درباره‌ی استقبال از نمایشگاه «چشم در چشم؛ پرتره در هنر مدرن و معاصر» در موزه‌ی هنرهای معاصر تهران

چندان مرسوم نیست که اتفاقی در حوزه‌ی تجسمی در ایران به صدر اخبار عمومی بیاید؛ از این جهت، صف طویل بازدیدکنندگان در مقابل موزه‌ی هنرهای معاصر، که برای دیدن نمایشگاه «چشم‌ در چشم» گردآمده بودند و چند ساعتی منتظر ورود به موزه بودند، یک استثنا بود و اکثر خبرگزاری‌های اصلی به این موضوع پرداختند. این نمایش به کیوریتوری جمال عرب‌زاده که با محوریت ژانر پرتره‌ گردآوری شده است، پس از این اتفاق تا آخر آذرماه تمدید شد. حضور این تعداد مخاطب، که برخی از خبرگزاری‌ها تعداد آن را بیشتر از ۱۰۰ هزار نفر اعلام کرده‌اند، در میدان کوچک تجسمی غریب و بحث‌برانگیز بوده است. بعد از خیزش ۱۴۰۱ رخوتی فضای هنری را گرفت و نهادهای مختلف تجسمی و بخصوص نهادهای دولتی مثل فرهنگستان‌ها و موزه‌ها مورد قهر و غضب بدنه‌ی هنری کشور بودند. هرچند به تدریج این میدان رخوت را کنار زد و کمی پویاتر شد، اما‌ این چنین استقبالی از یک نمایشگاه پیش‌بینی‌ناپذیر بود. حتی اگر ارقام گفته‌شده اغراق‌آمیز باشد و حدود ۵۰-۶۰  هزار نفر به دیدن این نمایش رفته باشند باز این تعداد مخاطب کم‌نظیر است. نه تنها در ایران که در خارج از ایران نیز این تعداد مخاطب تجسمی را کمتر سراغ داریم. برای مثال در مهم‌ترین رخدادهای هنری جهان مثل آرت بازل و یا آرت فریز لندن، بازدید حدوداً ۵۰ هزار نفری دستاوردی محسوب می‌شود. و یا حتی آرت دوبی که مهم‌ترین رویداد هنری خاورمیانه است سالانه حدود ۳۰ هزار بازدیدکننده دارد. ما از تعدادی از نویسندگان و پژوهش‌گران این سوال را پرسیدیم که چرا مخاطبان جدید با این شور و سروصدا پا به میدان تجسمی گذاشتند و به دیدن این نمایش آمدند؟ به‌نظرشان مهم‌ترین دلیل و یا دلایل این استقبال چه بوده است؟ امیدواریم با گردآوری نقطه‌نظرات مختلف، درک بهتری از وضعیت نهاد تجسمی، و مهم‌تر، روان‌شناسی اجتماعی مخاطبان هنر تجسمی به دست آید.

۱. شهروز نظری

اگر کودکی در زندگی امروز شما وجود داشته باشد و چه بهتر که دختر بچه‌ای دبستانی، حتما می‌بینید که فریدا کالو از قهرمانان افسانه‌‌ای اوست. این ویژگی نه محدود به ایران که محصول فرهنگی‌ست که انیمیشن و هالیوود و ناشرانی مثل بیگ‌دریم ساخته‌اند؛ تیشرت فریدا، ماگِ فریدا و حتی لباس فریدا در هالوین. در نتیجه استقبال از موزه‌ای در تهران محصول چرخشی جمعی نسبت به مسئله فرهنگ و به شکل والاتر انسان اجتماعی‌ست. یعنی بچه‌های امروز از صمد بهرنگی و خسرو گلسرخی حالا رسیده‌اند به ونگوگ و فریدا و از چریک و پارتیزان به قهرمانان موزه‌ای.

طی چند روز اخیر انواع و اقسامی از تحلیل و نگرش درباره‌ی شوق به موزه می‌شنوم که عمدتاً کلی، وهمی و مبتنی بر تئوری توطئه هستند! پوپولیسمی درباره‌ی اینکه مردم گله‌وار به موزه رفته‌اند چون کوچه بازاری‌اند! راحت‌الحلقوم‌ترین تحلیل‌ها این بود که چون اینفلوئنسرهای اینستاگرام دست به تبشیر این نمایش زده‌اند در نتیجه فوج‌ فوج مردم از همه جا بی‌خبر فقط به قصد قشقرق آمده‌اند و بی‌هیچ غنیمتی در چشم و دل باز می‌گردند.

در همه‌ی این تحلیل‌ها یک نکته بارز است و آن اینکه مردم امواجی منفعل و ژلاتینی و بی‌شکل هستند که توسط افراد یا گروه‌هایی کنترل و جهت پیدا می‌کنند!! شما حتماً خاستگاه فکری چنین ایده‌ای را تحت عنوان خیلی کلی «چپ» می‌شناسید؛ در حالی که مادامی که یک تحقیق میدانی و آمارگیری دقیق در خصوص استقبال جمعی از نمایش موزه هنرهای معاصر صورت نگیرد هرگونه نتیجه‌گیری صرفاً تخمین و گمانه‌زنی خواهد بود.

اما یک نکته‌ی قابل‌توجه، حتی اگر فرض مبالغه‌آمیز تأثیر اینفلوئنسرها را قبول کنیم یا از طیف راست دولتی بپذیریم که این یک جور قلدری خیابانی برای به رخ کشیدن ابتذال سکولار در جامعه است بازهم این توجه ضروری‌ست که جنابان اینفلوئنسر پیش از پخش رپرتاژ در موزهْ به‌حتم به تأثیرگذاری این سبک زندگی جدید و سهم هنر در آن واقف شده‌اند و اِلا چرا تا چند سال قبل همین جنابان برای شکار فالوور دنبال اثرگذاری به واسطه‌ی سحر قریشی و پژمان جمشیدی و بهادر ترکیبی و ساندویچ بمبی رفته بودند؟!

من حتی به نگرش جمال عرب‌زاده این ایراد را دارم که از سر تعارف، یا شاید به دلیل نگاهی رمانتیک، این نمایش را توفق جامعه‌ی تجسمی بر عامه‌ی مردم تعبیر می‌کند!! عرب‌زاده‌ی عزیز این توده‌ها فکر و آرزو و چشم‌انداز دارند و هرچند زبان و قلمی برای نوشتن در دستشان نیست و تریبونی ندارند اما در بزنگاه‌های تاریخ، کاری را کرده‌اند که فطرت جمعی آنها ایجاب می‌کند و از همین جهت تمکین به خواست آنها در نهایت بوطیقای دموکراسی را خلق می‌کند. این استقبال بخشی از یک جنبش خشونت‌پرهیز بزرگترست، لااقل با عقل امروز من.

عکس از ژیلا دژم

۲. آرمان امیری

هفدهم تیرماه ۱۳۹۳ بود. دقیق‌اش را می‌دانم چون همان زمان ثبت‌ش کرده بودم. نیمی از خاک سوریه را داعش گرفته بود و نیم دیگرش زیر بمباران اسد و حامیان‌ش بود. شب از نیمه گذشته بود و من تازه به میدان هفت‌تیر رسیده بودم. آن روزها خبرهای جنگ یک لحظه هم متوقف نمی‌شد. بمب‌های بشکه‌ای که اسد روی شهرهای خودش می‌ریخت و تصاویری که داعش از اعدام‌های دسته‌جمعی منتشر می‌کرد. پشت چراغ قرمز شبانه‌ی میدان هفت‌تیر، شاید به همین تصاویر فکر می‌کردم. خیابان مقابل هم خالی بود اما از چند ماشینی که پشت چراغ ایستاده بودیم کسی چراغ شبانه را رد نمی‌کرد. صحنه‌ی خیابان خالی و تاریک مثل پرده‌ای بود که می‌شد در آن کابوس‌های ذهنی‌ات را مرور کنی. احساس پیچیده‌ای از یک جور شرم پنهان. از تصاویر قربانیان بمباران شیمیایی توسط رژیم اسد و وجدانی که از خودش می‌پرسید: آیا من هم سهمی از این جنایت‌ها دارم؟

آن روزها ریتم ترانه‌ی «ابراهیم قاشوش» یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمی‌رفت. یکی از آن تکرارهایی که مثل خارش مغزی سراغ آدم می‌آید و دست از سرت بر نمی‌دارد: «یاالله ارحل یا بشار». اسم‌ش که می‌آمد نمی‌توانستم تصویر گلوی بریده‌شده‌اش را از ذهنم بیرون کنم. اسم قاشوش، بلبل انقلاب، که دزدیدند و گلویش را بریدند تا حنجره‌ی انقلاب را از حلقوم‌ش بیرون بکشند و یک دایره‌ی سرخ روی گلویش باقی ماند، مثل گردی چراغ قرمز راهنمایی که سبز شد و فرصت بود که راه بیفتیم. شاید فشردن پدال گاز کمک می‌کرد که آن تصاویر زودتر پراکنده شوند اما تا ماشین بخواهد دور بردارد، یک ماشین دیگر پیچید جلو و زد روی ترمز.

چیزی نمانده بود که تصادف کنیم. مانده بودم دست را بگذارم روی بوق به اعتراض یا اصلاً پیاده شوم و فریاد بزنم که چشمم به چیز عجیبی افتاد. از کنار چرخ‌های ماشین جلویی یک کبوتر بیرون آمد. لِک‌ولِک کنان؛ انگار که حالش زیاد خوب نبود. پرواز نمی‌کرد و می‌لنگید. گویا ماشین جلویی زودتر دیده بود و نگران بود که من زیرش بگیرم. آب سردی بودْ روی خشم ناگهانی‌ام؛ اما بلافاصله به صرافت افتادم که نکند ماشین‌های پشتی از کنارمان سبقت بگیرند و کبوتر بیچاره را له می‌کنند. تا بخواهم سر برگردانم، یک ماشین دیگر از راه رسید و درست کنار من ترمز گرفت. و بعدی و بعدی. دو ردیف و بعدش سه ردیف ماشین صف کشیده‌ بودند که کبوتر کوچک قدم‌زنان خیابان را طی کند. حتی یک بوق هم بلند نشد.

به فکرم رسید که دوربینی در بیاورم و آن صحنه را ثبت کنم؛ که نشان بدهم از قلب خاورمیانه‌ی جنگ‌زده، آنجا که تصویرش یا با مراسم سر بریدن‌های داعش به جهان مخابره می‌شود، یا کشتارهای اسد و یا سرکوب هرروزه‌ی شهروندان معترض، مردمانی زندگی می‌کنند که به احترام یک کبوتر زخمی در خیابان می‌ایستند و حتی صف می‌کشند. حتی به ذهنم رسید که شاید بفرستم برای «فرزات علی»، که اگر از شکنجه‌گاه اسد آزاد شد و انگشت‌های خوردشده‌اش دوباره بهبود یافت از روی‌ش طرحی برای صلح و آزادی بکشد؛ اما نه. خیلی زود آرام گرفتم، درست به مانند همه‌ی سرنشینانی که در ماشین‌های کناری آرام گرفته بودند و فقط نگاه می‌کردند. انگار که همه‌مان از ثبت کردن و مخابره کردن خسته بودیم، فرصتی بود که یک لحظه آرام بگیریم، فقط نگاه کنیم و لذت ببریم در آن خلوت شبانه. آرام گرفتم و «همه تن چشم شدم» و تصویرش در خودم باقی ماند، تا سال‌های سال بعد و دیدن صف‌هایی دیگر، در همان خاورمیانه که همچنان در آتش جنگ می‌سوزد.

این‌بار خیابان کریم‌خان نبود. کمی آن‌طرف‌تر، کارگر شمالی، صف عابران بود در مقابل موزه‌ی هنرهای زیبا. حدفاصل وعده‌ی صادق ۲ِ و۳. یک سال پس از فجایع هفت اکتبر و جرقه‌ای که به انبار باروت انداخت. در روزهایی که یک عده کشف کرده بودند که یحیی سنوار هم رمانی نوشته و باید در کسوت یک هنرمند از او تجلیل شود، صفی تشکیل شده بود برای استقبال از تابلوهای ونگوگ و بیکن و مونه. چشم‌های خسته از زمختی و کراهت تصاویر پروپاگاندا بر بیلبورد ولیعصر، مشتاق هم‌نشینی شگفت‌انگیز آثار کمال الملک و محصص و درمبخش بودند در کنار شاهکارهایی از پیکاسو و اندی وارهول!

آیا آمده بودند که پیامی بدهند؟ با آن صف‌های بلند و آن چهره‌های مشتاق و خندان، در روزگاری که از در و دیوار غم و اندوه می‌بارد؟ من فکر نمی‌کنم. یعنی اصلاً دوست ندارم همه‌چیز را به این شکل نگاه کنم. پیام‌ها و مانیفست‌ها بماند برای همان بیلبوردهای حکومتی. مدت‌هاست که خیلی از ما فهمیده‌ایم بین این جهان‌های موازی هیچ پیامی رد و بدل نمی‌شود. گلوله شاید، یا گازهای اشک‌آور و نارنجک‌‌های دست‌ساز مسموم‌کننده؛ که البته هنوز بهترند از نسخه‌ی اسیدپاشی‌ها؛ اما دیگر چه جای پیام دادن و قاصدک هوا کردن در دل تندباد؟

در زمانه‌ی پر شتاب تصویرها و پیام‌ها، لحظه‌هایی هم می‌رسد که خسته می‌شوی از مخابره کردن و مخابره شدن. از فریاد زدن و جدل و هرآنچه طعم یا رنگ مقاومت و مبارزه داشته باشد. نه آنکه فقط ناامید شده باشی از گفتگوی میان جهان‌های موازی. اسم‌ش ناامیدی نیست. یک جور فهم جدید است از امید و یک نگاه جدید است به زندگی. لحظه‌ای که دیگر نمی‌خواهی چیزی را تغییر دهی، یا کسی را همراه کنی، یا دیگری را متقاعد کنی؛ بلکه فقط می‌خواهی خودت باشی، درست همان‌گونه که دوست داری باشی. با تمام زیبایی‌هایی که هنوز سراغ داری، و البته چه بهتر اگر چشم باز کنی و ببینی که صف هم پُر است از هم‌شهری‌هایی از جنس خودت تا با هم بروید به جهانی مشترک و بزرگتر با زیباترین لطافت‌های ماندگار در تاریخ هنر.

نه. به نظرم هیچ پیامی نبود. هرچه بود یک وقفه بود. یک‌جور احساس رهایی از پیوندهای مداومی که لحظه‌لحظه‌ی امروز ما را به گروی آینده می‌گذارند؛ به گروی اماها و اگرها. امید به روزهایی که دیگر جنگ نباشد و دیگر خفقان نباشد و دیگر تبعیض نباشد و دیگر شکاف‌های بزرگی که دریایی از خون می‌طلبند تا پُر شوند نباشند. طنابی‌ست که یک جایی پاره می‌شود؛ درست مثل مکاشفه‌ای که ناگهان از راه می‌رسد و می‌گوید دوربین‌ت را کنار بگذار، آیندگان را فراموش کن، تو فقط خودت هستی در همین لحظه. زیبا زندگی کن و از تمام زیبایی‌هایش لذت ببر.

عکس از ژیلا دژم

۳. امین بزرگیان

چشم در چشم جامعه

یک: جامعه چیزی علاوه بر تک تک افراد است. این اصل بدیهی راز این واقعیت است که جامعه همواره این توان را در خود دارد که همگان را شگفت‌زده کند. بخش بزرگی از «لحظه انقلابی» هویت خود را به غیرقابل پیش‌بینی بودن جامعه مدیون است. این ویژگی است که اساساً دانش جامعه‌شناسی را پدید آورده تا بر این خصلت آن غلبه کند و امکاناتی را برای پیش‌بینی کردن رفتار جامعه فراهم سازد. اگر بسیاری از استقبال مردم از نمایشگاه اخیر چشم در چشم در موزه هنرهای معاصر شگفت‌زده شده‌اند، این بدان معنا نیست که با چیزی یگانه و استثنایی روبرو هستیم بلکه ماهیت هر جامعه‌ای تنیده با این لحظات انقلابی است. به عنوان مثال همین افرادی که جلوی موزه صف کشیدند در چند سال اخیر مالامال از لحظاتی شگفتی‌آور و غیر قابل پیش‌بینی بوده‌اند.

دو: میدان‌های مختلف در جامعه دارای استقلال نسبی هستند، بدین معنا که حوزه‌های متنوع با وجود پیوستگی به یکدیگر حیاتی مجزا نیز دارند تا حدی که بدان‌ها «هویت» می‌بخشد. استقلال میدان هنر از میدان سیاست را باید به رسمیت شناخت. این استقلال بنظر می‌رسد خود را در استقبال از نمایشگاه چشم در چشم یادآوری کرده است. این تصور که جامعه‌ همواره رفتار منسجم و یکدستی را از خود نشان می‌دهد معلول عدم درک جامعه مدرن و سوژه‌های چهل تکه آن است. عصر مدرن عصر چندگانگی است، دورانی که سوژه‌هایی ساخته که از منابع مختلف تغذیه می‌کنند؛ به نوعی که «تناقض» به شاخصه ذهنی و رفتاری این سوژه‌ها تبدیل می‌شود: هیچ ایده عام، هیچ کلان روایتی دیگر انسان را تنظیم نمی‌کند، خدا مرده است و مراکز تولید ارزش و هنجار تکثر یافته‌اند. بنابراین اصلاً عجیب نیست افرادی که دولت را نفی می‌کنند همزمان برای ثبت‌نام در نهادهای همین دولت در حال رقابت با هم باشند، برای پیش خرید اتومبیل پول‌شان را به دولت بدهند و یا به مراکز فرهنگی، ورزشی و تفریحی رسمی هجوم بیاورند. این خصلت فرهنگی و ذهنی طبقه متوسط جدید است.

سه: در دورانی هستیم که جان ما به تماشای «دهشت» و «زشتی» عادت و خو کرده است. حتی کشتار -به عنوان صریح‌ترین نوع ستم- به چیزی پیش پا افتاده تبدیل شده است. ما شاهد بودیم که چگونه پنجاه هزار نفر توسط یک دولت رسمی در غزه قتل عام شده‌ و شدیدترین توحش‌ها به بخشی از دکوراسیون زندگی همه ما تبدیل شده‌اند. آدمها وقتی درون فاجعه، فقر، نارسایی، مصیبت و غیره به گونه‌ای طولانی مدت زندگی می‌کنند دارای بدن‌هایی می‌شوند که می‌تواند خود را با هر وضعیتی منطبق کند. این نیروی خود زندگی است، و نباید آن را به معنای بی‌تفاوتی نسبت به شناعت فاجعه و ستم فهمید: آدم‌ها به مصیبت عادت می‌کنند و «علیرغم» آن زیستن را می‌جویند.

چهار: حضور غیر منتظره در استقبال از یک نمایش هنری راوی میل به ادامه زندگی است. میلی که همیشه وجود داشته و در جاهای متنوع به اشکال مختلف خود را نشان داده است. حتی افسردگی ملی هم راوی این میل است؛ که از سرکوبش دچار غم شده و تمنای برخورداری از آن را دارد. جامعه به میانجی چیزهایی نامحسوس یا محسوس رفتاری از خود نشان می‌دهد که شاید برای تک تک اعضایش غیر منتظره باشد؛ این لحظه‌ایست که او خود را به عنوان پدیداری مستقل یادآوری می‌کند، می‌گوید «جامعه وجود دارد»، آن را به روایتی واحد و مطلوب خودتان تقلیل ندهید.

عکس از ژیلا دژم

۴. محمدرضا ربیعی

افتتاح تازه

وقتی در ۱۹۷۷ موزه‌ی هنرهای معاصر تهران با گنجینه‌ای قابل توجه افتتاح شد بسیاری از این اتفاق خشنود نبودند. غربی‌ها به عادت همیشگی‌شان که اگر چیز تمیزی در ایران می‌دیدند سریعاً یاد حلبی‌آبادهای ایران می‌افتادند از همان جنس سخنان که شما خاورمیانه‌ای بهتر است پولتان را خرج نان خشک و درمان تراخم کنید این طرف و آن طرف گفتند و نوشتند. چپ‌ها و مسلمان‌های مبارز که تکلیف‌شان روشن بود و حتی خود شاه هم این «مزقون»‌بازی‌ها را چندان جدی نمی‌گرفت و در حد تفریحات حاج خانم به آن نگاه می‌کرد. اثری هم که برای افتتاح موزه به عنوان جزئی از معماری آن خریداری شد حوضچه‌ای از روغن سوخته (نفت خام…) بود که آن پایین و در ورودی موزه یادگار و دشنامی باشد که یادتان باشد چطور صاحب این موزه شدید. بعدتر هم که در فاصلۀ کوتاهی انقلاب شد و موزه شد نماد فرهنگ منحط غربی و از این جنس خام‌پرانی‌های نوجوانانه که گفتنشان آن موقع‌ها مد بود. واقعاً این موزه چرا و برای چه کسی ساخته شد؟

موزه‌ی هنرهای معاصر تهران از همان آغاز انگار وصله‌ی ناجوری بود و واقعیت موضوع هم انگار همین بود. غربی‌هایی که گفته بودند که این بیچاره‌ها را چه به هنر معاصر به زودی با پوزخند به تماشای این نشستند که گنجینه‌ی موزه در زیرزمینش توقیف شد و تا چند دهه هم بیرون نیامد. چپ‌ها هم به محض وقوع انقلاب شادی‌کنان نقاشی‌هایشان را کنار رفقای حزب‌اللهی‌شان زدند روی دیوار موزه هنرهای معاصر روی جای خالی گنجینه که حالا حالاها قرار بود در زیرزمین محبوس بماند. و شاه هم که خریدن تانک و جنگنده برایش از همه چیز مهم‌تر بود معلوم شد بیراه نمی‌گفت که کمی بعدتر معلوم شد این جنگ‌افزارها در این ممالک چه پر استفاده اند. خود موزه هم – که البته در طول عمرش بیشتر گالری بوده تا موزه – چند سال یک بار سر و صدایی می‌کند و دوباره فراموش می‌شود و بیشتر تبدیل به نمادی از حسرت‌های رنگارنگ شده است تا مرکزی برای گسترش و آموزش هنر معاصری که خب آن هم دیگر معاصر نیست و دهه‌ها از زمانی که تابلوی جدی‌ای به گنجینه آن اضافه شده می‌گذرد. اما…

اما برگردیم به اینکه این موزه چرا و برای چه کسی ساخته شده است. جواب این سوال از قضا بسیار ساده است. موزه‌ی هنرهای معاصر تهران دقیقاً برای آن کسانی ساخته شده است که برای دیدن گنجینه‌اش جلویش صف می‌کشند. مثل هر محصول دیگری این موزه هم برای کسی ساخته شده که آن را می‌خواهد. و خب برای بار چندم ثابت شد که در ایران عدۀ زیادی موزۀ هنرهای معاصر را می‌خواهند. افتتاح چنین نهادی در ایران نه تنها در زمان خودش فکر پیشرو و انقلابی‌ای بود بلکه اکنون هم این نهاد به همان تازگی (و غرابتی) است که موقع افتتاحش بود. انگار که این موزه هر چند سال یک بار دوباره از نو افتتاح می‌شود و اتفاقا هر بار هم افتتاحیه بزرگتری و صف‌های بلندتری به خود می‌بیند. صف‌هایی که پاسخی به آنهایی هستند که ۵۰ سال پیش به هر دلیلی گفتند اینها را چه به هنر و اکنون همه با هم در حال تماشای یکی از بزرگترین استقبال‌ها از یک نمایشگاه نقاشی در سال‌های اخیر احتمالا در همۀ جهان در همین موزۀ هنرهای معاصر تهران هستیم. موزه‌ای که هیچ‌وقت فرصت پیدا نکرد آنگونه که هدفش بود فعالیت کند و همیشه در معرض و نابودی و فراموشی بود اما نه نابود شد و نه فراموش و حالا می‌شود حدس زد که افتتاحیه‌ای بزرگتر در زمانه‌ای شادتر برایمان تدارک دیده است.

عکس از ژیلا دژم

۵. محمودرضا بهمن‌پور

درباره‌ی صف جلوی موزه‌ی هنرهای معاصر چند نکته‌ وجود دارد:

۱) به نظرم اتفاقی که افتاد و حضور این جمعیت و صف کشیدن جلوی موزه حاکی از جنبش یا علاقه‌ای قابل توجه و مهم به هنر معاصر نیست. این توجه استثنایی بیشتر مربوط به انعکاس محتوای این نمایشگاه و آمدن نام فرح پهلوی در چند رسانه‌ در خارج از ایران بود که ریشه‌یابی این توجه خود جای تحلیل جداگانه دارد. فراموش نکنیم در گذشته‌ هم برای رخدادهای دیگری جلوی موزه صف کشیده شده، اما به نظر می‌آید زمان این صف موجب ذوق‌زدگی عده‌ای شده تا شاید به تعیین رئیس موزه منجر شود.

۲) ارزش خزانه موزه هنرهای معاصر هیچ‌گاه معطوف به پرتره‌هایش نبوده است. این نمایشگاه هم از دقت و اهمیت تاریخ هنری چندانی برخوردار نیست. مثلاً اینکه بین دو پرتره از فرانسیس بیکن و پیکاسو پرتره‌ای از غلامحسین ذابحی آورده شود، به چه روی است؟ ریشه‌های تاریخی وانگیزه‌های خلق آن پرتره‌ها چه ارتباطی به ریشه‌ها و معنای پرتره‌ی ذابحی، این هنرمند بسیار دوست‌داشتنی ایرانی دارد؟ همین یک اشاره بر بی‌دانشی کیوریتور کافی است.

۳) به نظر می‌رسید هیچ یک از کسانی که با پدیده شلوغی مواجه شدند، کاری آماری درباره کیفیت جمعیت نکرده‌اند؛ آیا آنها دانشجویان هنر هستند؟ آیا این نمایشگاه به پرسش‌هایی درباره نقاشی پرتره جواب داده است؟ ذوق‌زدگان این صف، می‌توانند جمعه‌ها عصر سری به خیابان سنایی بزنند تا ببینند که مشابه چنین جمعیتی در بازدید از گالری‌ها نیز حضوری قابل تامل دارد.

۴) در پایان، برخلاف محتوای درجه سه و کم‌اهمیت این نمایشگاه، باید به نکته حائز اهمیتی اشاره کرد؛ و آن موفقیت بی‌چون و چرای زنان و دخترانی است که توانستند با آزادی عمل خود موزه را به تصرف خود درآورند و محدودیت‌های حاکمیتی را بشکنند.

۶. امید قجریان

این پرسش که بر چه مبنایی جامعه‌ی مخاطب به رویدادی هنری اقبال می‌کند و حتی این توجه فراتر از انتظار معمولِ برگزارکنندگان و هنرمندان قرار می‌گیرد، وضعیتی چند وجهی از ارتباط هنر و مخاطب را بازنمایی می‌کند که نیازمند تأمل و تعمق در چرایی این توجه است.

نمایشگاه «چشم در چشم» که با تلاش جمال عرب‌زاده در موزه‌ی هنرهای معاصر برگزار و نگاه‌ها را به خود جلب کرده، تا حد زیادی موجب تعجب ناظران حرفه‌ای هنر شده است. به واقع جامعه‌ی هنری با این پرسش مواجه هست که کدام  وجوه حاضر در این نمایشگاه، تمایل بازدید از آن را در نزد مخاطبان افزایش داده است.

به نظر می‌رسد جنبه‌های متعارف رعایت شده در انتخاب و دسته‌بندی آثار نمایشگاه، دقت و توجه عرب‌زاده به پژوهش و متن و سعی در طبقه‌بندی متفاوت حضور چهرهْ در هنر تجسمی و به ویژه نقاشی، از نقاط قوت ارائه‌ی اوست. در هر صورت نمایشگاه با توجه به امکان بدیهی ارائه‌ی گنجینه‌ی موزه‌ی هنرهای معاصر،  فاصله‌ی چندان بزرگی با نمایشگاه‌های پیشینی موزه نساخته است. منطقی است فضایی که حاوی گنجینه‌ای ارزشمند از آثار هنرمندان سرار جهان – حداقل در دوره‌ی درخشان هنر مدرن – است، هر از گاهی نمایشگاهی اینچنین ترتیب دهد و مخاطبان خود را با پیشینه‌ی تحولات هنر آشنا کند.

تا اینجای کار نمایشگاه چشم در چشم را همانند همه‌ی نمایشگاه‌های این چنینی موزه‌ی هنرهای معاصر باید طبقه‌بندی کرد اما این پرسش پیرامونی همچنان پابرجاست که چگونه اقبال مخاطبان فراتر از انتظار بوده است.

به نظر می‌رسد در پاسخ به این سوال باید دو جنبه‌ی موثر و منطبق بر هم را بررسی کرد.

ابتدا در مخاطبان، که عموماً طبقه‌ی متوسط متمایل به حوزه‌ی فرهنگ هستند و در اینجا طی فرآیندی طبیعی و البته شتاب‌دهنده‌ که به واسطه‌ی پرداخت رسانه‌ای حاصل شد، اقبال گسترده‌ی پسینی را به وجود آوردند. دوم در مضمون نمایشگاه و ظرفیت مواجه‌ساز پرتره که امکانِ ارتباطِ بی‌واسطه‌ی مخاطب و صورتِ دیگری را فراهم می‌کند.

قسمت اول را باید در رهیافت مخاطبان فرهنگی موزه در بازشناسی مجدد خود در پهنه‌ی گسترده‌ای با عنوان فرهنگ جستجو کرد؛ مخاطبانی که متأثر از استیصالِ برآمده از تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی ایران، دچار فقدان‌های مهمی شده است که از شروع سده‌ی جدید شمسی در جامعه‌ی ایرانی و در قالب سهم‌خواهی هر چه بیشتر بر نظارت افراد ایرانی بر تعلقات فرهنگی و فردی جستجو می شود. بنابراین هر روزنه‌ای که امکان پر کردن این خلا را فراهم می‌کند با شتاب ملموسی مورد توجه قرار می‌گیرد.

باید در نظر داشت که مضمون این نمایشگاه – پرتره – بروز این امکان را در خود قوت بخشیده است تا فرض همپوشانی این دو جنبه را در چنین بزنگاهی توامان کامل کند. نمایشگاهی در این ابعاد از پرتره، دقیقاً کلید ورود به همان روزنه‌ای‌ست که امکانِ توجه بیش از معمول را تکمیل کرده است. مفهوم پرتره در قالب کهن، میانه و مدرن‌اش، مخاطب امروز ایرانی را از وجوه انتزاعی تجسم یافته در هنر مدرن فارغ، و دلالت‌های نشانه‌ای و پیچیده‌ی درک و دریافت هنر مدرن را تسهیل می کند. پرتره خطوط ارتباطی محکمی را از دریافت اثر هنری نزد مخاطب خود صورت‌بندی می‌کند و از این جهت باید اذعان کرد که این نمایشگاه در همپوشانی این نسبتِ عرضه و تقاضا موفق بوده است. از این رو راهکاری خواهد بود تا توجه به شیوه ی ارائه آثار در نهادهای هنری با مداقه‌ای عمیق‌تر همراه شود.

عکس از ژیلا دژم

۷. مهدی چیتسازها

جمعه ۲۵ آبان همین‌که از خیابان فاطمی وارد کارگر شدم، متوجه شدم هیچ جایی برای پارک ماشین نیست. کوچه‌های اطراف هم جا پیدا نمی‌شد. برای جمعه سرِ ظهر خیلی عجیب بود. بالاخره دو سه کوچه دورتر از خیابان، جایی پیدا کردم و وقتی رسیدم جلوی موزه اصلاً باورم نشد این صف بخاطر بازدید از نمایشگاه باشد. تا جایی که من در ۲۵ سال گذشته به یاد دارم، هیچ‌گاه جز در افتتاحیه‌ها یا مثلاً جشنواره، چنین چیزی سابقه نداشته است. حالا ناگهان چه اتفاقی افتاده است؟

راستش من هنوز آنقدر داده‌ی مستندی ندارم که بتوانم داوری درستی داشته باشم. البته که می‌توانیم بر اساس تجربه و دانش تاریخی حدس و گمان‌هایی بزنیم. چنانکه این مدت ویژه در فضای مجازی زیاد دیدیم. مثل اینکه شاهد تحولات بزرگی در سطح فرهنگی نسل جدید هستیم، یا اینکه همه‌اش نتیجه‌ی پدیده‌ی نوظهور بلاگرها است که دنبال موقعیت تازه‌ای برای تولید محتوا بودند و چه موقعیتی جذاب‌تر و اگزوتیک‌تر از موزه‌ای که شاه آن را ساخته است و آثاری که فرح دیبا خریده است و هنرمندانی که شهرت جهانی دارند. یا حتی تفسیرهایی سیاسی از قبیل اینکه کار خودشان است یا ممکن است واکنشی به سکوت و خمودگیِ پس از جنبش ۱۴۰۱ باشد، یا حتی تحلیل‌هایی که بر ساختارهای طبقاتی تأکید دارند و آن را نوعی نمایشِ طبقه‌ی متوسط برای بروز تمایزات فرهنگی خود با مصرف‌کنندگان کالاهای فرهنگ توده‌ای ارزیابی می‌کند…

به نظر می‌رسد آنچه چنین رویدادهایی را تعجب‌برانگیز می‌کند و به دنبال‌اش موجی از بحث‌ها و جدال‌ها را در پی می‌آورد، بیشتر در خود سرشتِ هنر مدرن جای دارد. هنری که ما پیشتر پذیرفته‌ایم که هنری نخبه‌گراست و درک و دریافت آن حتی برای متخصصان هم نیاز به سال‌ها ممارست دارد و علی‌القاعده قرار نیست با استقبال عمومی روبرو شود. به همین دلیل از همان آغاز استقبال‌های ناگهانی از این دست همواره با واکنش‌های مثبت و منفی روبرو شده است. 

یادم است دهه‌ی هشتاد وقتی از نمایشگاه هنر مفهومی در همین موزه استقبالی بی‌سابقه شد بحث و جدل‌ها بالا گرفت. دوران اصلاحات بود و نگاه‌های خوشبین به آینده بیشتر از امروز بود. اما نگاه‌های منفی هم کم نبود. آقای قره‌باغی نوشته بود که اگر بیرون موزه یکی مار در می‌آورد و زنجیر پاره می‌کرد مخاطب بیشتری داشت (نقل به مضمون). کسی هم برای نشان دادن اینکه بازدیدکنندگان اساساً هیچ درکی از هنر مفهومی ندارند و این استقبالْ ادابازی‌های روشنفکری طبقه متوسط نوظهور است، رفته بود با بازدیدکنندگان مصاحبه کرده بود و به آنها گفته بود خود این مصاحبه یک اثر هنری است و واکنش‌ها را ثبت کرده بود…

بنابراین هر دو دیدگاه‌های مثبت و منفی البته می‌تواند بخشی از دلایل را پوشش دهد اما چندان پشتوانه مطالعاتی جدی ندارند. به نظر من هنوز خیلی زود است که بر اساس این حدس و گمان‌ها داوری کنیم یا برای آینده برنامه‌ریزی کنیم. چه به قول حُکما «چشم و گوش به ظن و تخمین بسیار حکم‌های خطا کند.»

طرحی از مجید کاشانی

۸. افسانه پلویی

صادقانه بگویم، دیدن خیل مشتاقان به نقاشی در موزه هنرهای معاصر، که این روزها خبر صف های طویلش به تیتر خبرگزاری‌های داخلی و خارجی تبدیل شده، آن هم با این تنوع اجتماعی و سنی، حسابی سرخوشم کرد. اینکه چرا و چطور این بار، این اقبال نصیب موزه شده است با اینکه بخشی از این آثار بارها با عناوین مختلف به نمایش در آمده است را در ذهنم زیر و رو می‌کنم.

آیا باید این حضور را تحت تأثیرِ قدرت شبکه‌های فیلترشده‌ی مجازی بدانم؟ که برای هر آن چه به کار نمایش مجازی می‌خورد؛ از خلق تمایز با گروه همسالان یا تب تولید محتوا یا حتی پیرو پیشنهاد فلان اینفلوئنسر، جماعتی را برای عکاسی و سلفی گ‌فتن با آن فیگور سر به زانوی ونگوگ بر دیوار سرخ موزه، به نوبت کرده بود؟

یا اینکه، جماعتی برای بازپس‌گیری عرصه‌های اجتماعی مصادره‌شده پا به میدان گذاشته‌اند؟ جماعتی از طبقه‌ی متوسط رو به زوال، که برای تماشای همین اندک ایده‌های مصون‌مانده‌ی سیاسی‌نشده، به شوق می‌آیند و اعلام حضور می‌کنند؟ یا اینکه نشانه‌ایست بر تشنگی رنگی و فرهنگی مردمانی در محاصره‌ی دیوارهای این ابرشهر خاکستری، که زیر هزار گرفتاری و کار و فشار، تنها روزنه‌هایی به تخیل و هنر را قدر می‌دانند؟

نمی‌دانم! شاید همه، شاید هیچکدام. اما این حضور هر چه باشد، نیک است و خاطره ی این چشم در چشم شدن با انبوهی از پرتره‌های منتخب بر دیوار و پرتره‌هایی از مردمان واقعی قطعاً به یادم می‌ماند.

۹. فرزاد ادیبی

چشم در چشم: می‌توان از سه منظر با پدیده‌ی استقبال بی‌نظیر بازدیدکنندگان از نمایشگاه«چشم در چشم» در موزه هنرهای معاصر، مواجه شد:

منظر یک‌ام از روزنه‌ی سیاسی است چرا که هر کنشی، امروزه در کشور ما سیاست‌زده است. فرهنگ و هنر آلوده به نگاهی سیاسی‌ست، اقتصاد نیز و همین‌طور اجتماع و… بعد از حوادث سال‌های ۱۴۰۱ به بعد شکاف بین حاکمیت و ملت به بیشترین حد رسیده است و حکومت در پی ترمیم آن است و از هر امکانی برای این منظور بهره می‌برد و چه امکانی بهتر از فرهنگ و هنر؟ سردیس بزرگان علم و هنر در ورودی دانشگاه تهران نصب می‌شود، پس از سال‌ها ضیافت شامی با حضور وزیر فرهنگ و… برگزار می‌شود، رییس جمهور به دیدن مولوی عبدالحمید می‌رود و…

پس لازم است مردم و بویژه جوانان در کنش‌های اجتماعی و فرهنگی حضور یابند مثل اتفاقی که در مکان‌هایی مثل کاخ‌موزه‌ی سعدآباد یا موزه‌ی هنرهای معاصر روی داده است…

منظر دوم از دریچه‌ی اجتماعی است. اجتماع جوان ما نیازمند همزیستی توام با احترام است. جوانان ما هر رویدادی را برای با هم بودن گروه‌هایشان بهانه می‌کنند. دختران و پسران ما می‌خواهند بی‌دلهره در فضاهای فرهنگی و ورزشی حاضر شوند گرچه ممکن است برخی از آن‌ها سواد درک آن رویداد فرهنگی یا ورزشی را هم نداشته باشند یا گرفتار مد و فد هم بشوند.

منظر سوم از پنجره فرهنگ و هنر است. نمایش آثاری که برای نخستین بار در معرض مطالعه‌ی علاقه‌مندان قرار گیرد را نه یک بار که باید بارها دید و مطالعه کرد، رفتاری که این روزها کمتر دیده می‌شود. مطالعه و رویکرد جستجوگرانه و پژوهشگرانه با آثار هنری اعم از هنرهای نمایشی و تجسمی و موسیقایی و… تقریباً فراموش شده است که سلیقه‌ی سخیف و زرد، مخصوصاً در سینمای امروز این‌گونه گسترش یافته است.

اما خروجی هر سه منظرْ فرهنگی است. اگر سیاست ایجاب می‌کند یا جوانان تظاهر به فرهنگ‌مداری کنند یا جماعت به خاطر خود آثار هنری به موزه‌ها بروند، کاری‌ست شایسته که گاه برخی از فرهنگسازی‌ها از پوسته می‌آغازد.

عکس از عطا طاهرکناره، ۱۳۷۷

۱۰. راضیه بابایی:

تابلوها برای تزیین دیوار هیچ موزه‌ای خلق نمی‌شوند؛ موزه‌ها تاریخ واقعی یک ملت‌اند. ما سیر تحول فکری یک جامعه را در ادوار مختلف به واسطه‌ی آثار خلق‌شده و به نمایش درآمده در آن دوره نظاره‌گریم. موزه‌ی هنرهای معاصر تهران با نمایش «چشم در چشم» آثاری از گنجینه که متعلق به دوران مدرن و معاصر است را در آبان ماه ۱۴۰۳ به نمایش عموم گذاشت. در حالی که در این نمایش آثار درخشانی از هنرمندان ایران و جهان به چشم می‌خورد و ما از تجربه‌ی دیدن بی‌واسطه‌شان بسیار لذت می‌بریم، ناخواسته ذهنمان دنبال ارتباطی‌ست بین آثار چیده شده در کنار هم. آیا انتخاب‌های طراحی‌شده مبنای خاصی دارد؟ اینکه کار بهمن محصص کنار پیکاسوست، خودنگاره‌ی کمال‌الملک کنار ادوارد مونش و خیلی انتخاب‌های دیگر، اتفاقی‌ست آیا؟
فضاسازی، حرکت، مکاشفه در پرتره و رسیدن به معنا در هنرمندان جهان متفاوت است؛ ما چه مسیری گذراندیم از سَر و دستاوردمان امروزه چیست؛ ماحصل این تغییرات با دیگر نقاط دنیا چه تفاوت هایی دارد؟
بزرگترین خواستگاه برای برپایی چنین نمایشگاه‌هایی مراقبت از فرهنگ و هنر و ایجاد پیوندی نو، میان آنها و زندگی‌ست.
کیوریتور یا نمایش‌گردان مانند یک هنرمند، با نگاهی زیبایی‌شناسانه و سلیقه‌ای زاده‌ی احساس و اندیشه، درخور امکانات و بضاعت خویش، در این امر بزرگترین سهم را دارد؛ و می‌تواند با کشف ارتباطی نو، پرسش‌های تازه‌ای را از دل همنشینی آثاری متعلق به جغرافیایی مختلف، با امکانات فکری متفاوت مطرح کند و هدفش صرفاً نمایش تک‌اثرهایی نباشد که هر کدام بسیار دیدنیست.
«چشم در چشم» که به نمایش پرتره‌نگاری در هنر مدرن و معاصر می‌پردازد، گرچه با توضیحاتی آثار را در چند رده وارد میدان کرد، اما این تقسیم‌بندی خلأهای موجود را جبران خواهد کرد؟ واقعاً زاده‌ی جستجو، پرسشگر و خلاقانه‌ست؟ نمی‌توانست پویا و زنده و کنشگر باشد،؛آن هم در جوّ کنونی اجتماع؟ یا ارتباط محکمتری را ارائه دهد در خور موضوع و چگونگی مسیر پشت سر گذاشته شده؟
گویا جای پرداختن به فرم به عنوان زبانی که از دل مشاهده و دیدن ایجاد می‌شود، تغییر می‌کند، شکسته می‌شود، می‌گریزد و هر بار به گونه‌ای جدید به پا می‌خیزد، در این نمایشگاه گردانی خالی بود.
فی‌نفسه خدمت‌رسانی‌ست فعالیت در چنین رویدادهایی؛ با گامی فراتر اما می‌توان به جستجوی معنا رفت؛ طوری که مکان و زمان، در بر دارنده‌ی موقعیتی تازه، گره‌خورده به نیازهایی نو و پیشنهاداتی برای آینده‌ی هنر باشد. خوب یا بد بسیاری از مکاتب فکری را همین رخدادها رقم می زنند؛ از فتوریست‌ها تا بسیاری از پرفورمنس‌ها و کانسپتچوال‌آرت‌ها، ریشه در نوعی روایتگری جسورانه در تاریخ دارند.

ما خوشحالیم که این نمایشگاه مخاطبان بسیاری را به موزه کشاند و به آنها اجازه داد نه در نقش یک تماشاچی، بلکه به عنوان انسانی که زیستی دارد؛ تفکر، احساس و مطالبه‌ای دارد، گفتگو و ارتباطی را رقم بزند که واقعی‌ست. بله پرتره موضوعی به جا بود و مخاطب می‌توانست خودش و موقعیتش را میان آثار جستجو کند.
نوعی همذات‌پنداری آن هم در مقیاسی جامع و مرغوب (به واسطه‌ی آثار هنرمندان مطرح در جهان) شاید بزرگترین اقبال این نمایشگاه بود؛ آن هم زمانی که حضور در دل اجتماع و پرسه‌زنی در اماکن عمومی پُررنگ‌تر از همیشه است. البته فضای آموزشی و معلمین نیز در ترغیب قشر دانشجو و هنر آموز برای بازدید از موزه نقش موثری داشتند.
با تمام این تفاسیر، من معتقدم جامعه‌ی تجسمی به نشان دادن موضعی کامل‌تر از مسیر طی شده برای آفرینش یک اثر تجسمی، نیاز خواهد داشت؛ نمی‌شود جریانات اجتماعی را از فرایند خلق جدا دانست؛ هر هنرمندی پیشینه‌ای دارد، وقتی آثارشان در کنار دیگری قرار می‌گیرد، قضاوتی ایجاد می‌کند و انتظار معنایی می‌رود در ذهن مخاطبان.
چنین مجموعه‌ای که خودش یک اثر هنری محسوب خواهد شد، ارتباطها و همکاری‌ها و شرایط و فضاهای بسیار فراگیرتری را می‌طلبد. گر‌چه قدمی برداشته شد به جلو، پراکندگی در این نمایش مسیری را روشن نمی‌کرد تا ما به عنوان یک ایرانی چگونگی ارتباطمان به گذشته را درک تصویری کنیم؛ موقعیتمان را با تمام تفاوت‌های فرهنگی، با دیگر نقاط جهان دریابیم و تمام اینها مثل نقشه‌ای به آینده‌ای پر بارتر هُل‌مان بدهد.
گویا همه آمده بودند کارهایی بببنند از افرادی نابغه…
پرداختن به زمینه و بستر، تنها راهی‌ست که ما را از تکرار و تقلید در دنیایی که همه چیز در حال مصرف شدنست نجات خواهد داد.