دیوید لاشاپل، عکاس و فیلمساز

کاراواجو را اغلب به‌عنوان مدرن‌ترین فرد در میان استادان قدیم نقاشی می‌شناسند. نوعی تازگی و معاصریت در آثار او وجود دارد که در نقاشی پیش از او وجود نداشت. جایگاه او در نقاشی درست مثل جایگاه الکساندر مک‌کویین در طراحی مد است که وقتی به صحنه وارد شد همه‌ی چیزهایی دیگر در جهان فشن، ناگهان کهنه به نظر رسید. کاراواجو نور را مانند یک عکاس به‌کار می‌برد و کادر نقاشی‌هایش مثل عکس بُرش می‌خورد. تابلویی از او که من همیشه در ذهن دارم اثری است به‌نام «پسری که مارمولک او را گزیده». این اثر نمونه‌ی زیبایی از نوردهی تک‌منبعی است که به‌عنوان مشخصه‌ی آثار کاراواجو می‌شناسیم و او در استفاده از آن پیشرو بود. اما این اثر علاوه‌ بر این نمونه‌ی خوبی از ثبت یک لحظه‌ی گذراست. لحظه‌ی واکنشِ به نوعی زنانه‌ی پسرْ به گَزیده‌شدن توسط مارمولک. درواقع یک عکس قبل از اختراع عکاسی.

پسری که مارمولک او را گزیده، ۹۴-۱۵۹۳م.

گلی که در موهای پسرک است و پیراهنی که از روی بدنش سُر خورده است به‌نظرم نشانه‌هایی هستند برای اینکه پسر یک روسپی است. اما کاراواجو به‌هیچ‌وجه پسر را قضاوت نمی‌کند. کاراواجو به‌دنبال نقاشی از اشراف و دربار نبود بلکه از معشوقه‌های پنهانی و مردم خیابانی نقاشی می‌کرد، از فاحشه‌ها و دلال‌ها. اینها کسانی بودند که او با آنها راحت بود و می‌فهمیدشان. در آن زمان این نگاه کاراواجو کفرآمیز دانسته می‌شد اما درواقع همین جنس آدم‌ها کسانی بودند که مسیح حواریون خود را از میان آنها برگزید، از مردم خیابان‌ها و به حاشیه رانده‌شدگان.
درحالی‌که میکل‌آنجلو از بدن‌ها در ایده‌آل‌ترین شکل ممکن‌شان استفاده می‌کرد، کاراواجو یک رئالیست بود. زیبایی‌ای که او نشان می‌دهد به‌هیچ‌وجه آن چیزی نیست که معمولاً در نقاشی دوره‌ی او می‌بینیم. او زیبایی را همیشه در جایی غیرمنتظره پیدا می‌کرد، در امر روزمره میان تصویر پُرچروک خیابان، در بینی شکسته و چینِ پیشانی.

مارتین اسکورسیزی، فیلمساز

من به‌سرعت محصور قدرتِ تصاویر کاراواجو شدم. لحظاتی از داستان که او برای نقاشی انتخاب می‌کرد من را مجذوب کرد. در آثاری چون «ایمان‌آوردن پل قدیس» و «یودیت سرِ هالوفرن را می‌برد»، او لحظاتی را انتخاب نکرده بود که دقیقاً شروع حادثه باشند. شما در میانه‌ی حادثه با آن مواجه و ناگهان به درون آن کشیده می‌شوید. اینها آثار متفاوتی با نقاشی‌های پیش از او بودند. درست مثل صحنه‌ای از یک فیلم مدرن، صریح و قدرتمند. کاراواجو بی‌تردید فیلمساز درخشانی می‌شد. من فکر کردم که من نیز باید مثل او کار کنم…
و همین کار را کردم. کاراواجو به‌نوعی در تمام صحنه‌های «بار» در فیلم «خیابان‌های پایین‌ شهر» (Mean Streets) حضور داشت. او در حرکت‌های دوربین که طراحی کردم حضور داشت، در نحوه‌ای که صحنه را چیدم نیز حضور داشت. صحنه‌ای که به‌سادگی مردمی بودند که در بار نشسته‌اند و مدام پشت میز می‌نشینند و از آنجا بلند می‌شوند. همان صحنه‌ی «فراخواندن قدیس متی» اما در نیویورک! ساختن فیلم از مردم خیابان دقیقاً همین‌طور است، همان کاری که کاراواجو با نقاشی‌هایش هم می‌کرد. بعدتر این فکر در فیلم دیگری هم اجرا شد، «آخرین وسوسه‌ی مسیح». ایده این بود که این فیلم طوری ساخته شود که کاراواجو نقاشی می‌کشید.

فرا خواندنِ قدیس متی، کاراواجو، ۱۶۰۰- ۱۵۹۹ م.

پیتر دُوْیگ، نقاش

معاصربودن همیشه برای نقاشان چالش بزرگی بوده است اما زمانی که به آثار کاراواجو نگاه می‌کنیم می‌توانیم زمینه‌ای که این آثار در آن خلق شده‌اند را تصور کنیم چراکه او از مردم معمولیِ زمانه‌اش و لباس‌هایشان در آثارش استفاده کرده است. نقاشی‌های او بسیار واقعی هستند. برای مثال، ادوارد هاپر هم همین کار را می‌کرد. او هم این موضوع را که مردم زمانه‌اش چه شکلی بودند و چه می‌پوشیدند را مورد توجه قرار می‌داد. درعین‌حال نقاشی‌های کاراواجو برای زمانه‌اش آثار بسیار شجاعانه‌ای بودند و همان روح شجاعانه را حتی تا امروز نیز در خود حفظ کرده‌اند و همین هم این آثار را بسیار جذاب می‌کند. نقاشی‌های کاراواجو حسی تهدیدآمیز از خود ساطع می‌کنند و آشکارا اشارات جنسی دارند.
وقتی برای بار اول آثار او را دیدم آنها را بسیار دسترس‌پذیر و بسیار متفاوت از آثار سایر استادان رنسانس یافتم. بعضی اوقات نقاشی‌های او عجیب به‌نظر می‌رسند. منظور پرتره‌های او نیست؛ بلکه آثاری چون «هفت اثر رحمت» است که در آن به‌نظر می‌رسد نقاش هفت واقعه‌ی جدای از هم را درنظر گرفته و آنها را به‌هم چسبانده و نقاشی کرده است و به‌همین خاطر تصویرْ هیچ منطق رئالیستی‌ای ندارد. در نقاشی، دو فرشته‌ی بالغ دیده می‌شوند که به پهلو پرواز می‌کنند. در آغاز ممکن است از خود بپرسید که آنها اصلاً آنجا چه می‌کنند؟ چراکه حضورشان در صحنه خیلی غریب است. اما اگر شما هم سر خود را بچرخانید و از پهلو به آنها نگاه کنید می‌بینید که آنها آشکارا در موقعیت رابطه‌ی جنسی قرار گرفته‌اند. خود این تکه از نقاشی برای خودش تصویر جالبی درون یک نقاشی دیگر است. وقتی برای بار اول این نقاشی را دیدم بسیار هیجان‌زده و متعجب شدم چرا که اثری بسیار رادیکال به‌نظر می‌رسید. به‌یاد دارم که فکر کردم کاراواجو وقتی مشغول نقاشی این اثر بود باید خیلی خوش گذرانده باشد.

پالی مورگان، تاکسیدرمیست و هنرمند

برای من آنچه در نقاشی‌های کاراواجو می‌بینیم به‌همان اندازه‌ی آنچه نمی‌بینم مهم است. من ممکن است ماه‌ها بر روی اثری به‌شکلی طاقت‌فرسا کار کنم و سپس نورپردازی گالری طوری باشد که بخش‌های بزرگی از اثر در سایه قرار بگیرد و دیده نشود. سایه برای وجودش به نور احتیاج دارد و چیزی که من در کارهای کاراواجو بسیار دوست دارم این است که او هرچه کمتر چیزها را آشکار می‌کند آن چیزها ملموس‌تر و مجسمه‌ای‌تر می‌شوند. […]

ایزاک جولیان، هنرمند و فیلمساز

یکی از آثار بسیار جذاب کاراواجو «انکار پیتر مقدس» است. این صحنه روایت پُراضطرابی را با ترکیب‌بندی‌ای که نمایشِ اتهام و انکار است نشان می‌دهد. این تابلو پیش از هر چیز درباره‌ی تعامل انسان‌ها از طریق شدت نگاه‌ها است. اما علاوه‌بر این، نسبت بدن‌ها، قاب‌بندی، نورپردازی و رنگ نیز همه در خدمت تعامل پُرتنش فیگورها در این لحظه‌ی خاص در این نقاشی هستند. چیزهایی که این نقاشی را بسیار سینمایی می‌کنند.

انکار پیتر قدیس، ۱۶۱۰ م.

تام هانتر، عکاس و هنرمند

برای من کاراواجو کسی است که راه را برای آن چیزی گشوده است که هر هنرمند معاصری تلاش دارد به آن برسد. اینکه زندگی اصیلی داشته باشد و از آن تجربه سخن بگوید و نمایشش بدهد. برای نمونه «تریسی اِمین» را در نظر بگیرید که نام هر کسی را که با او خوابیده بود روی یک چادر دوخت یا عکاسانی مانند «نَن گلدین» و «سالی مان» که آثارشان تماماً درباره‌ی زندگی‌شان است. ممکن است گمان کنید که همه‌ی نقاشی‌های کاراواجو درباره‌ی خدا و مذهب است اما اصلاً این‌طور نیست. آثار او درباره‌ی زندگیِ خودش و زمانه‌اش هستند. نقاشی‌های کاراواجو تاریخ زنده هستند و برای همین است که در نظر من این نقاشی‌ها چنین نیرومندند.
اثری از کاراواجو به‌نام «سَربریدن جان قدیس تعمیددهنده» در نشنال‌گالری هست که من بارها و بارها به آن بازگشته‌ام؛ در نقاشی جان را می‌بینیم که روی زمین افتاده است، او چند لحظه پیش کشته شده است و نقاش فضای صحنه را بسیار دقیق ساخته است. کاراواجو خودش درگیر یک دعوای با شمشیر بود و واقعاً یک نفر را در آن کشته بود. به‌نظر می‌رسد کاراواجو فضای همان دعوا را بازسازی کرده است و به‌همین خاطر است که سنگینیِ شومِ وضعیت چنین زنده در نقاشی نمایان شده است.

بریدن سر یحیی تعمیده‌دهنده، ۱۶۰۸ م.
بریدن سر یحیی تعمیددهنده، (جزئی از اثر)

کاراواجو دقیقاً نقطه‌ی مقابل عکاسان پولدار و معروفِ فشن در جهان امروز است که فقط از مدل‌های زیبا عکاسی می‌کنند. او یکی از اولین کسانی بود که به مردم معمولی پرداخت و قصه‌ی آنها را تعریف کرد و این برای من بسیار الهام‌بخش است.
و البته شکلی که او از نور استفاده می‌کرد نیز بر من تأثیر گذاشته است. عکاسی کاری به‌جز نقاشی با نور نیست و وقتی که مشغول آموختن عکاسی بودم مدام به ما می‌گفتند که آنجای عکس زیادی تاریک است و جزئیات معلوم نیست و آن جای دیگر زیادی روشن شده است و از این جنس حرف‌ها. اما در کارهای کاراواجو کنتراست شدیدی از نور وجود دارد و تصورِ نقاط تاریک نقاشی به تخیل شما واگذار شده است. همین ذهنیت درباره‌ی نور در سینما نیز استفاده شده است. برای نمونه فیلم «Blade Runner» با صحنه‌های فوق‌العاده‌ و فضاهای تاریک و شعاع‌های نور در کریدورهای تاریکش به‌نظر می‌رسد تحت‌تأثیر کاراواجو است.

تأثیرات کاراواجو با توجه به مقاله‌ی حاضر که در سایت گاردین به چاپ رسیده است، به خوبی آشکار است. برای درک همه‌ جانبه از این نقاشی‌ها می‌توانید مستندی را که درباره‌ی کاراواجو و زندگی اش در سایت حرفه: هنرمند قرار داده ایم، مشاهده کنید.


منبع: سایت گاردین