در روزهای اخیر «دانشگاه هنر تهران» فضای پرتنشی را تجربه کرد که آن را به مرکز توجهات کشاند. ماجرا از جایی شروع شد که دانشجویان در اعتراض به اجبار پوشیدن مقنعه برای دانشجویان دختر تحصن کردند؛ و سپس اخباری از تهدید و درگیری منتشر شد و چند دانشجو توسط نهادهای امنیتی بازداشت شدند. در ادامه برخی از دانشجویان بیانیه‌ای در این‌باره منتشر کردند. این اتفاقات واکنش‌هایی را در پی داشت پیرامون مقاومت دانشجویان، محکوم‌کردن سیاست فرهنگی حکومت و نگرانی از تشدید رویکرد امنیتی به دانشگاه؛ اما هیچ‌کدام مساله‌زاتر و انتقادی‌تر از موضوع «نهادهای موازی آموزش» نبود. حرفه: هنرمند در مطلبی که پایین‌تر خواهید خواند این مسأله را پیش کشید و در وصف یکی از چشم‌اندازهای ممکن نوشت: «کم‌شدن اهمیت آموزش دولتی و مدرکی هنر و در عوض فعال کردن نهادهای آموزشی موازی. و تلاش برای ساختن فضایی حرفه‌ای، آزاد و انسانی؛ با این امید که هزاران نفر مدرس باسواد و توانمند در بیرون دانشگاه عاشق آموزش دادن به نسل بعد هستند و هزاران دانشجو که مشتاق یادگیری‌اند. تنها مانع رسیدن این دو‌ گروه به هم «دانشگاه جمهوری اسلامی» است. پس نهاد یا شبکه‌ای بسازیم بیرون جمهوری اسلامی تا این دو‌گروه را به هم برساند.» این متن با انتقاداتی روبرو شد. مسلم خضری و جواد مدرسی نقدی به آن نوشتند و علیرضا رضایی‌اقدم پاسخی به متن جواد مدرسی داد. همچنین حسام سلامت نیز درباره‌ی ایده‌ی «دگردانشگاه‌ها» یادداشتی نوشت. تمام این متن‌ها در پایین می‌توانید بخوانید.

بیانیه‌ی دانشجویان دانشگاه هنر:

مدتی پیش ورقه‌ی آهنی بزرگی به در ورودی دانشکده کاربردی جوش دادید که کاملا درون دانشگاه را از خیابان مخفی می‌کرد؛ کمی بعد‌تر اتفاقا رنگش هم کردید که یک وقت زشت نباشد. لابد آن موقع با خودتان فکر کردید دانشجو که زیر بار ممنوع‌الورودی و تعلیق و هزار حکمِ ناروای دیگر از بیداد‌گاهتان له شده، این هم تیر آخر است؛ فکر کردید حالا دیگر دانشگاه مُرده و از خیابان‌های اطرافش جداست. میان ما و شما دریایی خون فاصله است، ما، که حالا نزدیک یک سالی می‌شود که «ما» شده‌ایم، هیچ حرفی با شما نداریم الا یک کلمه: نه. پس از تاکید دوباره‌تان بر آپارتاید جنسیتی و الزام حضور در دانشگاه با مقنعه، پس از بستن آب و خشونت بر دوستان‌مان که تنها در جهت برابری در پردیس باغ ملی تحصن کرده بودند، ما هم دوباره تاکید می‌کنیم که چیزی به عقب برنمی‌گردد. این آسمان حتی بعد از تمام ستاره‌هایی که هر‌روز به زمین کشیده‌اید، هنوز غرق ستاره‌ست. از زخمی که شهریور دهن باز کرد هنوز خون می‌چکد. و ما ایستاده‌ایم، دست در دست هم، برای آزادی.


متن صفحه‌ی «حرفه:هنرمند» درباره‌ی دانشگاه هنر:

نوشته‌ی علیرضا رضایی‌اقدم و ایمان افسریان

«دانشگاه هنر» استخوانی شده است لای زخم حکومت. برای توضیح این جمله، باید کمی عقب برویم و به یاد آوریم که در جریان اعتراضات سیاسی در سال‌های گذشته، طلایه‌دار و بازیگر اصلی در بین دانشگاه‌ها، اغلب پلی‌تکنیک و دانشگاه تهران بودند؛ و «دانشگاه هنر» یا ساکت بود و یا در پشت‌ سر سایر دانشگاه‌ها حرکت می‌کرد. اما در جریان اعتراضات جنبش «زن،َ زندگی، آزادی» صدای بلند و نقشِ منحصر به فردی داشت. دلیل این حضور، می‌تواند این باشد که خواست آزادی در سبک‌های زندگی (برابری جنسیتی، حق انتخاب، حجاب اختیاری، بیزاری از کنترل و نظارت امنیتی و…) که خواست پُررنگی در بین سایر خواسته‌های جنبش بود، پیش‌تر در بین دانشجویان هنر رواج داشت و زیست شده بود. «هنری‌ها»یی که در قیاس با سایرین آزادتر و خلاق‌تر و رنگین‌تر بودند و سالها تلاش کردند تن به سیاستِ سفت‌وسخت تفکیک جنسیتی ندهند. آنها در این جنبش صدای خودشان را می‌شنیدند و سعی کردند صدا و تصویری برای آن خلق کنند.
با شروع جنبش، دانشجویان دست به تحصن زدند. انگیزه‌ها و میزان مقاومت قاعدتاً در بین همه یکسان نیست: دانشجوی ۱۹، ۲۰ ساله‌ای را تصور کنید که با تلاش بسیار وارد دانشگاه اصلی هنر کشور شده و حالا باید هم پای باور و اعتقادش بایستد و هم نگران ممنوع‌الورودی و تعلیق و جریمه‌ی نقدی و اخراج باشد. در خودش آزادگی و اعتماد به نفس را احساس می‌کند، اما در ورودی دانشگاه توسط مأموران حراست تحقیر می‌شود. از سویی نگران وضعیت تحصیلی است، و از سوی دیگر می‌بیند که اساتید مستقل کنار گذاشته می‌شوند. از خودش می‌پرسد که باید کار یاد بگیرد و هنرمند شود، و یا زمانهْ زمانه‌ی عمل سیاسی است؟ باید کار کرد یا فریاد زد؟ کدام اولویت دارد؟ درس خواندن در وضعیت الکن آموزش هنر آسان نیست، چه برسد به اینکه هر چند روز خبر زندان و اعدام هم بشنوی و خودت را مسئول و متعهد نسبت به جان آدم‌ها ببینی.
وقتی تب و تاب اعتراضات فروکش کرد، دانشجویان هم با وجود این سوال‌ها و تردیدها، به سر کلاس‌ها برگشتند. کلاس‌هایی که حالا نه تنها بهتر نشده بود بلکه امنیتی‌تر بود و با اخراج اساتید، از بار حرفه‌ای آن هم به شدت کاسته شده بود. با این حال ادامه دادند تا این‌روزها که ماجرایش را همه می‌دانیم؛ نزدیک امتحانات، پیامکی از طرف دانشگاه ارسال شد که در آن دانشجویان دختر را ملزم به پوشیدن مقنعه کرده بود. دوباره شعله‌ی زیر خاکستر زبانه کشید. دانشجویان تحصن کردند و این‌بار با فشار و تهدید بیشتری روبرو شدند.
ظاهراً مساله‌ی دانشگاه دیگر به گره‌ی کور تبدیل شده؛ چرا که نه دانشجویان را می‌توان «مقنعه‌پوش» کرد و نه نهادهای امنیتی قصد کوتاه آمدن دارند. شاید سه وضعیت پیش‌روی ما باشد: اول امنیتی کردن بیشتر دانشگاه هنر و فشار به دانشجو و حذف گروه‌هایی مثل مجسمه‌سازی و… با این تصور که می‌توان این نسل و این دانشجویان را به راه آورد و سرکوب و خاموش و مطیع کرد.

دوم کوتاه آمدن مقطعیِ دانشجویان و عقب‌نشینی نسبیِ حراست و ادامه‌ی وضعیت کج‌دار و مریز سابق. رفتن سر کلاس‌هایی که دیگر آموزشی در آن صورت نمی‌گیرد. چرا که دانشگاهِ هنر طی این چهل سال با حذف اساتید باسواد و توانمند توسط نهادهای گزینشی و رانت و فساد و فرصت‌طلبی و نظام فشل بروکراتیک محملی شده برای تولید و تکثیر بیسوادی. تنها حضور در فضای زنده و شاداب زیست دانشجویی انگیز‌ه‌ی تحمل دانشگاه هنر بود که در تلاشند تا این را هم از دانشجویان بگیرند.

سوم، کم‌شدن اهمیت آموزش دولتی و مدرکی هنر و در عوض فعال کردن نهادهای آموزشی موازی. و تلاش برای ساختن فضایی حرفه‌ای، آزاد و انسانی؛ با این امید که هزاران نفر مدرس باسواد و توانمند در بیرون دانشگاه عاشق آموزش دادن به نسل بعد هستند و هزاران دانشجو که مشتاق یادگیری‌اند. تنها مانع رسیدن این دو‌ گروه به هم «دانشگاه جمهوری اسلامی» است. پس نهاد یا شبکه‌ای بسازیم بیرون جمهوری اسلامی تا این دو‌گروه را به هم برساند. ساخت این فضای موازی بارها دشوارتر از تحصن و تحریم کلاس‌هاست. ساخت نهادْ عزم و اراده‌ی پولادین می‌خواهد. مداومت چندین‌ساله و از خودگذشتگی و یادگیری کارِ گروهی و … می‌خواهد. وقتی فشار امنیتی به ناکارآمدی آموزشی و بوروکراتیک سابق اضافه شد این ایده توسط عده‌ای طرح شد که آینده‌ی هنر ما شاید بستگی به این دارد که دانشجویان هنر آستین‌ها را بالا بزنند و خشت بزنند! خشت نهاد جدیدی که دیوارش برخلاف دانشگاه/پادگان فعلی تا ثریا کج نرود.


نقد مسلم خضری به متن «حرفه: هنرمند»:

زندگی، مقاومت است

از چند روز پیش که دانشجویان دانشگاه هنر، در پی الزام به پوشیدن مقنعه به‌مخالفت برخاستند و علیه این اقدام حراست تحصن کردند؛ تا دیروز که خبر رسید، تعدادی از دانشجویان را از جلوی دانشگاه هنر پردیس باغ‌ملی ربودند، شاهد اتفاقات و واکنش‌های زیادی در فضای مجازی بودیم. اما اینکه در این موقعیت چه باید کرد و یا راه حمایت از دانشجویان کدام است، از مهم‌ترین دغدغه‌ها و سوالات بود. حرفه: هنرمند پیشنهادی داشت مبنی بر قطع امید از دانشگاه فعلی و تلاش برای ساختن فضاهای آموزشی موازی. این ایده‌ مخالفین و موافقین داشت. اما قبل از هر صحبتی؛ همه محدودیت‌های دانشجویان را می‌دانیم و می‌دانیم مقاومت و اعتراض و تحصن چه مصائبی برای دانشجویان می‌تواند در پی داشته باشد. پس ما موظفیم مدام وضعیت دانشجویان را در نظر داشته باشیم؛ نه آن‌ها را سپر کنیم و نه آن‌ها را بترسانیم.

حال سوال من از متن مورد نظر این است: آیا نهاد آموزش، نهادی ملی‌ست؟ و یا برساخته‌ی حکومت‌ها و سیاست‌های گذرا؟ از نظر من نهاد آموزش نهادی ملی است و دانشگاه سنگری مهم؛ نه‌تنها برای دانشجو بلکه برای جامعه. دانشجو بودن قبل از هرچیز مستلزم نوعی زندگی است. تجربه‌ایست که در آن آموختن از تعیین‌کننده‌ترین ویژگی‌های آن است، اما مواجهه و تبادل اندیشه با دیگر دانشجویان که غالباً از شهرهای مختلف ایران آمده‌اند و با همه‌ی تفاوتِ زیستی‌شان در محلی گرد هم ‌می‌آیند، از مهم‌ترین ارکان زیست دانشجویی در ایران است. دوره دانشجویی دوره مستقل شدن و باورمند رفتار کردن است. از زمان تاسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۰ شمسی  و تا جنبش‌های دانشجویی امروز، یک چیز ثابت مانده و آن بُعد اجتماعی پدیده است. دانشگاه از حیات تاریخی برخوردار است. هر کسی که در دانشگاه تحصیل کرده و یا تجربه تدریس دارد، به خوبی می‌داند که چگونه در فضای دانشگاه دوستی‌ها ساخته می‌شود و براساس علایق فرهنگی و سیاسی افراد، گروه‌های کوچک تشکیل می‌شوند و این حیات انجمنی تا سال‌ها ادامه می‌یابد و بر قصه و تاریخ دانشگاه می‌افزاید. با تاسیس نهادهای کوچک آموزشی موازی، و رها کردن دانشگاه این پیوند تاریخی قطع می‌شود. حال این سوالات مطرح می‌شود که آیا این نهادهای خصوصی می‌توانند به وسعت دانشگاه، دانشجوها را دور هم جمع کنند، امکان تحصیل رایگان در اختیار آن‌ها قرار بدهند؛ ورود به آن‌ها امکان‌پذیر باشد و منجر به انحصار  نشود؛ و مهم‌تر اینکه بودجه چنین پروژه‌ای قرار است چگونه تأمین شود؟

حال اگر فرض بگیریم همه دانشجویان یا به حکم‌های شدید و غلیظ حراست اخراج شوند و یا کارزار «فعال کردن نهادهای آموزشی موازی» فعال شود و اثر کند. و دانشجویان عطای دانشگاه را  به لقایش ببخشند و تمام شجاعت و توان‌شان را صرف ساخت نهادهای مستقل کنند. آیا واقع‌بینانه است اگر فکر کنیم که این نهادهای شکل گرفته می‌توانند بدون نظارت دولتی فعالیت کنند و موثر باشند؟ کافی‌ست فقط موسسه‌ی خیریه امام علی را به یاد بیاوریم و بدانیم با وجود نهاد سرکوب، نهادی نمی‌تواند یک طرفه و مستقل عمل کند و تاثیر بگذارد. و یا این سوال بدیهی که آیا با ترک دانشگاه توسط دانشجویانِ مخالف، دانشگاه‌ها خالی می‌شوند؟ آمار موسسه پژوهش و برنامه‌ریزی وزارت علوم می‌گوید، تعداد اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های دولتی‌ در سال تحصیلی ۱۳۹۹ چیزی حدود ۵۱ هزار نفر بوده، و تعداد  ۲۵۴ هزار نفر نیز در موسسات آموزشی عالی کشور به تدریس اشتغال داشته‌اند. بماند که به این‌ تعداد باید نیروهای اداری و خدماتی را اضافه کرد. یعنی آیا می‌شود مجموعه‌ای که این تعداد نیروی اجرایی دارد را به حالت تعلیق درآورد؟ آیا این فرصتی نیست که بیش از پیش امکانات و فضا را در اختیار خودی‌هایشان بگذارند؟ این همان خواست «اگر قبول ندارید جمع کنید از اینجا بروید» نیست؟ پس نتیجه درست عکس همان چیزی خواهد بود که ۲۴ سال پیش دانشجویان در تیر ماه ۱۳۷۸ در پی‌ احقاقش بودند. یعنی «تحقق جامعه مدنی».

به چشم دیده‌ایم که در سال‌های اخیر حذف جامعه به یکی از مهمترین ایده‌های رایج در میدان سیاسی تبدیل شده است. روشن است که حکومت چگونه جامعه را نادیده می‌گیرد، اما نباید این حذف از سوی خود ما هم صورت گیرد. ایده‌ی ساخت نهادها مستقل بسیار ارزشمند است و منافاتی با حیات اجتماعی دانشگاه ندارد. اما نمی‌شود دانشگاه‌ها را واگذار کرد. آن‌ها سرمایه ملی‌اند. اشکال آنجاست که ما قدرت جامعه را نادیده می‌گیریم و در برابر هر رویدادی خود را سرکوب‌شده می‌یابیم و همواره در تحلیل‌های‌مان دست بالا را «حکومت» دارد. واقع‌بینانه این است که در همین ۹ ماه اخیر جامعه توانسته حکومت را محدود کند و او را مجبور ‌کند از مواضع و روش‌هایش عقب‌نشینی کند. هر چند با رنج بسیار. راه همین است. آنها پیشاپیش، از جامعه یعنی از زنان مخالفشان، شکست ایدئولوژیک خورده‌اند وگرنه وقت خود را صرف زبان نمادین «پوشیدن مقنعه» نمی‌کردند. دانشجویان هم در موارد بسیاری با خلاقیت و مقاومت توانسته‌اند بسیاری از کنش‌های حکومت ضد خود را به اشکال مدرن و معنادار مبدل کنند و آن‌ها در این «تغییر» و عقب راندن بسیار شریک بوده‌اند. «دانشجویان» قوی هستند و این قدرت را بهتر از هر جا در خود دانشگاه خواهند داشت. دانشگاه برای آن‌ها پادگان نیست، دانشگاه میدان قدرت یافتن آن‌هاست.


نقد جواد مدرسی به متن «حرفه: هنرمند»:

چرا حتی فکر کردن به تعطیلی دانشگاه‌ها، بازی در زمین تمامیت‌خواهی است؟

چند روز پیش پیج «حرفه: هنرمند» متنی را منتشر کرد که ابتدا با این جمله‌ی نسبتاً تند شروع می‌شد: «دانشگاه هنر استخوانی شده است لای زخم حکومت»، اما بعد از توصیف شرایط دانشجویان و مسأله‌ی اخیر اجبار به پوشاندن مقنعه، و ارائه‌ی سه راهکار، نهایتاً روی فانتزی‌ترین و در عین‌حال خطرناک‌ترین راهکار پافشاری کرده است؛ یعنی چشم‌پوشی از دانشگاه و ساختنِ نهاد جایگزین و مستقل از ج.ا در ج.ا!

در آنجا گفته شده مانع اصلی نرسیدن استادان باسواد و دانشجویان مشتاق به یکدیگر «دانشگاه ج.ا» است، پس ما «نهاد یا شبکه‌ای بسازیم بیرون ج.ا تا این دو گروه را به هم برساند» هرچند که «ساخت این فضای موازی بارها دشوارتر از تحصن و تحریم کلاس‌هاست …».

اما چرا پافشاری بر این راهکار سوم «فانتزی» و «خطرناک» است؟ زیرا:
۱_ در جهان مدرن هر پدیده‌ای تاریخی دارد که نمی‌توان آن را صرفاً با «عزم و اراده‌ی پولادین» دوباره خلق کرد.
۲_ فرضِ «دانشگاه، دانشگاه ج.ا» است، اساساً آدرس اشتباه دادن است. «دانشگاه» مال حکومت نیست، بلکه مال دانشجویانی از اقصی نقاط کشور و از طبقات اقتصادی مختلف است که در آن «مکان» جمع می‌شوند و علاوه بر تحصیل، فرم‌های سیاسیِ آزادی‌خواهی را تمرین می‌کنند.
۳_ «خواستِ آزادی» یک «امر مکانمند» است و دانشگاه، یکی از بارزترین مظاهر این مکانمندی. دانشگاه، هم‌چنان که ارث پدری شاه نبود، ارث پدری ج.ا هم نیست که بتوان به همین سادگی از آن گذشت.
۴_ این را دیگر حتی لیبرال‌ترین افراد هم می‌دانند که دیگر یک جایی می‌رسد، که به‌جای فرار به سمت شعار خصوصی‌سازی، باید ایستاد و از «آزادی» و شأن انسانی دفاع کرد.
۵_ سیاستِ راهبردیِ ج.ا یکدست، اتفاقاً از کار انداختنِ «مکانمندی» و قطع کردن تاریخ همین نهادهای مادر و آزادی‌خواه است، زیرا عجالتاً پول نفت در دست اوست و می‌داند که همزمان با این فشارها، طوری پروژه‌ی «فقیرسازی» و از بین بردن طبقه‌ی متوسط فرهنگی را کلید زده که اگر امروز این سنگر را خالی کنیم، فردا دیگر اصلاً انگیزه و نیروی مادی‌ای برای ساخت نهاد مستقل نخواهیم داشت.

دوستان عزیز، اگر می‌خواهید در این وضعیت، نهاد یا شبکه‌ای مستقل از ج.ا بسازید، بسازید؛ اما درست وسط مقاومت و پیشروی‌های جانانه‌ی دانشجویان، در شیپور شکست ندمید و آدرس اشتباه ندهید و از دانشگاه تعبیر به «پادگان» نکنید، زیرا این روزها نه‌تنها دانشگاه و خیابان «پادگان» نیستند و میدان نبردند، بلکه بعد از سال‌ها سکوتِ کارمندمآبانه‌ی همان «استادان باسواد و دانشجویان مشتاق»، از قضا امروز دانشگاه دوباره «دانشگاه» شده است.


نقد علیرضا رضایی‌اقدم به متن جواد مدرسی:

یا مقنعه یا اخراج!

چند روز پیش در صفحه‌ی حرفه: هنرمند متنی منتشر کردیم درباره‌ی اتفاقات دانشگاه هنر. در این متن پس از شرح وقایع و دفاع از مطالبات دانشجویان، سه چشم‌انداز محتمل در آینده را برشمردیم. چشم‌انداز سوم این بود که با تشدید فضای امنیتی، حذف اساتید مستقل و فقر آموزشی، می‌توان به نهادهای موازی آموزش فکر کرد. جواد مدرسی نقدی بر این ایده نوشت با عنوان «چرا حتی فکر کردن به تعطیلی دانشگاه بازی در زمین تمامیت‌خواهی است». نقد او این است که «چشم‌پوشی از دانشگاه و ساختنِ نهاد جایگزینِ مستقل» ایده‌‌ای فانتزی و خطرناک است و «دانشگاه مالِ حکومت نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت» و «خواست آزادی یک امر مکانمند است و دانشگاه از بارزترین مظاهر این مکان‌مندی» و توصیه کرده «درست وسط مقاومت و پیشروی جانانه‌ی دانشجویان، در شیپور شکست ندمید و آدرس اشتباه ندهید». معتقدم که این نوشته متنی‌ست غرض‌ورزانه و شعاری که نقد آن را می‌توان از تیتر آن شروع کرد؛ تیتری که حتی «فکر کردن» به یک راه‌حل را هم در کنار تمامیت‌خواهی می‌نشاند. من از بکاربردن دست‌ودل‌بازانه‌ی مفاهیمی که بار سنگینی دارند حذر می‌کنم اما در اینجا یک چیز «تمامیت‌خواهانه» است و آن لحن تفتیش‌گر عنوانی است که انگار مأمور مبارزه با «جرایم فکری» در رمان «۱۹۸۴» (اُبراین) آن را نوشته؛ دنیایی که یک حزب «تمامیت‌خواه» حتی افکار آدم‌ها را تحمل نمی‌کند و یکی از شعارهایش این است که «نادانی قدرت است». اگر به‌رغم توصیه‌ی مدرسی به چیزی که او دوست ندارد فکر می‌کنیم به این دلیل است که «نادانی قدرت نیست»!
البته مدرسی آنقدر پِرَنسیب دارد که خودِ متن را نقد کند و به حاشیه نرود. اما چون این روزها افراد فحش‌هایی مثل «تمامیت‌خواه» را در دست گرفته‌اند و به صورت هر کس که مخالف‌شان است پرت می‌کنند، و مدرسی هم از این قاعده مستثنا نبود، توانست شاخک‌های کسانی را تیز کند که هیچ فرصتی را برای تسویه‌حساب‌های شخصی از دست نمی‌دهند و در بین داد و بیداد منتقدان، می‌توانند بدون تأمل و استدلال و انصاف، هرچه می‌خواهند بگویند .
امیدوارم این توضیح از ابهامات نوشته‌ی اول بکاهد و محل بحث را برای گفت‌وگویی سالم‌تر و مفیدتر مشخص کند. مدرسی نوشته است که چشم‌پوشی از دانشگاه و ساختن نهاد جایگزین ایده‌ای «فانتزی و خطرناک است». او با انتخاب واژه‌ی «تعطیلی» در عنوان و تغییر قید «موازی» در متن اصلی به صفت «جایگزین»، عملاً متنش را روی این تحریف سوار کرده است. به این نکته بازمی‌گردم اما اول به «فانتزی نهادسازی» بپردازیم.
تاریخ مدرنیسم به یک تعبیر، تاریخ نهادسازی است. بزرگ‌تر از همه، نهاد دولت مدرن که بنا بود پس از «دار زدن آخرین پادشاه با روده‌ی آخرین کشیش» (شعار انقلاب فرانسه) که استعاره از مذهب و دربار است، قدرت را قبضه کند. اما دولت به تنهایی کافی نبود. جامعه‌شناسانی مثل امیل دورکیم، می‌دیدند که با فروپاشی نهادهای کهن و ارزش‌های مشترک مبتنی بر مذهب، معضل همبستگی اجتماعی بوجود آمده و نیاز به نهادهای جدیدی است که بین افراد و گروه‌ها میانجی‌گری کنند. این نهادها هستند که سامان اخلاقی جامعه را شکل می‌دهد، نهادها هستند که افراد را از انزوا، بیگانگی و فردگرایی افراطی نجات می‌دهند، و باز نهادها هستند که دانش و تخصص را گردآوری، طبقه‌بندی و منتقل می‌کنند. راه‌حل دورکیم ایجاد «گروه‌های حرفه‌ای» بود چراکه دولت بیش از حد از افراد دور است و خانواده بیش از حد نزدیک که بتواند چنین نقشی را بازی کند. در فقدان نهادهای میانجی، جامعه‌ای خواهیم داشت که در یک سوی آن توده‌ی انبوهی از افراد، و در سوی دیگر دولت متورمی است که سعی دارد آن‌ها را محدود و کنترل کند. دورکیم این ساختار را به لحاظ جامعه‌شناختی «هیولایی واقعی» نامید.

مورد فرانسه از این بابت جالب توجه است که دولت در آن، برخلاف انگلیس از «انقلابی توده‌ای» بیرون زد؛ پس بی‌دلیل نیست که وقتی فرانسوی دیگری، الکسی دو توکویل به آمریکا رفت از بین تمام مظاهر آن کشور «حیات انجمنی» توجه‌اش را جلب کرد: «آمریکایی‌ها برای هر کاری انجمنی می‌سازند: برای سرگرمی، ساختن مدارس مذهبی، بنای هتل و متل، بنای کلیسا، انتشار کتاب… در همه‌ی جاها و کارهایی که به‌طورمثال در فرانسه حکومت در رأس آن حضور دارد یا در انگلیس فردی عالی‌مقام کار را می‌گرداند، در امریکا به‌طورقطع یک انجمن می‌بینید.» و در نتیجه «فقط در صورتی که این قدرت‌های کوچک بتوانند در انجمن‌ها کنار هم گرد‌آیند، می‌توانند از حق آزادی خود برای اعمال نفوذ بر روند کلی جامعه برخورددار شوند… و اگر ملتی بخواهد بخواهد که متمدن بشود یا متمدن بماند باید در کنار گسترش برابری گرد هم آمدن در انجمن‌ها را نیز رشد و ارتقا دهد.»۱

فانتزی دانستن «نهادسازی» از فکری خبر می‌دهد که عاملیت را از سویی به دولت‌، و از سوی دیگر به توده‌‌ی جمعیت و به خصوص جمعیت انقلابی می‌دهد؛ و به صراحت یا ضمنی نهادها را مرکز تجمع قدرت و انحصار می‌داند. سیطره‌ی این فکر در میان ماست که اساساً فرهنگ نهادی را در ایران فشل کرده. راه دوری نرویم و رفتار میدان تجسمی در جریان جنبش را به یاد آوریم: هیچ نهاد موثری نمی‌توانست سخن‌گوی میدان تجسمی باشد. تصمیم بگیرد اعتصاب کند یا کار کند یا یک بیانیه‌ی سیاسی یا حتی صنفیِ مشترک بدهد. هیچ نهادی نبود که حتی توان برگزاری یک نشست و گفت‌وگوی جمعی را داشته باشد. افراد اتُمیزه کاری نمی‌توانستند بکنند جز اینکه پشت گوشی‌ها استوری بگذارند!

مدرسی احتمالاً جواب دهد که قصدش دفاع از نهاد ملی و عمومی دانشگاه بوده. او نوشته است: «فرضِ «دانشگاه، دانشگاه ج.ا است، اساساً آدرس اشتباه دادن است. دانشگاه مال حکومت نیست…» او درست می‌گوید. عبارت «دانشگاه جمهوری اسلامی» به معنای سیطره بر دانشگاه است و نه مالکیت آن. دانشگاه مِلک طِلق ج.ا نیست و همه‌ی این فعالیت‌ها باید انجام شود: اعتراض، تحصن، دفاع از اساتید کاربلد و دلسوز، اما اگر مدرسی واقعاً در نقد و نظرش صداقت دارد باید راهکاری مشخصی بدهد که در برابر سیاست «یا مقنعه یا اخراج» ج.ا چه کاری جز هُل دادن دانشجویان به جلو انجام می‌دهد. و از آن مهم‌تر دقیقاً بگوید چگونه می‌خواهد این دانشگاه را از ج.ا پس بگیرد.
«دانشگاه تاریخی دارد» و تاریخ دانشگاه در ج.ا با انقلاب فرهنگی و ترجیح تعهد به تخصص گره خورده است. در جریان انقلاب فرهنگی استادان غیرانقلابی حذف شدند و جای آنها را اساتید متعهد و سهمیه‌داری گرفتند که با سردشدن تبِ «انقلابی‌»شان تبدیل به مدرس-بوروکرات‌های کرختی شدند که کاری نداشتند جز حفظ اجاق‌کور تدریش‌شان. در دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ که فضا بازتر شد اساتیدی مثل منوچهر معتبر، مهدی حسینی، ابراهیم جعفری، مینا نوری، احمد وکیلی، بابک اطمینانی، فرشید ملکی و.. فقط اساتید گروه نقاشی دانشگاه هنر بودند. اکنون چند نفر از اساتید معتبر می‌توانند به دانشگاه راه پیدا کنند؟ آنچه باقی‌مانده تا چه اندازه‌ پاسخگوی شوقِ آموزش و آموختن است؟ انگیزه و امید تولید می‌کند یا سرخوردگی و میل به رفتن (رفتن از میدان هنر، رفتن از کشور)؟ الزام به پوشیدن «مقنعه» هم دقیقاً نشان می‌دهد که چه نقشه‌ای برای فضای نسبتاً بازتر دانشگاه کشیده‌اند. لطفاً بگویید چگونه این دانشگاه را می‌خواهید پس بگیرید؟
اما از درون جنبش «زن، زندگی، آزادی» احساس عاملیت و همبستگی و از خودگذشتگی ای ظاهر شد که می‌توان از آن برای ساختن نهادهایی موازی بهره برد. می‌توان از این موقعیت تاریخی که بسیاری حاضر شده‌اند از منافع شخصی گذر کنند برای ساختن نهادهایی با منافع جمعی بهره برد. «مطرودین» جدید، اعم از استادان و دانشجویان اخراجی، تعلیقی، پرونده‌دار می‌توانند بانیان نهادهای جدید باشند.
اما این مسائل برای مدرسی اصلاً طرح نمی‌شود چون معتقد است که «امروز دانشگاه دوباره «دانشگاه» شده است.» چرا؟ چون «درست وسط مقاومت و پیشروی جانانه‌ی دانشجویان هستیم.» دوباره‌ به صحبت ابتدای نوشته بازمی‌گردم. در فکر مدرسی نوعی چپ‌زدگی شعاری است که اجازه می‌دهد براحتی چنین حکم تقلیل‌گرایانه‌ای بدهد. دانشگاه فقط «دانشجوی معترض» نیست، دانشگاه بوروکراسی، برنامه‌ریزی، آرشیو دانش، نظام گزینش اساتید متخصص، و هزاران دانشجویی است که لزوماً سیاسی نیستند و بناست تخصصی کسب کنند. مدرسی قاعدتاً دوست ندارد بشنود که تعداد معترضین خیلی کمتر از کل دانشجوهاست و نخواهد گفت در شبی که خبر ضرب و شتم دانشجویان آمد، چند نفر مقابل دانشگاه تجمع کردند (خود او کجا بود؟) چراکه تز «دانشگاه دوباره دانشگاه شده است» را خدشه‌دار می‌کند.

این نقد وارد شده که نهادهای موازی، مثل جمعیت امام علی هم می‌تواند توسط حکومت تعطیل شود. بیراه نیست، اما نهادهای غیردولتی چند لایه از نظارت و کنترل دورتر هستند، دستگاه گزینش و حراست ندارند و می‌توانند هر کدام هدف و قصه‌ی خودشان بسازند که مسیرهای فکری جامعه را مشخص کنند. من نمی‌دانم این چشم‌انداز رخ می‌دهد یا نه، اما به یک چیز مطمئنم؛ یکی از مخاطبان حرفه در زیر آن پست نوشت «گزینه‌ی سوم راه‌حل ما در همه‌ی زمینه‌هاست. باید نهاد موازی بسازیم و تا می‌توانیم از حکومت مستقل شویم. اینگونه از قبل سیستمی داریم که حتی پس از انقلاب نیازی به ساختن همه چیز از صفر نباشد.» به باور من این حرف، مسئولانه‌ترین و براستی «رادیکال‌ترین» سخن درباره‌ی انقلاب است. چراکه به تحول بنیادی جامعه‌ای فکر می‌کند که بناست بر ستون‌های سالم‌تر و پایدارتری سوار شود.

۱: نقل قول‌ها از کتاب «چه شد؟ داستان افول اجتماع در ایران» نوشته‌ی عبدالمحمد کاظمی‌پور و محسن گودرزی، نشر اگر، ص۱۶ و ۶۶.


یادداشت حسام سلامت:

در سودای کثرتی از دگردانشگاه‌ها

برای دانشجویان دانشگاه هنر

همه‌ی ما، یا دست‌کم اغلب ما، بیش‌وکم پذیرفته‌ایم که حفظ دانشگاه مهم است، که دانشگاه یکی از میدان‌های مبارزه است، که دانشگاه را نباید به دولت و حامیان‌اش واگذاشت، که به هر طریقی باید از دانشجویان در برابر تعدی‌های حاکمیت و ایادی‌اش حمایت کرد، که باید پشتیبانِ حقِ بلاشرطِ تحصیلِ دانشجویان (با هر گرایش سیاسی، مذهبی، جنسیتی و غیره) بود، که تجربه‌ی دانشجوشدن – به رغم تشدید فضای انضباطی-مراقبتی در دانشگاه‌ها و زوال رقت‌انگیز خودِ دانش در محیط آکادمیک – هنوز فرصت‌های بی‌بدیلی پیشِ پای دانشجویان می‌گذارد و «فضای کنشِ» چشمگیری به آنها می‌دهد، که بی هیچ تردیدی باید پای اصلِ اساسیِ «استقلال دانشگاه» ایستاد و از آزادی‌های آکادمیک پشتیبانی کرد، که تجربه‌ی دانشگاه صرفاً به فضای رسمی و ضوابط بوروکراتیک آن محدود نمی‌شود و انبوهی از فضاها، تجربه‌ها، فعالیت‌ها و مناسبات خلاقانه‌ی خودانگیخته هم در آن جریان دارد، که دانشجویان همچنان دارند در برابر توتالیتاریسم پیشرونده‌ی دولتْ جانانه مقاومت می‌کنند و غیره و غیره. با اینهمه شاید وقت‌اش رسیده باشد که به ساختن کثرتی همبسته و متصل از «دگرمکان۱»های آلترناتیو فکر کنیم که به مثابه‌ی اجتماعات خودآیین در حاشیه‌های دانشگاه بر پا می‌شوند. البته این اجتماعات همیشه وجود داشته‌اند. کمتر کسی است که پایش به دانشگاه باز شده باشد و تجربه‌ی جمع‌ها، حلقه‌ها، محفل‌ها، انجمن‌ها و گردهم‌آیی‌های دانشجویی را نداشته باشد. راست این است که همیشه این اجتماعاتِ دانشجوییِ در-حاشیه بوده‌اند (که از منظری دیگر باید آنها را همچون متن و مرکزِ تجربه‌ی دانشجوبودن فهمید) که ملال دانشگاه را تحمل‌پذیر می‌کرده‌اند و زندگی دانشجویی را از له‌شدن زیر دست‌وپای یک بوروکراسی احمق نجات می‌داده‌اند. در واقع زندگی دانشجویی همیشه، از اساس، یک زندگیِ دوپاره بوده است، یک پاره‌ی آن در تصرف استاد و کلاس درس و واحد آموزش و ضوابط اداری و کمیته‌ی انضباطی است (که می‌توان آن را قلمرو «سیستم» نامید) و پاره‌ی دیگر آن حیطه‌ی شکل‌گیری دوستی‌ها و معاشرت‌ها و دورهمی‌ها و حلقه‌ها (که می‌توان از آن به قلمرو «زیست‌جهان» تعبیر کرد). گفتن ندارد که این دو فضا-زمانِ متفاوت هیچگاه نمی‌توانسته‌اند به تمامی از هم مستقل باشند و همیشه، به نوعی، با یکدیگر درگیر بوده‌اند و همدیگر را مشروط کرده‌اند.

حال اگر قرار باشد مستقیماً به اوضاع و احوالِ امروزیِ زندگیِ دانشجویی فکر کنیم، اوضاع و احوالی که احتمالاً بارزترین مشخصه‌اش تشدید تجاوزگری‌های سیستم به زیست‌جهان است، شاید حیاتی‌ترین پرسشی که خودبه‌خود پیش کشیده می‌شود این باشد که چگونه می‌توان علاوه بر ایستادگی سلبی در برابر سازوکارهای انقیادگرانه‌ی سیستم (در بیانیه‌ی اخیر دانشجویان دانشگاه هنر آمده بود: «ما، که حالا نزدیک یک سالی می‌شود که «ما» شده‌ایم، هیچ حرفی با شما نداریم الا یک کلمه: نه) زیست‌جهان دانشجویی را تا سطح یک فضا-زمان آزادآزاد یعنی توانمند، خلاق و شکوفا) بالا کشید؟ چگونه می‌توان زندگی دانشجویی را آزادانه زیست؟ من در مقام یک دانشجوی سابق که مدتهاست از دانشگاه دور افتاده است در مقامی نیستم که بتوانم به این پرسش پاسخ دهم. اگر پاسخی در کار باشد فقط می‌تواند از دل شناسایی ظرفیت‌ها و امکان‌های درونی زندگی دانشجویی استخراج شود. و این شناسایی بیش از همه از خود آنهایی که این زندگی دانشجویی را تجربه می‌کنند برمی‌آید. با این حال، شاید در مقام کسی که زمانی از زمان‌ها این زندگی را تجربه کرده است حق داشته باشم پیشنهاد بدهم (پیشنهادی که حدس می‌زنم خود دانشجویان پیشتر به آن اندیشیده‌اند و احتمالاً امروز، جدی‌تر از همیشه، دارند به آن می‌اندیشند) که به برپایی اجتماعاتی فکر کنیم که بی‌آنکه لزوماً سودای تَرکِ تام و تمام دانشگاه را داشته باشند (شاید هم، به اقتضای موقعیت، دانشگاه را ترک کنند یا فضا-زمان خود را بیرونِ قلمروی جغرافیایی دانشگاه بسازند؛ اگر نه برای همیشه، دست‌کم در این یا آن شرایط خاص) همه‌ی توان خود را صَرفِ گردهم‌آوردنِ نیروهای پراکنده‌ای کرده باشند که بوروکراسی دانشگاه آنها را، صریح یا ضمنی، بیرون گذاشته است: اخراجی‌ها، ممنوع‌‌الورودها، تبعیدشده‌ها، تعلیقی‌ها، انصرافی‌ها، پشت کنکوری‌ها، فارغ‌التحصیل‌ها، دانشگاه‌نیامده‌ها و غیره.۲ میانجیِ برپایی این اجتماعات می‌تواند هر چیزی باشد: خواندن جمعی یک کتاب، در‌پیش‌گرفتن یک فعالیت، به‌بحث‌گذاشتنِ یک موضوع، آموختن یک مهارت یا تشکیل یک دوره‌ی آموزشی، به‌‌اشتراک‌گذاشتن یک تجربه، بازی‌کردن، سفررفتن یا ترکیبی از همه یا برخی از اینها و غیره و غیره. این اجتماعات خودآیین، تا آنجایی که من می‌فهمم، قرار است تمرینِ دموکراسیِ راستین‌ باشند: به‌اجراگذاشتنِ برابریِ همگانی در دلِ جمع و زندگی‌کردن یک زندگیِ آزادانه در معیتِ دیگران. این دگرمکان‌های «موازی» می‌توانند بسته به ابتکارها و خلاقیت‌های جمعی (و صدالبته، بسته به فرصت‌ها و ظرفیت‌های محیطی) در هر فضا-زمانی ساخته شوند: در گوشه‌وکنار دانشگاه، در یک پارک‌، در یک کافه‌، در یک پارکینگ، در یک متروکه، در یک خانه، در محیط آنلاین یا هر فضا-زمان دیگری. یک ایده‌ی وحدت‌بخش می‌تواند به کثرت این اجتماعات سروسامان بدهد و همه‌ی آنها را، با حفظ استقلال‌شان، ذیل یک نام جمع کند. در عمل نیز می‌تواند شبکه‌ای از ارتباطات مقطعی یا سیستماتیک شکل بگیرد که این اجتماعات را با یکدیگر همکار یا هم‌دغدغه یا هم‌پروژه یا هم‌جهت کند. کثرتِ‌ متصلِ این دگردانشگاه‌های جمعی یک ادعای مشخص دارد: اینکه می‌خواهد (و می‌تواند) «دانشگاه آینده» را همین امروز به اجرا بگذارد.

 ۱: Heterotopia

۲: با اینهمه، پذیرندگی این اجتماعات می‌تواند مطلق باشد و به «مطرودان» منحصر نشود. اینکه گشودگی مطلق این دست اجتماعات به واقع ممکن باشد یا نه به ظرفیت‌های مادی و غیرمادی هر اجتماع بستگی دارد.