متنی که می‌خوانید، از مجموعه‌جستارهایی درباره‌ی یادمان‌های شهری تهران است که تا پایان سال، به ترتیب در سایت ما منتشر خواهد شد. در این جستارها هر بار به بهانه پرداختن به نقل‌ها و قصه‌های پیرامون یک بنا یا مجسمه یا شیء حولِ آن به کنکاش می‌پردازیم تا بدین ترتیب نه فقط خاطرات شهر را مرور کنیم، که بدین پرسش بیاندیشیم که اگر تهران می‌خواست به‌میانجی یادمان‌هایش با ما سخن بگوید، چه‌ چیزهایی به یاد ما می‌آورد؟
از بهنام ابوترابیان، نویسنده و پژوهشگر منظر فرهنگی تهران، خواستیم که راوی این سخن‌ها باشد. او که تاریخ شهر را از خلال مکان‌ها و اسناد و رویدادها روایت می‌کند، تاکنون کوشیده در کتاب‌های «گذر ایلچی»، «قصه‌های مسعودیه»، و «از طهران تا پطرزبورغ و از پترزبورگ تا تهران» به تهران زبان بیان خاطراتش را ببخشد. نخستین یادداشت در این مجموعه درباره‌ی «تخت سنگ سرپُلِ تجریش» بود.
یادداشت دوم درباره‌ی «یکی از دروازه‌های شهر که نیست!»

این مجموعه با حمایت «ایمن‌آب برند سارودی» منتشر می‌شود.

بعضی چیزها و جاها در شهر هستند که مثل چراغ جادو حال دورانی خاص را دردزدایی و همچو غولی درون خود حبس کرده‌اند. اما غولی که دیگر ترسناک نیست؛ چنانکه یک توپ جنگی دویست و اندی ساله در مرکز تهران، هرچه هم که بزرگ، هیبتی پوسیده و تهی می‌نماید که می‌شود بر نقش و نگار بدنه‌اش دست نوازش کشید و به آن نگاهی همدلانه و غم‌خوارانه انداخت. 

انگار نه انگار که این لوله‌ی بزرگ خاموش و مظلوم که حالْ گوشه‌ای نشسته و گذر عمر نظاره می‌کند، روزگاری ترسناک را نمایندگی می‌کند که طی آن، هیچ سالی بدون جنگ‌های خونین و هیچ جنگی بدون آواز مهیب آن نمی‌گذشت. چه دولت‌های بزرگ در هندوستان و چین و ینگه‌دنیا که مغلوب سهمگینی و شوکتش شدند و چه شهرها و تمدن‌های تکرارنشدنی که خاکستر و بر باد شدند.

 می‌گویند ناپلئون عقیده داشت حرف حق از دهان توپ درمی‌آید؛ توپی که غرش‌اش در میدان جنگ‌های ایران و روس لرزه به اندام مردم گنجه و بادکوبه و ایروان و تبریز و… می‌افکند، و توپی که دو سده پیش نزد ایرانی‌ها و بسیاری دیگر از مردمان دنیا چهره ناشناخته‌ای از بودن در جهان را برملا می‌کرد: هرکجا صدای هولناک و غبار دود سیاهِ شلیک آن می‌خوابید به دنبالش مردانی ظاهر می‌شدند که علاوه بر مهارت و اقتدار و جسارت، خویی مهاجم، بی‌رحم، سودجو، و خودشیفته داشتند، و عمیقاً به دنبال سلطه و کنترل همه‌چیز بودند.

بمباران الجزایر، جورج چمبرز، ۱۸۱۶

آن غول‌ مهربان سفیر دورانی است سپری‌شده که کاری به کار امروز ما ندارد. اصولاً خصلت سمبُل‌های تکنولوژیک هر عصر این است که چند دهه بعد مایه‌ی مضحکه و تفریح یا سوژه‌ی سِلفی می‌شوند. اما معدودی از آن چیزها و جاها در شهر هستند که غول محبوس درونشان همچنان می‌تواند آرزوهای دور از دسترس ما را برآورده کند؛ یعنی توانسته‌اند مرزهای زمان را دربنوردند و دیگر به خصلت ابزاری خودنمایی نمی‌کنند؛ و تهران به تعداد کمتر از انگشتان یک دست از این چیزها و جاها دارد.

یکی از آن چراغ‌های جادو یک سده است که درون قفسی در مرکز شهر به انزوا درافتاده و پنهان از دیدگان مردم شهر روزگار می‌گذراند؛ یعنی هنوز مردم تهران کشف نکرده‌اند که درون آن غولی حبس شده که می‌تواند یکی از مهم‌ترین آرزوهایشان را برآورده کند: سربلندی!

اگر راهتان به کنج شمال غربی میدان مشق افتاده باشد، پشت کاخِ وزارت خارجه در شمال معبر خروجی به سمت خیابان سی‌تیر، از لابلای نرده‌های دروازه ساختمان شماره هفت وزارت خارجه، حتماً توپ عظیمی را دیده‌اید که با سرافرازی و غرور روی دو چرخش ایستاده. او مغرور است زیرا شاعرانه‌ترین نامی که یک توپ جنگی می‌تواند داشته باشد را بر خود دارد، و مفتخر است زیرا  به کمک مردم تهران توانست از پوست کلفت و روی سیاه خود ثمری لطیف و روشن بزاید.

این توپ را ۲۰۸ سال پیش (۱۱۹۷ش، ۱۲۳۳ق، ۱۸۱۸م) استادکاران جبه‌خانه شهر ریختند تا فتحعلی‌شاه در میان میدان توپخانه پایتخت خود به نشانه‌ی اقتدار پادشاهی که در جنگ با روس شکست خورده، قرار دهد؛ شاهی که آن روزها فکرش را نمی‌کرد یک دهه بعد در جنگ دوم هم شکست خواهد خورد و عهدنامه‌ای با امپراتور روس امضا خواهد کرد که به نماد ننگ و بدنامی تبدیل می‌شود: ترکمنچای!

توپ تا سال‌ها بعد، حتی با وجود آنکه نام توپخانه را به میدان دیگری در تهران دادند و همه توپ‌ها را جمع کرده و آنجا بردند، همچنان در میدان ارک سلطنتی روی سکویش ماند. کم‌کم به علت آنکه برخی دادخواهانْ خود را با زنجیر به چرخ‌هایش می‌بستند، به‌عنوان محل بَست‌نشینی معروف شد. قبلاً بیشتر بقاع متبرکه و خانه‌های بزرگان و اخیراً تلگرافخانه‌ها جایی بودند که اگر کسی بست می‌نشست، کاری به کارش نداشتند. 

رفته‌رفته ذکر آن در سفرنامه‌های بیگانگان مکرر شد و به یکی از جاذبه‌های پایتخت برای فرنگی‌ها هم تبدیل شد. همزمان سکویش کاشی شد و دورادورش با نرده حصار بستند. زیرا از اواسط سلطنت ناصرالدین‌شاه (۱۵۰ سال پیش) اسم پیدا کرد: توپ مروارید، و از اواخر دوره ناصری (۱۳۰ سال پیش) رسم هم پیدا کرد: شب چهارشنبه‌سوری زنان از پیر و جوان داخل حصار نرده‌ای دورش می‌شدند و برای سپیدبختی از زیر لوله‌اش می‌گذشتند. حوالی مشروطه یکی از مهم‌ترین اماکن نذورات، دخیل بستن، و شمع افروختن زنان شد و به مرور موقع این مناسک به دیگر اعیاد و اوقات هم سرایت ‌یافت. با تدوین شعر و دعا برای لحظه‌ی مواجهه با توپ در اعیاد مخصوصش، مضامین طنز و متلک‌های رنود شهر نیز کوک شد. 

ازدحام شب چهارشنبه‌سوری سال ۱۳۰۲ چنان عبور و مرور شهر را در منطقه‌ای وسیع مختل کرد که نظمیه ناچار وارد عمل شد. در سال‌های بعد رضاخان سردارسپه -و سپس رضا شاه- زیارت و دخیل بستن به توپ را غدغن کرد. اما چون موفق نشد، در سال ۱۳۰۷ دستور داد تا آن را از میدان ارک برچیده و به اصطبل سوار واقع در میدان مشق منتقل کنند.

پس از ۱۳۱۴ که باشگاه افسران تأسیس شد، توپ مروارید را مثل یک مجسمه در حیاط آنجا نصب کردند که از بعد از انقلاب به وزارت امور خارجه واگذار شد. بدین ترتیب تقریباً نزدیک به صد سال است که توپ مروارید از دسترس و دیدرس تهرانی‌ها دور و همچون هرچه که از دیده برفت، فراموش شده است.

اما توپ مروارید چه تفاوتی با صدها عراده توپ دیگر داشت که چنین عزیز شد؟ و چرا باید امروز برایمان مهم باشد که آن لوله‌ی فلزی زمخت و سنگین و تیره که همواره بسیاری انتساب کرامات و معجزات بدان را نشانه اوهام‌زدگی و خرافه‌پرستی و جهل ایرانی‌جماعت می‌خوانند، هنوز گوشه‌ای از این شهر هنوز حضور دارد؟ 

«توپ و تشر»، «به توپ بستن»، «مثل توپ صدا کردن»، «‌توپیدن» و… همه از دورانی در زبان مردم کوچه و بازار این شهر رسوب کرده که توپ موجودی هولناک و مرگ‌بار بود؛ اسم ثقیل و تاریکش، طنین صدای وحشتناکش، ویرانگری و تباه‌کاریش، کشتار و قتالش، و ظلم و جوری که در پی‌اش می‌آمد همگی رهاورد این سوغات جهان جدید بود. اما توپ ‌مروارید آن توپ نیست. 

توپ مروارید یادمانی است از اینکه ما به چه چیزهایمان باید ببالیم؛ به اینکه عقیده نداریم حرف حق از دهان توپ بیرون می‌آید. اینکه قادریم لانه یک هیولای آتشین را به دادگاه بی‌پناهان بدل کنیم. از دل ملک‌الموت تمثال فرشته‌ی رحمت بسازیم. غرش رعدآسای آن را به بشارتِ احسن‌الحال نوروزی و توپ افطار بگردانیم. نسل‌سوز را به نسل‌ساز تبدیل کنیم. گلوله‌های سنگین و سیاهش را مروارید بنامیم که از احجار لطیف است و آن را به الگوی ازلی اسطوره‌ها پیوند می‌زند تا نماد زایش و باروری و گره‌گشایی شود. 

توپ مروارید به یادمان می‌آورد قدرت خارق‌العاده و منحصربفرد فرهنگی ما آن است که ابزار جنگ و قتل‌عام را به نماد آشتی و صلح بدل سازیم؛ و جای چنین ابرقدرتی در جهان امروز چقدر خالی است!