هر نقاش به جز یادگیری تکنیک، باید بداند که از چه چیز و یا چه چیزهایی میخواهد نقاشی کند. با انتخاب هر موضوع، نقاش در یک «ژانر» قرار میگیرد: طبیعت بیجان، منظرهسازی، پرترهسازی و غیره عناوین ژانرهایی است مبتنی بر موضوع. قراردادها و الگوهای مرسومِ هر ژانرْ پیشاپیش مسیر و جهت نقاش را تعیین میکنند؛ مثلاً مرسوم نیست که نقاشِ منظرهساز بیش از اندازه به موضوع خود نزدیک شود و مطابق عرفِ منظرهسازی، منظره باید «دورنما» باشد. و یا بنا به عرف نقاشیِ «طبیعت بیجان»، باید اشیایی کشیده شوند که زیبایی و «لطف» خاصی دارند و مرسوم نیست که اشیای زشت و زمختِ صنعتی موضوع کار قرار گیرند. نقاشی که بخواهد از این قواعد تخطی کند و در انتخاب موضوعات ابتکار عمل داشته باشد، (و هنوز نقاشی دیدنی و «سالمی» را ارائه کند) راه بسیار دشواری پیشروی خود خواهد داشت؛ دقیقاً به این دلیل که از پیش الگوی تثبیتشدهای در اختیار ندارد و احتمال فروغلطیدن نقاشی در ابتذال و کممایگی، و یا تصنع و فریبکاری بسیار بالاست.
یادداشت حاضر دربارهی هنرمندی است که از چنین موضوعات غیرمعمولی (و به یک معنا «غیرنقاشانهای»!) نقاشی میکند و اتفاقاً به تصویری قدرتمند، موجه و «واقعی» دست یافته است. مجموعه آثار بیژن اخگر در گالری اعتماد با عنوان «بومنگاریها»، ترکیب موضوعاتی است که پیشتر و برای سالها نقاشی کرده است: اتوبوسها، و دیوارها و سطوح خاکستری شهر. موضوعاتی که آنچنان نقش غالب و ممتد و برجستهای در نقاشیهای او دارند که میتوان نقاشیاش را تصویری مبتنی بر زیباشناسی زشتی توصیف کرد؛ زشتی و پیشپاافتادگیِ حاشیهی جادهها، خاکروبهها، آهنقراضهها، قطعات اتوبوسها، و پسماندهی خرابیها.
اما اشاره به این نکته بسیار مهم است که زشتیِ تخریبشدهها و زمختها در کار او از دل زیستجهان و تجربههای واقعی ما گرفته شده است و حاصل تخیلات بیمارگون، انتزاعی و تصنعی نقاش نیست. نیازی نیست لزوماً به روزهای کودکی نقاش و بازی در ترمینال اتوبوسرانیِ زادگاهش، کرمانشاه، اشاره کنیم؛ بلکه هر کسی و به خصوص هر مسافری که روزی در برزخ بیپایان جادهها گرفتار شده، در ترمینالهای شلوغ و بر کف روغنی آنها قدم زده، بر خاک و خاکستر راه رفته، و بوی بنزین و سوختگی را فرو داده، تصاویرش را اینجایی و آشنا میبیند. طبعاً منظورم هر مسافری نیست؛ توریستها از این مکانها دور میشوند و جایی بر لنز دوربین و حافظهی بصریشان ندارد. این فضاها متعلق به حافظهی دیداری کارگرهای فصلی، سربازها و مسافران غریب و معمولی جادههاست. آنها که نیمهشب از اتوبوس پیاده میشوند، جلوی پلیسراه سیگاری دود میکنند و حواسشان هست که مبادا در برهوت جاده جا بمانند.
بیژن اخگر، برهوله، ۱۳۹۴، رنگروغن و ترکیب مواد روی بوم، ۱۲۵ در ۲۱۰ س.م.
در برخی از نقاشیها اخگر آنقدر به سطح و بافت شیء نزدیک میشود که تصویر به انتزاع میرسد. اما نگاهش در نقاشیهای دیگر به عقب میرود تا فضا و حالوهوای محیط را از زاویهدیدهای منحصر به فرد و عجیبی نقاشی کند. زاویهی دید ممکن است از بالا باشد، یا دید افقی وسیعی مثل یک تصویر پانوراما بدست دهد، و یا پشت یک دیوار خرابه کمین کند و اتوبوسی را دید بزند. نوع پراکندگی اشیا پلانبندی تابلو را شکل میدهد. در پلان اول نقاشی برهوله (تصویر بالا) قطعهی بزرگی از قیر یا سیمان در پیشزمینه افتاده، در پلان دوم اتوبوسی چپه کرده، سیمهای تیر برق پشتِ آن پلان دوم و پسزمینهی تابلو را که در آن لاستیکی افتاده متصل میکند. ما همیشه چنین مناظری را در حاشیهی شهرها میبینیم اما از شدت پیشپاافتادگی، ملال و بیریختبودنْ آنها را به چیزی حساب نمیکنیم. آنها هردمبیل و الابختکی، پَرت و به درد نخور جایی افتادهاند.
اخگر هیچگاه تلاش نکرده تا آنها را زیبا و «خوشنما» نقاشی کند. حجمی وسیعی از خاکستری بر سطح تابلو تلنبار میشود، فلزها زنگ میزنند، خاکروبهها سنگیناند و نماها برشخورده و پارهپارهاند. رنگ و حجم خاکروبهها چنان غلیظ و جرمی است که انگار از سطح پارچه به برون میریزد و تلاش او برای هر چی واقعیتر (۱) بودن سبب شده که در این نمایشگاه حتی پارچههای بزرگ بوم را بر چهارچوب نکشد، انگار که از جنس بَنرها و پارچهنوشتههای خیابانی باشند. (۲)
او نقاشی است با سری رو به پایین! کمتر در آثارش اثری از آسمان و نیمهی بالایی افق را میبینیم، چشمهایش به زمین میکشد، و مادیت سفت و سرسخت اشیا جذبش میکند. با اینحال آنچه ترسیم میکند بیاهمیت نیست؛ در واقع او این فضاها را با چنان شدت و حدتی میکشد، و زاویهدید و ترکیببندیهایی را امتحان میکند که گویی رویدادی حادثهای، دردناک یا تروماتیک در آنها رخ داده است. این ویژگی آنقدر مهم است که گاه باعث میشود عملاً سطح بوم را پاره و زخمی کند و روی آن وصله بزند؛ تمهیدی که متاسفانه مثل وصلهای ناجور بر نقاشی اوست. این کلاژها از ابهام و پیچیدگی آثار او میکاهد و تداعیهای تودرتوی خاطره را به پای یک تصویرسازی تلخ و سرراست فدا میکند. اگرچه میتوان تصور کرد که نقاشیکردن زخم، یا پارهکردن بوم نوعی واکنش جبرانی در اثبات جدیت مفهومیِ هنرش به مخاطبی است که سالها ارزشهای نقاشی او را ندید و تصاویر تلخش را در بین فضای عمدتاً لوس و تصنعی هنر پایتخت فراموش کرد.
با اینحال نقاشی او نیازی به این الحاقات بیرونی ندارد؛ اخگر در سالهای گذشته مسیر مشخصی را طی کرده و با خودش و مسائلش کنار آمده. پالت رنگی و ضربقلمهای خودش را پیدا کرده، و وجه اکسپرسیونیستی کارش، که مابین فیگور و انتزاع در رفت و آمد است، از نقطهای درونی و انضمامی برخواسته که معمولاً (و نه همیشه) با ساخت تکنیکی و عملیِ تصویرش هماهنگ است.
اگرچه او در نهایت یک نقاش فیگوراتیو است، اما ماهیت موضوعاتش به گونهایست که شکل را در خود فرو میبلعد. اساساً موضوعات او غالباً چیزهایی هستند مابین شکل و بیشکلی: ما نمیتوانیم شکل یک کپهی خاکروبه را دقیقاً توصیف کنیم، همانطور که بدنهی هر اتوبوسی پس از تصادف به شکلهای مختلفی قر میشود! بنابراین انتزاع یا وجه آبسترهی کارش نوعی سبکگزینی پیشینی و انتخابی نیست، بلکه از درون ساختار فرمی موضوعات سر درآورده. از این جهت در نقاشیهای انتزاعیتر که نمای بسیار نزدیکی از یک موضوع را میکشد، با تصاویری عجیب روبروییم که به سختی میتوان بر آنها نام گذاشت. طی کردن این مسیر بزرگترین دشواری و البته چشمگیرترین وجه کار اوست: ساخت تصاویری باارزش از بیارزشترین چیزها، شکلدادن به بیشکلها، به مرکز کشاندنِ پرتافتادهها، عمومیت دادن به جزئیها، انتزاعی دیدن فیگورها و بیرون کشیدن واقعیت از انتزاع.
۱. منظورم از «واقعی بودن» صرفاً وفاداری به ظاهر اشیا نیست. نقاشیهای بیژن اخگر زادهی خیال و خاطرات اوست. اتفاقاً اکثرا نقاشان واقعگرا نمیتواند تصویری واقعی خلق کنند. «واقعیت» شبکهای پیچیده از حالات عینی و ذهنی است. واقعیت را باید با تعمق و احساس بسیار و در دل ذات اشیا و رویدادها کشف کرد.
۲. به این دلیل است که دیدن تصویر این نقاشیها به هیچوجه حق مطلب را ادا نمیکند. به جز نحوهی ارائهی آثار در گالری که باید در محل دیده شود، با دیدن تصاویر پایین نیز نوع بافت و رنگگذاری نقاشیها درک نمیشود.
آلبوم تصاویر نمایشگاه: (برای دیدن تصویر کامل روی آن کلیک کنید)













فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.