جا گذاشت. وقتی روایت‌هایی را که از این چند روز دانشگاه باقی مانده مرور می‌کنیم، شعارهای «مرگ بر آمریکا» ما را با موقعیت غامضی روبرو می‌کند و این سوال پیش کشیده می‌شود که در حمله‌ی نیروهای پاسدار به دانشگاه و گروه‌های دانشجویی، «آمریکا» کجای این مناقشه قرار می‌گیرد؟

«شعارهای مرگ بر آمریکا فضا را پر کرده بود. پاسدار همچون دیوانه‌ای از جای جست و عقب عقب به سوی خیابان ادوارد براون رفت. شعار دانشجویان برخاست: زحمتکشان بدانید دانشگاه شهید داد! در سنگر آزادی نه سازش نه تسلیم، نبرد با آمریکا!»۱۸

برای روشن‌تر شدن مسئله اندکی به عقب برمی‌گردیم، به دوران پیشاانقلاب که نیروهای متضادِ انقلابی بر سر دشمنی مشترک ائتلافی نیم‌بند را سروسامان دادند. دشمن مشترکْ شاه زمانه بود و به تبع آن «وابستگی»‌اش به سیاست‌های آمریکا – که با نام «امپریالیسم» دشمن اصلی موتلفین به حساب می‌آمد. حتی پیش‌تر از این ائتلاف، در دهه‌ی ۴۰ و ۵۰، هدف مشترک اغلب تشکل‌های چپ – فارغ از تمایزات و گرایش‌ها – پیکار علیه امپریالیسم و وابستگی و کسب استقلال ملی در برابر آمریکا به عنوان سرکرده‌ی امپریالیسم بود. شکل‌گیری این گرایش چپ «ضدامپریالیستی» را باید در بستر جهانیِ غلبه‌ی گفتار «جهان سوم‌گرا» در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی بخوانیم. در این بستر، جهان سوم به گروهی از کشورها اطلاق می‌شد که بر اساس تعریف داریوش آشوری در مصاحبه‌ای در سال ۱۳۴۷ «تحت سلطه‌ی امپریالیسم بوده‌اند و اکنون می‌کوشند به استقلال سیاسی و جهش اقتصادی برسند. بر اساس این تعریف، می‌توان جهان سوم را جهان استعمارزده نیز نامید، و مسئله‌ی فعلی این جهان دفع امپریالیسم غربی چه در شکل کلاسیک و چه در شکل مدرن آن است، یعنی هم امپریالیسم قدیم و هم امپریالیسم جدید. بنابراین می‌توان گفت که جهان سوم عبارت است از ملل فقیر و استعمارزده‌ای که در عین حال انقلابی نیز هستند.»۱۹

امپریالیسم جدید، دخالت یا سلطه‌ی نفوذ خارجی در کشوری به ظاهر مستقل بود که از طریق یک گروه نخبه‌ی حاکم بومی عمل می‌کرد؛ گروهی وابسته که بیشتر منافع خارجی را در نظر داشت تا منافع مردم کشور خود را. در این دوران، با توجه به نمونه‌های موفق انقلاب الجزایر و کوبا و تنگنای اخلاقی‌ای که ویتنام برای آمریکا ایجاد کرده بود، چنین به نظر می‌رسید که کشورهای جهان سوم در وضعیت همبسته‌ی انقلابی به سر می‌برند. سرنمون داخلی این امپریالیسم جدید برای مبارزان انقلابی ایران، مداخله‌ی مستقیم آمریکا در کودتای ۳۲ و سرنگونی دولت ملی‌گرای مصدق و ایجاد فضای خفقان پس از آن بود.

در متن گفتار جهان سوم‌گرا، انقلابی بودن به معنای ضدیت با امپریالیسم و تعارض روزافزون با غرب بود و شکل‌گیری «فرهنگ مقاومت» به عنوان فرهنگی حیاتی برای کشورهای جهان سوم تلقی می‌شد.۲۰ با اهمیت‌یافتنِ مناسبات جهانی در تعیین وضعیت کشورهای کم‌توسعه‌ای مانند ایران، توجه به عوامل تاریخی درونی به حاشیه ‌کشانده شد؛ و معضل «وابستگی» به دست‌کم‌گرفتنِ مسائل و سوالاتی انجامید که در چنین جنبش‌هایی باید در نسبت با تعین‌های زمانی و مکانیِ نیروهای مبارز مطرح باشد. درنهایت امپریالیسم و مسئله‌ی «وابستگی» که مشخصه‌ی اصلی تمام مشکلات جامعه تلقی می‌شد، منجر به ائتلافی شد که در آن «شیوه‌ی مبارزه مقطع مشترکی بود که مارکسیست‌های بدون تئوری انقلابی با گرایشات گوناگون را بهم پیوند داده و سپس مارکسیست‌ها و اسلام‌گریان را در این حرکت سیاسی به هم نزدیک می‌کرد تا آنجا که حتی از نظر تشکیلاتی، مارکسیست‌ها و مجاهدین [مسلمان] تا مدت‌ها از تفاهم بسیاری برخوردار بودند.»۲۱ گفتار ضدامپریالیستی آنچنان در کانون پویش انقلابی بود که تنها محدود به نیروهای چپ سکولار یا اسلام‌گرا نبود و نیروهای ناسیونالیسم لیبرال (جبهه‌ی ملی، نهضت آزادی) که خود را پیرو راه مصدق می‌دانستند نیز با آن همدلی و همراهی مشخصی داشتند.

در روند این ائتلافِ ناهمگون که اضطرار پیش کشیدن تفاوت‌ها و صراحت بخشیدن به تمایزات را به تعویق می‌انداخت، با دست بالا گرفتن نیروهای اسلامی، سازمان‌های چپ سکولار توان مرز‌بندی خود با شعارها و خواست‌های روحانیت را از دست دادند؛ و در وضعیت پساانقلابی قافله را تماماً به نیروهای اسلامی باختند. تا آنجا که حتی برای تبیین «ضدانقلاب» در تحلیل‌های سازمان‌های فدایی همه‌ی پدیده‌ها در ارتباط با امپریالیسم مورد ارزیابی قرار می‌گرفت، و هر گونه مبارزه برای حقوق دموکراتیک، همگامی با «لیبرال‌ها» (پایگاه امپریالیسم) قلمداد می‌شد. از جمله، تظاهرات ۸ مارس زنان (اسفند ماه ۱۳۵۷) و تظاهرات مرداد ماه ۱۳۵۸ برای آزادی مطبوعات که فدائیان آن را بایکوت کردند.۲۲ غافل از اینکه در این مبارزه‌ی تاریخی، سیاست ضدامپریالیستی و پروپاگاندای آن، که خود آغازگرش بودند، در روندی کوتاه تبدیل به مکانیسمی برای از میدان به در کردن خودشان و دیگر نیروهای مخالف لیبرال می‌شود و این همراهی مصرانه‌ با سیاست ضدامپریالیستی در عین تقابل با رژیم به نوعی همداستانی با آن محکوم می‌شود.

اما برخلاف برخی از احزاب و سازمان‌های چپ، که با وابستگی به الگوهای از‌ پیش‌پذیرفته و بدون توجه کافی به مسائل تاریخی جامعه‌ی ایرانْ خواسته یا ناخواسته زمینه را برای قدرت گرفتن اسلام سیاسی مهیا می‌کردند، روشنفکران مستقل – غالباً با گرایش چپ اما غیرسازمانی – از معدود گروه‌هایی بودند که از اولین روزهای انقلاب با رویکردی نقادانه این ائتلاف را به دیده‌ی تردید می‌نگریستند و درباره‌ی بازگشت استبداد داخلی با هیئتی جدید هشدار می‌دادند. نامه‌ی مصطفی رحیمی در دی ماه ۱۳۵۷ با عنوان «چرا با جمهوری اسلامی مخالفم»؛ مقاله‌ی «مگر ممکن نیست امام اشتباه کند؟» نوشته‌ی شاهرخ مسکوب در روزنامه‌ی آیندگان ۳۰ فروردین ۱۳۵۷؛ و رویکرد کانون نویسندگان و گروه نویسندگان مجله‌ی کتاب جمعه، نمونه‌هایی شاخص از این جریان هستند. متن میزگرد «روشنفکران و انقلاب» که پیش‌تر در سایت قرار گرفت نیز می‌تواند در همین رابطه مورد توجه باشد. در بخش سوم این مجموعه که درباره‌ی مسئله‌ی سانسور و مطبوعات است، بیشتر به جایگاه روشنفکری در دفاع از آزادی‌ اندیشه و حقوق دموکراتیک خواهیم پرداخت.

* لازم است از دوست خوبم سارا ساورسفلی (کتابفروشی اینترنتی بیشه) تشکر ویژه ‌کنم که با امانت دادن روزنامه‌ها و نشریات این دوره، بازنشر مجموعه متون این پرونده را ممکن کرد.

پی‌نوشت:

۱. م. مراد، «آخرین صفحه‌ی تقویم» کتاب جمعه، شماره ۳۲، ۴ اردیبهشت ۱۳۵۹، ص. ۳.
۲. اکبر سردوازمی، «خیابان مقاومت»، اندیشه آزاد، سال اول، شماره ۶، ۱۵ خرداد ۱۳۵۹، ص. ۱۶.
۳. بزرگ پورجعفر، «پاکسازی واژگونه در مطبوعات و رادیوتلویزیون»، اندیشه آزاد، سال اول، شماره ۳، ۲۸ اسفند ۱۳۵۸، ص. ۹.
۴. هما ناطق، تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار شماره ۴، ۱۲ فروردین ۱۳۶۳، کانال تلگرامی پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد.
۵. م. مراد، «آخرین صفحه‌ی تقویم»، کتاب جمعه، شماره ۳۳، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۹، ص. ۴.
۶. دفتر «تحکیم وحدت» سازمانی دانشجویی‌ست که با گرد هم آمدن «انجمن‌های اسلامی» دانشکده‌های گوناگون در سال ۱۳۵۸ پاگرفت. این نام بعد از دیدار نمایندگان انجمن‌های اسلامی دانشجویان با روح‌الله خمینی انتخاب شد؛ او در این دیدار به آن‌ها توصیه کرده بود: «بروید، تحکیم وحدت کنید».
۷. روح‌الله خمینی، پیام به ملت ایران به مناسبت سال نو (توصیه‌های سیزده‌گانه به مسلمانان)، ۱ فروردین ۱۳۵۹، سایت جامع امام خمینی (ره).
۸. سید هاشم آقاجری، «انقلاب فرهنگی چین، الگوی دانشجویان»، اندیشه پویا، شماره ۲۵، اردیبهشت ۱۲۹۴، ص. ۶۶.
۹. م. فردا، «مقاومت، محافظت»، اندیشه آزاد، سال اول، شماره ۶، ۱۵ خرداد ۱۳۵۹، ص. ۸.
۱۰. همان، ص. ۹. این اعلامیه در تاریخ ۲۹ اردیبهشت از جانب «شورای انقلاب» صادر شد و در تاریخ ۳۰ اردیبهشت به صورت عمومی در رسانه‌ها اعلام گردید.
۱۱. اعضای شورای انقلاب در این دوره شامل سید محمد بهشتی، ، محمدجواد باهنر، اکبر هاشمی رفسنجانی، سیدعبدالکریم موسوی اردبیلی، سیدعلی خامنه‌ای، محمدرضا مهدوی کنی، صادق قطب‌زاده، حسن حبیبی و … با ریاست ابوالحسن بنی صدر بود.
۱۲. همان، ص. ۱۰.
۱۳. روح‌الله خمینی، ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹، پرتال امام خمینی.
۱۴. محمد محمدعلی، «گزارش از ضلع جنوبی دانشگاه»، اندیشه آزاد، سال اول، شماره ۶، ۱۵ خرداد ۱۳۵۹، ص. ۲۳.
۱۵. یوسف عزیزی، «یک گزارش از: جریان واقعی حوادث دانشگاه»، اندیشه آزاد، سال اول، شماره ۶، ۱۵ خرداد ۱۳۵۹، ص. ۵۴.
۱۶. محمد محمدعلی، «گزارش از ضلع جنوبی دانشگاه»، اندیشه آزاد، سال اول، شماره ۶، ۱۵ خرداد ۱۳۵۹، ص. ۲۴.
۱۷. روزنامه صبح آزادگان، ۳ اردیبهشت ۱۳۵۹.
۱۸. م. فردا، «مقاومت، محافظت»، اندیشه آزاد، سال اول، شماره ۶، ۱۵ خرداد ۱۳۵۹، ص. ۱۰.
۱۹. «گفتگویی با داریوش آشوری درباره‌ی مسائل اجتماعی امروز: انسان و اجتماع»، فردوسی، شماره ۸۵۴، ۲۰ فروردین ۱۳۴۷، ص. ۱۷.
۲۰. درباره‌ی ظهور روشنفکری «جهان‌سوم‌گرا» رجوع کنید به کتاب: نگین نبوی، روشنفکران و دولت در ایران، ترجمه‌ی حسن فشارکی، نشر پردیس دانش و شیرازه، ۱۳۸۷، فصل‌ چهارم.
۲۱. مهرداد مشایخی، «جنبش سوسیالیستی و پروبلماتیک وابستگی»، گفتگو، شماره ۳۱، بهار ۱۳۸۰، ص. ۱۰۲.
۲۲. همان، ص. ۱۰۶.