پنجاه سال پیش پدران و مادرانمان ناراضی بودند، امروز ما ناراضی هستیم چه در تهران باشیم چه در لوسآنجلس، سی سال بعد هم اگر ماهیت آدمیزاد دستخوش تغییر نشود، فرزندانمان ناراضی خواهند بود. نسخهی بیرنج از زندگی وجود نداشته و نخواهد داشت. اما رنج با رنج برابر نیست. هر رنجی از نیازی نشئت میگیرد، انسان بینیاز انسان مرده است و هر نیازی به معنای محرومیت از چیزی است، ما دائم به چیزها و کسانی که نداریم، میل داریم. خیالپردازی واکنش مغز انسان به این محرومیت و فقدان است. ما برای تحمل وضع موجود به تخیل پناه میبریم. در تخیل خود را سزاوار ارضای امیالمان میدانیم و امیدواریم که به خواستههایمان دست یابیم. در قاعدهی هرم نیازهای انسانی، نیازهای پایه برای حفظ بقا جای دارند و در رأس هرم، نیاز به خودشکوفایی، احترام و عشق. رنج ناشی از گرسنگی، انسان را به سطح سایر گونههای جانوری و تنازع بقا فروکاهش میدهد درحالیکه رنج ناشی از تباه شدن استعداد و نداشتن ارج و منزلت با اینکه کشنده نیست، هستی انسان را از معنا ساقط میکند. ارضای نیازهای پایه پیششرط دستیابی به نیازهای عالیتر است.
نیازهای ما در خردسالی مشخص و محدود هستند، غذا و جای امن و خشک و تمیزی برای خواب ما را بس. اما در فرایند رشد هر روز که به سنمان افزوده میشود، لذتها و میلهای جدیدی کشف میکنیم. در مقابل خانواده، جامعه، نظام آموزشی، مذهب و حکومت هم با دستوراتشان غرایز ما را مهار میکنند و از ما موجودی تراز برای زیستن درون یک فرهنگ و سنت خاص میسازند. به تدریج باید و نبایدهای فراگیر و متنوع بیرونی تبدیل به بخشی از هویت درونی ما میشود. درون هر یک از ما تصویری از آن کسی که باید باشیم و آن جهانی که شایسته است در آن زندگی کنیم شکل میگیرد که همواره با واقعیت موجود فاصله دارد. هر قدر فاصلهی میان واقعیت و ایدهآل بیشتر باشد طعم محرومیت تیزتر خواهد شد یا به عبارتی رنج عمیقتری را تحمل خواهیم کرد و همزمان بیشتر به تخیلِ جهانِ مطلوب پناه خواهیم برد. اما غافل از اینکه هر آنچه آن را مطلوب میدانیم در طول زمان تغییر میکند و در نتیجه هرگز قادر نخواهیم بود با قطع و یقین بدانیم که چه میخواهیم. امیال و خواستههای ما گریزپا هستند. میل داریم، میجنگیم، به چنگ میآوریم، دلزده میشویم و باز به دنبال میل جدیدی میرویم. به همین دلیل است که حتی موفقیت و پیروزی موجب شادی عمیق نمیشود و گاهی با احساس اندوه و سردرگمی گره خورده است. حتماً داستان سیهروزی برندگان بلیط بختآزمایی را شنیدهاید. اغلب این افراد به سرعت مبلغ جایزه و روابط اجتماعی خود را یکجا از دست میدهند. در رمان رگتایمِ دکتروف قطبنوردان هفتهها پرچم خود را بر مکان جغرافیاییِ قطب نمیکوبند چرا که پس از کسب موفقیت دیگر چه باقی میماند تا بخواهند و به امیدش هر صبح بیدار شوند. میخواهند، به دست میآورند، دیگر نمیخواهند. زندگی بدون خواستن بیمعناست اما هرگز نمیتوان مطمئن بود که دقیقاً چه میخواهیم. خواستن همواره نوعی آزمون و خطاست. آن عدهای که آرمانهای مسلم و قطعی به مردم میفروشند در پی حذف پیچیدگیها به نفع ایدئولوژی سرکوبگر خود هستند.
آنچه گفته شد میتوانست بحثی نظری در حوزهی روانشناسی باشد اما ما ملت ایران مصداق عینی تکتک این گزارهها هستیم. ما در این برزخ بلاتکلیفی، در این روزهای گذار، به تخیل آیندهی ایران نشستهایم. این روزها نیازهای پایهی ما تأمین نمیشود، قوای قهریهی داخلی و خارجی بقایمان را تهدید میکند و همزمان شکافی میانمان شکل گرفته که با هیچ ترفندی پر نمیشود. امیال و خواستههایمان دیگر همسو نیست. فاصلهی بعیدی میان واقعیت و جهان مطلوبمان شکل گرفته است و رنج ناشی از محرومیت فراگیر شده است. در جنگ و تورم استعدادهایمان تباه میشود و در وطن خود همچون بیگانه طرد و نفرین میشویم. طبیعی است که برای تحمل این واقعیات شاق و طاقتفرسا به «تخیل آیندهای روشن» روی آوریم. ویژگی تخیل همچون خواب و رویا ترکیب و جابهجایی تناقضآمیز تصاویر گوناگون است. در تخیل فرض بر این است که بساط هر آنچه امروز رنجمان میدهد برچیده شده و آرزوهایمان محقق شده است. آن کس که میتواند امیال و خواستههایش را در قالب یکی دو مفهوم کلی خلاصه کند احتمالاً فاقد قوهی تخیل است. روان انسان به شکل طبیعی متناقض، گزارهای و چند بعدی است؛ خاطراتمان از تجارب گذشته، غرایز، انواع و اقسام هیجانات، تنشها، کنشها و واکنشها، تعابیر و تفاسیر هر یک سهمی در هویت ما ایفا میکنند. همزمان عاشق و متنفریم، گاهی منطقی، گاهی احساساتی، در جایی درونگرا و در جای دیگر برونگرا، در مواقعی خویشتندار و در مواقع دیگر پرخاشگریم. حتی گاهی همزمان واجد دو یا چند ویژگی متناقض هستیم. هرگاه این وجوه متکثر روان انسان به ضرب و زورِ یک رانهی قدرتمند یا ایدهای وحدتبخش تنها به یک یا دو عامل هویتی فروکاهش داده شود، انسان به عروسکی فاقد عاملیت تبدیل میشود.
این روزها ایرانیان همگی خشمگینند و میخواهند انتقام بگیرند، فرقی هم نمیکند که به کدام گروه و دسته تعلق داشته باشند. خشم هویت افراد را به منِ قربانی یا منِ انتقامجو فروکاهش میدهد. خشونت وقتی شدت میگیرد که فرد تمامی ابعاد گوناگون شخصیتش را نادیده گیرد و خود را در قالب هویتی واحد و منسجم (ملی، مذهبی، پرسپولیسی، استقلالی) تعریف کند. وقتی هویت تک بعدی شود فرد برای حفظ این هویت راحتتر دست به خشونت میزند. دلایل بروز خشم میتواند کاملاً موجه و برحق باشد. مشکل اصلی خشم نیست، بلکه مسئله این است که با آن خشم چه میکنیم. پرسش این است که آیا واکنشمان به خشم سلبی است و حذف و انتقام را برمیگزینیم یا واکنشمان ایجابی است و به دنبال اقدامی سازنده برای حل بنیادین مشکل هستیم. به عنوان مثال وقتی بخش عمدهای از عمرت را در جامعهای زندگی کردهای که تو و ارزشها و سبک زندگیات را نادیده گرفته و به عنوان عنصری نامطلوب تو را از برخی از حقوق طبیعیات محروم کرده است، به احتمال زیاد خشمی شدید و البته موجه، درونت احساس میکنی و میکوشی هویت خود را با صدای بلند فریاد بزنی. اما این خشم شدید از طردشدگی، ممکن است تمامی وجوه گوناگون هویتت را خاکستر کند و تو را در حد یک ماشین انتقام فروکاهش دهد. هیتکلیف در بلندیهای بادگیر امیلی برونته، کنت مونت کریستوی الکساندر دوما و هملت ویلیام شکسپیر مصداق بارز نابودی و تباهی تمامی توانمندیها و پیچیدگیهای شخصیت در آتش خشم انتقامجویانه هستند.
طرد شدن دردناک است، بخشی از طبقهی متوسط شهری در کشور ما سالها در تعریفِ مردم توسط حاکمان جایی نداشتهاند. خواستههای آنها نادیده گرفته شده و سبک زندگیشان تقبیح شده است. آنکه طرد شده میخواهد هویتش را بازیابد و نشان دهد کیست، آرمانش چیست و چه میخواهد. اگر پاسخهایش از سر خشم، ساده، صریح و با اطمینان کامل باشد به هیولای مهیب و مخربی تبدیل خواهد شد که جز ویرانی و انتقام هنری ندارد. اما از سوی دیگر اگر هیچ میل و شوق و انگیزهای برای کسب هویت ندارد و اهمیتی به بازشناسی قدر و شأن از دست رفتهاش نمیدهد، پیشاپیش مرده است. ما انسانهای طردشده در این دوران گذار میتوانیم دائم جستجو کنیم و هر بار از خود بپرسیم آیا چنین و چنان را میخواهیم یا نمیخواهیم. گاهی چیزی را که میخواهیم، به تعبیر فروید، از جنس تکرار است و نه اکتشاف. شاید در طلب آن چیزی باشیم که روزی داشتهایم و از آن محروم شدهایم. شاید هم آنچه میخواهیم تنها فقدان نظارت و به رسمیت شناخته شدن هویت مستقل باشد. احتمالاً همگی میدانیم چه چیزی را نمیخواهیم اما وقت آن است که تخیل کنیم چه میخواهیم. سالها سوپر ایگوی جمعی دستور داد که متحد و یکصدا باشیم شاید وقت آن است که تنوع و تکثر را بپذیریم.

فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.