حرفه:هنرمند از من خواسته که نظرم را دربارۀ این پرسشها بنویسم: «شرایط امکان فکر کردن به آینده در وضعیت پرتعلیق کنونی چیست؟ چهطور میشود به سی سال بعد فکر کرد وقتی یک ملت چشماندازی بلندتر از یک هفته ندارد؟ آیا این کار مسخره و بیمعنی است یا هنوز ارزش فکر کردن دارد؟» ماجرا این است که پیش از جنگ، برای پروندۀ مجله با موضوع «ایران در سی سال آینده» مطلبی نوشته بودم که شاید زمانی منتشر شد و خواندید. اکنون که جنگ تصور بسیاری را از دورنمای آینده تغییر داده، پرسیدهاند آیا هنوز فکر کردن به آیندۀ ایران موضوعیت دارد؟ و اگر دارد، در یک چنین شرایط نامعلومی، چهطور شدنی است؟
نظرم دربارۀ چیزهایی که میشود دربارۀ آینده ایران تخیل کرد کمابیش همانند پیش از جنگ است اما دربارۀ اینکه چهقدر فکر کردن به آینده «موضوعیت» دارد چیزهایی را فهمیدهام که در زیر مینویسم؛ آن هم با عنایت به اینکه پرسندۀ سؤال نامش «حرفه:هنرمند» است و مخاطبانش لابد در حیطۀ فرهنگ مشغول به کارند نه در حیطههایی که با ساخت مادی جامعه سروکار مستقیم دارد؛ و دغدغۀ اصلی خوانندگان این متن هم مثل نویسندهاش، آیندۀ فرهنگی ایران است نه آیندۀ مادی آن که در تخصص ما هم نیست.
فکر میکنم یکی از چیزهایی که در دهۀ گذشته روشن شد و اکنون هم با وضوحی بیشتر از همیشه دیده میشود فاصلۀ فزایندۀ میان «نظر» و «عمل» است و میان «تئوری» و «واقعیت». تقریباً هیچکس در ده سال گذشته آینده را درست حدس نزده و هیچ نظریۀ کلانی درست از کار در نیامده است. از سوی دیگر هیچ کدام از نظریهها هم نتوانسته کلیت ماجرا را به صورت قابل قبولی توضیح بدهد و از سوی دیگر چنان همهچیز به همهچیز ربط پیدا کرده که نظریههای خرد و جزئی هم فایدۀ چندانی ندارند. نظریههای کلان روشنفکری بسیار قدیمی شدهاند و غالباً در اساسشان بیتغییر باقی ماندهاند و حالا ما میخواهیم دنیا را با مفاهیم صد سال پیش توضیح بدهیم. از قضا این ناهمخوانی به خاطر سرعت پیشرفت دنیای معاصر نیست که نظریه به گرد پایش نرسد بلکه انگار دنیا عقبگرد کرده و اتفاقاً اگر مفاهیم دویست سال پیش را به کار بگیریم چیزها فهمیدنیتر و منطقیتر به نظر میرسد. نتیجۀ مستقیم این وضعیت به نظرم این شده که اهل فرهنگ و روشنفکران خودشان را عقبتر از مردم مییابند و هرچند نتیجۀ کارشان بیش از همیشه مورد نیاز است (چون در سلامت روانی جامعه نقش مهمی دارد) اما دیگر کسی برای «نظر»شان تره خرد نمیکند و برای فهم «واقعیت» و تخیل «آینده» بهتر میبینند به حیطههایی دیگر نگاه کنند.
زمانی بود که به نظر میآمد سرگشتگی ما در ایران ناشی از جهل و ناآگاهی ماست نسبت به حقایق اموری که بر نخبگان جوامع پیشرفته روشن است؛ این سرگشتگی نتیجۀ نوعی «عقبماندگی» از دانش جهانی تصور میشد؛ و وظیفۀ تاریخی منورالفکر را از دورۀ مشروطه همین میدانستند که این فاصله را بکاهد و آخرین حقایق را به دست «عوام» برساند و توضیحشان بدهد. الآن به نظرم روشن شده که این دوره دیگر تمام شده و چنین وظیفۀ تاریخی دیگر موضوعیت ندارد. و اگر منظور از «اندیشیدن به آینده» نوعی مقایسه کردن ایران با کشورهای صنعتی پیشرفته باشد به نظرم دیگر فایدۀ فرهنگی چندانی ندارد و بیشتر بر سرگشتگیمان میافزاید تا آن را کم کند. چرا؟ چون روشن شده که طرف مقابل هم نمیداند دارد چه کار میکند. تئوری در همان جهان پیشرفته از واقعیت عقب افتاده نه در نزد ما؛ در نتیجه، جبران فاصله هم دیگر برایمان معنایی ندارد و کمکی نمیکند. یعنی چه که نمیدانند دارند چه کار میکنند؟ مگر نه اینکه خودشان خواستهاند همین مسیر را بروند؟ شاید، ولی از وجناتشان پیداست که دیگر نمیدانند چرا. (ندانستن در همان معنیِ انگلیسیِ عبارتِ «دیگر ایدهای ندارند که چه میکنند».) صرفاً ادامه میدهند چون هر مسیری برایشان بدتر از ایستادن است. این سرگشتگیشان یک پدیدۀ موقتی نیست؛ نتیجۀ غایی سمتی است که انتخاب کردهاند و ایدهای که داشتهاند. تمدنِ بدون ایده چیز ترسناکی است؛ یا تمدنی که ایدهاش محقق شده باشد.
به نظرم تفاوت برای اهل فرهنگ در دورهای که در پی میآید در این است که دیگر چششمان نمیتواند به دست و لبان دیگری باشد. نمیشود نگاه کنیم ببینیم کدام سو میرود تا همان سمتی برویم. دیگر نمیشود مفاهیم را قرض گرفت یا ترجمه کرد. او ایدهای ندارد که بخواهیم قرضش بگیریم. نمیشود برای مردم سخنرانی کرد که خوشبختی در جای دیگری چهطور به دست آمده و چهطور طی همان مسیر میتواند به خوشبختی ما بینجامد. دیگر «همان مسیر» معنایی ندارد. اکنون روشن است که ما در دو قرن گذشته از دیگری «عقبتر» نبودهایم بلکه با او در راه بودهایم و او همیشه ما را در حاشیه نگه میداشته و بعد از این هم سعی خواهد کرد در حاشیه نگهمان دارد و رسیدنی در کار نیست. واضحتر از همیشه است که غرب، «دیگریِ» ما نبوده و ما هم «دیگریِ» غرب نیستیم؛ غرب با ما بیگانه است و این بیگانگی را حفظ خواهد کرد.
سؤال اصلی در باب آینده آن است که آیا «جرأت»اش را داریم که آیندۀ خودمان را تصور کنیم؟ چرا که آیندۀ او قطعاً آیندۀ ما نیست. آیا ایدهای داریم که چه باید کرد؟ این را از هر کجا بیاوریم از دیگری نمیتوان آموخت. باید آن را بسازیم. برایم همیشه جالب بوده که زبان فارسی برای «ایده» کلمه ندارد. ایده به ذهن خطور میکند در حالی که ما «اندیشه» داشتیم و «خیال» میکردیم. خیال آینده را میخواهیم بر پایۀ کدام اندیشه بنیاد کنیم؟ روشن است که اندیشمند ایرانی جایگاه خود را به مثابه «مترجم» فرهنگی از دست داده است. آیا قصد دارد تألیف کند؟ جرأتش را دارد؟ اگر در این معنا بپرسیم، بله، به نظرم فکر کردن به آینده موضوعیت دارد. اگر پختگی و جرأتش را نداریم که برای خودمان کسی باشیم (و نه صرفاً چیزی در نگاه دیگران)، و تمدنی باشیم با اندیشهای از آن خود—خوشبخت یا ناخرسندش فرقی نمیکند—و آن را برپایۀ خیالی از آنِ خود بنیاد کنیم، در آن صورت نه، به گمانم فکر کردن به آینده موضوعیت ندارد و صرفاً آزار بیدلیل به همراه میآورد. کسی که جرأتش را ندارد که آیندهای را درخور خویشتن پیش چشم بیاورد آیندهای نخواهد داشت که بخواهد به آن بیندیشد. و روی از آینده بگرداند چه بهتر. اما اگر به این فکر میکنیم که میخواهیم زندگیی داشته باشیم که هرچهقدر هم سخت، ما باشیم که به آن معنا میدهیم و دربارۀ آن به فارسی مینویسیم و حرف میزنیم و به فارسی خیال و تصویر میکنیم، بله، به گمانم این هیجانانگیزترین حیات ذهنی است که میتوان در دنیای امروز داشت و آرزویش را دارم. ایران یکی از معدود جاهاست برای ناظری با چنین آرزویی: بلندایی که میتوان بر آن غروب غرب را به تماشا نشست و آن طور که تجربۀ تاریخی هزارانسالهمان به ما وعده میدهد، برآمدنِ توانِ هرگز محققناشدهمان را، همچون پرتویی از مهر، در سویی دیگر!

فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.