آیا اصرار دارم این روزها و این احساسات ثبت شود؟ نه! اما می‌خواهم برای تو چیزی بنویسم از این روزها… از روزهای نبودنت…

می‌خواهم نه فقط این جنگ را که نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد، که جنگ ۱۲ روزه خرداد را و جنگ هشت سال اول عمرم را هم فراموش کنم. می‌خواهم جای خاطرات سیاهش از ترس و صدای انفجار و بوی باروت توی هوا، باران نفت و… چاله‌ای تاریک و بدون جزئیات در حافظه‌ی دورم باشد؛ همانطور که بود؛ می‌خواهم از آن گذر کنم.

مثلا یادم نیاید چندبار زانوهایم از ترس خالی شد، چندبار نیمه‌شب با صدای غرش و لرزش زمین پریدم اما کاری از دستم برنمی‌آمد جز آنکه پتو را روی سرم بکش و مچاله بشوم در تاریکی شب؛ مثل هزاران و میلیون‌ها آدم مچاله‌شده از هراس و استیصال توی این شهر و کشوری که بزرگ و قشنگ و مرگبار است.

زندگی بی توجه به ما ادامه دارد. صبح می‌شود و تو خسته و کوبیده‌شده از هراس دیشب، بلند می‌شوی از جایت، صورتت را می‌شویی، به خانواده‌ات لبخند میزنی، صبح بخیر می‌گویی، همراهی‌شان می‌کنی که «آره باز دیشب سر و صدا بود» و بعد آخرین خبرهایی که صبح، پیش از جدا شدن از رختخواب توی گوشی دیده‌ایم را تعریف می‌کنیم، و هیچ از ترس مرگ‌‌آلودی که دیشب با تو زیر پتو خوابیده بود و نفسش تا صبح به پشت گردنت یا توی صورتت خورده است، نمی‌گویی. یک روز عادی را شروع می‌کنی؛ صبحانه می‌خوری؛ کمی آرام‌تر و دو لقمه بیشتر از روزهای قبل از جنگ که باید ۵ صبح می‌زدی بیرون تا بدون معطل ماندن در ترافیک و به‌موقع به سر کار برسی. وقتی زندگی‌ات اینطور متوقف می‌شود دلت برای اعصاب خردی‌های زندگی عادی هم تنگ می‌شود؛ نه اینکه بخواهم بگویم دلم ترافیک می‌خواست، نه؛ هراس مرگ کجا و اضطراب دیر رسیدن و خیابان شلوغ و ترافیک کجا؟! همین ترافیک کوفتی که روز اول جنگ، ۹ اسفند، ساعت ۱۰ یعنی نیم‌ساعت بعد از اولین حملات به تهران به اوجش رسید. روزی که فکر می‌کردی شاید هیچ وقت دیگر به خانه نرسی؛ شاید هیچ وقت دیگر عزیزانت را نبینی؛ روزی که جمعیت شوکه‌شده و سرگردان از همه جا پیاده و سواره، روی زمین و زیر زمین همه خیابان‌ها و گذرهای شهر را پر کرده بودند تا به خانه بروند. روزی با آسمان آبی و ابرهای زیبا که نگاه هراسان عابران پیاده و سواره، زیبایی‌اش را ندید. حتی نگاه وحشت‌زده‌ی مردمْ پرنده‌هایی را که در دوردستِ آسمان چرخ می‌زدند جنگنده می‌دید. روزی که صدای انفجار همه را هول و نگران کرده بود… روزی که کش آمد… خیلی… مثل روزهای بعدش و هنوز؛ همین حالا که می‌نویسم انگار دارم از یک عمر حرف می‌زنم و نه از ۱۵ روز پیش که جنگ شروع شد.

نمی‌خواهم خیلی در خیال غرق شوم؛ گفتم که می‌خواهم فراموشش کنم. می‌نویسم تا فراموش شود. می‌نویسم تا دیگر جایی توی ذهنم نماند. برگردیم به ادامه‌ی روز و بعد از صبحانه…

لپ‌تاپ را باز می‌کنم، کار شروع می‌شود، صدای انفجار می‌آید، از جا می‌پرم و از پنجره فاصله می‌گیرم. بعد یک گوشه منقبض می‌مانم تا صدا تمام شود. خداخدا می‌کنم نزدیک نباشد و بعد که صدا تمام می‌شود به خودم فحش می‌دهم که «خاک بر سرت.. نزدیک تو نخورَد که بخورَد توی سر یکی دیگر؟!» و بعد آرزوی بچه‌گانه‌ای که «خدایا هیچکس هیچیش نشه»… می‌دانی؟! جنگ آدم را مثل بچه بی‌پناه می‌کند، زمین زیر پایت سفت نیست، به آسمان بالای سرت اعتمادی نیست، اما افسوس که بزرگ شده‌ای و حالا نمی‌توانی بدوی توی بغل پدر و مادرت خودت را پنهان کنی. تو هم مثل آنها بی‌پناهی! شاید همین است که مثل بچه‌ها دعا می‌کنی و شاید خدا مثل آنوقت‌ها، وقت شنیدن داشته باشد. چه بشنود یا نه، زندگی و مرگ در اراده‌ی ما نیست. جنگ این را بیشتر نشانمان می‌دهد.

حالا که می‌نویسم دو روزی است که شهر کمی آرام‌تر شده، شاید هم به این تن‌لرزه عادت کرده‌ایم، یا کمتر شوک‌زده از جا می‌پریم؛ اما هنوز ترس هست. چقدر این روزها با صورت مثل گچ و لب‌های سفید به هم گفته‌ایم «نترس» و همیشه هم به هم جواب داده‌ایم که «خوبم، نمی‌ترسم». گاهی هم چرت‌وپرت می‌گوییم تا فضای ترس را بشکنیم؛ حتی شوخی‌های جنگ قبلی را هم قرض گرفته‌ایم! پدری وقتی که پسرش از صدای بمباران از جا پریده بود گفته بود «چیزی نیست، بمبارانه». توی همان هراس گاهی به هم می‌گوییم «چیزی نیست بمبارانه» و می‌خندیم. این روزها همه‌چیز جور عجیبی‌ست؛ شوخی‌هایش هم، حرف‌های معمولی‌مان هم. به نظرم «عجیب» صفت خیلی خوبی است.

صبح‌ها معمولاً پای لپ‌تاپ به ظهر می‌رسد؛ اغلب با اینترنتی که مدام قطع و وصل می‌شود، و فحش به آبا و اجداد مسبب این بدبختی، صدای گاه و بیگاه بمباران و کنده شدن از جا، لعنت فرستادن به این زندگی سگی و کثافت‌زده که حالا شاید از نیمه‌اش هم گذشته و نه تنها بهتر نشده که با جنگ قوز بالاقوز شده است. آینده‌اش هم که… چه بگویم.

یک روزهایی صبح پیش از کار، لباس می‌پوشم و می‌روم خرید؛ سبزی، نان، شیر و شاید چیپس و پفک، ذرت و… روزهای اول هول برت می‌داشت. نمی‌خواستی خیلی از خانه دور شوی. می‌خواستی زود برگردی. همانطور منقبض می‌رفتی بیرون و وقتی برمی‌گشتی خانه نفس راحتی می‌کشیدی اما خوشحال بودی. انگار فتح بزرگی کرده‌ای؛ انگار به خودت ثابت کرده‌ای که شجاعی، حتی اگر توی راه مثل سگ ترسیده بودی. خوشحال بودی چون هنوز توانسته بودی اثر زندگی معمولی قبلی‌ات را توی بقالی و نانوایی وقتی خرید کردی و کارت کشیدی، زندگی کنی. کمی فرق می‌کند البته: خیابان خیلی خالی است. بیشتر مغازه‌ها بسته‌اند. همین است که خوشحالی‌ات را پنهان نمی‌کنی و به چند فروشنده می‌گویی «چه خوب که باز هستید» یا وقتی خریدت را می‌کنی برای فروشنده آرزوی سلامتی می‌کنی چون دیروز همان اطراف را زده بودند و مرگ و مصیبت خیلی به همه ما نزدیک است…

بهترین حال این بیرون رفتن‌ها، ایستادن ۵ دقیقه‌ای توی کافه‌ای بود که قهوه ۱۰۰ درصد عربیکا را برایم آسیاب کرد. کمترین کافئین برای پرتنش‌ترین روزها…. حالا که اجبار رفتن سر کار نیست هر روز قهوه‌ساز فرانسوی روشن می‌شود. مثل روزهای تعطیل و آخر هفته‌ها. پیچیدن بوی قهوه در این صبح‌هایِ کمی سرد و جنگ‌زده حس زندگی دارد با صدای موسیقی یونانی که طبق معمول صبح‌ها از ضبط آشپزخانه به گوش می‌رسد. انگار اینجا تهران نیست. انگار جای دیگریست. بعد که بلند می‌شوم و قرص تپش قلبم را با قهوه سردشده و مانده‌‌ی ته فنجان می‌اندازم بالا برمی‌گردم به جغرافیای خاورمیانه؛ درست زیر بمباران تهران.

اینها را برای غصه خوردنت ننوشتم؛ نوشتم که اگر روزی مرا دیدی بدانی جدای از عمری که گذشته، جنگی هم بر من گذشته است که حتی اگر زنده بمانم، بخشی از من و احساسم تا ابد زیر آوارش خواهد ماند.

یکی دوباری برق رفت و من آنقدر خودم را باختم که خجالت کشیدم، ترسیدم؛ «اگر نیروگاه را زده باشند؟!»، «اگر دیگر وصل نشود؟!». هوا سرد نبود اما سردم شد. همه پست‌های اینستاگرامی چند هفته پیش از جنگ از خاطرم گذشت؛ جوش آوردن آب با چند وارمر، درست کردن شمع با برنج و روغن مایع در یک شیشه، اگر آب هم قطع شود چه؟ نشسته‌ام؛ از وقتی برق رفت تا نیم ساعت بعد که وصل شد نتوانستم از جایم بلند شوم. بدنم واکنش‌های جدیدی به استرس دارد. خشک می‌شوم، به فکر فرو می‌روم، در لحظه‌ای از زمان جا می‌مانم… آرزو، افسوس، رویا… هیچ‌‌کدام؛ فقط دنبال راه حل در ذهنم می‌گردم. این روزها می‌گذرد با ما یا بی ما… جهان معطل هیچ‌کس نمی‌ماند و این از درخت‌هایی که جوانه زده‌اند و گل‌هایی که می‌شکفند و بارانی که این روزها بیش از همیشه می‌بارد معلوم است؛ حتی جوانه‌های سیاه‌شده از نفت هم ادامه می‌دهند.

می‌دانی چه شد؟! یک روز صبح از خواب بلند شدیم. هوا شبیه صبح نبود. ساعت را نگاه کردیم؛ ۶ و ۷ صبح بود اما آسمان هنوز شب بود. باران گرفت. «هوا اینقدر ابر بود که صبح نشود؟» تا ساعت ۹ هوا روشن نشد. باورت می‌شود؟ تازه دسترسی به خبرها ممکن شد: «دیشب چند انبار سوخت تهران هدف قرار گرفت»، «زیر باران نروید. باران اسیدی و بسیار آلوده است» همه آن نفت‌ها دود شد با باران آمد نشست روی زمین. زمینِ سُر و سیاه، ماشین‌های سفید همه خاکستری تیره، برگ‌ها سیاه و جوانه‌های تازه درآمده بیچاره. تا همین امروز که می‌نویسم یعنی پانزدهمین روز جنگ، چند انبار هنوز می‌سوخت. نفت و بنزینی که نیست شد و نشست توی ریه‌های از پیش دودی ما… قبل هم زندگی چندان خوب نبود. جنگ نبود اما خوب هم نبود. تو که دیگر می‌دانی. اصلاً شاید برای همین است که آنقدر نمی‌ترسیم که بخواهیم فرار کنیم؟ از سیاهی به سیاهی گریختن بی‌معناست. نه اینکه نترسیم اما زنده بودن به هر قیمتی هم خواستنی نیست و اینکه به قول قدیمی‌ها «عمر دست خداست». آره عزیزم هر چیز به وقتش…

توی این روزها تماس‌های تلفنی زیاد است؛ عمه و خاله و دایی و عمو… گاه به گاه تماسی و احوالپرسی. راه ارتباطی دیگری نیست.

من راستش را بخواهی حال حرف زدن ندارم. حوصله‌ام نمی‌شود تلفن جواب بدهم یا اصلا به کسی زنگ بزنم. حالم که بد باشد نمی‌خواهم حرف بزنم. مخصوصاً حرف خاصی با آنها که رفته‌اند از شهر و جایی امن‌تر مانده‌اند ندارم. اگر از ترس‌هایم بگویم بی‌معنی است؛ رفته‌اند که خود را از اضطراب این سروصدا و جنگ و مرگ دور نگه دارند. قصد احوالپرسی هم اگر باشد خیالم راحت است که وضعشان از من امن‌تر است. می‌دانی حرف زدن باید دلیل داشته باشد. هر کاری باید دلیلی داشته باشد حتی دلتنگی… فکر می‌کنم این روزها وقت دلتنگی نیست. انگار باید حواست جمعِ امروز باشد و اینقدر حواسْ جمعِ امروز می‌شود که هیچ تمرکزی برای کارهای معمولی هم نمی‌ماند. مثلاً تا دو هفته نتوانستم یک خط کتاب بخوانم؛ اما حواسم را حسابی با ترجمه پرت کرده‌ام.

ترجمه کتابی را شروع کرده بودم که توی هفته اول جنگ تمامش کردم. ترجمه و بازخوانی کتاب قبلی‌ام هم در جنگ خرداد تمام شد و تازه قرارداد چاپش را امضا کردم و هفته قبل از جنگ طرح جلدش را برایم فرستادند. اصلاً نمی‌دانم نتیجه این همه زحمت چه خواهد شد؛ بی‌خیال. تو که خوب می‌دانی نمی‌توانم بیکار بمانم؛ کار و مخصوصاً نوشتن تنها چاره‌ی روزهای بد من است؛ نمی‌گذارد در خودم فرو بروم و در چاه بی‌انتهای نگرانی و تشویش ته‌نشین شوم. چند روزی هم سرم را گرم نقاشی‌های کوچک و ساده کردم و بعد تازه توانستم رمانی را بخوانم؛ «بازمانده روز» را با ترجمه نجف دریابندری، سال ۹۶ که وقتی ایشی گورو برنده جایزه نوبل شد خریده بودم. وقتی هم سه سال بعدش دریابندری رفت از مقدمه مفصلی که برای این کتاب نوشته بود، مطلبی در بزرگداشتش نوشتم. حالا انگار زمان خواندنش فرا رسیده بود. خواندن رمان خیلی آرامم کرد.

جایی در کتاب یک نفر می‌گوید «برای عده زیادی از مردم بهترین قسمت روز، شب است.. قسمتی که در تمام روز منتظرش هستند». بعد طرف به مرد مسنی که شخصیت اصلی داستان است می‌گوید: «روش تو پاک غلط است… اینقدر به گذشته نگاه نکن. حالت بد می‌شود (…) تو کارِ روزت را انجام داده‌ای… حالا خوش باش».

البته جنگ در باقیمانده روز که «شب» باشد کمی هولناک‌تر است. خلاصه که ‌می‌خواهم بگویم احتمالاً چون بدن موقع شب آرامتر است، ناخودآگاه به استراحت نیاز دارد و آن همه هول و تکان را نمی‌تواند تاب بیاورد. بی‌اختیار به این هم فکر می‌کنم که احتمالاً اگر خرابی به بار بیاید و زنده باشیم، وضعیت در شب و تاریکی ترسناکتر از روز است. از روز اول جنگ بسته‌ی قرص آرام‌بخش را از کشو در آوردم. به اهالی خانه معرفی‌اش کردم و گذاشتم روی میز آشپزخانه و گفتم «بی‌تعارف با خودتان هر وقت نگرانید مخصوصاً شب‌ها بخورید. مقاومت الکی نکنید. اگر الان نخوریم دیگر چه وقتی ممکن است اینقدر هول و تکان داشته باشیم؟» بعضی شب‌ها می‌خورم؛ قبل از مسواک زدن و خواب. همه کارهای عادی وقتی جنگ است مضحک به نظر می‌رسد؛ مثل سالم نگه داشتن دندان‌ها، مثل کرمِ شب که به صورتم می‌زنم پیش از خواب؛ اما خُب.. شاید باید بهترین قسمت روز را دریابم…

دیگر می‌روم که بخوابم… هوا ابری است و احتمال رگبار و رعد و برق زیاد است که در کنارِ حملات سنگین بمب‌های سنگرشکن، یعنی شب هولناکی در انتظار است…