سنتاگزوپری، خلبان خطوط هوایی فرانسه و مستعمرات آفریقایی آن، داستان جالبی گفته. ماجرای برخی بادیهنشینان مغربی که خلبانان فرانسوی، برای نخستین بار آنها را برای گردش از سرزمینشان دور کرده و به ساووی Savoie، جایی در شرق فرانسه برده بودند. راهنماشان در آنجا، صحرانشینان را به کنار آبشار پرآبی برده بود که همچون ستونی فرومیریخت و گفته بود: بچشید.
چشیده بودند و آب شیرین بود. آب!
آبی که در بیابان گاه سالی چند قطرهاش به زمین میبارد، آنجا میغرید. گفتی منبع آبِ دنیا ترکیده بود و همهی ذخایر آبِ جهان بیرون میریخت.
راهنما به آنها میگفت: خوب، راه بیفتید! ولی آنها از جای نمیجنبیدند. کمی صبر کنیم!
ساکت بودند. با وقار و خاموش، گشوده شدن طومار رازی باشکوه را تماشا میکردند. خدا به جلوهگری آمده بود: آن سهعرب برجا خشک شده بودند.
دیگر چه میخواهید ببینید؟ بیایید…
باید منتظر ماند.
منتظر چه؟
منتظر آخرش.
***
خشک شدن بادیهنشینان مغربی بر جایشان، چیزی را آشکار میکند؛ عظمت خیالِ آب نزد آنان. این درست وصفالحال مجنون است، وقتی اهل قبیله گردآمدند و به قوم لیلی گفتند: «این مرد از عشق هلاک خواهد شد. چه زیان دارد اگر دستوری باشد تا او یکبار لیلی را ببیند؟». گفتند: «ما را بخلی نیست ولیکن خود مجنون تاب دیدار ندارد». مجنون را بیاوردند و درِ خرگاه لیلی برگرفتند. هنوز سایهی لیلی پیدا نشده بود که مجنون از هوش رفت و بر خاکِ در پست شد.۱ حالا آب، آن معشوق است که مست از پرده برونتاخته و در جلوه آمده و اگر بر اثر آن عاشق از هوش برود، تعجبی ندارد. این رویارویی از تحمل او خارج است؛ چه در هجران، عاشق به این خیال آنقدر مشغول بوده و به آن چنان پروبال داده که بزرگیاش از تحمل او خارج است.
در مناطق خشک، آب، آن زیباروی گریزپاست؛ نه آنکه اصلاً نباشد و آنان دلبستهی امری موهوم شده باشند، نه! آب هست ولی محجوب است و در اعماق زمین. گاه از آنسوی پردهها در شکل چشمهای یا نشانهای، کرشمهای میکند و مردمان را به فعالیت برای کنار زدن پرده وامیدارد. حفر قنات، این کار صعب و پرزحمت برای رسیدن به باریکهای آب، چه معنایی میتواند داشته باشد جز تلاش برای کم کردن فاصله تا مطلوب. همین دشواری سبب شده بود که در اینجاها «خیال آب» بسی بزرگتر از «مقدار آب» باشد. هرقدر دسترسی به آب دشوارتر، خیال آن هم عظیمتر.
***
حافظ در ابیات چندی آبِ رکنآباد را ستوده؛ آبی که زلالیاش عمر خضر میبخشد و حافظ از آن پای در گِل دارد. باری لرد کرزن، روزنامهنگار و سیاستمدار بریتانیایی که گذارش به شیراز افتاده، کنجکاو شده که به دیدار این آب برود. با دیدنش در شگفت شده: «این همان نهر رکنآباد است که سرچشمهاش در کوهستان دوازده میلی آنجاست و نهر شاد و شاداب به سوی شهر جاری است و حافظ در تعریف آن چنان داد سخن داده است که انسان انتظار دارد نهری بزرگتر باشد».۲
نزد حافظ، خیال رکنآباد لاجرم عظیمتر از مقدار آن است. چرا که هنر از خیالِ آب قوت میخورد و نه خود آب. اگر در شیراز فراتی جاری بود، ایبسا خیال تشنهی حافظ را به سرودن شعر وانمیداشت. اما کرزنِ بریتانیایی با عظمت خیالِ آب بیگانه است و نزد او رکنآباد بیمقدار جلوه میکند. رأی او دربارهی رکنآباد، همچون داوریِ خلیفه است وقتی میگوید لیلی را نزد من آورید تا ببینم که مجنون از چه اینهمه در سوزوگداز افتاده:
گفت لیلی را خلیفه کان تویی/ کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی/ گفت خامش چون تو مجنون نیستی
***
در فلاتی چنین خشک، عظمت خیال آب بود که به قطره نیز قدر و منزلت گوهری میبخشید و آن را صرف چیزی گرانقیمتتر از خودش میکرد. اسباب خرمی شهرهایی چون طبس، کاشان، یزد و نظایر این، عظمت خیال آب بود و نه فزونی مقدار آب. امروز که با حفر این همه چاه عمیق و نیمهعمیق و سد، شهرهایمان خصوصاً در بخشهای تازه توسعهیافته، کمتر به خرمی قبل است، این را بهتر میفهمیم.
پینوشت:
۱. احمد غزالی، سوانح.
۲. کرزن، ایران و قضیۀ ایران، ج۲، ص۱۱۳.

فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.