خبردار میشود که در باغ بوتانیک کلْن چندتایی درخت ارغوان هم هست. راهی باغ میشود. موقعی که به ارغوانهای آنجا میرسد میگوید: «به من چه ربطی دارد؟ درختهای این باغ برای خودشون درختیاند؛ اما اون درختی که من فکر میکردم طبعاً نیست. […] خب، درختهای پُربرگتری بودند، پیوندی و پرورشیاند دیگه.» همین؟ بله همین! یعنی مسئله، حتی، ارغوانبودن یا مثلاً اقاقیابودنِ آن درخت هم نیست. مسئله پیوند عاطفیای است که بین آدمیزاد با مثلاً خانهای یا سگی یا درختی یا حتی لیوان و فرش و تیرتخته و اینجور چیزها ایجاد میشود. دربارهی درخت ارغوانی صحبت میکنم که توی حیاط خانهای در خیابان کوشکِ تهران، پنجاهشصت سال پیش، قد کشید و بالا آمد: ارغوانِ خانهی امیرهوشنگ ابتهاج.
جایی مصاحبهکنندهای از ابتهاج میخواهد که شعر ارغوان را بخواند: «نه نمیتونم، دیوانه میشم، اگه دست بزنی از همهجام اشک میچکه. […] این شعر خیلی منو اذیت میکنه.» ما از دل آدمها خبر نداریم. باشد. چرا قطعهی «ارغوان» ابتهاج را اذیت میکند؟ قدری صبر کنید. ببینید، خانهای بایسته این امکان را به ما میدهد تا آنچه قرار است باشیم بشویم. خانه و خیلی چیزهای دیگر روی هم «کلی» میسازد که برای ساکنانش بخشی از عالَمِ یکتای آنها میشود که میتوانند در آن سیر کنند. میخواهم دربارهی این صحبت کنم که خانه فقط بنای مجسم ذوابعادثلاثه نیست. خانه با آدمها و اسباب و درختان و همهی توابع و لواحقش «خانه» میشود.
ابتهاج اینجا و آنجا دربارهی ماجرای ارغوانش گفته است. بااینحال برای پیشبرد بحثمان لازم است آنها را پیش بکشم. ابتهاج موقع ساخت خانه متوجه کُندهی درخت نسبتاً ضخیمی، هشتادنود سانتیمتری، در زیرِ خاکِ حیاط جنوبی خانه میشود. پاجوشهایی با ساقههای کوتاه در اطراف کندهی یادشده توجهش را جلب و در اثنای ساخت خانه از آنها مراقبت میکند. پاجوشها رشد میکنند و معلوم میشود که درختْ ارغوان است. ارغوانِ ابتهاج همپایِ خانه ظاهر میشود و رشد میکند و برای ابتهاجِ شاعر، بهگفتهی خودش، سمبلِ خانواده و عشق و آرمانها و ایدهآلها میشود. خب، ابتهاج خانهای میسازد و بهموازات خانه درختی هم بالا میآید. اینجا دو چیز خلق میشود: یکی خانه و دیگری ارغوان. اگر ابتهاج قصد ایجاد خانه را نداشت، احتمالا پاجوشهای کوتاه به درختی مشعلیشکل با برگهای قلبیشکل مبدل نمیشد.
ابتهاج، برای آشیانکردن و سکونت، محیط بلافصل خودش را خلق میکند و بعد به آن میاندیشد و بهمرور جهانی برای خود میسازد. قبل از اینکه این نکته را تشریح کنم میخواهم کمی از سابقهی خانه بگویم. تا اینجایش را داشته باشید. امیرهوشنگ ابتهاج از مدیران شرکت سیمان تهران بود. مدیر فایق و لایق و مدیری هم بود. از شرکت متبوعش، در ۱۳۴۵ش و بهقصد خانهسازی، وامی میگیرد و از عبدالله ابتکار، همسر خواهرش (منصوره) و معمارِ معماریخوانده در آلمان، کمک. همهٔ مراحل ساخت خانه از طرحاندازی و انتخاب مصالح و آرایهها و اینها با نظر و نظارت ابتهاج شکل میگیرد. این مهم است. خانه با مشارکت معماری کاربلد و باعث و بانیِ خانه شکل میگیرد. اینجا صاحب و ساکن خانه (ابتهاج) از اربابان ذوق هم بود. به نظرم این مهم نیست. مهم این است که ابتهاج، بانی و ساکن این خانه، در شکلگیری آن نقش پُررنگی داشته است. ابتهاج میگوید: «[…] خودم ساختمش […] واقعاً آجربهآجرشو یادمه که چیکار کردم.»
قبول است. نهایتاً خانهای دوطبقه با دو حیاط شمالی و جنوبی به عرصهی ظهور میرسد. طبقهی پایینْ نشیمن و مهمانخانه با دیواری طاقیشکل جدا میشوند و از طریق پلکان چوبی به طبقهی بالا راه مییابد که جای اتاقهاست. اتاق کار و کتابخانهی ابتهاج و چهار اتاق دیگر رو به حیاط و ارغوان دارند. خلاصه، خانهای با دروپنجرههای قوسیشکل و شیشههای رنگی و سقفهای گچبریشده و آجر بهمنی؛ و با نظام ترکیبیافتهی مدرن اثر مطبوعی به نامِ «خانهٔ ابتهاج» را پدید میآورد.
خانه ارغوان
برگردیم سر بحث خودمان. گفتم که ابتهاج دو چیز (خانه و ارغوان) را خلق میکند. خانه را با ذوق خودش و دستیاریِ معمار میآفریند؛ و وارث و حارس و خالقِ درختی از «زمین» میشود. خودم را جای ابتهاج میگذارم و قدکشیدن درخت را از ایوانچهی طبقهی بالای خانه روزبهروز میبینم. خواهش میکنم به این نکته دقت کنید. این موضوع سطحی و سانتیمانتال و اینها نیست. مهم است: جانگرفتن درختی را تماشا میکنیم. این روی حواس و عاطفهی آدم تأثیر میگذارد. دربارهی این نکته بیشتر توضیح خواهم داد.

بهقول اَلنفاکس خانه همیشه منزلی بهعلاوهی بسیاری اجزای سازندهی دیگر است؛ و منزل خانهای است منهای بسیاری چیزهای دیگر. ما برای اینکه خانهی ابتهاج را قرائت کنیم علاوه بر دروپنجرهی قوسیشکل و پلکان چوبی و اتاقهای رو به حیاط و نظایر اینها باید ساکنان خانه و اسباب و ارغوان و حتی مهمانان خانه را هم سر جای خودش بهجا بیاوریم. خانهای که معروض این نوشته است با همهٔ اینها «خانهی ابتهاج» شده است. خانهی متصل به شرکت سیمان تهران روی شکلگیری جهانِ شاعر محبوب ایرانیان نقش داشته است. ما ابتهاج را دوست داریم و سرودههایش بخشی از عالَمِ همهمان شده است. برای همین روی چیزهایی که جهانِ شاعرمان را ساخته هم حسّاسیم. یکی از آنها خانهای است که بین ۱۳۴۵ تا ۱۳۶۸ در آن ساکن بود: خانهی خیابان کوشک. قبل از اینکه بحث را ادامه دهم باید چیزی بگویم.
من با همهی فلسفههایی که «احساس» را تحقیر میکنند و یا تَهِتهاش آن را یکی از مباحث علوم تجربی میشمارند، قویاً، مخالفم. ارگانهای حسی عامل ارتباط و مشارکت ارگانیسم و محیطند؛ درنتیجه تخفیف و تحقیر آنها، نظراً و عملاً، باعث میشود که تجربهی حیات مبهم شود و در تنگنا بیفتد. جان دیویی مینویسد: «احساس ارگانهایی هستند که از طریق آنها مخلوق زنده به امور جهان وارد میشود و از طریق این مشارکت است که جنبههای حیرتانگیز و شکوهمند این جهان برایش ظاهر میشود.» ما با محیط و دوروبرمان مشغولیم و دایماً چیزهای تازهای را مییابیم. موقعی که معنیِ «حضور» در محیط را درک کنیم؛ آن وقت صاحب «تجربه» میشویم. تجربه پیامد و پاداش معامله با محیط است. با توضیح مفهوم تجربه و نسبتش با حواس؛ نیز نکتههایی که پیش از این گفتم بحث را ادامه میدهم. امیرهوشنگ ابتهاج اردیبهشت ۱۳۶۲ش، به اتّهام طرفداری از حزب تودهی ایران، به زندان میرود. یعنی بعد از هفدهسال زندگی در خانهی خیابان کوشک و موقعی که دیگر ارغوانِ نظرکرده مشعلیشکل شده بود و بهاران دوروبرش را ارغوانی میکرد. ابتهاج به دنبال دلتنگی از خانه و خانواده و درخت محبوبش قطعهی مشهور «ارغوان» را، اردیبهشت ۱۳۶۳ش و در زندان و بهقول خودش «اون بهاری که من خونه نبودم»، میسازد. ارغوان شعر دلتنگی است. شعری یکسره داغدار و جگرسوز و زندانوش و دیواری و ظلمانی و دخمهای و «سختِ سیاه»:
«ارغوان شاخهی همخون جداماندهی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهست هنوز؟ […]»
شاعر لطیفطبعِ ما را به زندان انداختهاند و او چنینوچنین برای «آزادی» ابراز دلتنگی میکند. این از کجا آب میخورد؟ اوایل این نوشته نقلقولی از ابتهاج را آوردم. دوباره بخوانید: «[…] این شعر خیلی منو اذیت میکنه.» بفرمایید! حالا قبول میکنید که خانه با آدمها و اسباب و درختان و همهی توابع و لواحقش «خانه» میشود؟ و تصدیق میفرمایید که خانه بخشی از جهان ساکنانش میشود؟
*باید از عسل نقیزاده برای پیگیری موضوع «خانهی پدری» و کمک بیدریغ و پرمهرش در تهیهی مطالب آن تشکر کنم؛ همچنین از نشر کوروش که کتاب «پیر پرنیاناندیش» را در اختیار نگارنده قرار داد؛ سپاسگزارم.
پینوشت:
برای این نوشته، مستقیم و غیرمستقیم، از مطالب کتابهایی استفاده کردم. منظورم اینهاست:
پیر پرنیاناندیش: گفتوگوی عاطفه طیّه و میلاد عظیمی با امیرهوشنگ ابتهاج
زیباییشناسی زندگی روزمره: نوشتهی نادر شایگانفر
همه چیز دربارهی خانه: نوشتهی مایکل اَلنفاکس و ترجمهی مهدی نصرالهزاده.





فرم و لیست دیدگاه
۱ دیدگاه
خانه و زندگی/ ترکیب این دو واژه در مکالمات عامیانه ما به اهمیت خانه در شکل گیری، کیفیت و گذران "زندگی" صحه می گذارد. ای کاش الان هم میشد خانه ای برای زندگی های مورد علاقه امان، بسازیم.