«من باور دارم وقتی یک آدم، واقعاً فقط یک آدم، تلاش میکند اوضاع را کمی بهتر کند، زندگیِ همه چقدر عوض میشود.» تعبیر دلگرم کنندهای است. هفده سال پیش، در سالهای دانشجویی، این جمله را از زبان محمودرضا بهمنپور شنیدم؛ نه از سرِ نصیحت، اهل نصیحت نبود. میگفت حرفِ کیارستمی است و مهمترین نقش مدنی ما. دوستیاش با کیارستمی رشک برانگیز بود. کمتر پیش میآمد او را ببینی و نقلقولی از کیارستمی نشنوی. ورودی دفتر نشر نظر عکس بزرگی از مجموعهی «سفید برفی» کیارستمی نصب بود. نهالی باریک در میان انبوهی از برف. فوت کیارستمی برایش بسیار ناگوار بود. در آن سال هر بار نام عباس را به زبان میآورد، اشکی در چشمانش مینشست. فقط کیارستمی نبود. در دایره دوستیاش آدمهای ارزشمند بسیاری حضور داشتند و غصهی خیلیها را در دل داشت. یکبار قرار داشتیم؛ به دفتر نظر که رسیدم بسیار نگران بود و پریشان. میگفت احمدرضا احمدی برای دیدن پیشچاپ کتابش آمده بوده که زمین خورده و سرش آسیب دیده است. بچههای دفتر ماجرا را از دوربین دیده بودند. مثل سیر و سرکه میجوشید. چند بار فیلم زمین خوردنش را نگاه کرد و آه کشید. به من هم نشانش داد. بعدها میگفت تا مدتها پیگیر حالش بوده است.
بهمنپور استادِ کار کردن با آدمهای درجه یک و سختگیر بود؛ از هر نسل و هر حوزهای. همین برنامههای «حیات نظر» که در چند سال اخیر برگزار شد سند این مدعاست. مراسم یادبودش هم دقیقاً از جنس خودش بود؛ پر از آدمهای ارزشمند. جمعیت زیادی آمده بودند. هر کس خودش را نزدیکترین دوست او میدانست. بهمنپور رفاقت کردن را بلد بود. من بیشتر او را معلم خودم میدانم. از او بسیار آموختم. و بیشتر از همه «گشودگی» را. او عاشق خصلتهای آدمها بود. سرتق بودنِ یکی را دوست داشت و با محبت بودن آن دیگری را. مأخوذبهحیا بودنِ یکی را میپسندید و تُخس بودنِ دیگری را. حتی نسخههایی را که دوستانش برای بیماریاش میپیچیدند، نشانهای از تفاوت آدمها میدانست. با ذوق تعریف میکرد یکی پیشنهاد داده برای درمان به شعر پناه ببرد، یکی فهرستی بلند از گیاهان دارویی فرستاده و دیگری شمارهی چند پزشک متخصص و مورد اعتماد را. خاطرم هست در صحبت از تفاوتها و خصلتهای دوستانش حالت بدن و دستانش را تغییر میداد و چشمانش را بازتر میکرد. فهمیدن آدمها برایش سخت نبود. خوب و بدشان را میپذیرفت. گذشت داشت. و برای همین، آدمها دلش را نمیزدند و برایش تمام نمیشدند.
از همان آغاز حضورش در میدان هنر معاصر، میخواست پاسخگوی نیازهای متنوع باشد و هیچوقت نخواست نشری برای یک حلقهی فکری یا گروه سنی خاص باشد. اهل دار و دسته نبود. اما در کار، رفاقت میکرد و در رفاقت راهی برای همکاری میجُست. عزمش برای تولید کتاب آثار هنرمندان نوگرای ایران از مهمترین اقداماتش بود. انتشار این کتابها، به دلیل ضرورتهای کیفی چاپ، پُر هزینه بود و هر ناشری این توان را نداشت. منظور صرفاً توان مالی نبود بهمنپور با طیف گستردهای از هنرمندان دوست بود و این توان از همراهی و همدلی با هنرمندان میآمد. نشر نظر با انتشار کتابهای نظری و تاریخیِ هنر، فضا را برای فهم بهتر «معاصریت» و جریان «هنر نوگرای ایران» فراهم کرد.
حیف و هزار افسوس که بهمنپور دیگر نیست. حسرت برانگیز خواهد بود اگر کتاب تازهای از نشر نظر به دستمان نرسد؛ همچون او کار کردن و مثل او «تا» کردن، ساده نیست. بخش عمدهی زندگیاش را به کار گره زده بود. از زمانی که او را میشناسم، هیچوقت علاقهای به حرف زدن از زندگی شخصیاش نداشت. دخترش آلما را زمانی شناختم که مشغول کار در نشر نظر شد. نشر نظر برای او فقط دفتر کار نبود؛ سنگری برای پاسداری از فرهنگ و هویت ایرانی بود. در مراسم یادبودش، آلما جملهای از او را نقل کرد که بسیار درست و آشنا بود: «ما بدهکار وطنیم، نه طلبکار آن.» این جمله ورد زبانش بود. میگفت این بدهی باید ادا شود و نباید در آن تعلل کرد. خاطرم هست قبلترها در جلسات کاری حتی نمینشست، نه تنها نمینشست، میدوید. میدوید برای حرفش از کتاب و یا مجلهای شاهد میآورد، میدوید برای روشنتر شدن بحث تصویری پیدا میکرد. سرزنده بود و پر انرژی. هرچند در سالهای آخر، بیماری بخشی از آن انرژی را گرفت و خُلقش را کمی تغییر داد، اما تا روزهای آخر اجازه نداد برق زندگی از چشمانش برود. میگویند رنج و بیماری، بخشی پنهان از جوهر آدمها را آشکار میکند. درست است. بهمنپور بعد از بیماری، تا حدی انتقادیتر شد. سختگیرتر شده بود؛ همدلیاش جای خود را به عدالتطلبی و آزادیخواهی بیشتری داده بود. من از همین حالا دلتنگ هردو بهمنپورم. بهمنپور قبل از بیماری و بهمنپور پس از بیماری. با هر دو رفیق بودم.
چه روز تلخی بود وقتی شنیدم بیمار شده است. تلخِ تلخ. سالها از آن روز گذشته، خبری که اندوه و ترسی در دل دوستانش انداخت. خودش استاد همدلی بود. در روزهای سیاهی که برادرم را از دست داده بودم چند بار زنگ زد و اصرار کرد زودتر برگردم. میگفت کار کتاب عقب مانده است. کار برایش مفری برای دوری از اندوه جهان بود. صحبت رفقا که میشد همزمان ذوق میکرد و حرف میزد. کتابها و تقویمها و دفتر یادداشتهایی را که به هزار زحمت به چاپ رسانده بود؛ در دو خط قصهاش را میگفت، بغلشان میکرد و به آدمها هدیه میداد. فرهنگی و درستکار بود. به معنی واقعی کلمه. او جزو مدیران دولتی اواخر دههی شصت و اوایل دههی هفتاد بود و وقتی دید تغییر و اصلاح چقدر سخت است راهش را جدا کرد و بیرون آمد. تصمیم گرفت کمر به رفتنِ راهی ببندد که در توانش بود. این همان معنای اراده است، و او داشت. اصلاحطلب بود، البته تا ۸۸. در مراسم یادبودش، مصطفی تاجزاده از زندان اوین زنگ زد و متنی را از پشت تلفن به یادش خواند. حتی آنجایی که تماس قطع شد و صدای پیجر گفت «این تماس از زندان اوین میباشد» و دوباره ادامه پیدا کرد، همهچیز دقیق و تکاندهنده بود. تاجزاده بهدرستی گفت، کاری که بسیاری از نهادهای دولتی، با آن همه بودجه و تشکیلات، نتوانستند انجام دهند، او در نشر نظر انجام داد. بعد از 88، همان عکس کیارستمی را به ورودی دفتر زد. عکس کیارستمی برایش چهرهی همان تعبیر دلگرم کننده بود. «تلاشهای کوچکِ فردی». بارها و بارها، به طرق مختلف این تعبیر را از زبانش شنیدم. وقتی پس از خیزش «زن زندگی آزادی» و در پروندهی «هنرمند عاصی» با او گفتوگو کردیم در پایانبندی صحبتش همین نقش اجتماعی را راهحل میدانست. «پیشنهاد و اعتقاد همیشگیام، نهادهای کوچک مستقلاند. اینها مهمترین ویژگی جامعه مدنی و توسعه فرهنگی_سیاسی ما هستند… این نهادهای کوچک تبدیل میشوند به چیزی که روزی بتوانند تعیین کننده باشند.»۱ شاید این حرفها امروز باب طبع خیلیها نباشد، ولی این حاصل سیسال تجربه و فعالیت مستقل بود.
بهمنپور و نشر نظر بیبدیلاند؟ امروز میگویم نمیدانم. حرفهای آلما در مراسم یادبود مهم بود. با جنمی مثالزدنی از ارادهاش برای ادامه دادن راه پدر گفت. در این سالها که کنار پدر مشغول کار شد به نظر گشودگی را خوب تمرین کرده بود. به شیوهی بهمنپور، حواسش به همه بود و آدمهای زیادی را به یاد آورد. میگفت میراث بهمنپور برایش دانایی و همین دوستاناند؛ همانهایی که در ادامه چراغِ راهش خواهند بود. حرفهایی از جنس محمودرضا. دیروز، در راه رفتن به مراسم، اشک امانم نمیداد؛ اما در مسیر برگشت حس دیگری داشتم. دلگرم بودم. حرفهای آلما درست و به اندازه و امیدوار کننده بود. خوشا به حال بهمنپور. به گمانم میتوانیم به روشن ماندن چراغ نظر امیدوار باشیم. او برای نشر نظرِ پس از خودش فکر کرده است. حتی برای این لحظه، لحظهای که همه از آن میترسیدیم، آماده بود. فهرست کسانی که قرار بود در یادبودش سخن بگویند را خودش تهیه کرده بود. به معنای واقعی، آمادهی مرگ بود. میگویند برای مردن، باید زندگی کرده باشی. محمودرضا بهمنپور واقعاً زندگی را درست و دقیق نوش جان کرد. از این بابت خوشحالم، و یادت در دلم روشن خواهد ماند، رفیق.
پینوشت:
۱. از گفتوگوی محمودرضا بهمنپور و مهدی چیتسازها در پروندهی «هنرمند عاصی»


فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.