در دورانی اشباع از محرکهای بصری، هر فرد روزانه، خواسته یا ناخواسته، در معرض هزاران هزار تصویر قرار میگیرد. در این جریان بیوقفۀ عبور تصاویر، دیدن به کنشی کمابیش خودکار بدل شده است. ادراک بصری از تعمق تهی گشته و دیگر به ندرت در لحظه حضور دارد. چشم دیگر درنگ نمیکند؛ میگذرد. تصاویر که زمانی با مکاشفهای حسی ماندگار میشدند، اکنون با تاثیری کوتاهمدت به سرعت مصرف شده و از خاطر زدوده میشوند. در پاسخ به انبوه تصاویرِ عاجلالدرک، مجموعه آثاری پیش روست که از نمایش آنیِ خود سر بازمیزنند؛ آثاری خاموش، کمگو و به سختی قابل مشاهده. نه رنگ مهیج و بیانگری وجود دارد و نه فیگورهایی ژرفنما تا تفسیر بر آنها تکیه زند؛ تنها گسترهای است از سوراخهای نیمهمرئی بر سطح یکدست کاغذ.
هر سوراخ تغییری نامحسوس در عمق و نور ایجاد کرده است و کاغذ را به سطحی بدل ساخته که با تابش نور به بیشمار ریزسایه جان میبخشد. سایهها ترسیم نشدهاند بلکه پیامد فرآیند از پیش اندیشیدۀ طراحی هستند و ساختار بصری مضاعفی را به اثر افزودهاند. این ساختار سطح کاغذ را به تاریکی و سوراخها را به منافذ عبور نور بدل ساخته است. نوری که به جای رنگدانه عاملِ مولدِ ساخت شده است و شدت مادیِ آن توسط مقاومت کاغذ و اندازه ابزار، محدود گشته. از این روست که اثر از دور به سطحی خالی میماند. تنها با نزدیکی، حرکات ظریف بدن و تعامل چشم با نور و سایه، اشکال نامحسوس به تدریج پدیدار میشوند، محو میشوند و دوباره شکل میگیرند. این اشکال ناپایدار و بیقرار در دم عرضه نمیشوند؛ بلکه نیازمند صبوری و توجهاند.
با حذف تمامی عناصر متعارف فرآیند مادیِ نقاشی و در غیاب وضوح، بیننده برای کشف آنچه پیش روست نیازمند زمان بیشتری است. خصوصاً که با کنترل میزان برجستگی منافذ، اثر علیرغم سلوک سهبعدیاش، خوانشی دوبعدی را تحمیل میکند. بیننده باید با ضربآهنگ بصری اثر که در نسبت مابین منافذ پرشمار نهفته است، همسو شود و چشم را بر تمامی سطح کاغذ به حرکت وادارد. چشم باید جستجو کند، شکست بخورد و دوباره بازگردد. زیرا اثر با به خدمت گرفتن کمترین متغیرهای ممکن – سطحی تک رنگ، ابزاری واحد و وضعیت بینابینی وجود و عدم – فعالانه در برابر عادات دیداری ناظر مقاومت کرده و صورتی هدفمند از ادراک بصری را به جهان خود فرامیخواند.
از این منظر اثر بیننده را به نقطۀ آغازین تجربۀ بصری بازمیگرداند: دیدن. تمهیدات بکارگرفته شده در فرآیند خلق، کنش خودکار شدۀ دیدن را از حالت منفعل خارج کرده و بیننده را نسبت به این امر روزمره، خودآگاه میسازد. نگریستن دیگر واکنشی بدیهی نیست بلکه کنشی است ملموس، تازه و حاضر در لحظه اکنون. اینچنین این خودِ کنش دیدن است که دوباره تجربه میشود.
حرکات بدن نیز در درک کلیت اثر مشارکتی فعال دارند. منافذ توهم بصری نیستند بلکه مکرراً پوستۀ سطح را شکافته و عملکرد نور وسایه را ممکن ساختهاند. این تمهید علاوه بر اینکه لامسه را فعال میکند، بدن را نیز برای حمایت از باصره به حرکت وامیدارد. حرکاتی ظریف به منظور ادراک کلیت اثر: کمی دور و نزدیک شدن، اندکی کج کردن سر، تنگ و گشاد کردن چشمها و پیدا کردن جهت مناسب نسبت به نور. اینچنین بدن که به ابزار کشف بدل شده است خود را به اثر قرض میدهد تا برای تجربهای تازه بر آن تاثیر گذارد. در واقع بدن و حواس در رابطهای هماهنگ با یکدیگر مشارکت میکنند تا ذهن بتواند کلیتی را دریابد.
پس از ساماندهی فرایند ادراک حسی، حالا دیگر ذهن وارد عمل میشود و تلاش میکند تا چیزی را بین بودن و نبودن تخیل کند؛ بر سطح این کاغذِ دیگرگون شده، فضاهای خالی مابین منافذ را پر کرده و خطوط و نقوش را تجسم میکند. به این ترتیب ذهن که گرایشی ذاتی به نظم، تعادل و امر آشنا دارد، پس از طی کردن فرآیند ناآشنای کشف، حالا دیگر در منطق آرام هندسهای متقارن پاداش خود را دریافت کرده و آسوده میگردد.
در این بافت، اثر هنری چیزی است ورای ابژهای برای دیده شدن: در اینجا اثر هنری ارائه نمیشود بلکه به میدانی برای مواجهه و تعامل بدل میگردد؛ نه مواجههای عقلانی-شناختی، بلکه دیباچهای برای رویارویی حسی. در جهانی که بر منطق «تصویر بَعدی» استوار شده است، این اثر بر «ماندن در لحظۀ اکنون» اصرار میورزد. دستاورد این اثر، فرم زیباییشناختی صرف نیست، بلکه از یک سو ایجاد وقفهای است در عادات غالب بر نظام ادراکی بیننده و از سوی دیگر چالشی است در برابر معادلات خوانش آنیِ غالب بر فرهنگ بصری معاصر. این آثار به صدای بلند فریاد نمیزنند، بلکه با سکوتی موقر بر محتمل بودنِ گونهای دیگر از تصویر تاکید میگذارند. نه از آن دست که میگوید «مرا ببین»، بلکه آنی که میپرسد: «آیا مایلی بمانی؟»




فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.