آیا اصرار دارم این روزها و این احساسات ثبت شود؟ نه! اما میخواهم برای تو چیزی بنویسم از این روزها... از روزهای نبودنت... میخواهم نه فقط این جنگ را که نمیدانم چقدر طول میکشد، که جنگ 12 روزه خرداد را و جنگ هشت سال اول عمرم را هم فراموش کنم. میخواهم جای خاطرات سیاهش از ترس و صدای انفجار و بوی باروت توی هوا، باران نفت و... چالهای تاریک و بدون جزئیات در حافظهی دورم باشد؛ همانطور که بود؛ میخواهم از آن گذر کنم. مثلا یادم نیاید چندبار زانوهایم از ترس خالی شد، چندبار نیمهشب با صدای غرش و لرزش زمین پریدم اما کاری از دستم برنمیآمد جز آنکه پتو را روی سرم بکش و مچاله بشوم در تاریکی شب؛ مثل هزاران و میلیونها آدم مچالهشده از هراس و استیصال توی این شهر و کشوری که بزرگ و قشنگ و مرگبار است. زندگی بی توجه به ما ادامه دارد. صبح میشود و تو خسته و کوبیدهشده از هراس دیشب، بلند میشوی از جایت، صورتت را میشویی، به خانوادهات لبخند میزنی، صبح بخیر میگویی، همراهیشان میکنی که «آره باز دیشب سر و صدا بود» و بعد آخرین خبرهایی که صبح، پیش از جدا شدن از رختخواب توی گوشی دیدهایم را تعریف میکنیم، و هیچ از ترس مرگآلودی که دیشب با تو زیر پتو خوابیده بود و نفسش تا صبح به پشت گردنت یا توی صورتت خورده...
فرم و لیست دیدگاه
۲ دیدگاه
چشمانم پر از اشک شد...چه نزدیکاند تجربههای دردناکمان در این روزهای خاکستری بیپایان...
چقدر خوب بود چقدر به تجربه من نزدیک بود چقدر دردناک بود