در همان سالهای ابتدایی غربتنشینی، وقتی از ابراهیم نبوی پرسیدند که چرا اینهمه اشتیاق دارد به ایران برگردد پاسخش آنی، صریح و موجز بود: «برای زبان فارسی». نبوی در جای دیگری گفته «میخواهد جایی زندگی کند که دوروبرش فارسی حرف بزنند». یکی از ترجمههای خنثیتر این جملات میتواند آن باشد که او، مانند بسیاری که دیر مهاجرت میکنندــ بهویژه کسانی که در خانهی پدری بهاصطلاح برای خودشان کسی بوده و با رشتههای پیوند بیشماری به جهان وصل بودهاندــ نتوانسته در فرهنگ کشور یا کشورهای میزبان ادغام یا حتی با آنها دمخور شود. فلذا، تجربهی گسست، بیگانگی یا غربتی که او بدان دچار شده با وضوح بسیار بیشتری ماهیتی صراحتاً فرهنگیـ نمادین دارد. و اتفاقاً هرچه گذشت نبوی نیز خود هرچه بیشتر صبغهی فرهنگیاش را برجسته ساخت و حقیقت هم چنین بودــ از نسلهای ماضی و مضارع، کدام اصلاحطلبی را میشناسید که به طریقی نبضش با نبض آخرین تحولات فرهنگیـ هنری ایران و حتی جهان بزند، فیلم و رمان و موسیقی بشناسد و با نسلهای متعدد و امروزی هنرمندان ایرانی در ارتباط باشد و هماو، همزمان، تحولات سیاسیِ بهاصطلاح سطحپائینتر را هم با وسواس پیگیری کند و با سیاستمدارانی که خصوصیت اصلیشان بیهنری، فرهنگناشناسی و دِمُدگی سرتاسری است مربوط باشد؟ در همان مصاحبه او بیدرنگ، و بهتأکید، این نکته را هم اضافه میکند که ایرانی است و به زبان فارسی ۸۰ («البته، ۷۷ تا») کتاب به زبان فارسی نوشته. بنابراین، مرگ خودخواستهی ابراهیم نبوی را بیش از هر چیز باید مرگ خودخواستهی یک نویسندهی تبعیدی در غربت دانست. با توضیحات ابتدایی، اکنون باید معلوم باشد که چرا تکتک واژههای این جملهی ساده این اندازه مهماند: خودکشی، نویسنده، تبعید، غربت.
هرچه میگذرد، این جملهی کمابیش کلیشهای که «بزرگترین خصم آدمی امید است» معنای بیشتری پیدا میکند. روی صحنه، پشت صحنه یا حتی در مقام تماشاگر علاقهمند، همهی بازیگران حاضر در نمایش عظیم و خودجوش جنبش اصلاحطلبی نیمهی دوم دههی ۱۳۷۰، کم یا زیاد غرقه در نمایش گرم و زندهای بودند که همزمان از امید جان میگرفت و به امید جان میبخشید. صحنه که برچیده شد، نمایش که پایان یافت، چراغ آن بازی که مُرد، همهی بازیگران آن، اعم از بازیگران روی صحنه، عوامل پشت صحنه و تماشاگران پیگیر، سرد و، دستکم تا مدتی، سرگردان بر جای ماندند. اینجا و آنجا بازیها و نمایشهای دیگری برپا شد، اما خاطرهی آن نمایش پرشور جمعی، بهرغم کوتاه بودنش، یا شاید دقیقاً به همین دلیل، هرگز از یاد نرفت، بهنحوی که هر بازی دیگری در مقایسه با آن ناچیز مینمود و شوری برنمیانگیخت. سوای کسانی که رفتهرفته به زیستن در نومیدی خو گرفتند و به درجات مختلف زندگیهای سرد و خالی و خاموش خود را، که کمابیش مشق روزانة مرگ و مردن است، در پیش گرفتند، یا کسانی که فرصتطلبانه جذب بازیها و نمایشهای موجود و جایگزین شدند، دیگرانی هم بودند که هرگز نتوانستند خاطرهی صحنهی پرامید اصلاحات را فراموش یا تمام شدنش را باور کنند. این گروه اخیر در دو مسیر بهظاهر متفاوت گام برداشتند: یا راه نفرت و انکار را در پیش گرفتند و به عناوین مختلف به مخالفت با آن برخاستند و یا کوشیدند همچنان به طریقی در همان مسیر باقی بمانند و نگذارند هیمههای نیمسوز اصلاحطلبی بهعنوان یگانه راه شایستة تغییر در جهت بهبود اوضاع ملک و ملت به خاکستر تبدیل شوند. نبوی از جملهی این کسان بود. استوار ماندنِ پیچیده و خاص او در مسیر اصلاحطلبی و حتی علاقه و ارادت قلبیاش به نقش اول آن نمایش، نشان از موقعیت وجودی کسی دارد که زنده نگه داشتن چراغ امیدِ سالیان اصلاحطلبی برایش از جهاتی به معنای روشن نگه داشتن چراغ زندگی است. در وضعیتی که، بهویژه به دلیل غربتنشینی، رشتههای اتصال آدمی به جهان یکبهیک نحیفتر، سستتر و کمتعدادتر میشوند، یا تا حد زیادی بهکل از بین میروند، حفظ ارتباط با آن امید و آرمان قدیمی به معنای حفظ یکی از آخرین رشتههای پیوند با جهان و حفظ ارتباط با خود زندگی است؛ و بریده شدن نهایی این رشتهی پیوندِ واپسین، یا قطع شدن نهاییِ امید به هرگونه تغییر مثبت در کنار پیشبینی آیندهای سراسر تیره و مهیب، به معنای گسستن نهایی از زندگی.
اینچنین، کاری که ابراهیم نبوی در پایان دادن به زندگی خود کرد فراتر از جنبههای شخصی و عاطفی، معنای وسیعتری دارد. پایان ابراهیم نبوی احتمالاً پایان یک دوران و آغاز دورانی جدید است. آن رؤیای تلخ و شیرینی که با پیچیده شدن در تداعیهای شخصی و رخدادهایی مانند جنبش سبز ۸۸ رفتهرفته صبغهای رمانتیک پیدا کرد و به یک نوستالژی جمعی تبدیل شد اکنون، با آنچه همین لحظه و هر لحظه در ایران و جهان میگذرد، در حال بدل شدن به خاطرهی کهنهای است که، بهواسطهی گره خوردنش به آخرین امید، هرچه رو به زوال میرود اتفاقاً تلختر و گزندهتر میشود. بر اساس یک روال قدیمی، کسان و گروههایی از همان سال ۷۷ شروع به صدور اعلامیههای ترحیم برای اصلاحطلبی کردند، تا آنجا که صنعت صدور اعلامیههای ترحیمِ اینچنینی اکنون قدمتی حدوداً سیساله داردــ هرچند بهتدریج این خواسته چنان واقعیت پیدا کرد و خودبهخود جامهی عمل پوشید که دیگر صدور اعلامیهی ترحیم برای آن محلی از اعراب ندارد. ضمن وقوف به وجود چنان سنت و صنعتی، نمیدانم چرا احساس میکنم در این سردترین و پرهراسترین ایامی که زندگی میکنیم، مرگ نبوی به معنای خاموشی قطعی و نهایی آن چراغ امیدی است که در نیمهی دوم دههی ۱۳۷۰ برافروخته شد و کسانی مانند او در همهی این سالها همچنان میکوشیدند در مواجهه با انواع بادها و توفانها آن را روشن نگاه دارندــ توگویی جانشان به معنای واقعی کلمه به آن بسته باشد، که بود. حتی این واقعیت که نبوی سرانجام در این نوبت بود که توانست جان خود را بگیرد معنادار به نظر میرسد. تلاشهای ناموفق قبلی او از جانسختی امیدی حکایت میکند که تا این لحظه در برابر مرگ مقاومت میکرد. برای همهی کسانی که آن دوران را زیستهاند، هویتشان به طرق مختلف با آن تنیده است و، به قراری که ذکر شد، به شیوههای مختلف در آن بازیِ گرم و زنده حاضر بودهاند، مرگ نبوی بهعنوان یکی از بازیگران متمایز، نظرگیر، طناز، خلاق و بیشفعال آن نمایش، یک فقدان بزرگ جمعی است که در خود، به شکل آشکار و نهان، یک سوگواری جمعی نیز نهفته دارد. ما اکنون به درجات مختلف سوگواریم، برای مرگ نبوی، برای مرگ نهایی امید و برای سیطرهی فراگیر غربتی که اکنون، هر جا باشیم، نه خصم، بلکه همدم روزان و شبان ما شده. اگر امید اصلیترین حربهی زندگی برای تداوم بقای خود در قالب آدمیزاد باشد، در وضعیت بیامیدی ظاهراً این غربت و عزلت است که، بهعنوان نوعی افسونزدگی بیمارگونِ واپسین، به آخرین ترفند زندگی برای تداوم کور خویش در کالبدهای بیمیل و بیارادهی انسانهایی که ما باشیم تبدیل شده است.

فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.