نمایی از فیلم «در شهر سیلویا»

در شهر سیلویا / شهریار توکلی

بخشی از متن:

در «شهر سیلویا» هیچ اتفاقی نمی‌افتد. داستان فیلم، اصلا روایتی با اوج و فرودهای متعارف ندارد.

در فیلم قصه پسر جوانی را می‌بینیم که پس از چند سال، در پی پیدا کردن دختری که همان چند سال پیش در کافه‌ای دیده و صحبت کرده، به این شهر آمده.

جوری که فیلم جلو می‌رود، خیلی هم نشان نمی‌دهد که پسر در تب و تاب دختر بالا و پایین زده و مصرآ می‌خواهد که پیداش کند. نه. او بیشتر آمده تا در شهر سیلویا «باشد». انگار آمده تا موازی با سیلویا، با تجربه روزمره او در این شهر بخصوص هم تجربه شود.

فیلم ناقل تجربه دلداده‌ای است که قصد دارد خودش را جای «دیگری» بگذارد. و ما (تماشاگر) نیز حامل تجربه او در این پرسه‌زنی.

فیلم دو بخش دارد. در بخش اول، پسر که تازه وارد این شهر غریبه شده، سراغ مکانی می‌رود و می‌نشیند که می‌داند سیلویا هم می‌رفته یا می‌رود (دختر به او گفته بود، که در فلان کالج درس هنر می‌خواند).

لحظات طولانی‌ای را در یکی دو روز پشت سر هم، در کافه جلوی آن کالج می‌نشیند و در گوشه‌ای امن و آرام، خاموش و ناپیدا آدم‌ها را نگاه می‌کند و از رویشان طرح می‌زند.

در روز سوم، پسر که از فاصله‌ای دور نیمرخ و پشت سر دختری را طراحی می‌کند، به شک می‌افتد که همان سیلویای گمشده‌اش است. با رفتن دختر، پسر هم بدنبالش می‌رود و (کل نیمه دوم فیلم) همراه با او در لابیرنت بی‌پایان خیابان‌ها و کوچه‌ها و پیچ‌های این شهر دل‌انگیز غرق می‌شود.

در تمام این مدت، او با فاصله‌ای سی چهل قدمی در پشت سر دختر حرکت می‌کند و دنبالش می‌رود. پیش نمی‌رود و خودش را نشان نمی‌دهد تا بتواند لذت جایگزینی با او در تجربه روزمره‌اش را تداوم دهد. تا بتواند لذت تماشای او را به تأخیر بیاندازد و ممتد کند.

در فصل کوتاه پایانی، پسر درهم صحبتی با این دختر، می‌فهمد که اشتباه کرده و گمشده‌اش او نیست.

ولی همچنان جستجو و نظر بازی‌اش در شهر را ادامه می‌دهد. تا اینکه شب، دوباره به کافه می‌رود. به همانجایی که انگیزه این جستجو شش سال پیش از آن شروع شده بود.

فیلم سیلویا یک فیلم قرن بیست و یکمی است با ساختاری قرن نوزدهمی. ساختاری کند و آرام و سر حوصله. فیلم اصلا درباره هیچ کاری نکردن و هیچ اتفاقی نیافتادن است. فیلم درباره «حضور» است. درباره «بودن» و لذت بردن. همین.

این فیلم چیزی نیست جز نمایش نور و هوا. همه آن شعفی را که می‌خواهیم در عکس‌های طبیعت‌مان منتقل کنیم (و اغلب نمی‌شود)، در این فیلم منتقل می‌شود.

ما در این فیلم، در غیاب روایت عاشقانه معمول، به تماشای جلوه‌های فریبنده طبیعت دعوت می‌شویم. قصه کمرنگ رابطه اشتباه این پسر و دختر، بهانه مطلوبی شده تا در بستر آن، به درک بهتری از جلوه‌های بسیار تأثیرگذار عناصر ناپیدا و ناچیزی برسیم که در شکل‌دهی به فضا و آمبیانس گرداگرد هر رابطه عاشقانه‌ای تعیین کننده و خاطره‌سازند.

فیلم ـ اصلا فیلم تماشاست. خیلی برای وقت داشتن و حوصله‌کردن. فیلم ادای دینی است به سینمای صامت و آن «سکوت مقدس». فیلم گفت‌وگوی چندانی ندارد (:ه می‌شد همین مقدار محدود را هم به طریق سنت سینمای صامت، میان‌نویس کرد).

همه آن آرمانهای بصری‌ای را که سینمای صامت فرانسه در سر می‌پروراند تا خود را نزدیک به دنیای تماشایی و لذت‌بخش نقاشی امپرسیونیستی کند، حالا در قالب این فیلم تجسم یافته. با این فیلم، (تازه) سینمای امپرسیونیستی برایم مصداق پیدا کرد. آنقدر فیلم دیده نیستم که بگویم فیلمهایی که در طول تاریخ سینما، خواسته‌اند قواعد نقاشی امپرسیونیستی را بازسازی کند چقدر در اجرای نیت خود موفق بوده‌اند یا نه.

اما فیلم بیش از هرآنچه که تا امروز دیده‌ام، به ذات هنر امپرسیونیسم نزدیک شده. پسر عاشق و پرسه‌زن فیلم که اتفاقآ هم هست.

فیلم «در شهر سیلویا»، با این پسر عاشق نقاش و پرسه‌زن (فلانوری) قرن بیست و یکمی‌اش، در ستایش امپرسیونیست‌های قرن نوزدهمی است.

نقاشان بزرگ و عاشقی که متعهد بودند بی‌آنکه از جایی سفارشی داشته باشند، تا آخر عمر در باب «زنده‌ماندن» و «لذت‌بردن از دنیا»، نقاشی بکشند.

فیلم «در شهر سیلویا» نیز همچون تمام آثار امپرسیونیست‌ها همچون مانه، مونه و رنوار، در ستایش آفتاب و آدم‌ها و شهر و قدم‌زدن در بلوار و کافه‌نشینی و تماشا کردن زندگی است. «در شهر سیلویا» در ستایش نور است.

پی‌نوشت:

بخش اول فیلم که به کافه‌نشینی پسر و تماشای آدمهای نشسته دور میز و رفت و آمدهای در حال گذر می‌پردازد یادآور تصاویر پر از جزئیات و پرسپکتیوهای محدود و کادربندی‌های چند لایه آثار داخلی ادوارد مانه است و بخش دوم فیلم که پسر به تماشای دختر، او را در کوچه و خیابان‌ها دنبال می‌کند، نمایشگر جابجائی مدام نور و سایه و تأثیر دیداری آن بر ساختمان‌ها و درختان و صورت دخترک است که به شدت وامدار و ستایشگر جلوه‌های متغیر نوری بر کلیسای روئن کلود مونه و پوست دخترکان اگوست رنوار است.

سبد خرید ۰ محصول