به پیروی از آنچه حمید هامون در اواخر فیلم می‌گوید، می‌توان تصور کرد که جهان آرمانی مهرجویی جهانی است که در آن «همه‌جا صلح و آشتی؛ همه‌جا عشق و صفا» حاکم باشد. چنین جهانی درست در رؤیای پایانی هامون بروز و ظهور پیدا می‌کند، آنجا که همه‌ی خویشان و دوستان و آشنایان حمید او را حلقه کرده و خیالش را بابت همه‌چیز راحت می‌کنند: مامان هست، مهشید همچنان عاشقش است، دسیسه‌های پشت‌پرده‌ی اقوام و آشنایان شایعه‌ای بی‌اساس بوده، نیازی نیست بابت بدهی‌هایش نگران باشد، دکتر حالش را خوب خواهد کرد، و حتی دستگاه‌های آنالیز خونی که او مأمور فروششان بوده همه به‌طور کامل و به‌قیمت فروش رفته‌اند! نمود بیرونی این جهان آرمانی مملو از صلح و آشتی، و عشق و صفا، به گواه آنچه در تصویر آمده، یک ضیافت است؛ به بیان دیگر، جشن، بزم، یا سور کامل‌ترین فرمی است که آن ایده می‌تواند به خود بگیرد. همه گرد بساط یا سفره‌ای رنگین جمع می‌شوند. یا، در خوانشی که احیاناً ظرافت‌های هستی‌شناسانه‌ی بیشتری دارد، در مورد این سفره باید گفت این آن‌ها نیستند که دور سفره جمع شده‌اند؛ این سفره است که آن‌ها را گرد هم جمع کرده است. سفره یکی از لوازم جشن نیست؛ سفره خودْ عین جشن است: با هم خوردن و با هم نوشیدن و وقت را با هم دور بساطی چنین به خوشی گذراندن؛ یک تجربه‌ی اشتراکی ناب.۱ اما رؤیایی چنین که می‌تواند برای کسانی خودْ همان معنای زندگی در تمامیت آن باشد بدل به کابوسی می‌شود، وقتی تندبادی، که احتمالاً تندباد واقعیت است، می‌وزد و طومار این بساط رنگین را درهم پیچیده، صلح و صفا و عشق و آشتی را به همراه حلقه‌ی دوستان و آشنایان با خود می‌برد.

برای دسترسی به محتوای کامل روی دکمه زیر کلیک کنید.