ژوبین عبدیانی: مارک پاور هنرمندی است که در ابتدا به عنوان یک نقاش فعالیت می‌کرد و پس از آن به عکاسی روی آورد؛ قصد دارم بحث را این‌گونه آغاز کنم که چه چیزی باعث شد از نقاشی به عکاسی روی بیاوری؟

مارک پاور: درست است، بین سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۱ در مقطع کارشناسی در رشته هنرهای زیبا (نقاشی) تحصیل کردم و عمدتاً در کارگاه طراحی از مدل زنده یا در دل چشم‌انداز طبیعی کار می‌کردم؛ به‌صورت مستقیم از طبیعت. در سال سوم و پایانی دوره تحصیلم، برای نخستین‌بار با عکاسی به صورت «جدی» مواجه شدم؛ آن‌هم در سفری به لندن برای بازدید از نمایشگاهی از آثار مارک روتکو، هنرمند اکسپرسیونیست انتزاعی روس‌تبارِ آمریکایی. به ما آموخته بودند که «چگونه به یک اثر روتکو نگاه کنیم»، یعنی تمرکز کردن به آن‌چه در پسِ نقاشی است، و خوشحال بودم که دریافتم می‌توانم به این اثرِ مورد نظر دست یابم. پس از آن، با زمانی که در اختیار داشتم، نگاهی به راهنمای «چه چیزی در هنر در جریان است» انداختم و متوجه شدم که نمایشگاهی از آثار دان مک‌کالین در ساوت‌بنک برگزار شده است. در آن دوران تنها نامِ معدودی از عکاسان را شنیده بودم، اما او یکی از آن‌ها بود… و بنابراین راهیِ نمایشگاه شدم. نمی‌دانم چرا، اما آن بعدازظهر موزه بسیار خلوت بود، و در یکی از سالن‌های متعدد (تا جایی که به یاد دارم، همان سالنی که آثار مک‌کالین از قحطی بیافرا۱ را نمایش می‌داد) خودم را تنها در کنار زنی میانسال یافتم که با شدتی عاطفی به عکس‌ها خیره شده بود و در میان سیلابی از اشک، آن‌ها را تماشا می‌کرد. البته ممکن است دلایل گوناگونی برای اندوهش وجود داشته، اما دوست دارم باور کنم که آن‌چه بر دیوارها دیده بود، مستقیماً او را تحت تأثیر قرار داده بود. پس از آن، به تجربه‌ی خود از هر دو نمایشگاه فکر کردم. دریافتم که یکی از آن‌ها برای درک درست، نیازمند نوعی تخصص و دانش پیشین بود [نقاشی‌های روتکو]، در حالی‌که دیگری گویی در سطحی ابتدایی‌تر و مستقیم‌تر ارتباط برقرار می‌کرد [عکس‌های مک‌کالین]. عکاسی در نظرم فوراً رسانه‌ای دموکراتیک‌تر از نقاشی جلوه کرد، و درست در همان لحظه بود که علاقه‌ام به این حوزه شکل گرفت. پس از پایان مدرسه‌ی هنر، به مدت دو سال به سفر و کار در سراسر آسیای جنوب‌شرقی و استرالیا/نیوزیلند پرداختم. خانه را با یک دفتر طراحی، چند ابزار نقاشی، و یک دوربین اس‌ال‌آر ارزان‌قیمت با یک لنز استاندارد ترک کردم. خیلی زود جذب عکاسی شدم، چون بی‌درنگ بود و احتمالاً با خودم فکر می‌کردم که آسان‌تر است (چه تصور نادرستی!). اما دلیل دیگرم این بود که در هنگام طراحی در مکان‌های عمومی، به‌شدت نسبت به نگاه دیگران حساس شده بودم؛ چرا که هر بار، گروه بزرگی از مردم گردم جمع می‌شدند و تماشایم می‌کردند. از آن زمان تاکنون، دیگر نه طراحی کرده‌ام و نه نقاشی.

مارک پاور، از مجموعه‌ی صبح بخیر آمریکا، ۲۰۲۲

ژوبین: در مجموعه ‌عکس‌های مختلف تمایزات سنتی میان ژانرهای مختلف مانند مستند، منظره و یا پرتره را به چالش کشیده‌ای، در این که یکی از ویژگی‌های هنر معاصر محو کردن مرزهای میان ژانرها و هنرهای مختلف است شکی وجود ندارد، اما می‌خواهم بدانم محرک اصلی این ایده چگونه در ذهن شما به وجود آمد و دلیل آن چه بود؟

مارک: هرگز علاقه‌ی ویژه‌ای به دسته‌بندی‌ها نداشته‌ام، اگرچه در پاسخ بالا، به‌وضوح از آن‌ها استفاده کرده‌ام. اما در خودِ عکاسی، چندان ضرورتی نمی‌بینم که خودم را وابسته به یک شیوه یا حوزه‌ی مشخص معرفی کنم. اگر تحت فشار باشم، می‌گویم یک عکاس مستند هستم، و در موقعیتی دیگر ممکن است بگویم در بسترِ منظره کار می‌کنم؛ اما هر دوی این تعابیر با خود، بار معنایی و دلالت‌های منفیِ خاصی دارند. با این‌حال، در پاسخ به پرسش شما باید بگویم که تلاشی برای محو کردن مرزها نمی‌کنم؛ این اتفاق به‌سادگیِ خودش رخ می‌دهد. هرگز واقعاً به کاری که انجام می‌دهم به‌عنوان این یا آن نمی‌اندیشم. همچنین، به‌ندرت خودم را «هنرمند» توصیف می‌کنم، مگر در موقعیتی که این عنوان بتواند دسترسی‌ام را به چیزی یا جایی فراهم کند. ترجیح می‌دهم بگویم «عکاسم». همین برایم کافی‌ست، اما صادقانه بگویم، واقعاً برایم اهمیتی ندارد.

ژوبین: در جایی خواندم که اهمیت همکاری و مشارکت جامعه در کار شما اهمیت دارد. فکر می‌کنی که رابطه‌ی فعالانه‌ی بین هنرمند، سوژه و مخاطب می‌تواند خوانش نوینی از تصویر عکاسانه را ایجاد کند؟ در آثار خود شما فکر می‌کنی این رابطه نقش مهمی دارد؟

مارک: من معمولاً به‌شکلی بسیار انفرادی کار می‌کنم؛ بیشتر به‌عنوان ناظری بر جهان پیشِ رویم، تا مشارکت‌کننده‌ای در آن. البته این موضوع از پروژه‌ای به پروژه‌ی دیگر متفاوت است، اما به‌طور کلی، هنگام کار کردن، ارتباطی با دیگران برقرار نمی‌کنم. اغلب می‌گویم که در جریان کار بر پروژه‌ی سیزده‌ساله‌ام، صبح بخیر آمریکا، یک روز خوب برای من روزی‌ست که با هیچ‌کس صحبت نکنم. البته این تقریباً غیرممکن است، به‌ویژه چون از دوربینی عجیب‌ و غریب استفاده می‌کنم و اغلب غریبه‌ها به سراغم می‌آیند تا درباره‌ی آن و حضورم در شهر کوچکشان بپرسند. اما این فاصله‌ی فیزیکی، عمیقاً با ایده‌ی «بیگانه بودن» گره خورده است؛ با این تصور که من از جایی دیگر آمده‌ام. به‌هیچ‌وجه قصد ندارم خودم را در جامعه‌ای دیگر ادغام کنم. شاید از این راه بتوانم اندکی عینی‌تر نگاه کنم، اگرچه در نهایت می‌دانم که این کار نیز در اصل ناممکن است.

ژوبین: رسانه عکاسی در سال های اخیر دستخوش تغییرات تکنولوژیکی قابل توجهی شده است. آیا این پیشرفت‌ها تأثیری بر نگرش عکاسانه‌ی شما داشته است؟

مارک: بدیهی‌ترین تغییر، البته، گذار از آنالوگ به دیجیتال بوده است. من خودم در سال ۲۰۱۴، پس از چند سال مقاومت، سرانجام این جهش را انجام دادم. مسئله، در نهایت، هزینه‌ی استفاده از فیلم قطع بزرگ بود. وقتی قیمت هر شات به ۱۲ پوند (۱۵ دلار آمریکا) رسید، دیگر واقعاً توان مالی ادامه‌ی کار را نداشتم؛ به‌ویژه آن‌که در آن زمان فرزندان خردسال داشتیم و انتخاب میان یک جفت کفش تازه برای دخترمان یا گرفتن سه عکس برای من، کاملاً روشن بود. دیگر نمی‌توانستم توجیهی برای ادامه‌ی کار شخصی‌ام پیدا کنم. همیشه بر این باور بوده‌ام که رابطه‌ی ما با تجهیزاتِ مورد استفاده باید ویژه و خاص باشد، و بدون شک دوربین قطع بزرگ ۴×۵ خودم را بسیار دوست داشتم. تلاش کردم دوربین دیجیتالی‌ای پیدا کنم که بتوانم به همان اندازه عاشقش شوم، اما مدت‌ها موفق نشدم. تمام گزینه‌های مشابه برایم سرد و بی‌روح بودند تا این‌که از سازنده‌ای در ژنو یک دوربین آلپا به همراه «سنسورِ فِیز وان۲» قرض گرفتم. از آن‌جا که آلپا بسیاری از ویژگی‌های دوربین فیلم قطع بزرگ را دارد (از جمله امکان حرکت‌های دوار)، نهایتاً توانستم همان نوع تصاویری را بسازم که پیش‌تر با دوربین ۴×۵ گرفته بودم. این دوربین بسیار گران‌قیمت بود و مجبور شدم برای خرید آن پول قرض کنم. تقریباً در ده سال گذشته به‌طور انحصاری از آن استفاده کرده‌ام و عاشقش هستم. اگرچه تصاویر کنونی که با دوربین آلپا می‌گیرم هزینه‌ای برایم ندارد، تلاش کرده‌ام انضباطی را که با دوربین فیلمی آموخته‌ام حفظ کنم. تعداد زیادی عکس نمی‌گیرم، چون می‌خواهم در لحظه‌ی ایستادن روبه‌روی سوژه، رابطه‌ای واقعی با آن برقرار کنم، نه اینکه بعدها از طریق صفحه‌نمایشی آن را تجربه کنم. البته اکنون می‌توانم دوباره ریسک کنم و با رضایت بیشتری عکس‌هایی بگیرم که درباره‌شان کاملاً مطمئن نیستم، در حالی که در پایان دوره استفاده از فیلم، مجبور بودم تصمیمات سختی بگیرم که آیا گرفتن یک عکس ارزش دارد یا خیر.
چاپ‌هایی که با دوربین آلپا می‌گیرم شباهت زیادی به چاپ‌های فیلمی دارند و تفاوت قابل‌تشخیصی بین آن‌ها وجود ندارد. این موضوع اهمیت دارد چون نمی‌خواهم کارم تحت سلطه‌ی تجهیزات مورد استفاده‌ام قرار بگیرد. در نهایت، دوربین‌ها فقط ابزارند و ما همچنان باید درباره‌ی هدف استفاده از آن‌ها بیندیشیم.

مارک پاور، از مجموعه‌ی صبح بخیر آمریکا، ۲۰۲۲

ژوبین: به عنوان یک عکاس بریتانیایی که در زمینه‌های مختلف بین‌المللی کار می‌کند، چگونه در مورد پیچیدگی‌های بازنمایی فرهنگی از افراد در مکان‌های خارج از تجربه زیسته‌ی خود فکر می‌کنید؟

مارک: در ایالات متحده این مشکل را واقعاً تجربه نمی‌کنم – به دلایل واضح – و به طور کلی، این روزها تمایل دارم از کار کردن در کشورهای در حال توسعه اجتناب کنم. عکاسان سنتی معمولاً به افرادی نگاه می‌کنند که وضعیت مالی ضعیف‌تری دارند یا از طبقه‌ای پایین‌تر از خودشان هستند. به ندرت پیش می‌آید که تصویری از افرادی ثروتمندتر از خودشان گرفته شود. مارتین پار در این زمینه استثنای قابل توجهی است. وقتی تدریس می‌کنم، این مسائل را با دانشجویان مطرح می‌کنم، کسانی که اغلب فکر می‌کنند رفتن به یک مکان عجیب و غریب و گرفتن تصاویری که به نظر من استثمارگرانه است، کاملاً پذیرفتنی است. این همیشه گفت‌وگویی دشوار است، زیرا خودم آگاه هستم که در سال‌های اولیه کارم، به این مسائل توجه نکردم.

ژوبین: عکس‌های شما اغلب بینندگان را دعوت می‌کنند تا مفروضات خود در مورد رابطه بین تصویر و واقعیت را زیر سوال ببرند. چگونه به این موضوع در کار خود نگاه می‌کنید و امیدوارید بینندگان چه چیزی را از تصاویر شما کشف کنند؟

مارک: در واقع، تلاش می‌کنم تصاویری بسازم که تا حد امکان به واقعیت نزدیک باشند. ۹۵ درصدِ مواقع از لنز استاندارد استفاده می‌کنم که دید محیطی مشابه با چشم‌های ما دارد. از ترفندها بهره نمی‌برم و قطعاً از لنزهای واید یا زاویه باز اجتناب می‌کنم. جهان به اندازه‌ی کافی جالب است و نیازی به اپتیک‌های پیچیده برای تغییر آن واقعیت و ساختن تصویری دیدنی ندارد. برعکس. تمام عکس‌هایم از سطح چشم و در حالی که ایستاده‌ام گرفته می‌شوند. تا جایی که ممکن است از پایین رفتن یا دراز کشیدن روی زمین خودداری می‌کنم. در نتیجه، احتمالاً بسیاری فکر می‌کنند کارهایم کسل‌کننده است، چون دیدگاهی از جهان ارائه می‌دهد که بسیار شبیه به آن چیزی است که بیننده خودش می‌تواند ببیند. اما چیزی که فراموش می‌کنند این است که من به آن‌ها می‌گویم به چه چیزی نگاه کنند. من همچنین تلاش می‌کنم تصاویری بگیرم که از پس‌زمینه تا پیش‌زمینه کاملاً در فوکوس باشند. به عبارت دیگر، همه‌چیز در قاب واضح است و بنابراین اهمیت برابر دارد. سعی می‌کنم خودم را به عنوان موجودی بیگانه تصور کنم که به تصاویرم نگاه می‌کند و ممکن است یک تیرچراغ برق را از یک ساختمان یا یک گل را از یک انسان جالب‌تر بیابد. به ندرت بیننده را به تمرکز روی تنها یک موضوع هدایت می‌کنم. من این‌ها را «تصاویر دموکراتیک» می‌نامم، چون در آن‌ها هیچ سلسله‌مراتبی در آنچه می‌بینیم وجود ندارد.

مارک پاور، از مجموعه‌ی صبح بخیر آمریکا، ۲۰۲۲

ژوبین: بسیاری از پروژه های شما با موضوعات حافظه و تاریخ درگیر هستند. به عنوان هنرمندی که نقاشی خوانده است، فکر می‌کنی عکاسی امروزه تا چه میزان توانایی انتقال جنبه های ناملموس تجربه انسانی را دارد؟

مارک: کاملاً همین‌طور است. عکاسی در توانایی‌های خود محدودیت‌های زیادی دارد. نمی‌تواند حرارت، سرما، خطر، صدا و موارد مشابه را نشان دهد، اما در پرداختن به کیفیت‌های انتزاعی‌تر زندگی بسیار توانمند است. من عاشق تاریخ هستم و مطالعه‌ی زیادی در این زمینه دارم. همچنین به مفهوم حافظه علاقه‌مندم. یکی از موضوعات تکرارشونده در کارهایم، خاطرات کودکی است. کارم در آمریکا قطعاً از همین موضوع سرچشمه می‌گیرد، همان‌طور که در پروژه‌ی «پیش‌بینی آب‌و‌هوا برای کشتی‌ها» و بسیاری دیگر از آثارم نیز دیده می‌شود. چالش اصلی این است که چگونه اثری مبتنی بر خاطرات شخصی را به مجموعه‌ای تبدیل کنم که به دیگران برسد، با آن‌ها سخن بگوید و به نوعی جهانی شود. این مشکلی است که اغلب با آن دست و پنجه نرم می‌کنم.

ژوبین: شما به پروژه‌های عکاسی بلند مدت علاقه‌مند هستند، دلیل انتخاب این قالب عکاسی چیست؟ فکر می‌کنید عکاسی در بلند مدت چه چیزی به پروژه‌های شما می‌افزاید؟

مارک: ای کاش این‌قدر نسبت به پروژه‌های بلندمدت وسواس نداشتم. در اعماق وجودم می‌دانم که لزوماً لازم نیست سال‌ها صرف کرد تا اثری مهم خلق شود. از سوی دیگر، صرف زمان زیاد روی یک پروژه لزوماً آن را جالب نمی‌کند. یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌ام در چند سال اخیر، «روز کریسمس، جاده باکس پوند۳» نوشته تیم کارپنتر است که طی یک پیاده‌روی چهار ساعته تهیه شده است. البته به انصاف، کتاب خودم درباره سقوط دیوار برلین، «دیوار فرو ریخته است۴ !» که دقیقاً ۲۵ سال پس از آن رویداد منتشر شد، شامل آثاری است که در بازه کوتاه چهار روزه خلق شده‌اند. اما این برای من استثناست. معمولاً سال‌ها روی یک ایده کار می‌کنم و معمولاً دو پروژه را هم‌زمان پیش می‌برم.

ژوبین: در مجموعه «صبح بخیر، آمریکا» قصد دارید تغییراتی را که در ایالات متحده رخ می‌دهد به تصویر بکشید. برخی از مهم‌ترین تغییرات یا موضوعاتی که مشاهده کرده‌اید چه بوده‌اند و دیدگاه شما به‌عنوان یک فرد خارجی چگونه بر رویکرد شما تأثیر گذاشته است؟

مارک: از آنجا که ایالات متحده کشوری بسیار وسیع است و من مدام از ایالتی به ایالت دیگر سفر می‌کنم، دشوار است بگویم چه تغییرات فیزیکی‌ای رخ داده است. با این حال، بدون شک می‌توان گفت که آمریکا اکنون بیش از هر زمان دیگری از زمان جنگ داخلی، دچار قطبی‌شدگی شده است. ژوبین اگر به یاد داشته باشی، قرار بود کووید-۱۹ ما را مهربان‌تر، دلسوزتر و صبورتر کند و تا حدی همین اتفاق هم افتاد. اما بیداری پس از همه‌گیری با رشد جریان‌های راست‌گرا همراه بود و در کنار آن، نوعی ناسیونالیسم خام و سطحی در سراسر جهان شکل گرفت – سیاست پوپولیستی‌ای با شعارهای اغلب بی‌معنی که به‌راحتی قابل جذب است. و این وضعیت خطرناک است. شاید اشتباه کنم، اما به نظر می‌رسد نگرش خودخواهانه‌تری نسبت به اولویت دادن به مراقبت از خود شکل گرفته است و به عنوان یک عکاس، به نظر می‌رسد امروزه خصومت بیشتری نسبت به من وجود دارد. اما این مسئله شامل همه نمی‌شود – در واقع، برخی از مهربان‌ترین افرادی که در ایالات متحده ملاقات کرده‌ام، بدون شرمندگی از حامیان ترامپ بوده‌اند. هر چه بیشتر در سراسر کشور سفر می‌کنم، شکاف اقتصادی بین ثروتمندان و فقرا برایم ملموس‌تر می‌شود و به نظرم این بزرگ‌ترین تراژدی است. رفع این مشکل دهه‌ها زمان می‌برد و نکته تأسف‌بار این است که در حال حاضر بسیار کم کاری در این زمینه صورت می‌گیرد.

مارک پاور، از مجموعه‌ی صبح بخیر آمریکا، ۲۰۲۲

ژوبین: من فکر می‌کنم بعد از رابرت فرانک یک سنتی در عکاسی آمریکا به وجود آمده که می‌توان آن را «سنت عکاسی جاده‌ای» نامید، همان‌گونه که دیوید کمپنی نیز کتابی با عنوان «جاده‌ی گشوده۵» دارد و به این مسئله می‌پردازد، اما جالب است که «آمریکایی‌ها»ی رابرت فرانک، «چشم‌انداز‌های آمریکایی» جوئل اشترنفلد، «نمای آمریکایی» استفن شور، حتا «خوابیدن در کنار می‌سی‌سی‌پی» از الک سوث و در ادامه [چیزی که من به این کتاب اضافه می‌کنم] «صبح بخیر آمریکا»ی مارک پاور را می‌توان با یک ریسمان به یکدیگر پیوند داد. آیا از این کارهای پیشین تاثیر گرفته‌ای؟ و باور داری که می‌توان چنین خطی را ترسیم کرد؟

مارک: بله، قطعاً تحت تأثیر این هنرمندان و دیگران هستم. اگر چنین نبود، نگران می‌شدم! من به مدت ۲۵ سال استاد عکاسی در یک دانشگاه بریتانیایی بودم و در این مدت سخنرانی‌های متعددی درباره عکاسی آمریکایی ارائه دادم، بنابراین فکر می‌کنم به اندازه کافی درباره آن می‌دانم. در روزهای نخست پروژه‌ی «صبح بخیر آمریکا» به طور عمیقی متوجه تأثیر این غول‌ها بر خودم شدم. وقتی از پشت صفحه شیشه‌ای دوربینم نگاه می‌کردم، تصویری (هرچند وارونه و معکوس) می‌دیدم که یادآور عکس‌های اشترنفلد، شور، اگلسون، اونز، الک سوث و دیگران بود. من باید انتخاب می‌کردم؛ یا عکس را رها کنم و اصلاً نگیرم، یا به جای آن، شباهت‌ها را بپذیرم. من گزینه دوم را انتخاب کردم. البته همه عکس‌هایم ارجاعی به این مرجع‌های عکاسی آمریکایی ندارند، اما برخی از آن‌ها دارند. این یک بازی کوچک برای من است تا ببینم آیا دیگران آن ارجاعات را می‌شناسند یا نه. با این حال، ممکن است بگویم که کارهایم در آمریکا متفاوت است، صرفاً به این دلیل که عمده آن‌ها در قالب مجموعه‌ای از پیاده‌روی‌های طولانی شکل گرفته‌اند. یک روز معمول برای من این‌گونه است که به مکانی که به نظرم جالب می‌آید رانندگی می‌کنم، ماشینم را پارک می‌کنم، دوربین و سه‌پایه‌ام را روی شانه می‌اندازم و برای یک پیاده‌روی سه تا چهار ساعته در شهر راه می‌افتم. من ظرایف نگاه کردن حین حرکت را ترجیح می‌دهم و دوست دارم ببینم یک فضا چگونه با گذر آرام من تغییر می‌کند. البته این کار هم از نظر جسمی و هم از نظر ذهنی خسته‌کننده است و پس از گذراندن یک روز در حال پرسه زدن در چند شهر، کاملاً فرسوده می‌شوم. وقتی رانندگی می‌کنم، گاهی اوقات توقف می‌کنم. اگر چیزی را در گوشه چشمم ببینم، دور می‌زنم و برمی‌گردم، اما عموماً آن چیزها – هر چه که باشند – انگار فریاد می‌زنند که از من عکس بگیر: «به من نگاه کن! ببین چقدر جالب هستم!» و در حالی که ممکن است از آن‌ها عکس بگیرم، احتمال زیادی وجود دارد که هیچ‌گاه آن عکس را در کتابی استفاده نکنم.

مارک پاور، از مجموعه‌ی صبح بخیر آمریکا، ۲۰۱۸

ژوبین: پروژه شما «پیش‌بینی آب و هوا برای کشتی‌ها» رابطه بین مکان و هویت را بررسی می‌کند. این موضوع در کار شما چه اهمیتی داشته است و چگونه در طول زمان تکامل یافته است؟ و چرا رویکرد سیاه و سفید را برای این عکس‌ها انتخاب کردید

مارک: من قطعاً به تلاش برای ثبت حس مکان علاقه‌مندم؛ حداقل مکانی که از دید چشم‌ها و تجربه‌ی خودم دیده می‌شود. این، البته، همیشه تحت تأثیر حال و هوایی است که در هر روز خاص دارم… چه خوشحال باشم، چه غمگین، خسته یا پرانرژی. در پروژه‌ی «پیش‌بینی آب و هوا برای کشتی‌ها» علاقه‌مند بودم به اهمیت پخش رادیویی در فرهنگ بریتانیا بپردازم. اینجا فرصت نیست که به آن بپردازم، اما مطمئن باشید که وقتی این اثر را ساختم، یافتن کسی در بریتانیا که در طول زندگی‌اش حداقل یک بار – حتی به طور تصادفی – این پیش‌بینی را نشنیده باشد، دشوار بود. کار من با این پدیده‌ی خاص پیوند داشت. شخصاً، از کودکی به پیش‌بینی آب و هوا برای کشتی‌‌ها گوش داده بودم. به نظر می‌رسید همیشه وجود داشته و از رادیوی قدیمی گوشه‌ی اتاق پذیرایی والدینم عبور می‌کرده است. اغلب از من می‌پرسند چرا در آن پروژه از سیاه‌وسفید استفاده کردم، اما اگر از رنگی استفاده کرده بودم، هیچ‌کس هرگز این سؤال را مطرح نمی‌کرد. اما تفکر من ساده و روشن بود: می‌خواستم تصاویری بسازم که بیشتر درباره‌ی جو و فضا باشند، که سؤال برانگیز باشند و پاسخ‌های کمی بدهند، و سیاه‌وسفید به‌خاطر نداشتن قدرت توصیفی مانند رنگ، در این زمینه بهتر عمل می‌کند. همچنین، حس نوستالژی در سیاه‌وسفید وجود دارد که رنگ نمی‌تواند به آن برسد. و چون کار بارها به دوران کودکی خودم ارجاع داشت، لازم بود که حس نوستالژیک و بی‌پروا رمانتیک باشد. امروزه، با استفاده از دوربین قطع بزرگ و تصاویر رنگی، بسیار بیشتر علاقه‌مندم که تا حد امکان عینی باشم. این یک رویکرد کاملاً متفاوت است.

مارک پاور، از مجموعه‌ی پیش‌بینی آب و هوا برای کشتی‌ها، ۱۹۹۶-۱۹۹۳

ژوبین: استفاده از راهبردهای توالی، سریالیسم یا کنار هم قرار دادن در پروژه‌های شما چه تاثیری بر روایت یا معنای کلی تصاویر دارد؟
مارک: هر کسی که من را در اینستاگرام دنبال می‌کند می‌داند که ترتیب‌بندی تصاویر در کارم اهمیت زیادی دارد. من تصاویر را مانند کلمات می‌بینم و سعی می‌کنم جملاتی بسازم که معنی‌دار، بلیغ و بدون پرگویی باشند. اما از سوی دیگر، هرگز خودم را قصه‌گو توصیف نمی‌کنم. این اصطلاح در دنیای عکاسی این روزها آنقدر زیاد استفاده شده که انگار دیگر معنی‌اش را از دست داده است. به‌راستی، من دیگر نمی‌دانم معنای واقعی آن چیست. اما برای من جالب است که چگونه یک عکس می‌تواند عکس دیگر را تنها با کنار هم قرار گرفتن یا ترتیب‌بندی تحت تأثیر قرار دهد. این بخش بسیار مهمی از فرآیند است و متأسفانه باید بگویم که اکثر عکاسان به اندازه کافی به آن فکر نمی‌کنند. وقتی کارگاه برگزار می‌کنم، بخش عمده‌ای از تمرکز همیشه روی ترتیب‌بندی تصاویر است. بسیاری از شرکت‌کنندگان نگران این هستند که خودشان بتوانند این کار را انجام دهند، انگار که این یک هنر مخفی و پیچیده است که هرگز نمی‌توانند آن را بفهمند. نقش من این است که این افسانه‌ها را از بین ببرم و دانشجویان را تشویق کنم ذهنشان را باز کنند و ریسک کنند. وقتی تصاویر را ترتیب‌بندی می‌کنیم باید به یاد داشته باشیم که هیچ روش واحد و مشخصی برای این کار وجود ندارد. روش‌های زیادی هست که یک ترتیب می‌تواند جواب بدهد و حتی تعداد بیشتری روش وجود دارد که جواب نمی‌دهد. به‌عنوان کسی که کتاب عکس تولید می‌کند، طبیعتاً باید به ترتیب‌بندی تصاویر علاقه‌مند باشم. یک کتاب عکس باید به شکلی نسبتاً روان از یک صفحه به صفحه بعد حرکت کند، اما همیشه باید جا برای غافلگیری‌ها و بخش‌های چالش‌برانگیز هم وجود داشته باشد. هیچ‌وقت ایده‌ی خوبی نیست که خواننده فکر کند دقیقاً می‌داند هنرمند چه می‌کند؛ چون در آن صورت انگیزه‌ای باقی نمی‌ماند که دوباره آن کتاب را باز کند و نگاه کند. من به‌شدت معتقدم که گرفتن عکس‌ها در وهله‌ی اول کار آسانی است. چیزی که بسیار دشوارتر است، فهمیدن آن چیزی است که اثر می‌خواهد بگوید و کنار هم گذاشتن عکس‌ها به صورت جفت یا در یک توالی بلندتر است که بتواند با ایده‌های مشخصی سر و کار داشته باشد. قطعاً همین کاری است که من در پنج جلد کتاب «صبح بخیر آمریکا» تلاش کرده‌ام انجام دهم.
ژوبین: به عنوان یک عضو مگنوم، دوس دارم نظر شما را درباره‌ی این آژانس عکس بدانم، این آژانس که در ابتدا رویکردی فتوژورنالیستی داشته است چگونه خود را با شرایط معاصر هنر وفق می‌دهد؟ و آیا عضویت در مگنوم تاثیری بر نگاه و نگرش شما داشته است؟

مارک: به‌طور کلی، مجله مگنوم برای من بسیار مفید بوده است. این مجله باعث شده شهرت من افزایش یابد، درها به روی من باز شود و دوستی‌های مادام‌العمر بسازم. هیچ شکی نیست که بودن در چنین جمعی سطح کار آدم را بالا می‌برد، به‌خصوص وقتی که روی پروژه‌های گروهی با هم کار می‌کنیم. من در این آژانس گروه دوستان صمیمی خودم را دارم و اغلب کارهایمان را با هم به اشتراک می‌گذاریم. این هم مفید است و هم ترسناک! در سطحی پایه‌ای، معتقدم جهان به سازمانی مثل مگنوم نیاز دارد، به‌ویژه در زمانی که هوش مصنوعی در حال رشد است. جامعه باید باور کند آنچه در رسانه‌ها، کتاب‌ها و تلویزیون می‌بیند حقیقت دارد. من از دنیایی می‌ترسم که دیگر نتوانیم به هیچ چیزی باور کنیم. و با این حال، پنهان نیست که مگنوم هر سال برای بقا مبارزه می‌کند. ما حالا هشتاد سال است که حضور داریم، که این یک دستاورد فوق‌العاده است. و ما هر روز به‌صورت جمعی می‌جنگیم تا آن را برای هشتاد سال دیگر زنده نگه داریم. از نظر تنوع اعضا، از همان ابتدا، در روزهای کاپا و کارتیه-برسون، جمعی متنوع و متفاوت بوده‌ایم. فکر می‌کنم این همان نقطه قوت مگنوم است. اما از طرف دیگر، همین تنوع باعث شده تعریف ما دشوار باشد. آیا ما یک آژانس عکاسی خبری هستیم؟ قطعاً خیر. آیا ما یک آژانس عکاسی هنرهای زیبا هستیم؟ قطعاً خیر. اما آیا قدرت ما در تنوعمان نهفته است؟ قطعاً بله!

مارک پاور، از مجموعه‌ی صبح بخیر آمریکا، ۲۰۲۰

ژوبین: و در آخر دوس دارم بدانم در زمان دانشجویی از چه هنرمندانی تاثیر پذیرفتی؟ و اکنون چه هنرمندانی را تحسین می‌کنی؟

مارک: همان‌طور که ابتدای صحبت گفتم، من به‌طور رسمی آموزش عکاسی ندیده‌ بودم و به همین دلیل مدتی طول کشید تا تاریخچه‌ی این رشته را درک کنم. از همان روزهای اوایل دهه ۸۰ میلادی، به جمع‌آوری کتاب‌های عکاسی علاقه‌مند شدم و اکنون مجموعه‌ای قابل‌توجه شامل بیش از ۴۰۰۰ کتاب دارم. این کتاب‌ها بسیار متنوع‌اند – قطعاً فقط کتاب‌هایی را جمع نمی‌کنم که شبیه به کارهای خودم باشند – و همواره منبع الهام‌بخشی برای من هستند. زمانی که دانشجو بودم، عمدتاً به نقاش‌ها علاقه‌مند بودم (تیسین، ولاسکز، آورباخ، برومبرگ)، اما این روزها بیشتر به عکاسی می‌پردازم. در حال حاضر عکاس مورد علاقه‌ای ندارم و اگر بخواهم همه کسانی را که در رشد و توسعه‌ی خودم برایم مهم بوده‌اند نام ببرم، این کار زمان زیادی خواهد برد.

پی‌نوشت:

  1. اشاره دارد به بحران انسانی گسترده‌ای که بین سال‌های ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۰ در جریان جنگ داخلی نیجریه (معروف به جنگ بیافرا) رخ داد. پس از اعلام استقلال ایالت جنوب‌شرقی نیجریه با نام جمهوری بیافرا، دولت مرکزی نیجریه این جدایی را نپذیرفت و جنگی داخلی آغاز شد. محاصره اقتصادی و نظامی بیافرا توسط دولت نیجریه موجب قحطی گسترده‌ای شد که بر اساس تخمین‌ها، بین ۵۰۰ هزار تا ۲ میلیون نفر ـ عمدتاً کودک ـ در اثر گرسنگی، سوءتغذیه و بیماری جان خود را از دست دادند. این بحران توجه جهانیان را به مسئله کمک‌های بشردوستانه در مناطق جنگ‌زده جلب کرد.
  2. . Phase One
  3. . روز کریسمس، جاده باکس پوند:عنوان کتابی از تیم کارپنتر (Tim Carpenter)، عکاس و نویسنده‌ی آمریکایی، که به شیوه‌ای شاعرانه به ارتباط میان مکان، خاطره، و زندگی روزمره می‌پردازد. این کتاب تلفیقی از نوشتار تأملی و عکاسی است و از طریق روایت‌های شخصی و تصاویر، لحظات عادی زندگی را به موضوعی زیبایی‌شناختی و فلسفی تبدیل می‌کند. کارپنتر در این اثر، همانند دیگر پروژه‌هایش، به کاوش در معنای فضاهای حاشیه‌ای و تجربه‌ی زیسته در چشم‌اندازهای به‌ظاهر بی‌اهمیت می‌پردازد.
  4. . Die Mauer ist Weg
  5. . Open Road یا «جاده گشوده» عنوان کتابی است از دیوید کمپنی (David Campany)، منتقد، نویسنده و کیوریتور بریتانیایی، که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد. این کتاب با زیرعنوان Photography and the American Road Trip به بررسی سنت عکاسی در سفرهای جاده‌ای در ایالات متحده می‌پردازد و نقش جاده را به‌عنوان یک فضای فرهنگی، زیبایی‌شناختی و سیاسی در عکاسی مدرن و معاصر آمریکا تحلیل می‌کند. کمپنی در این اثر، آثار عکاسانی چون واکر اونز، رابرت فرانک، استفن شور، جوئل اشترنفلد و الک سوت را مورد بحث قرار می‌دهد و نشان می‌دهد چگونه سفر جاده‌ای به الگویی مهم در روایت بصری آمریکایی بدل شده است.