«هر تصویری از گذشته که از سوی زمان حال به منزلۀ یکی از مسائل امروز بازشناخته نشود، می‌رود تا برای همیشه ناپدید گردد. آن خبرهای خوشی که مورخ با دلی تپنده بازگو می‌کند، ممکن است در لحظه‌ای که دهان خود را می‌گشاید در خلأ گم شوند.» (والتر بنیامین، تز پنجم، هجده تز دربارۀ فلسفۀ تاریخ).

نوشتن و هشدار دادن پیش از فاجعه با نوشتن پسا فاجعه تفاوتی بنیادین دارد. اگر نوشتن و گفتن تنها به قالب مویه‌ خواندن بر وضعیت فروکاسته شود، هیچ نسبتی نه تنها با خوبی و حقیقت و زیبایی ندارد که حتی در خدمت پوشاندن آن‌ها نیز هست. رخدادها خصلتی ویرانگر و تؤمان برسازنده دارند. رخدادها بستر زایش ایده‌های جدید و مهمتر از همه ویران کردنِ ایده‌های ناکارآمد پیشین هستند. جنگ دوازده روزه یکی از مهمترین رخدادهای تاریخ معاصر ایران است که می‌تواند سنجه‌ای باشد برای محک زدنِ مجموعۀ وسیعی از ایده‌هایی که طی ۵۰ سال اخیر در حیات تاریخی ایران تولید و بازتولید شدند. در متن پیش‌رو تلاش می‌کنیم پیرامون برخی ایده‌های رایج در ایران معاصر در نسبت با جنگ ۱۲ روزه طرح مسئله کنیم.

۱- نزاع میانِ بنیادگرایان و استعمارزدگان یکی از مهمترین زمینه‌های به بن بست‌رسیدنِ ایران معاصر است. فروکاست اندیشه به یکی از این دو قطب و ناتوانی در مفهوم‌پردازی ایرانِ معاصر و خصوصاً خاورمیانه نمود بارزِ سترونی نزاع‌های میان این دو لایه است. مروری بر مواجهات، منازعات، مناظرات و مجادلات ۳ دهۀ اخیر در ایران (و در پیوستار بلندتر ۱۵۰ ساله) نشان می‌دهد که پر سروصداترین ایدئولوژی‌های مزین شده به مفاهیم علوم انسانی، یا در زمین بنیادگرایی به گل نشسته‌اند یا در زمین استعمارزدگی. این هر دو ایدئولوژی یک خصلت بنیادین دارند و آن هم کلیت‌بخشیِ هنجاری به پیچیدگی‌ها، فرایندها و دگرگونی‌ها است. این دو ایدئولوژی ظاهراً رقیب، اما به شدت همراستا، در وهلۀ نهایی دو بیان از یک راهبرد و میلِ استعماری هستند. بنیادگرایی در استبداد به گل می‌نشیند و راهبردهای استعماری را بومی‌سازی و ملی‌سازی می‌کند، به این معنا که همان فرایندهای غارت و تهاجم و تخاصم استعماری را به قالب راهبردهای قدرت بومی و ملی اعمال می‌کند و نوعی استعمارِ بومی‌سازی شده است. از دیگر سو، استعمارزدگیِ غرب‌گرایانه در پی وارد کردنِ راهبردهای استعماری و فروختن همه چیز به استعمار است. اولی، شرّ استبداد بومی و ملی را سفیدشویی می‌کند و با خوانش‌های ارتجاعی از دین و امر قدسی، غارتگری و سرکوب و ستم بومی را توجیه می‌کند و دومی پشت ژست‌های حقوق‌بشری، توسعه، ترقی و مدرنیته، جنایات نظام‌مند و فجایع و نسل‌کشی‌ها و غارت استعماری را توجیه می‌کند. تبدیل شدنِ حقوق‌بشر و حقوق بین‌الملل به مفاهیمی پوک  و عریان شدن اسناد توحشی که تمدن امروز بر آن بنا شده‌اند باید پرسش‌ها و مفاهیم ما را تحت تاثیر قرار دهد، اما سروصدای دو لایه‌ی ارتجاعی پیش‌گفته مانع رویت دقیق وضعیت است.  نزاع میان دولایه‌ پیش‌گفته قدمتی ۱۵۰ تا ۲۰۰ ساله دارد و در یک سدۀ اخیر به اوج خود رسیده است و خروجی‌های اجتماعی آن همواره فاجعه‌بار بوده است. خروجی سیاسیِ بنیادگرایی و استعمارزدگیْ تمایلات فاشیستی و میل به سلطنت مطلقه با شکل‌های مختلف دینی یا سکولار بوده است. جنگ ۱۲ روزه، فضاحت و فاجعه‌باری این دو نوع نگاه را در پیش روی ما نهاده است؛ اما هیچ تضمینی وجود ندارد که این لحظۀ تاریخی فهم و دریافت شود.

۲- بدون فهم تاریخ‌مند و حساس به فردیت و خاص‌بودگیِ تاریخی، هر سخنی دربارۀ وضعیتِ اینجا و اکنون تنها در خدمت آمال صادرکنندۀ سخن است، نه آشکار کنندۀ حقیقت. جنگ ۱۲ روزه فرصتی است برای بازگشت انتقادی به فضای پرسروصدای ۳ سال اخیر. در ۳ سال گذشته نظم علوم انسانی با حداکثر توان خود به میدان آمد تا وضعیت را مفهوم‌پردازی و صورت‌بندی و فهم‌پذیر کند. صحنۀ منازعۀ گفتمانی ۳ سال گذشته و تولد مجموعه‌ای از برنامه‌ها و رسانه‌های مناظره و گفتگومحور، در تداوم بلاگری شدنِ زندگیِ اجتماعی قابل بررسی است. جز معدودی گفتار نظام‌مند، ساختاریافته، پژوهیده و مبتنی بر تلاش‌های عالمانۀ صاحب سخن، سایر سخن‌ها یا استعمال مداوم ایده‌های مستعمل بوده است یا نوعی سوگ‌نامه و روضه‌خوانی بر دردهای «ما». برخی رشته‌های دانشگاهی در علوم انسانی ایران امروز نیز از صادر کردن حداقل یک گزاره یا فرض درباره فهم وضعیت عاجز بودند، و بدکارکردی و بیکارکردی عمیق خود را بیش از پیش نشان دادند. کارِ اندیشه نه استعمال امر مستعمل است و نه روضه‌خوانی و تکنیسینی صرف.

۳- یک نزاع پر سروصدا، نبرد در میان اقتصاددانان بود. نبردِ سایه‌ها و کاریکاتورهای لیبرالیسم با اشباح مارکسیسم. در وضعیتی که اسلامِ سیاسی حاکم است، یک سرمایه‌داری دولتی با قدرت در حال پیشروی است، استعمار با تمام توانِ خود در همدستی با استبداد در حال فرسایش قدرتِ اجتماعی و تاریخی و اقتصادی سرزمین ماست، نزاع دهه‌های شصت تا نود میلادی به شکلی کمیک بر صحنۀ نمایش ظاهر شده‌اند و پیاده‌نظامِ چریک‌های توئیتری-اینستاگرامی در دو جناح مخالف در یک صحنۀ متوهمانه بر سر فهم اقتصاد در ایران معاصر در حال منازعه هستند. رویکرد اقتصادسنجی که قریب ۳ دهه است یک ایدۀ از کار افتاده را مدام تکرار می‌کند و در زباله‌دان‌های تاریخ به دنبال محاکمۀ مارکسیسم شوروی‌گرا است. و در دیگر سو چپِ شوروی‌گرا و فاقد بینش تاریخی در حال گردگیری از تمثال «رفیق استالین» است و برای بحران‌های ایران راه‌حل‌های شوروی‌مآبانه پیشنهاد می‌کند. ترجمه‌گراها نیز تلاش می‌کنند وضعیت را به زور در ترجمه‌هایشان جا بدهند و تنها وضعیت را می‌نامند. نامیدن وضعیت به معنای فهم وضعیت نیست. نام‌گذاری وضعیت ذیل دال «نولیبرالیسم» بدون نشان دادن‌ فرایندها و چگونگی تَعَین ایده‌ها در وضعیت‌های مادی، بیش از آنکه علمِ انتقادی باشد نوعی تفکر جادویی است. از دیگر سو، توهمِ بازار آزاد همچون نسخه‌ی رهایی‌بخش برای ایران و تکرار کلیشه‌وار این مدعاها، بدون مرور تجارب تاریخی داخل و خارج، یعنی فروکاستنِ علم اقتصاد به مجموعه‌ای تکنیسینِ اقتصادسنجی که حتی زحمت آزمودن ایده‌های خود در وضعیت‌های تاریخی را نیز به خود نمی‌دهند و هرگاه ایده‌هایشان شکست می‌خورد فریاد می‌زنند که «نه! اینی که ما گفتیم، اون نبود». آن‌ها نمی‌خواهند بپذیرند که وقتی نمی‌توانید همه‌ی متغیرهای موثر را کنترل کنید حتما نباید جامعه را به آزمایشگاه ایده‌های خطرناکتان تبدیل کنید، موانع پیش‌روی تحقق ایده‌ها بخشی از معادله هستند که مدعیان باید حلش کنند نه اینکه مدام فریاد بزنند «نمی‌گذارند». در نزاع میان این دو لایه (با سروصدای بیشتر بازار آزادی‌های تاریخ‌زدوده) یک صحنۀ اقتصادی پیش روی ما است که در نظم جهانی در حاشیه است، تحت فشار سهمگین ایدۀ استعماری تحریم است، اقتصادش حول مسئلۀ نفت و نسبتش با نظم جهانی شکل بسته است. استبداد داخلی یکسر در اتصال با این اقتصاد نفتی یک صورت‌بندیِ خاص و به شدت پیچیده از فساد و غارت و استعمار بومی را پدید آورده است، فساد سیستماتیک یک صورت‌بندیِ تاریخی خاص یافته است که می‌تواند خود را به هر سیستم سیاسی دیگری در آینده نیز تحمیل کند و حتی تعیین‌کننده‌ی فرم و محتوای  آن‌ سیستم باشد. اما مطالعات تاریخی، اقتصاد سیاسی، فهمی حساس به وضعیتِ اینجا و اکنون ما، که بتواند این چیز، این پدیدۀ خاص (و در عین حال عام) را در پیش روی ما ظاهر و به مسئله تبدیل کند به اندازۀ انگشتان یک دست نیست. زمانی که به ایده‌هایی با مدعای رهایی‌بخشی می‌نگریم، در عین شگفتی، مجموعه‌ای ساحر مزین به مفاهیم علمی را می‌بینیم که (بدون داشتن حتی یک متن یا پژوهش جدی در عمر به ظاهر علمی، اما در واقع اداریِ خود) نسخۀ شفا دست گرفته‌اند، بی‌آنکه ایدۀ روشنی دربارۀ پیچیدگی و چیستی و هستی لحظۀ اکنون داشته باشند.۱ جنگ ۱۲ روزه نشان داد که اگر ایرانِ معاصر را در نسبت با جایگاهش در نظم جهانی نفهمیم و نتوانیم با نظر به وضعیت ملی و بین‌المللی، فهمی از حکمرانی بر اینجا و اکنونمان داشته باشیم، تنها در حال تکرار کلیشه‌ها خواهیم بود. ایرانِ معاصر یک مسئله است، یک مسئلۀ تاریخی که مدام در حال تولید و بازتولید است. فرایند شکل‌بندیِ این مسئله نه متوقف می‌شود و نه لزوماً تابع آمال و احلام ماست. جنگ ۱۲ روزه نشان داد که نزاع پیش‌گفته تا چه حد در توضیح وضعیت و نسبت اقتصاد، سیاست و اجتماع در سطوح خرد و کلان ناتوان و کلیشه‌گو است. پر واضح است که با ترجمه‌گرایی و پنهان شدن پشت ترجمه کردن صرف نمی‌توان داد اندیشه سر داد و توهم فهم وضعیت را از دل ترجمه‌زدگی داشت. طبعاً معنای این سخن این نیست که نباید ترجمه کرد، معنای این سخن این است که با ترجمۀ چند جلد کتاب لزوماً نمی‌توان برای خود شأن عالمانه برای فهم وضعیت خاص تاریخی خرید. تبدیل شدنِ کتاب و اندیشه و ترجمه به سرمایۀ نمادین و منازعه بر سر پرستیژ فیگورهایی را در شبکه‌های اجتماعی، همچون اندیشمند، برکشیده است که خود بخشی از مسئله‌اند نه راه‌ حل.۲

۴- ایدئولوژی‌های مبتنی بر فهم خلقیاتی از جامعه ایران، ایده‌ی جامعۀ فروپاشیده و جامعۀ استبدادزده که قریب ۱۵۰ سال است به اشکال مختلف و در ژانرهای مختلف به سریالی تکراری و سمفونی کج‌کوک بخشی از صاحبان سخن تبدیل شده است، در فضای جنگ ۱۲ روزه باید مورد ارزیابی دوباره قرار گیرد. این ژانرها در دوره‌های مختلف هرگاه با شکست ایده‌های خود مواجه می‌شوند به سکوت می‌روند (انقلاب مشروطه، جنبش ملی، انقلاب ۵۷، جنگ هشت‌ساله، اعتراضات و رخدادهای تاریخی ۷۸،۸۸، ۹۸، ۴۰۱ و…) اما پس از تثبیت وضعیت‌های تاریخی، درست مثل مجموعه‌ای علف هرز، میدان اندیشه را دوباره تسخیر می‌کنند. پاسخ‌های کلیشه‌ای این ایدئولوژی‌های مزین به واژگان علمی به مسائل تاریخی ایران (و خاورمیانه) به شکلی یکنواخت مدام دور می‌خورند. «چرا عقب‌افتاده‌ایم؟ چون مردم فاقد فرهنگ توسعه‌اند»؛ «چرا پیشرفت نمی‌کنیم؟ چون مردم استبداد زده‌اند»؛ «چرا زندگی ما مدام در بحران است؟ چون جامعه فروپاشیده و کلنگی است». این پرسش و پاسخ عوامانه و ایدئولوژیک مدام میان چند مفهوم محدود به شکلی وسواسی جا‌به‌جا می‌شود و با ساده‌سازی امر پیچیده، توهم پاسخ‌دهی به مسئله را دارد. هر رویداد تاریخی را نیز شاهدی بر ایدئولوژی خود می‌پندارد. به عبارت دقیق‌تر، مهم نیست که چه اتفاقی می‌افتد، هر اتفاقی بیفتد سخنگوی ایدئولوژی‌های جامعه‌ی فروپاشیده، جامعۀ توده‌وار، جامعۀ کج‌خلق، جامعۀ استبدادزده خواهد گفت: «دیدی گفتم؟». این صورت‌بندی که کاملاً بیرون از علم و حداقل‌های کاربست عقل و تجربه در بررسی صدق گزاره‌ها است، یک گفتار فراگیر است که در ریزترین سطوح تعاملات اجتماعی نیز رسوخ کرده است و توهم فهم وضعیت را دارد. جنگ ۱۲ روزه و واکنش اجتماعی به آن نشان داد که اول، یکدست فهم کردن کلیتی در هم پیچیده و به شدت متکثر به نام ایران و مردم ایران ذیل چند گزارۀ کلی تا چه حد بر خطا است؛ دوم، آنچه که صاحب سخن، فهم‌ناپذیری و پیش‌بینی‌ناپذیری جامعه و رفتار اجتماعی قلمداد می‌کند نه حاصل فهم‌‌ناپذیری وضعیت که حاصل بن‌بست‌ گفتمانی و پروبلماتیک ایدئولوژی‌های خلقیاتی، جامۀ در حال زوال و جامعه استبدادزده است. وضعیت معاصر ایران پیچیده است، اما فهم‌ناپذیر نیست. کارِ علم فهم‌پذیر کردن است نه حواله دادنِ پیچیدگی به ابهام. هرگاه گزاره‌های صادر شده در مواجهه با واقعیت شکست می‌خورند، کارِ عالِمْ بازاندیشی در مدعاها است نه ملامت واقعیت که «چرا مطابق آمال من عمل نمی‌کند». به احتمال قوی صادرکنندگان گزاره‌های خلقیاتی، ایدئولوگ‌های استبدادزدگی و جامعۀ در حال زوال، مدتی (البته کوتاه) سکوت پیشه کنند و بزودی تکرار مکررات را از سر بگیرند.۳

۵- فهم نیروهای ظاهر شده بر بستر تاریخی ایرانِ معاصر، یک پیش‌شرط مهم برای صادر کردنِ هر مدعایی است. در فضای ۴ سال اخیر شاهد ظهور نیروهای اجتماعی متفاوتی هستیم که نسبت و جایگاه هر یک از اینها در فهم جریان حرکت نیروها و آیندۀ ایران بسیار ضروری است. ظهور پر قدرت طبقۀ نوکیسه در ایران دهۀ ۹۰ و در بستر اقتصاد تحریمی، منجر به شکل‌بندیِ اجتماعی نوپدیدی شد. ارزش‌های نوکیسگان در جناحِ دین‌مداران به ظهور و بازخوانی و بازیابی خوانش‌هایی از امر قدسی منتج شد که در تداوم رفتار محتسبان در طول تاریخ قابل خوانش است. ظهور نهادهای فرهنگی مدعیِ مفاهیم مجعولی همچون «فرهنگ‌سازی و آگاهی بخشی» و اتصال رانتی این نهادها به منابع ثروت، منجر به نهادیابیِ خوانش‌هایی ارتجاعی از امر دینی شد که نتایج ویرانگر آن هرچه بیشتر در حال آشکار شدن است. در جریان مقابل پارۀ دیگری از طبقۀ نوکیسه (که با همان منطق سر کردن در آخور رانت دولتی قابل خوانش است) با ادغام کردن مطلقِ سوژگی خویش در سرمایه‌داری مصرفی و سرمایه‌داری دیجیتال یک ترکیب‌بندیِ فرهنگی-سیاسی را بوجود آورد که همچون دوگانۀ خیالی خودش (یعنی محتسب‌ها) یکسر تمایلات فاشیستی دارد. طبقۀ لذت‌طلبِ از خودبیگانه که طرّار بی‌مکانی است که می‌خواهد در همۀ خرمن آتش بزند و کل جهان را به خدمت نفسانیاتش در‌آورد. بخش بزرگی از این لایه را در میان دیاسپورای ایرانیان مهاجرت کرده می‌توان یافت که با راهبردهای تبلیغات فاشیستی اولاً صدای بسیاری از نخبگان و مهاجرانِ ایرانیِ (صاحب سخن و علم و اخلاق) خارج از کشور را سرکوب کرده‌اند و دوم؛ با میانجیِ شبکه‌های اجتماعی و همدستیِ طبقۀ نوکیسه داخل‌نشین در حال گسترش ارزش‌های ویرانگر خود در جامعۀ ایران است. تحلیل این طبقه و جایگاه آن در نظامات اخلاقی، زیبایی‌شناختی و اندیشه‌ای، و نتایج دهشت‌بار سیاسیِ این جریان اجتماعی، نباید از نظر دور افتد. این جریان با نشانه‌های دفاع از سلطنتِ مطلقه، سفیدشویی استعمار، مهاجرستیزی، نژادپرستی، استعمارپرستی، لذت‌‌طلبیِ منحرفانه و سایر نشانه‌های سوژۀ فاشیستی و شخصیت اقتدارگرا قابل خوانش است و اثرات ویرانگرش را در آیندۀ سیاسی ایران آشکار خواهد کرد. نزاع این لایه با محتسب‌ها صدای اصلیِ منازعۀ فرهنگیِ ایران یک دهۀ اخیر بوده است. جنگ ۱۲ روزه نشان داد که فروکاست جامعه به نزاع این لایه‌ها و ندیدنِ جریان حیاتِ اکثریت کمّی (اما اقلیت صدایی) جامعۀ ایران در تفاوت‌های قومی، مذهبی، جنسیتی و… تا کجا می‌تواند بستری برای ظهور نیروهای فاشیستی (چه با ایدئولوژی دینی و چه سکولار) فراهم کند.۴ این درحالی است که جریان مدافع زندگی در ایران معاصر در لایه‌های مختلف حیات تاریخی ما تداوم دارد و در حال مبارزه و مقاومت است، کم‌صدا اما موثر. هر سیاست و گفتاری که روی این لایه‌ی مدافع زندگی و کثرت‌هایش استوار نشود طبعاً نتایج سیاسی دهشتناکی خواهد داشت.

*آرش حیدری دانش‌آموختۀ جامعه‌شناسی و استاد دانشگاه و عضو هیئت علمی دانشگاه علم و فرهنگ است. «واژگونه‌خوانی استبداد ایرانی» از تألیفات اوست، و در تالیف کتاب‌های «برآمدن ژانر خلقیات»، «کهریزک: برون درون تهران» و «مسئله‌ی آلتوسر» مشارکت داشته است.

پی‌نوشت:

۱. بنگرید به:

حیدری، آرش (۱۳۹۶). روان‌شناسی، حکومت‌مندی و نولیبرالیسم. مطالعات جامعه‌شناختی، دوره ۲۴، شمارۀ ۱.

Heydari, A. (2020). Neoliberal subject and ideological interpellation in Iran. Actuel Marx67(1), 115-131.

۲. برای بحث تفصیلی دراینباره بنگرید به

حیدری، آرش؛ عبادتی، الهام (۱۴۰۴). «علم پادکست نیست»؛ «هجوم طبقۀ نوکیسه به کتاب در فضای رانتی تحریم». ibna.ir/x6xQX و ibna.ir/x6yMg

۳. بنگرید به: حیدری، آرش (۱۳۹۹). واژگونه‌خوانی استبداد ایرانی. انتشارات مانیا هنر.

حیدری، آرش (۱۳۹۷). از خلقیات نویسی تا روان‌گرایی: فروکاست‌های فردگرایانه برای بحران‌های جمعی. روایت، شمارۀ ۱۴. صص. ۹-۴.

حیدری, آرش و خدایی, علیرضا . (۱۳۹۸). تصویر چندوجهی غرب در نخستین سفرنامه‌های ایرانیان. فصلنامه مطالعات میان‌رشته‌ای در علوم انسانی11(4), 131-132.

۴. محورها و مدعاهای فوق در مجموعه متونی که نویسنده این سطور طی یک دهۀ گذشته به قالب متون آکادمیک یا جستارها و گفتگوها منتشر کرده است مفهوم‌‌پردازی و صورت‌بندی شده‌اند و مجموعه‌ای مدعای خلق‌الساعه نیستند. برای بحث تفصیلی دراینباره بنگرید به منابع زیر:

حیدری، آرش؛ صائمی، رضا (۱۴۰۲). تاریخ یعنی فهم لحظۀ اکنون؛ از مالیخولیا مقاومت در نمی‌آید. هم‌میهن، ۲۰ و ۲۱ خرداد.

حیدری، آرش؛ صائبی، مرجان (۱۴۰۱). ایستادن در طرف درست تاریخ، مروارید، شمارۀ ۲۷.

حیدری، آرش؛ محبی، میلاد؛ فرح‌پور، سارا (۱۴۰۲). موزۀ پایین‌شهر و تماشاچیانش، نشر برج.

عکس‌ کاور: محسن رضایی، از مجموعه‌ی «اشیای خبری: حامیان ناخواسته‌ی حقیقت»