صمیمی٬ بیتکلف٬ با رضایتی ملموس از محیط امنِ خانه و جمع معتمدِ پیرامون٬ و بدون هیچ ردی از درونیات و تنشهای روحـی بر چهره٬ همگـی با اعتماد و دوستی به «دوربین عکاسی» خیره شدهاند و لبخندهای یکسـان و قراردادیشـان را به لنز دوربین نشان میدهند.
اینهـا اولـین توصیفـاتی است کـه میتـوان از فیگورهای مانی غلامی در مجموعهی پارتی تایم بیان کرد٬ مجموعهآثاری که بین سالهای ۸۴ و ۸۶ کشیده شدهاند و بعد از نمایش تعدادی از آنها در چند نمایشگاه گروهی٬ اینک پس از ۱۲ سال در گالری هما به نمایش درآمدهاند. ذکر تاریخ ساخت این نقاشیها بیدلیل نیست. علیرضا یزدانـی در نوشتاری دربارهی این مجموعه بهخوبی یادآور شده است که در سالهای دههی ۸۰ این شکل از بازنمایی مهمانیها و زندگی روزمره در محیطهای خصوصی میتوانست واکنشی معنادار به گفتمان قدرت و دوپارگی عمیق بین ساحت خصوصی و عمومی تلقی شود. بهخوبی میدانیم که چگونه در اواخر این دهه٬ شبکههای مجازی به فوران نمایش زیست خصوصی منتهی شدند و مرزها و تعاریف دو ساحت «درونی» و «بیرونی» را جابهجا کردند. اما ذکر تاریخِ این مجموعه از جهت دیگری نیز اهمیت دارد و آن اینکـه نیمـهی دهـهی ۸۰ مصادف با سالهایی بود که دوربینهای دیجیتال خانگی رفتهرفته استفادهی عمومی از دوربینهای آنالوگ را از دور خارج کرد. اگرچه این فرآیند با انباشت عکسهای خانوادگی همراه بود اما در عینحال و به طرزی متناقضنما٬ از اهمیت این عکسها کاست و یا دستکـم تکثیر دیجیتالی دقیقه به دقیقهی آنها جـای مادیت عکـسهای چاپی را گرفت؛ زمانیکه فولدرهای کامپیوتر جای آلبومهای قدیمی را گـرفتند و رَمهای چـندین مگـابایتی٬ حلقههای ۳۶ تایی فیلمهای کداک را از دور خارج کردند. نقاشیهای غلامی همزمان که تجلیل از عکسهای «معمولیِ» شخصی است٬ به نوعی یک خداحافظی شاد از آنها نیز محسوب میشود.
اما در نسبت بین عکس و نقاشیهای او بیش از این نمیتوان جلو رفت. تمام آنچه که از عکس به نقاشیهای او راه یافته (طبعاً به جز فیگورها) همان حس سادهی صمیمیت با سوژههاست. به خوبـی میدانیـم که نقـاشی برخـی از قـدیمیتریـن و شاخصترین ویژگیهای خود را در «گفتوگوی» با عکـاسی تغییر داد٬ مثلاً بُرش خـوردن فضا و فیگورهـا و یا ابـداع الگـوهای جـدید و آزادتـرِ ترکیببندی. اما در نقاشیهای مانی غلامی همهچیز به سادگـی برگـزار میشود: تنهـا موضوع عکسها برای نقاش اهمیت دارد و نه «چیستی و ماهیت عکس». فیگورها نیز در ساحت ژستها و بخندهای قراردادی جلوی دوربین باقی میمانند. حتی آرایش فضا و چیدمان فیگورها به گونهای نیست که بتوان لایههایی پنهان در بین روابط آدمها را بازیافت. نقاش به سادگی عکسی را انتخاب کرده و از آن طراحی کرده است. در واقع مسئلهی اصلی اینجاست کـه مرز بین یک اسکـیس «خوب» آکادمیک با اثر هنریِ بامعنا٬ مبهم و ناپیداست. بهخصوص در آثاری که فیگورها مشغول رقصیدن هستند عملاً چیزی جز یک طراحی خوب (با همان معیارهای معمول در دانشگاههای ما) دیده نمیشود: هاشورهای آزاد اما مسلط و خطوط کنارهنمای درست؛ حتی حالت و ژستهای ظریف برخی فیگورها بسیار دقیق و گیراست٬ مانند نوع خاصی از انحنای کمر و یا گرفتن سیگار. اما این ژستهای چشمگیر، هم محدودند و هم برای ارتقای طراحی به اثری جدی٬ ناکافی. دقیقاً همین اهمیت «اسکیس» در کارهاست که عملاً نقش «چهره» را به حاشیه رانده؛ چهرهها فاقـد پیچیدگیهای روان هستند و صرفاً در مرتبهی لبخندهای تکراری باقی ماندهاند. هر چه به چهرهها خیره شوید و یا سعی کنید با آنها همسخن شوید٬ تنها لبخند تحویل میگیرید.
من فکر میکنم مانی غلامی بعد از مجموعهی پارتیتایم به این مسئله پی بُرد و تلاش کرد از آن بیواسطگی و برخورد کاملاً مستقیم و محافظهکار با تصویر عکاسانه فاصله بگیرد و اتفاقاً راهکار بسیار قابلتوجهی را هم پی گرفت٬ یعنی پس از عکس به تصاویر «سینماتوگراف» پرداخت با این هدف که دست خـود را در گـسترش فضـا٬ چیدمان فیگورها و واردکـردن عنصر روایت باز بگـذارد. هرچند که در مجموعههای بعدی خود (آثاری که با تأثیر از فیلم نوآر نقاشی کرد) باز هم نتوانست از تلفیق سبک و سیاق نقاشانهاش با ویژگی تصاویر سینمایی٬ به پیوند و ترکیبی شایسته دست یابد و کـارش در مرتبهی علاقه و شیفتگـیِ صرف به سینما باقی ماند.
علیرغم گفتههای بالا٬ لطف و صمیمیت چشمگیر نقاشیهای او را در بدو ورود به گـالری نمیتوان کتمان کرد. بخشی از این صمیمیت به دلیل استفاده از مدادرنگی و فضای رنگین نقاشیهاست و بخش دیگر به خاطر آشنایی و اُنسی که با فیگورهای کاملاً «اینجاییِ» آثار او احساس میکنیم. اگرچه هنرمند در متن کاتالوگ نمایشگاه از تمایلش به «شکافتن نقاب آدمها و فاشساختن» درونیات آنها نوشته است٬ اما به نظـر نمیرسـد که او چـیزی جز صمیمیت و دوستیاش با آنها را نقـاشی کرده باشد. اما این خویشاوندی نزدیک برای ما مخاطبان٬ دیری نمیپاید. عکسها دیگر عمل نمیکنند! انگار که در شبکهای مجازی عکسهای «شخصیِ» فرد دیگری را میبینید٬ و وقتی از گالری بیرون میروید٬ صفحـهی وب را بستـهاید! رنگهـا٬ لبخندهـا و ژستهـا تا مدتی در حافظه چـرخ میخـورند و میرقصند و بعد یکـییکی ناپدیـد میشوند و در نهایت از اینهمه٬ عصاره و ماحصلی باقی نمیماند.

مانی غلامی

فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.