گالری اُ میزبان نقاشیهای شاهو باباییست؛ و گالری سهراب «عمارت کاشفالسلطنه»، مجموعه ای از آثار وحید چمانی را در بر گرفته است. هر دو هنرمند با رنگ روغن کار میکنند و تجربهی چند دهه فعالیت در عرصهی تجسمی را دارند. شاهو بابایی با کارهای انتزاعیش شناخته شد که هر چه پیش رفت میل به طبیعت در آن قوت یافت و وحید چمانی، با اسید آمینهها.
طبیعتهایی که دیوارهای اُ را پوشانده، منظرههایی بزرگ است؛ بیشترشان عبور از مسیری را ثبت میکنند که انتهایش، روشنایی و امیدبخش خواهد بود. حتی تابلوهایی که تداعیگر شب یا زمستانند؛ آنهایی که خشکی و علفزار را مینمایانند هم، زندگی درشان جاری ست. ما وطن نقاش را در این آثار میجوییم و تعلق خاطرش را احساس میکنیم.
رنگ شاید بزرگترین عنصر تأثیرگذار این نقاشیهاست. رنگهایی که گاه جسورانه دامن طبیعت را میشکوفانند؛ و گاه مهآلود در انتهای شب فرو میروند؛ گاه احساسی لغزنده و دستنیافتنی را به تجربهی مخاطب در میآورند، و گاه در یک نقش خلاصه میشوند و فراتر از یک تزیین نمیروند. ما نقاش را در بعضی نقاط آمیخته با نقاشی میبینیم؛ آمیخته با طبیعت، رنگ، نور، حرکت، و زیبایی؛ زیباییای که با ضربهقلمهایی شکل میگیرد که زنده و پویا و غیر قابل تکرار است؛ ولی در بعضی دیگر، گویا او بیرون نقاشی ایستاده و فقط کارش کشیدن خواهد بود؛ در این لحظه بیشتر از آنکه بیننده درگیر کشف و ارتباطی مستقیم با اثر باشد، عکسها و مناظری مشابه و تکراری، از مخیلهاش عبور خواهد کرد. توانایی نقاش آنقدرها هست که این دوگانگی را در آینده، به سمت جستجویی نقاشانهتر ادامه دهد.
مسئلهی دیگر در کارهای او فضاسازیست. بزرگنمایی، وضوح، درخشندگی، و ضخامت رنگ در پلان اول، مخاطب را به عمقی تصویری وعده می دهد؛ گویا نقاش به دوری و نزدیکی فکر کرده ولی آن چیز که حاصل کار است بیشتر تخت و سبک ادراک خواهد شد. ما کوه را در دوردستها سنگین و پای در زمین احساس نمیکنیم؛ یا در جایی دیگر، دریاچه عقب نمیرودْ بالا میآید؛ یعنی ما پلان اول قایق را از روبرو، و عقبتر، دریاچه را از بالا نظارهگریم؛ البته اینها اشکال کار نیست؛ عمق امکانیست از فرم و زبان که در ادوار نقاشی ایران، آنقدرها مورد توجه نبوده و کسی به آن نپرداخته است. فضاها عموماً با خیال توسعه مییافته و این نمایش هم گرچه دستی در واقعیت و احساسی زنده و بیانگر دارد، اما همچنان وامدار ذهن، و خیالپردازانه است. تجربهی کارهای انتزاعی این نقاش در این نمایش نهتنها همراه اوست که گاهی نجاتدهنده است. در لحظاتی زمان و مکان، طوری مخاطب را میبلعد که احساس میکنیم آنجاییم؛ پوکههای برف گونههایمان را لمس میکند و منتظریم از این پیچ هم با تمام سرمایش عبور کنیم.
البته نقاش برای منظورش به این حسآمیزیها قانع نبوده است، چراکه تابلوهای کوچک و علائم نوشتاری، گاه خود را میچسبانند به کار و بیانی رواییتر به آن میبخشند…
ارتباط بین خیال و واقعیت را نه تنها در نقاشیهای شاهو، که در آثار وحید چمانی نیز میتوان جست. این نمایش در فضایی که خود، احساس تاریخی به گور رفته را منتقل میکرد، معنایی تازه داشت. زیرزمینی بزرگ و تاریک و آجرچین. سقفهایی گنبدی و فضاهای تو در تو، ستونها، چراغهایی که فرمشانْ تداعیگر جمجمههایی از موجودی زنده بود، مخزن، بشکههای بزرگ سیاه، حتی صندلیهای چیدهشده، ما را به یک سوگواری مخوف دعوت می کرد. گورستانی که کودکیهایمان، آرزوهایمان، حتی خوابهایمان دفن شده بود در آن.
این نمایش مجموعهای از کارهای کوچک و بزرگ، چند مجسمه یا سردیس و یک قفس با دری باز بود که ارتباطش با فضا، کاملاً طراحیشده به نظر میآمد و به عنوان یک اینستالیشن حتی، میشد به آن پرداخت.
قابهای کوچکی که گویا در دل دیوارها پنهان شده، یا بهتر بگویم فرو رفته بودند، عموماً صورت آدمهایی بودند که گاه تا مرز انتزاع و ویرانی دفرمه شدهاند.
مجسمههایی که گاه آویزان و گاه افتاده بر سطحی فراموششده جولان میدادند برای خودشان؛ عروسکهایی بودند جامانده از زندگی؛ عروسکهایی که دیگر عروسک نیستند و برای همیشه زنده به گور شدند و در قصههای جدید، نقش «آدم بدهان را بازی میکنند.
تابلوهای بزرگتر اما بعضی تصویر گلهاییست که نه تنها هبوط کردهاند، بلکه چیزی نمانده مسخ شوند و آوندهایشان گره به گناهی تازهتر بخورد؛ و بعضی دیگر از انسانهایی میگویند که در انتظار پرندهشدن مُردند و آن چیز که به ظهور رسید سرانجام، موجوداتی پنهان در دوگانگی جنسیت، وجدانی معذب و عدمِ هویت بود. ما آنها را در مرز بودن و نبودن، در قیامت، در برزخی مدام میدیدیم و نمیدانستیم دلمان برایشان بسوزد یا نه… گویا از تاریخی آمده بودند که خودش نیز تغییر شکل داده؛ تاریخی خزنده که مخاطب در آن زیرزمین نمور، بر بدنش لزج بودنش را میفهمید.
و آن قفس، آن قفس گشوده با آن سقف محدب، یک آه، یک آه بلند و عمیق و تکرارشونده بود؛ استعارهای از عمارت کاشفالسلطنه، استعارهای از زمین، استعارهای از آسمان کبودی که این قصه در آن، تا ابد جاریست.
این نمایشگاه استعارهای از تاریخ سرزمین ایران است.
اگر این آثار در جای دیگری برملا میشد، هرگز چنین احساسی شکل نمیگرفت. قابهای کوچک که داخلیترین قسمتشان مماس با امضای نقاش بود، به خودیخود حامل مکاشفهای نقاشانه نیست، اتفاقیست، یک بازی تکنیکیست و خیلیهاشان از بس تکرارشده بیمعناست. مسالهی تجسمی برای نقاش از پیش حل شده است و بنابراین نه تنها جستوجویی نمیکند که راست میرود سر همان نتیجهای که میخواهد؛ اما میدانید آنها در این فضا، اینقدرها آزاردهنده نبود.
در کارهای بزرگتر، رابطهی بین فرم و محتوا برقرارتر است. ما آن پوسیدگی و اضمحلال را در رنگها و فضای منتشرشده در کار هم میبینیم. محوشدگی بخشی از مضمون است؛ رنگباختن بخشی از مضمون است؛ اینها گرچه معنایی فراتر از کلمات نساختهاند اما مناسباتی بینشان میشود یافت که برای همراه کردن مخاطب و باورپذیری او کفایت میکند تا حدی؛ البته که ضعفهای اجرایی، گاهی همین ظرفیت را هم، کمرنگتر کرده…
هر دو نمایش خیالانگیزند، اولی زندگی را تداعی میکند دومی مرگ را.
اولی از واقعیت به خیال راه میجوید، دومی از خیالی به خیالی میگریزد. در اولی کارها مستقل و تمام شدهاند، در دومی کارها برای توصیف فضا به کار میآیند و از کاری به کاری دیگر، ورق میخورند.
گرچه در هیچکدام از این دو نمایش، ما شاهد خلق معنا به واسطهی مطالعه و جستوجویی بیامان در فرم و زبان تجسمی نیستیم؛ گرچه این آثار مسیری برای ادامه دادن نقاشی و پیشبردن تاریخ نقاشی این کشور پیشنهاد نمیکنند، اما حضور و ارتباط بی واسطهی هر دو هنرمند با کار و زندگیشان، در نگاه من تأثیرگذار بود.
در اولی گونهای تعلیق در وفاداری به طبیعت و رهاشدن در خیال و پناهبردن به تجرید را میشد یافت و در دومی، سیر و سیاحت در قصه و یافتن ایدهای تازه برای در امان بودن از تکرار و ایجاد محتوایی چشمگیر، در خور اجتماع این روزگار.
اولی نقاشانه تر بود و دومی، افسانهوارتر.
بخش عمدهای از هنر را، اقتضائات دوران پیش خواهد برد؛ تا ببینیم چه خواهد شد.
*عمارت کاشفالسلطنه حمام تاریخی دوران قاجار است.







فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.