وضعیت و جایگاه هنر در موقعیت‌های استثنایی و بحران‌سازی چون جنگ از مسائلِ تامل‌برانگیز دوران مدرن است که در ادامه‌ی بحث‌های گسترده‌تر و اساسی‌تری پیرامونِ نسبت هنر و زمینه‌های اجتماعی و سیاسی دورانش باید پیگیری شود. اما فارغ از بحث‌های نظری درباره‌ی این مسئله شاید به نوعی مواجهه‌ی هنرمندان با این موقعیت‌های ویژه بتواند چگونگی این نسبت‌ها را برای ما بازتعریف کند.

به طور کلی تاثیر جنگ بر هنر دو مسیر عمده را پیش روی‌مان می‌گذارد. مسیر اول نه در نسبت‌های مستقیم و انضمامی‌تر که در سیر کلی سبک‌ها و گرایش‌های هنری، و چرخش‌های معرفتی دوران مشخص می‌شود. مثلاً می‌توان از رکود هنر در زمان جنگ سخن گفت یا هنر دوران پس از جنگ را بررسی کرد. اما مسیر دومی که اینجا ما با آن سروکار داریم مواجهه‌ی عینی هنرمندان با خود جنگ و نشانه‌ها و اثرات ملموس آن است؛ یعنی بررسی آثاری که دقیقاً به خود مضمون جنگ پرداخته‌اند. مشخصاً آن‌چه در گردآوری این مجموعه برای ما اهمیت دارد چگونگی تعین‌بخشی نقاشان به تجربه‌ها و تاثیراتشان از جنگ است؛ این نکته که نقاشان، چگونه تجارب خود از رویداد تروماتیک و سهمگینی چون جنگ را به نظامی تصویری تبدیل کرده‌اند. در این رابطه پرسشی که مطرح می‌شود این است که آیا در این نقاشی‌ها با شیوه‌های جمعیِ فهم در شکل‌بخشی به واقعیتِ جنگ روبرو هستیم؟ برای مثال تصاویر اکسپرسیونیستی- آلمانیِ اتو دیکس و بکمان در برابر تصاویر آرام و خوددارِ اریک کنینگتون و الکس کلویل در سنت انگلیسی- کانادایی می‌توانند چه نسبتی با خود واقعیت جنگ برقرار سازند؟

برای روشن‌تر شدنِ این پرسش‌ها و حفظ انسجام این پرونده* که شاید بهتر است آن را پرونده‌ای تصویری بدانیم ما سعی کردیم نقاشی‌هایی محدود به زمان و مکان مشخص گرد آوریم و توضیحات مختصری درباره‌ی هر تصویر تا جایی که ممکن باشد به آن ضمیمه کنیم. این نقاشی‌ها به طور خاص درباره‌ی جنگ‌ جهانی اول و دوم هستند و از بین آثار هنرمندانی انتخاب شدند که کشورهایشان مستقیماً در این دو جنگ بزرگ مشارکت کردند. علاوه بر این، به‌رغم آگاهی از این نکته‌ که نقاشان دوره‌ی مدرن کمتر به ثبت دقیق وقایع تاریخی پرداخته‌اند و مواجهه‌ای باواسطه‌تر و ذهنی‌تر با رویدادهای زندگی‌شان داشتند، ما آثاری را برگزیدیم که عناصر و نشانه‌های مرتبط با جنگ در آن‌ها حضور داشته باشد. به این ترتیب در این مجموعه با روایت‌های گوناگونی از جنگ همراه خواهیم بود.

 پیشنهاد تماشا: فیلم مستند پل نش: ارواح جنگ

*پرونده‌ی جنگ در ابتدا برای انتشار در صفحه‌ی اینستاگرام حرفه: هنرمند تهیه شد. مطالب این پرونده از منابع گوناگونی همچون سایت تیت، موما، سایت‌های شخصی هنرمندان استخراج و در یک کار جمعی ترجمه و تألیف شد؛ فرنوش جندقیان، علیرضا رضایی‌اقدم، محمدرضا ربیعی و فروغ خبیری مطالب این پرونده را تهیه کردند.

اریک کنینگتون، کنزینگتون در لاونتی، ۱۹۱۵، انگلیس

«نقاشی که می‌خواست جنگ را بیاموزد.» این جمله شرح حال اریک کنینگتون نقاش و مجسمه‌ساز انگلیسی‌ست که بیشتر از او با عنوان «هنرمند جنگ» یاد می‌شود. کنینگتون که متولد ۱۸۸۸ میلادی بود، در طی دو جنگ جهانی هم به عنوان سرباز و هم به عنوان نقاش حضوری فعال داشت.

در ۶ آگوست ۱۹۱۴ میلادی، چند روز پس از شروع جنگ جهانی اول، کنینگتون در گردان ۱۳/۱ ملقب به گردان «کنزینگتون» از هنگ لندن نام‌نویسی کرد. پس از چند ماه آموزش در انگلستان، از نوامبر ۱۹۱۴ با گردان خود در جبهه غربی جنگید، اما در ژانویه ۱۹۱۵ مجروح شد. یکی از انگشتان پای چپ کنینگتون قطع شد و او خوش شانس بود که به دلیل جراحات و عفونت‌های پس از آن، پایش را از دست نداد. عفونت باعث شد تا او چهار ماه در بیمارستان‌های لندن و لیورپول بستری باشد و سپس در ژوئن ۱۹۱۵ به دلیل «نامناسب بودن برای خدمت بیشتر» از بیمارستان مرخص و از ادامه‌ی جنگ معاف شد.

در طی چند ماه خدمت فعال نقاش در جنگ جهانی اول، گردان «کنزینگتون» نزدیک ۱۲۷ نفر تلفات داشت که این رقم تا زمانی که او تصویر گردان خود را با رنگ روغن به روی شیشه بیاورد، به نزدیک ۶۳۰ نفر رسیده بود. این یعنی ۹۰ درصد اعضای هنگ تا زمان اتمام تابلو کشته یا به شدت مجروح شده بودند.

همین مقدمه‌ی کوتاه کافی‌ست تا دریابیم که چرا و چگونه کنینگتون نقاشی «کنزینگتون در لاونتی» را این چنین تاثیرگذار تصویر کرده است. او خود به عنوان عضوی از هنگْ پرتره‌اش در تصویر قابل تشخیص است. در بالا و سمت چپ تصویر مردی با سبیل که یک بالاکلاوای مشکی بر سر کشیده است و همچون دیگر هم‌قطاران خود مبهوت به نقطه‌ای نامعلوم نگاه می‌کند، همان نقاش جوان این تابلو است.

در این نقاشی جنگ، کنینگتون بخشی از جوخه خود را در خیابانی متروک در لاونتی، روستای کوچک فرانسوی در منطقه پاس دو کاله، نزدیک به مرز بلژیک، به تصویر می‌کشد. روستا بر اثر شلیک گلوله تقریباً ویران شده بود. مردان پس از چهار روز طولانی و طاقت‌فرسا و چهار شب بی‌خوابی در سنگر به روستا رسیده‌اند و مجبور بودند بارش مداوم برف و دمای شبانه را که به بیست درجه زیر صفر رسیده بود تحمل کنند. آنچه در تصویر آن‌ها عجیب است این است که هیچ دو مردی به یک جهت نگاه نمی‌کنند. به نظر می‌رسد این مردان سرگردانند و منتظر سرجوخه خود هستند تا دستورات بعدی را از او دریافت کنند. خستگی و درماندگی موجود در چهره‌ها و فضای یاس و سردرگمی حاکم بر تصویر موقعیت آن‌ها را به خوبی بازتاب می‌دهد آن چنان که «لورنس بینیون» منتقد هنری و شاعر، در New Statesman می‌نویسد: «اگر یک خارجی بخواهد سرباز بریتانیایی را ببیند، بهترین راه برای او دیدن از طریق چشمان کنینگتون است»

پل نَش، ما دنیای جدیدی می‌سازیم، ۱۹۱۸، انگلیس

«می‌توان خشم پل نَش، خشم یک نسل که مورد خیانت قرار گرفته را در این آخرالزمانی‌ترین نقاشی او از مناطق جنگی احساس کرد. اثری با عنوان طعنه‌آمیز «ما دنیای جدیدی می‌سازیم.» زمانی که این نقاشی را می‌کشید برای همسرش مارگارت می‌نویسد «باید بگویم که من دیگر یک هنرمند نیستم. من پیام‌آوری هستم که حرف‌های مردانی را که می‌جنگند برای کسانی باز می‌گویم که می‌خواهند جنگ برای همیشه ادامه یابد، و در این کار حقیقت تلخی هست که شاید ارواح پلیدشان را بسوزاند.»

این نقاشی‌ این نظر را تائید می‌کند که نَش کشته‌شدگان در جنگ را رها کرد تا تنها منظره‌ی به‌جا مانده از جنگ را نقاشی بکند، چرا که این منظره خود یک پیکره است. زمین به شکل گوشتِ سوخته از هم دریده، ورم کرده و گداخته‌ای درآمده است. تنه‌های بریده‌ی درختان شبیه اعضای از بدن جدا شده‌اند. ابر قرمز در میان آسمان شبیه گوشت زخمی و خشن بدن است. شأن و منزلت زخمی‌ها و احساس دینش به آن‌ها موجب می‌شد که او نتواند خود آن‌ها را نقاشی کند، اما لااقل راهی پیدا کرده بود که درد و رنجشان را نقاشی کند. و این راهکار همان‌قدر سوزاننده است که روشنی و سرکشی قرص خورشیدِ در حال غروب.»

جان نَش، از فراز خندق، ۱۹۱۸، انگلیس

«گروهان! پیش به سوی بالا»

این جمله‌ایست که پژواک آن در ذهن جان نش بارها فکر او را درگیر خود می‌کرد تا بالاخره توانست آن صحنه‌ی تلخ را در کارگاهی اجاره‌ای در «بکینگ‌هامشایر» نقاشی کند. تصویر کردن این صحنه شاید اقدامی باشد در جهت خلاص شدن از شر کابوس‌های شبانه.

ابعاد این نقاشی ۷۹.۸ × ۱۰۸ سانتی‌متر است. نقاشی سربازان بریتانیایی را با کت‌های سنگین زمستانی نشان می‌دهد که از سنگرهای خود بالا می‌روند تا بر فراز منظره‌ای پوشیده از برف پیشروی کنند. دو نفر از سربازان که پیش از دستورِ حمله مرده‌اند درون سنگر بر روی زمین نقش بسته‌اند و یک جسد نیز روی برف افتاده است که نشانی از تلفات در بدو حمله است. بقیه بدون اینکه به عقب نگاه کنند به سمت راست حرکت می‌کنند. ابرهای تیره در آسمان با ترکیب رنگی از آبی و خاکستری، فضای سرد و بی‌رمق صبحِ حمله را به خوبی نشان ‌می‌دهد. تنها رنگِ گرمِ به کار رفته در تصویر رنگ خاک درون خندق است، همانطور که جان نش بعدها در مصاحبه‌ای عنوان می‌کند: «سنگرمان زیر زمین، تنها جایی بود که به عنوان سرباز برای لحظه‌ای می‌توانستیم از سرما و آتش سنگین تیربار آلمان‌ها خود را محفوظ نگه داریم.»

این نقاشی بر اساس تجربه‌ی نش در هنگام خدمت در گردان ۲۸ هنگ لندن است. گردانی که با نام «تفنگ هنرمندان» در جنگ جهانی اول به انگلستان خدمت می‌کرد. واحد او «بالا» رفت تا به سمت مارکوینگ در نزدیکی کامبری پیش برود. از ۸۰ مرد، ۶۸ نفر بر اثر شلیک گلوله در چند دقیقه اول کشته یا زخمی شدند. نش یکی از ۱۲ نفری بود که جان سالم به در برد. او پس از بازگشت به انگلستان توسط برادرش پل نش برای تبدیل شدن به هنرمند رسمی جنگ به وزارت اطلاعات معرفی شد. این کار نیز به سفارش وزارت اطلاعات انجام شد تا عضویت او رسمی شود.

ریچارد یوریک، ساحل دانکرک، ۱۹۴۰، انگلیس

واقعه‌ی جنگ بسیار مستعد خلق دوگونه‌ی متفاوت از هنر است: هنر تراژیک و هنر حماسی. جنگْ مرگ و ویرانی به بار می‌آورد، اما لحظات نادری از اتحاد و فداکاری را هم خلق می‌کند. جنگ برای کشورها، به‌ویژه اگر پیروز نبرد باشند، اتفاق تاریخی عظیمی است که منابع و هزینه‌ی بسیاری در سطح مادی و انسانی صرف آن می‌شود. بخش بزرگی از هنر جنگ، نه «نقد جنگ» یا بازنماییِ ویرانی‌های حاصل از جنگ، بلکه برعکس تجلیل از جنگ یا ثبت شجاعت و فداکاری نیروهای «خودی» بوده است.

ریچارد یوریک، نقاش جنگ انگلیسی، در طول جنگ جهانی دوم ۳۴ تابلوی رنگ‌روغن از صحنه‌های نبرد کشید. آثار او منظره‌سازی‌های پانورامیک (panoramic) است که عملیات نیروهای متفقین علیه آلمان نازی را با درون‌مایه‌ای حماسی و عظیم بازگو می‌کند. صحنه‌های جنگیِ پُرتب و تاب، که در آن‌ها زمین و آسمان و دریا در هم می‌آمیزند، او را به سنت منظره‌سازی ترنر نزدیک می‌کند اما با قَدری تصنع و ساختگی‌بودن، که بی‌ارتباط با ماهیت تبلیغاتی و پروپاگاند هنرش نیست.

از معروف‌ترین آثار او «ساحل دانکِرک» (Dunkirk beaches) نمایی است از عملیات عقب‌نشینی و خروج نیروهای انگلیسی از شهر بندری دانکرک در شمال فرانسه. این عملیات پرتلفات، به گفته‌ی چرچیل یک «فاجعه» بود و ضعف متفقین در آغاز جنگ را نشان می‌داد. اما از آن ده‌ها تابلو کشیده شد و دست‌کم یک فیلم (ساخته‌ی کریستوفر نولان) ساخته شده تا یادبودی از فداکاری سربازان انگلیسی در این عملیات باشد.

ماجرا از این قرار است که آلمان به سرعت (نزدیک به سه هفته) لهستان را تصرف کرد و سپس رو به شمال رفت و بر هلند و بلژیک سیطره پیدا کرد. با تصرف بلژیک، نیروهای آلمانی از جنگل انبوه «آردن» در مرز فرانسه و بلژیک گذشتند و خیلی زود به شهر دانکرک در شمال فرانسه رسیدند. سربازان انگلیسی بین خمپاره‌های آلمانی و ساحل صخره‌ای و خشن دانکرک محاصره شدند و چیزی به قتل‌عام کامل آن‌ها نمانده بود که فرمان آتش‌بس موقت از سوی هیتلر صادر شد! چرایی این فرمان یکی از بزرگ‌ترین سوالات جنگ دوم جهانی است. عملیات نجات نزدیک به ۳۰۰ هزار سرباز در حالی آغاز شد که اسکله‌ها ویران شده بود و کشتی‌ها صدها متر دورتر از ساحل می‌ایستادند تا قایق‌های کوچک (حتی قایق‌های کوچک شخصی انگلیسی) سربازان را منتقل کنند. ۱۵ هزار سربازی که از نیروهای در حال عقب‌نشینی دفاع می‌کردند اکثراً کشته شدند.

در نقاشی یوریک، نمایی وسیع از سربازانی را می‌بینیم که برای سوار شدن به قایق‌ها صف کشیده‌اند. دود غلیظ سیاهی که از خرابه‌های دانکرک به آسمان بلند شده، مثل شبح مرگ بر فراز آن‌هاست. این دود دیگر مشخصه‌ی جنگ‌های مدرن است. دودی که طبیعت را در می‌نوردد، آدم‌ها را فرومی‌بلعد و شکل منظره را به آنی عوض می‌کند.

بعید است از روی آثار معروف الکس کُلویل، شناخته‌شده‌ترین نقاش کانادایی، بتوان حدس زد که او روزی نقاش جنگ بوده است. نقاشی‌های او بازنمایی صحنه‌های عادی زندگی روزمره‌اند، که بسیار «کانادایی» است: سرد، وسیع و خلوت (کانادا به‌رغم اینکه دومین کشور پهناور دنیاست، تنها ۳۸ میلیون جمعیت دارد)، آرام و بی‌تنش. با این‌حال در بسیاری از آن‌ها تشویش و اضطرابی پنهان احساس می‌شود؛ اما نه به اندازه‌ی روزی که در لباس سرباز ارتش متفقین، وارد اردوگاه کار اجباری برگن-بلزن در آلمان شد و هزاران جسد را که بر اثر گرسنگی و بیماری تیفوس مرده بودند، در یک گور دسته‌جمعی‌ دید: «هولناک و منجمدکننده بود.»

کلویل در آن‌جا شاهد وقایع خارج از تصوری بود. تخمین زده می‌شود که بیش از ۱۲۰ هزار زندانی در کمپ برگن-بلزن کشته شدند، و اگرچه بیش از نیمی از اسناد کمپ توسط افسران «اس‌اس» نابود شدند، اما هویت ۵۵ هزار نفر از آن‌‌ها معلوم است. در روزهای آخر جنگ، نازی‌ها این کمپ را تسلیم متفقین کردند و نیروهای اس‌اس از روزها قبل به زندانیان دستور دادند که اجساد را دفن کنند. اما وقتی گروه ۲۱ ارتش متفقین (متشکل از نیروهای انگلیس و کانادا)، در آپریل ۱۹۴۵ وارد کمپ شد هنوز ۱۳ هزار جسد دفن نشده بودند و شش هزار زندانی نیمه‌جان در بیماری و گرسنگی دست‌وپا می‌زدند. این صحنه‌ای بود که کُلویل با آن روبرو شد: «هولناک و منجمدکننده.»

پیشنهاد مطالعه: مقالاتی پیرامون «الکس کلویل»

اگرچه کلویل سال بعد تابلوی دردناکی با عنوان «بدن‌ها در گور، بلزن» (۱۹۴۶) کشید، اما نقاشی‌های جنگ او ممکن است برای بیننده‌ای که از هنرِ جنگ انتظار خون و مرگ و فریاد را دارد، تعجب‌آور و «دلسرد کننده» باشد. کلویل هم مانند بسیاری از نقاشان شاخص کشورهای آنگلوساکسون، تصویری خوددار و خونسرد از جنگ نشان می‌دهد. تابلوی «کاروان یورکشایر» (۱۹۴۴) جابه‌جایی نیروها و تجهیزات را نشان می‌دهد و اگر کامیون‌های جنگی در آن نبود، فرقی با یک منظره‌سازی ساده نمی‌کرد. تابلوی «قایق حمل نیرو در جنوب فرانسه» (۱۹۴۴) فضایی دلگیر، کبود و بسته دارد و بی‌شباهت به سکانس‌های حمله‌ نیروهای تفنگدار به ساحل، در فیلم‌هایی مانند «نجات سرباز رایان» و «دانکرک» نیست؛ سربازانی که در فضای بسته‌ی قایق تنگ هم نشسته‌اند و به سرنوشت پرمخاطره‌ی خود در ساحل دشمن نزدیک می‌شوند. کلویل سرباز جنگ بود و در واحد مرتبط با هنر ارتش کانادا کار می‌کرد. اما آثارش نه در خدمت پروپاگاند جنگی است و نه سوبژکتیو و پرتنش و بیانگر. آن‌ها خنثی و به‌طرز عجیبی بی‌طرفانه هستند. مقایسه‌ی تابلوهای کلویل و سایر نقاشان انگلیسی-کانادایی با نقاشان اکسپرسیونیسم آلمانی از «اتو دیکس» گرفته تا «انسلم کیفر» به ما نکات مهمی درباره‌ی تفاوت شیوه‌های نگاه، احساس و سبک در بین این دو فرهنگ می‌گوید.

فردریک هورسمن وارلی، اسیران آلمانی، ۱۹۲۰، کانادا

نقاشان جنگ مشاهدات خود را در کارگاه می‌کشیدند و نه در صحنه‌ی نبرد. انتظاری هم جز این نیست؛ جبهه جای نقاشی نیست و دوربین عکاسی هم وظیفه‌ی مستندنگاری جنگ را از روی دوش نقاشان برداشته. با این‌حال تقریباً باورنکردنی است که فردریک هورسمن وارلی، نقاش کانادایی، در خط مقدم روی بوم نقاشی می‌کرده؛ درحالی که بمب‌افکن‌های آلمانیْ بالای سرش پرواز می‌کردند و اطراف سنگرها گلوله‌باران می‌شد و پاهایش در گِل‌های نرم خاکریزها فرو می‌رفت. در این شرایط بود که در نامه‌ای به همسرش نوشت: «تمام یادداشت‌های من تا به امروز به مختصرترین حالت نوشته شده‌اند. نمی‌شود نقاشی کرد. باید «بالتعجیل» با یکی از ترس‌هایم کنار می‌آمدم. چون این غارتگران مغول قصد همینجا را کرده‌اند و بمب‌هایشان را هم ریخته‌اند.»

دستاورد هنری او در زمان جنگ، تعدادی تصاویر موحش از جبهه‌ی غربی* است، هرچند جمله‌ای از او نشان می‌دهد که تأثیرات و خاطرات جنگ بعدها نیز با او ماند: «سالم‌تر خواهیم بود اگر جنگ را فراموش کنیم، اما نمی‌توانیم. ما همیشه به نحوست آن و درام ظالمانه‌اش آلوده شده‌ایم.»

اما آن اصرار بر بازنمایی مستقیم صحنه‌های جنگ متأثر از سنتی بود که وارلی در آن نقاشی را فراگرفته بود. او عضوی از گروه «هفت» بود؛ گروهی از نقاشان کانادایی که از ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۲ میلادی فعال بودند. هدف آن‌ها شکل دادن به هویت متمایز هنر کانادا از طریق مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با طبیعت بود.

در نقاشی بالا با عنوان «اسیران آلمانی» هم سنت منظره‌پردازی آشکار است؛ با این تفاوت که وارلی در مقام سرباز-نقاش ارتش کانادا وظیفه‌ی خود را انجام داده و سربازان اسیر «دشمن» را در بین توده‌ی گل‌آلودی از خاکروبه و اجساد نشان داده، در مقابل تنه‌ی سوخته‌ی درختانی که مثل استخوان‌های درهم‌شکسته و خورده‌شده‌ای از خاک بیرون زده‌اند. پیام نقاشی آشکار است: آن‌ها مغلوب می‌شوند، در جنگی که چیزی جز زمین سوخته باقی نگذاشته است.

*جبهه‌ی غربی اصلی‌ترین منطقه‌ی نبرد در جنگ جهانی اول بود؛ خطی که از غرب بلژیک تا مرز شرقی فرانسه کشیده می‌شد و محل برخورد نیروهای متفقین با ارتش امپراتوری آلمان و اتریش مجارستان بود.

جان سینگر سارجنت، شیمیایی‌شدگان، ۱۹۱۹، امریکا

تَلّی از اجساد و انبوهی از مردان نابینا و زخمی؛ حماسه اینگونه به وقوع می‌پیوندد. حماسهْ خون و رنج می‌خواهد.

جان سینگر سارجنت در ماه می ۱۹۱۸ به عنوان یکی از ۷ هنرمند برگزیده‌ی سازمان اطلاعات بریتانیا برای به انجام رساندن ماموریتی فرهنگی و میهن‌پرستانه انتخاب شد. کمیته‌ی یادبودهای جنگ بریتانیا در وزارت اطلاعات، از این هفت هنرمند خواسته بود تا آثاری را خلق کنند که تبدیل به یادبود کسانی شود که در جنگ کشته شده‌اند و همچنین تجسم همکاری انگلیسی و آمریکایی باشد. ۵ ماه بعد ، یعنی در ماه سپتامبر، سارجنت ۶۲ ساله عازم جبهه‌‌ی نبرد شد تا از نزدیک شاهد وقایع باشد و در آن بین صحنه‌ی مورد نظر خود را برای خلق کردن انتخاب کند.

او در بیمارستان صحرایی در جبهه‌ی فرانسه حضور داشت و ازین رو خود شاهد آوردن خیل عظیم آسیب دیدگانی بود که توسط گاز خردل مجروح و مسموم شده‌اند. او که تا پیش از این تصمیم داشت جمعیتی عظیم از سربازان آمریکایی و انگلیسی را کنار هم قرار دهد و طراحی‌های اولیه را با ذغال در همان جبهه نیز کشیده بود در می‌یابد که این همان حماسه‌ایست که وزارت اطلاعات از او خواسته است.

سارجنت تاثیر وحشتناک سلاح‌های شیمیایی را فاش می‌کند، قهرمانان او مردانی درمانده و شکسته هستند که سرنوشت آنها یک راز باقی می‌ماند – آیا آنها بهبود می‌یابند یا دوباره می‌بینند، آیا حتی زنده می‌مانند؟

این متن ادامه دارد…

برای دسترسی به محتوای کامل روی دکمه زیر کلیک کنید.