احمد مرشدلو آثارش را مهر ماه سال ۱۴۰۳ در گالری هور به نمایش گذاشت. این نمایشگاه شامل دو کار بزرگ پنج لته و پنج کار مستقل دیگر بود. عموم کارها مضامین اجتماعی داشتند و مستقیم یا غیرمستقیم به مسائل انسان، در تاریخ و جغرافیای این مرز و بوم میپرداختند.
شکمهای ورمکرده، صورتهای آفتاب سوخته، رگهای بیرونجسته، چهرههای بیدندان، نگاههای ماسیده، دندههای قابل لمس، چینوشکنهایی که پاها را میپوشاند، تسمهها، کمربندها، دستها، ساعتها، لکوپیسها، زخمها، اندامهای باندپیچی شده، کودکانی که طعمهی آیندهای ناشناس میشدند، مردان نیمهبرهنه و زنانی که آنقدر دور بودند که جز پارچهای سیاه چیزی گویای حضورشان نبود، خط به خط، به گونهای تخت، از پیش چشمانمان میگذشت. میان این تودهی ضعیف، که نه نور نجاتشان میداد نه تاریکی، پیکان پوشیدهای بود؛ مخصوص حمل و نقل اجساد بود گویا…
اینها روایت نقاشیست که زندگی را در دو قاب پنج لته اینگونه توصیف میکند: خفقانزده، دردآور و دریغ و دریغ و دریغ.
استفادهی هنرمند از جوهر و خودکار که میتوانست استعارهای باشد از جامعهی کارگری، درخور توجه بود. گویا یکی از همین افراد که طاقتش طاق شده از این همه تکرار، این معرکه را علَم کرده. گویا قلمفرسایی با ابزاری که چندان هم حرفهای نیست و نخواهد بود، خط بطلانیست بر مسیر خلق؛ خلقی که زیبایی و ماندگاری، و نجاتبخشی را نوید خواهد داد. گویا تمام اینها کنایهایست به هنر والا و فاخر، و هنرمندی که قرار است دنیا را عوض کند.
«شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟»
این بیت از حافظ عنوان این نمایشگاه است. نمایشگاهی که نه میشد نقاشی خطابش کرد نه طراحی.
جز آن دو پرندهی مرده که پسزمینهشان ما را یاد کاشیکاریهای قاجار میانداخت، و بسیار هوشمندانه تلمیحی داشت در ارتباط با نقاشی گل و مرغ؛ رنگ ما را به چیزی هدایت نمیکرد.
وقتی میگوییم رنگ، منظورمان سبز و سرخ و زرد و آبی نیست. رنگ پیدا کردن رابطهای تازه است میان آنچه میبینیم؛ بخشی در چشم ما اتفاق میافتد، بخشی در ذهن ما و بخشی دیگر محصول حسآمیزی است حتی؛ هر چه هست زنده است و قابل کشف…
چیزی که میشود در موردش صحبت کرد جایگاه هنرمند است. آیا من یک نقاشم، یک نویسندهام یا یک خبرنگار؟ درست است که محتوا مهم است اما هر مؤلفی بنا به امکانات زبانی خویش دنیا را کشف خواهد کرد و معنا، زادهی جستجوی ماستْ نه آنچه میدانیم و دلمان شور ثبتش را میزند.
زبان صرفاً ابزاری برای انتقال مفاهیم نیست بلکه امکانیست برای اندیشیدن؛ آنچیز که معنا ایجاد میکند در یک نقاشی، ارتباطیست کشف شده در اقصی نقاط فرم. این فرایند نه تنها نسخهی از پیش تعیینشدهای نخواهد داشت، بلکه مادام در مسیر کشف، نقاش را با چالشهایی جدید مواجه خواهد کرد؛ مثلاً چگونگی ارتباط سطوح، تیرگی-روشنیها، خطوطی که سمت و سوی فرمها را تعریف میکند، تُنها، رنگها و ارتباط تمام اینها با کادر، میتواند بیانگر روحیهی هنرمند باشد؛ اینکه هر بار چگونه این ارتباط شکل میگیرد دربردارندهی احساس واقعیِ نقاش خواهد بود؛ این حس زنده است و برآمده از زیستن در جامعهای معاصر. همچین ادراکی را نه عکس به ما خواهد داد نه قصهای که تصویرش میکنیم. نقاش با اینها، خودش، جهانش و محتوایش را رقم میزند.
در این نمایشگاه، جز آن پرتره که از جمع بیرون آمده بود، هیچکدام از عناصر بصری در آثار، مستقل از موضوع ما را به احساس درماندگی و جنگ هدایت نمیکرد؛ چرا که هنرمندش بیشتر در خدمت آرمانهایش بود تا در جستجوی آن. در واقع به جای خالق، مصرفکننده بود تا حدی.
باید به این نکته اشاره کرد، ما به عنوان هنرمند همزمان که جامعهی خویش را نشان میدهیم، آفرینندهی آنیم. بسیاری از مفاهیم ابدی ازلی هستند، اما ما در نقطهی مواجه با واقعیات زندگی، آن را دوباره تعبیر و تفسیر و زنده خواهیم کرد. حتی کلمات هم تاریخ مصرفی دارند و یک نویسنده در پی کشف جهان خویش و ایجاد محتوا، موظف به احیای واژگان و پویایی زبان خواهد بود؛ و الا پا از ایدئولوژی فراتر نخواهد گذاشت. در تاریخ کم نیستند نقاشان و هنرمندانی که مضامینی اجتماعی دستمایهی کارشان قرار میگرفت؛ اما فارغ از محتوا، کارشان پیرو سنتی بود و در جهت تحول این سنت تلاش میکردند.
تاریخ هنر، مسیر تحول اندیشهها، باورها و ضرورتهاست و تمام اینها در هیئت فرم خودش را مینمایاند. دیگر مادری که پوششی سیاه دارد گلهای گلایل در دستش، نماد هیچچیزی نخواهد بود؛ دیگر آن پیکان و آن پرچم و آن سرخی، نماد هیچچیز نمیتواند باشد؛ این قشر دلسوخته، آن پنجرههای سیاه و آن مخروبه تداعیکنندهی جنگ در روزگار ما نیست؛ اینها نه تنها تهیشده از معنایند، بلکه ظرافت و حساسیتی در اجرایشان هم به چشم نمیخورد.
شاید بشود اینگونه توجیه کرد؛
«کدام جستجو؟ کدام زیبایی؟ اینها صدای قشری سرکوب شده است که زندگی مجال عمق بیشتر در پرداختن به امور را از آنها گرفته است. انسانهای ساده و فرو رفته در احوالات خویش. گذشت آن زمان که هنر جایگاهی ویژه و یگانه داشت…»
بله از بزرگترین پسامدهای جنگ فروریختن ارزشهاست. تاریخ هنر هم از دادائیستها تا جنبشهای اخیر، به این هنجارشکنیها میدان داده؛ منتهی اولاً این ضد ارزشها، در مسیر زیبایی و نو آوری، همچنان جستجوگرند در فرم؛ دوماً چیزی که در مخاطب میتواند تأثیرگذار و تکاندهنده باشد، میل به همراهشدن در این دریغ و از دسترفتگیست. اینکه این افسوس و درماندگی طردکننده نباشد برای من و هر بار با غمی تازه، خودم را، جهانم را، وطنم را دوباره و هزار باره بکاوم، سر آغاز ماجراست. افسوس که در پرداختن به محتوا، خطری که همیشه وجود خواهد داشت، «شعارزدگی»ست.



فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.