«من باور دارم وقتی یک آدم، واقعاً فقط یک آدم، تلاش می‌کند اوضاع را کمی بهتر کند، زندگیِ همه چقدر عوض می‌شود.» تعبیر دلگرم کننده‌ای است. هفده سال پیش، در سال‌های دانشجویی، این جمله را از زبان محمودرضا بهمن‌پور شنیدم؛ نه از سرِ نصیحت، اهل نصیحت نبود. می‌گفت حرفِ کیارستمی‌ است و مهم‌ترین نقش مدنی ما. دوستی‌اش با کیارستمی رشک برانگیز بود. کمتر پیش می‌آمد او را ببینی و نقل‌قولی از کیارستمی نشنوی. ورودی دفتر نشر نظر عکس بزرگی از مجموعه‌ی «سفید برفی» کیارستمی نصب بود. نهالی باریک در میان انبوهی از برف. فوت کیارستمی برایش بسیار ناگوار بود. در آن سال هر بار نام عباس را به زبان می‌آورد، اشکی در چشمانش می‎نشست. فقط کیارستمی نبود. در دایره دوستی‌اش آدم‌های ارزشمند بسیاری حضور داشتند و غصه‌ی خیلی‌ها را در دل داشت. یک‌بار قرار داشتیم؛ به دفتر نظر که رسیدم بسیار نگران بود و پریشان. می‌گفت احمدرضا احمدی برای دیدن پیش‌چاپ کتابش آمده بوده که زمین خورده و سرش آسیب دیده است. بچه‌های دفتر ماجرا را از دوربین دیده بودند. مثل سیر و سرکه می‌جوشید. چند بار فیلم زمین خوردنش را نگاه کرد و آه کشید. به من هم نشانش داد. بعدها می‌گفت تا مدت‌ها پیگیر حالش بوده است.

برای دسترسی به محتوای کامل روی دکمه زیر کلیک کنید.