ژانویه ۱۹۸۳ میلادی یا دیماه ۱۳۶۱ ایرانی اولین سال نویی بود که ما درخت کریسمس در خانه خودمان یعنی خانهی من و روبرت و مارتیک ۷ ماهه برپا کردیم.
من و روبرت تازه پس از یک سال زندگی در شیراز و اهواز به تهران آمده بودیم و درآمد درست و حسابی نداشتیم. من با وجود داشتن لیسانس مهندسی شیمی بعلت اوضاع بعد از انقلاب کاری پیدا نکرده بودم و به خیاطی و کیف دوزی در خانه مشغول بودم. روبرت هم برای امرار معاش نصف روز در مغازه برادرم فروشندگی میکرد.
۸ ماه قبلش وقتی پس از گشتن زیاد برای منزل اجارهای ارزان بالاخره در خیابان دانشگاه با خانم اُفیک روبرو شدیم که با ۱۵۰۰ تومان در ماه دو اطاق منزل بزرگ مستقل دو طبقهاش را برای خروج از تنهایی اجاره میداد، از شادی در پوست نمیگنجیدیم. آخر نه فقط ما بلکه مارتیک هم در شکم من منتظر منزل جدید بود.
این منزل حیاط بزرگی داشت با یک انباری در ته حیاط که به آشپزخانه ما تبدیل شد. درخت توت کوتاه کنار پنجره فضای آشپزخانه را بسیار با صفا کرده بود. خانم افیک قید کرده بود که از آشپزخانه و دستشویی داخل منزل استفاده نکنیم. دو اطاق ما به راهروی درازی باز میشد که انتهایش پلههای طبقه دوم بود و مقابلش یک اطاق و آشپزخانه بزرگ صاحبخانه. بنابراین میتوانیم بگوییم دو اطاق ما نسبتاً مستقل بود. البته مجبور بودیم از حیاط برای رفت و آمد به آشپزخانه و دستشویی ته حیاط استفاده کنیم که در میان برف و سرما گاهی عذابی بود، گاهی هم صفایی داشت!
اطاقی را که پنجره بزرگی رو به حیاط داشت به اطاق نشیمن و پذیرایی تبدیل کردیم و اطاق رو به حیاط خلوت را به اطاق خواب.
وقتی عید سال نو میلادی فرا رسید به فکر تدارک درخت کریسمس افتادیم. به خیابان چرچیل رفتیم. آن موقع در روزهای پیش از کریسمس خیابان چرچیل و کنار دیوارهای سفارت شوروی (روسیهی امروز و روسیهی خیلی سابق!) پر بود از درختهای کاج طبیعی که برای فروش گذاشته میشد. با وسواس زیاد و با زیر و رو کردن و تماشای از دور و نزدیک دهها کاج یک کاج متوسطی که بقول ارمنیها “کاج” نبود (یعنی کج نبود) خریدیم و بعد از شستنش در حیاط، روز بعد در اطاق نشیمنمان در گلدانی مستقر کردیم. اطاق نشیمنمان را دوست داشتم. با فرش ماشینی پشمی رنگ قرمزی که پدر روبرت هدیه داده بود و یک دست میز و صندلی فرمیکای کرم شکلاتی رنگ که خریده بودیم و پردهی ارگانزای سفید با گلهای ریز نارنجی و یک متکا و چند کوسن که دوخته بودم و کمد کوتاه سفید با لبههای نارنجی که روبرت درست کرده بود، اطاقی ساده و دلپذیر شده بود.
وقتی برای خرید تزئینات کاج به خیابان نادری رفتم متوجه شدم با پولی که داشتم تنها چند رشته ریسه نقرهای و تعداد کمی ستاره و حباب رنگی برای کاج میتوانم بخرم. پس به فکر افتادم با باقیماندههای پارچه قرمزی که کیف درست میکردیم و چند نوار و پولک خودم تزئینات را درست کنم. عروسکهای بالای تخت مارتیک هم که سوار کاج شدند کم بودن تعداد تزئینات راجبران کردند. برای مارتیک هم شلوار پیشبنددار قرمزی خریده بودم و بلوزی سفید از پارچه آستر لباس عروسیم برایش دوختم. دلم میخواست برای این عید سنگ تمام بگذارم. مارتیک اولین نوه در تمامی خاندان ما و روبرت بود و شور جدیدی به جمعهای خانوادگی داده بود.
شب عید باید به خانهی پدر روبرت میرفتیم تا تحویل سال را با خانواده پدر و عمویش بگذرانیم.
قبل از رفتن وقتی با آواز “درخت کاج” داشتم تزئینات اولین کاج خانواده کوچکمان را تکمیل میکردم یکی از خوشترین لحظات زندگیم بود. کاجمان از نظر من بسیار زیبا بود و من خوشحال از تمامی آنچه داشتم به استقبال سال جدید میرفتم. روبرت هم با گرفتن عکس آن لحظات را ثبت کرد.
آن شب مارتیک هم در خوشحالی کردن و خوشحال کردن سنگ تمام گذاشت. با وجود اینکه برای خواباندنش از ساعت ۹ شب یک خانواده مشغول بود تا در “اطاق تاریک” با پش پش و لالاییهای مختلف بخوابد، بعد از یک ربع ساعت، از اطاق با چشمانی انگار دو برابر بزرگتر از اندازه معمولش خارج میشد و با حرکات هیجانی پا و دست که همه را به قهقهه وا میداشت به جمع باز میگشت، و خلاصه تا تحویل سال در ساعت ۱۲ شب و رقص و شادیها و بوسه بارانها را ندید و از پایان گرفتن جشن مطمئن نشد به خواب نرفت.
۳۶ سال از آن عید میگذرد. بعد از آن هم من هر سال درخت کاج تزئین کردهام. تنها یک بار بعد از مرگ مادرم دلم نیامد کاج تزئین کنم، یعنی آن روحیه لازم را نداشتم. حتی بعد از مرگ پدرم، چون مادرم تازه از آمریکا پیشمان برگشته بود دلم نیامد کاج نگذارم و کاج کوچکی تنها با تزئینات نقرهای- طلایی که داشتم تزئین کردم تا مراسم شادی دور کاج را با مادرم داشته باشیم. به نظر خودم کاجی کمی جدی! یعنی با حذف تزئینات شاد قرمز و عروسکی درست کرده بودم. خودم هم خندهام گرفته بود از اینکار. اما چه خوب که این کار را کردم، چون سال بعد مادرم هم فوت کرد.
عیدهای گوناگونی را پشت سر گذاشتهایم، عیدهایی با شرایط متفاوت. خانوادهی ما کوچک شد، مادربزرگها و پدربزرگها و عمه و داییها مهاجرت کردند. غمها و مصیبتهایی در زندگی داشتیم. شادیها و موفقیتهایی هم. پسر کوچکم کاجیک به جمع ما افزوده شد. پسر بزرگم مهاجرت کرد و پدربزرگها و مادربزرگها دنیای ما را ترک کردند. و بقول شاملو “و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز را”.
برای من هنوز تزئین کاج یکی از مراسم شاد دوست داشتنیام است. من کاج عید را دوست دارم. کاج هر خانوادهای با روحیات و خصلتها و شرایط آنها و بخصوص مادر خانواده سازگار است. تزئینات کاج ما با گذر سالها زیاد شده است. بخشهایی از تزئینات نزدیکان مهاجر ما به ما رسید. من در مسافرتهای کاریم به اروپا تزئیناتی زیبا خریدم و هر سال نیز چند تکه تزئینی جدید برای کاجم میخرم تا سال نو را نمایندگی کنند! از درخت کاج طبیعی بخاطر حفظ محیط زیست به کاج مصنوعی روی آوردیم ولی به هرصورت کاجمان را برپا میکنیم. هرچند هر سال جشن ما با توجه به تعداد نزدیکان کوچکتر و کوچکتر میشود.
از شما چه پنهان کاج مصنوعی ما هم از تغییرات ناشی از تحولات خانواده بیبهره نبوده است. کاجی که به اصرار بچهها از نوع بزرگ و سه طبقهاش خریداری شده بود به مرور با بزرگ شدن بچهها و مهاجرت آنها به دو طبقه و نهایتاً یک طبقه تبدیل شد.
من چندان آدم تنوع طلبی نیستم پس کاجهایم هم تا حدودی تکراری است. هرچند هرازچندگاه به نظر خودم کمی تغییرات در درختم میدهم. هر سال همان تزئینات را از انبار در میآورم. گرد و خاک آنها را میگیرم و بعضیها را میشورم. با جایگزینی چند شیئ زینتی کوچک چند شئ تزئینی قدیمی را از دور خارج میکنم. همه اشیاء با خود خاطرهای و دلبستگیای همراه دارند، خاطرهای از نزدیکان یا خاطره خوش مسافرتی یا غم دلتنگی برای نزدیکی، بنابراین، این کار آخر را بسختی انجام میدهم . و بالاخره با کمک روبرت، که کاج مصنوعی را علم میکند و گاهی چراغها را میگذارد، به تزیین کاج مشغول میشوم که کلی وقت میگیرد. تا موقعی که کاجیک با ما بود دوست داشت در تزیین کاج شرکت کند و با هم تزیین میکردیم ،گرچه با بزرگتر شدن زمان مشارکتش کوتاهتر میشد. کاج من با روحیه خودم سازگار است. بیشتر عروسکی و کودکانه است تا مجلل. غلظت تزئینات عروسکی مثل دلقک و خرس و بابانوئل و فرشتگان کوچک و روبانهای رنگی و رنگهای شاد و قرمز و سبز در آن زیاد است. و گاهی زیادی پر است ، چون دلم نمیآید خیلی از تزئینات موجودم را با خاطرههایی که دارند بیکار و بیفایده در جعبه باقی بگذارم.
وقتی بعد از تکمیل تزئین کاج چراغها را روشن میکنیم و آواز درخت کاج را میخوانم در هر شرایط و موقعیتی احساس شادی بهم دست میدهد. در ایام عید ساعتها کنار کاج مینشینم و با روشن و خاموش شدن چراغها و چشمکهایشان که این روزها متنوعتر شده است درخت را تماشا میکنم و انگار آرامشی همراه با یک شادی درونی پیدا میکنم، هرچند گاهی چشمانم هم خیس میشود. و البته یکی از شادیها هم دیدن دوستان و نزدیکان و درختهای کاجشان است که هر کدام زیبایی خاص خود را دارند. انگار نمایشگاهی از هنر خانگی را در آن روزها تماشا میکنیم با انواع سبکها، هرچند گاهی رد اثر فرهنگ بیش مصرفی، و چشم و هم چشمی را مثل همهی اسباب اثاثیه در همهی این کاجها نیز میتوان مشاهده کرد. بعضیها هم ترجیح میدهند عید را بیکاج برگزار کنند. دوستان غیر ارمنی وفادارترین مهمانان عیدهای ما هستند که با آمدنشان و عکس گرفتن با کاج صفایی به درخت کاج ما میدهند.
یادم نرود بگویم که من حتی لباس بابانوئل هم خریدهام و گاهوبیگاه در مجامع خانوادگی یا دوستانه عید و چند باری برای بچههای همسایه یا موسسهای خیریه بابانوئل شدهام. بابانوئل من عین بابانوئل خاطراتم در مدرسه ادب است که یک کیسه بسته آجیل در بقچههای پارچهای رنگارنگ که به آنها “میرْک” میگفتیم برای ما میآورد و با لباس قرمز و میرکهایش و رقص کنار کاج تزیین شده ما را خوشحال میکرد. فقط همین.
آیینها و اشیاء همراه آنها جزئی از زندگی ما هستند و بنظر من آنها با آنچه ما در آنها میدمیم جان میگیرند. لذت ما از زندگی نه تنها در ترکیب با انسان و طبیعت بلکه در ترکیب با ساختههایمان معنی پیدا میکند. این ساختهها هم شامل اشیا میشوند و هم معانی و آیینها و خاطرهها.
بسیاری آیینها همراه با اشیایی که در آنها استفاده میشد بمرور زمان معانی خود را از دست داده و از بین رفتهاند. و گاهی آیینهای جدیدی جایگزین شدهاند. بههرحال به نظرم بدون آیینها زندگی خیلی یکنواخت خواهد بود. من آدمی مذهبی نیستم ولی سال نو میلادی جزو سنت ماست و من احساس میکنم بدون کاج و بابانوئل یا نشانهها و آیینهای دیگری که میتواند جایگزین گردد رسیدن به یک شادی عمومی در یک روز ممکن نیست. و من از شادیهای عمومی لذت میبرم و احساس میکنم بدون این شادیهای خودساختهی عمومی زندگی خیلی بیرنگ و بو میشود.
امسال هم، گرچه پسر کوچکمان هم مهاجرت کرده و کاملا تنها شدهایم، همچون گذشته کاجم را برپا میکنم و تمامی آرزوهایم را در لابلای چراغها و ریسهها و عروسکهای رنگی و درخشان و برگهای سبز کاجم میکارم.
دیماه ۱۳۹۷
منبع:
از وبلاگ «ابرهای خاطره، خاطرات کودکی و نوجوانی در آبادان و تهران دههی ۴۰»

فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.