یادمان چه-را یادمان بیاورد؟ / مروری بر ده یادمان شهری تهران
از امروز تا آخر سال، هر ماه مجموعهجستارهایی درباره یادمانهای شهری تهران را منتشر میکنیم. در این جستارها هر بار به بهانه پرداختن به نقلها و قصههای پیرامون یک بنا یا مجسمه یا شیء حولِ آن به کنکاش میپردازیم تا بدین ترتیب نه فقط خاطرات شهر را مرور کنیم که بدین پرسش بیاندیشیم که اگر تهران میخواست بهمیانجی یادمانهایش با ما سخن بگوید، چه چیزهایی به یاد ما میآورد؟
از بهنام ابوترابیان، نویسنده و پژوهشگر منظر فرهنگی تهران، خواستیم که راوی این سخنها باشد. او که تاریخ شهر را از خلال مکانها و اسناد و رویدادها روایت میکند، و تاکنون کوشیده در کتابهای «گذر ایلچی»، «قصههای مسعودیه»، و «از طهران تا پطرزبورغ و از پترزبورگ تا تهران» به تهران زبان بیان خاطراتش را ببخشد.
اولین جستار از این مجموعه دربارهی «تختهسنگ تجریش» است؛ بازمانده فراموششده یک فاجعه بزرگ بیخ گوش ما!
فرض کنید خبر برسد از امروز به مدت دو ماه ورود به میدان تجریش ممنوع است. اما مگر میشود یکی از شلوغترین عرصههای شهری ایران را بست؛ آنجاکه طی دهههای اخیر با وجود همه بحرانهای مدنی از معدود مکانهایی است که همچنان میشود میدان نامیدش، و زندگی حتی در زمستان و تابستان یا میانهی جنگها و واگیرها، با شر و شور درونش جاری و ساری است. معابرش هر روز مملو از جمعیتی گوناگون است؛ غلتان میان رنگ به رنگ جنس و کالا در بازار سرپوشیده، یا راستهی مغازهها. تکیهی بزرگش با طیف متنوعی از لونها و عطرها و طعمها آمیخته؛ و صحن و آستانش پر از زائر و عابد. و کافهها و رستورانهای مطبوع و نامطبوعش سرشار از عدهای سرگرم عزای دل ستاندن و معاشرت.
باورش سخت است اما چهار دهه پیش در چهارم مرداد ۱۳۶۶ چنین شد. آن روز، با وجود آنکه هنوز بخش قابل توجهی از باغات شمیران پابرجا بود، اما گرما و خشکیِ مرداد ماه رهگذران را آزار میداد، و جز در سایهی درختان کهنسال نمیشد دمی آسود. حوالی نیمروز ناگهان ظرف چند دقیقه همهچیز زیر و رو شد. کسی باور نمیکرد از آن ابرهای پرغیض و تیرهرو چنان رگباری ببارد، و از صدای غرش سهمگینی که به فاصلهی کوتاهی از سوی گلابدره شنیده شد، حجم انبوهی گل و لای و سنگ و موتور سیکلت و رنو پنج و به سر پل بیاید و تا جمعیت به خود بجنبد زیر آوار مدفون شد…
چند دقیقه قبل زندگی مثل همیشه جاری بود اما پس از آن سکوتی ترسناک گسترهای از دهانهی خیابان ولیعصر و مقصودبیک تا بیمارستان شهدا و حتی میدان قدس را پوشاند، و سیلاب بیمروّت در حالیکه یخچال و تلویزیون و دوچرخه و پیکرهای نیمهجان و… را بر دوش میکشید، داشت تقلا میکرد زور خود را از طریق خیابان شریعتی تخلیه کند تا حوالی خیابان میرداماد آرام گیرد. خانههای بسیاری در مسیر گلابدره و دکان و مغازههای فراوان درون و پیرامون میدان ویران شد. تکیه بزرگ فروریخت؛ نمازگزاران مسجد همت، اگر از ستونها بالا نرفتند، همراه دیوار شکسته جنوبی با سیل رفتند، و چنار کهنسال نیمسوختهی صحن امامزاده صالح که بارها سیل از سر گذرانده بود، این بار پادرگل ماند.
طبق آمار رسمی این سیل حدود ۳۳۰ تن کشته و ۷۵ میلیارد تومان خسارت مالی روی دست مردم و دولت گذاشت. برای آنکه درک بهتری از این اعداد پیدا کنیم، میتوان آنها را با آمار دلخراش شهدای غیرنظامی جنگ چهلروزه در اسفند و فروردین ۱۴۰۵ مقایسه کرد که در کل استان تهران به ۱۲۰۰ تن رسید. یا اگر برمبنای قیمت دلار ۹۹ تومانی در سال ۱۳۶۶ حساب کنیم رقم خسارت مالی آن هنگام نوشتن متن با احتساب نرخ لحظهای دلار ۲۳۰ هزار تومانی بالغ بر ۱۷۵ همت (هزار میلیارد تومان) میشود که تقریباً معادل است با نیمی از بودجه ۳۰۰ همتی شهرداری تهران در همین سال.
پس از آن روز سهمگین همچنان تا مدتها از لابلای رسوبات جنازه بیرون میکشیدند و در مسیر مسیل بسوی جنوب تا فرسخها پایینتر جنازه عزیزان مردم پیدا میشد. عملیات پاکسازی و لایروبی و بازسازی میدان تا دو ماه ادامه داشت، و سرانجام سطح آن که به اندازه بیست تا سی سانتیمتر بالا آمده بود، آسفالت و به روی عموم گشوده شد.
از جمله بقایای آن رویداد تخته سنگ عظیمی است که در میان میدان بار سنگینش را بر زمین نهاد. خدا میداند سن این هیولای زادهی ایزدبانوی زمین که دلش شکسته و به چهار تکه تقسیم شده، چند میلیون سال است و از کدام قسمت کوه کنده شده. هرچه هست سرنوشتش اکنون این بود که با جرثقیل سرپایش کرده به پیادهروی شمالی برده، آنجا به انتظار بایستانند. سپس در نوروز ۱۳۸۲ مثل نوعروسان رویش را با نقش و نگار حکاکی و بزک کردند و همچون یک مجسمه شهری از آن پردهبرداشتند.
کوه و سیلاب زوجی تفکیکناپذیرند؛ مخصوصاً در ایران ما که به دلیل ویژگیهای طبیعی و اقلیمی خاص خود، یعنی همنشینی کوهستان با بیابان، رفتارهای پیشبینیناپذیر و بیقراریهای ناگهانی مثل زلزله و سیل و… در آن معمول و رایج است. چنانکه سیلهایی مدهش در تجریش طی سدهی گذشته دستکم دوبار دیگر در سالهای ۱۳۲۲ و ۱۳۵۳ نیز تجربه شد.
اصولاً رسوبگذاری سیلاب به شکل بادبزن ژاپنی در دامنه کوهستانهای همجوار با صحرا یکی از مهمترین بهانهها برای پدیدار شدن فضایی مساعد بود که نیاکان ما را به یکجانشینی تشویق کرد، و آنان بعنوان کهنترین یکجانشینان تاریخ بواسطهی این تجربهْ فصل تازهای از رشد بشریت را رقم زدند؛ یعنی انقلاب کشاورزی و دامپروری و به دنبال آن تشکیل روستا و شهر و… . بنابراین اگر سیلاب، دستکم در فلات ایران، مانع و مزاحم و خصم ویرانگر پنداشته میشد شاید هیچگاه بشریت به تمدن راه نمییافت.
این در چند دههی اخیر است که به علت تراکم بیرویه جمعیت و افزایش ساخت و ساز، موانع پیشِ روی سیل موجب تشدید خسارت آن میشود؛ وگرنه سیلهای قبلی نیز قادر به تخریب گسترده و شدید بودند. حال اگر خدایی نکرده دوباره در تابستانی دیگر که زمین گرم است و قدرت جذبِ آبِ رگبارهای شدید را ندارد، حجم اندکی آب با سرعت از ارتفاعات توچال روانه شود، متأسفانه میدان تجریش به جای یک ماه و دو ماه، چند فصل بسته خواهد ماند، و حجم خسارت جانی و مالی دو چندان خواهد شد.
البته که خواست قلبی ماست چنین اتفاقی رخ ندهد و مدیریت شهری برای مهار آن تدبیری اندیشیده باشد اما بارزترین خصوصیت یک یادمان شهری چیست جز آنکه ما را به یاد اصل و منشائی بیاندازد. هرچند از آن تختهسنگ دلشکسته و دورافتاده از مامِ زمین، انتظار نداریم چنین بار سنگینی را به دوش بکشد و یکتنه فراموشکاری دستهجمعی را به رخ تکتک رهگذران و اهالی و مدیران و… بکشد؛ اما کمترین توقعی که میتوان داشت آن است که سرخاب و سفیداب روی آن زدوده شود تا خشونت و سبوعیت ذاتی طبیعت خود را به رخ بکشد، و اجازه ندهیم بنرها و بیلبوردها و غرفههای فصلی همواره این چهره هراسانگیز را بپوشاند.
یک نکتهی مهم دیگر درباره یادمانها آن است که باید به مناسک و وقت پیوند زده شوند؛ یعنی به همان ترتیب که هر سال با سررسیدن نوروز همگی با کمک یادمانی همچون سبزهی سفره هفتسین، به یاد میآوریم که اگر به فکر نو کردن نباشیم دستخوش ابتذال روزمرگی میشویم و در نتیجه تباه خواهیم شد، حتی یک تختهسنگ عظیم ترسناک در قلب شلوغترین میدان شهر میتواند بدون آیین و وقت تبدیل به عادت شده و هیکل عظیمش دیگر به چشم نیاید.
پس همچنانکه برخی مردمان این جهان با مناسکی چون مسابقه دوی ماراتن میتوانند واقعیت شکست روی زمین را پیروزی وانمود کرده و هرساله با یادآوری چنین هنری روحیهی خود را تقویت کنند، ما هم اگر «یادمان» را یادمان بیایدْ آنگاه هربار که گذرمان به سرپل تجریش افتاد به یاد خواهیم آورد که نیاکان ما این هنر را داشتند که سیل را نه مانع و دشمن، بلکه منبعیتی در دل مانعیت ببینند، و با بیرون کشیدن آن استعداد و شکوفا ساختنش، سنگ بنای جامعه متمدن را بنهند.





فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.