گذشته را به صحنه آوردن، پیراهن تاریخ را تن کردن، خاطرات جمعی را در مرزهایی فراتر از واقعیت جستجو‌کردن، و در نهایت مخاطب را همراه و همدل روایتی ساختن که سهمی از آن دارد، نه کار آسانی ست و نه می توان نادیده اش گرفت.
واحد خاکدان و نقاشی‌هایش گویی ما را دعوت کرده‌اند به تئاتر.
در بسیاری از نقاشی‌های او پرده حضوری نمادین دارد؛ چه آنهایی که نمایی از یک مکان متروکه ست، پر از خنزر پنزر، پر از اشیا و یادگاری‌ها، چه آثاری که ریشه در تاریخ هنر دارند و ما را ارجاع می‌دهند به روایات یا تصویرهایی تعریف شده؛ آثاری که هر کدام زاده‌ی دورانی بودند؛ سمبل و نشانه یا روایتی.
نقاشی که زندگی برایش مثل صحنه‌ی تئاتر مهیج و دراماتیک تعبیر می‌شود، چون کارگردانی ست که نه تنها برای افراد یا اشیا متن می‌نویسد، بلکه استفاده از ارجاعات فرا‌متنی بزرگترین نقش را ایفا می‌کند در نمایشش.
به کار گرفتن روایت‌های مسیحی، (که خود بسیار تکرار شده است در تاریخ) مثلاً بشارت به مریم، با یک میزانسن جدید، برخوردار از فضا و معنایی متفاوت، طوری که مخاطب بتواند به یک همنشینی نامعمول برسد، جالب توجه بود در این نمایشگاه( گر چه خاکدان این فضا‌ها را سال‌هاست تکرار می کند).

کاربرد متفاوت اشیا در هیئت بدن‌هایی که جای خالی‌شان احساس می‌شود و نشان از خورده شدن دارند، نه فقط در جسم، که در روح تمدنی انسانی، نوعی از دست رفتگی و فراموشی را نشانمان می‌داد. ما این دریغ را نه تنها در تمبر‌ها و آلبوم‌ها و چمدان‌ها، و روزنامه‌های مچاله، عروسک و مجسمه‌ها، کلید‌ها و پیچ و مهره‌ها و گل‌های خشک، کلاه و عصا و البسه، و خرده ریز‌هایی که روزی دلخوشی و فریاد رس حالمان بودند می بینیم، که درد بزرگتر و آه و فغان را باید در از دست دادن باورها و داشته‌های عمیق‌ترمان کشید.
فرشته‌های مثله شده، یاران مثله شده، خاطرات مثله شده، همه و همه متعلق به سرزمینی‌ست از هم پاشیده، که بوی جنگ از لابه‌لای پستو‌هاش به مشام می‌رسید هنوز.
این نقاشی‌ها که بعضی رنگ‌ روغن کار شده‌اند در ابعادی بزرگ و برخی ترکیبی از مواد، متکی به روایتی چند‌پهلو‌ست؛ نه تند و تیزی و اعتراضش یقه ی کسی را می‌گیرد، نه با طنزی گزنده و سیاه مخاطب را از پا در می‌آورد؛ نه برای خالی نبودن عریضه است، و نه صرفاً دکوراتیو به نظر می‌آیند.
در بعضی انسان همین نزدیکی‌ست؛ ما حضورش را احساس می‌کنیم اما ردش را در کار نمی‌بینیم، و در تعدادی فیگور انسانی بخشی از کار است.
این نقاشی‌ها که جزئیات بسیاری را به تصویر می‌کشند برخی از قرار دادن اشیا در وضعیت‌های خاص و متفاوت و ایده ای شخصی شکل می‌گیرند و برخی نزدیکتر‌ند به واقعیت؛ با این حال هیچکدام بر مبنای مشاهده نیستند. این آثار خروجی کش مکش با زبانی تجسمی، زبانی که بتواند چالش‌های بصری متفاوتی رقم بزند و هر بار هنرمندش را در یافتن معنا و زیبایی، در مسیری تازه هدایت کند، نیستند؛ زبانشان در خدمت مولف است نه امکانی برای درک جدیدی از هستی؛ در حالی که مکاتب نقاشی (حتی سورئالیست ها)، به واسطه‌ی زبان و مشاهده، جهان را دوباره می‌بینند و دوباره کشف می‌کنند.

گرچه به نظر می‌آید خاکدان به شیوه ای غربی نقاشی می‌کشد، اما خیال در آثار او جنبه‌ای روایی دارد؛ روایتی چند‌خطی، و این تفاوت، او را بیشتر به یک نگارگر مربوط می کند؛ سورئالیست‌ها فرم برایشان زاده ی تجسم است نه صرفاً ایده‌ی نقاش. بسیاری از ابژه‌های کار شده در این نمایشگاه، فقط از تابلویی به تابلوی دیگر منتقل می‌شوند؛ هستی‌شان از فعل نقاشی نمی‌آید و پیش‌ از این نیز در ذهن و حافظه‌ی مولف حی و حاضرند. پارچه‌های مچاله شده که گاه رنگ و نور‌شان تغییر می‌کنند، به خودی خود حامل احساسی نمی‌شوند؛ هدفشان نه کشف حالتی‌ست منحصر به فرد، نه جستجویی که فرم را با حساسیت بیشتری پی گیرد؛ حتی جنسیت‌شان یک کلیشه‌ی از پیش تعیین شده دارد و ما را یاد نوعی از پارچه می‌اندازد تا خود آن؛ در حالی که بدن انسان نزدیکترین تماس را با همین تار و پود‌ها دارد؛ ما نه تنها آنها را می‌بینیم که می‌بوییم و لمس می‌کنیم؛ خش خش هر کدام از این‌ها متفاوت است؛ نرمی و زبری هر کدام می‌تواند حسی را رقم بزند که در کلام نمی‌گنجد؛ نقاشی‌های خاکدان اما فاقد چنین حسی‌ست. حرکت و حالت در کارهای او زنده و واقعی نیستند و بیشتر وجهی نمایشی دارند؛ او وانمود می کند ماهیت اشیا برایش قابل مطالعه است، ولی مطالعه‌ای در کار نیست. البته این فرایند وقتی به صحنه‌ی نمایش گره می‌خورد خودش را توجیه می‌کند و وارد ساحت دیگری از معنا می‌شود.

اطلاق عبارت رئالیسم یا هایپررئالیسم نیز، هیچ نسبتی ندارد با آثار این نمایشگاه.
رئالیسم جنبشی‌ست هم عرض با جریانات و اتفاقاتی پیرامون زمان و مکان خویش. زمانی که هنر نه زاده‌ی اسطوره بود، نه متولی‌اش دین و شاه و اشرافیت، اجتماع جایگاهی یگانه یافت. هنرمند، اثر، مخاطب، هر سه یکی بودند؛ جامعه و واقعیاتی در حال رخ‌دادن. این جنبش ماحصل اتفاقاتی‌ست که سلسله‌وار به هم مربوطند؛ نه فقط در هنر که در علوم انسانی، و اندیشه و فلسفه ای که آن تمدن را در‌برگرفته است. نقاش غربی با زبان تجسمی فکر می‌کند؛ رنگ، نور، سطح، حجم، فضا و عمق برای او میدانی‌ست که از ویرانه‌های گذشته بگذرد، و خود و ذهن خویش را از نو بنا کند.
در این نمایشگاه با آنکه هنرمند از نور و رنگ بهره برده، اما هدفش بیشتر کشیدن است تا دیدن و باز دیدن و باز دیدن.
نور در این نقاشی‌ها نه موجب مطالعه ای‌ست در جهت قیاس تُن‌ها، نه امکانی‌ست برای ساده کردن سطوح در راستای درک ساختمان (حتی مجسمه‌هایی که بُعد را راحت‌تر منتقل می‌کنند فاقد حجمند)، نه کمک کرده است به عمق. ضمن آنکه نور قرار است رنگ‌ها را همراه کند با احساسات نا‌گفتنی، و تنها پر‌مایه و کم‌مایه کردنشان کشف تازه‌ای نخواهد بود؛ مخصوصاً در ایجاد فضا، انتخاب‌های بیشماری می‌توان داشت از سردی و گرمی، و خاکستری‌هایی که هر کدام را بشود در هوای خاص خود تنفس کرد؛ یک قهوه‌ای خاص را برای تمام تاریکی‌ها و در و دیوار‌ها به کار گرفتن چندان جستجوگرایانه نیست.
با این تفاسیر، کار‌هایی که مضمون‌گرا هستند و مخاطب می‌تواند روایت خود را لابه‌لای گرد و غبار و خرت و پرت‌ها بنا کند، سالم‌تر به نظر می‌آیند، نسبت به آنهایی که در سیطره‌ی فیگورهای مثلاً واقعی درآمده‌اند. در آنها خاکدان سعی کرده با مضمون‌گرایی و خیال‌ بافی‌ها (که برخی سورئالیسم خطابش می‌کنند) بین موضوع و تصویر رابطه ایجاد کند و جزئیات را به نفع کلیات رفع و رجوع کند. در آنها رد پای عکس (به صورتی خام) و پرداخت به جزئیات و عدم شناخت از زبان تصویر، چندان آزار دهنده نیست. در آنها مخاطب راحت‌تر وارد اثر می‌شود و جرئت می‌کند آن را بپذیرد؛ در نهایت آنها یک‌پارچه‌ترند؛ مخصوصاً از فاصله ای دور.

جزئیات اگر همسو نباشد با پدید آمدن کل اثر، چشم را آزار خواهد داد. دقیق بودن لزوماً به معنای پر‌جزئیات بودن، نیست. اگر عده‌ای در آمریکا به کشیدن تابلو‌هایی بزرگ با مراجعه به عکس پرداختند، و دقت‌شان گاهی محصولی ماشینی به بار آورد، فلسفه‌اش اصلاً چیز دیگری‌ست که در مقایسه با هنر اروپا و هنر مدرن قابل تعریف است؛ نسبت دادن واژه ی هایپررئالیسم به این نمایشگاه، مخاطب را گمراه خواهد کرد.
واحد خاکدان متکی بر تجربه و ذهن خویش، که اتفاقاً مختصاتش ایرانی‌ست و تا حدی نگارگری را پس خود دارد، در تاریخ هنر سفر کرده؛ آن چیز که آورده، نه ویژگی‌های کلاسیک‌گونه‌ی هنر در‌ش حکم‌فرما‌ست (چیزی مثل وزن اصلاً دغدغه‌ی او نیست)، نه می‌شود با رئالیسم و هایپررئالیسم آن‌ها را رده‌بندی کرد.
واحد خاکدان، واحد خاکدان است؛ فرزند یک کارگردان تئاتر که سعی می‌کند ذهنش را با روایت‌های تو‌در‌تو به معرض نمایش بگذارد، و اگر لازم باشد ترک‌های دیوار را هم نقاشی می‌کند. آویختن تعدادی از تابلو‌ها روی دیوار‌های سرخ، گواه علاقه‌ی او به صحنه پردازی‌ست.