جواد مدرسی دروازه دولت-۱۳۸۹

دو تورّم در تن تهران: قر در کمر، فکر در سر / شمیم مستقیمی

در تهران، به کسی که برق شادی در چشمانش بدرخشد نمی‌شود اطمینان کرد. به کسی که زیادی اعتمادبه‌نفس داشته باشد، زیادی به خودش مطمئن باشد، زیادی دنیا به کامش باشد، نمی‌شود اعتماد کرد. برای کسی که خودش را پیروز می‌داند باید متأسف بود. با آنها که حس می‌کنند برنده‌اند، همدل نمی‌توان بود. در عوض، با آنان که لایه‌ای از یک افسردگی عمیق در چهره‌شان پیداست، راحت‌تر می‌شود ارتباط داشت. آنهایی را دوست‌تر می‌توان داشت که می‌دانند در ازای هر چیز بزرگ یا کوچکی که برده‌اند، چه چیزها که نباخته‌اند یا خواهند باخت. با آنهایی همدل می‌باید بود که در میدان شکستی بزرگ و دهشتناک، شادی‌های کوچک را متواضعانه جشن می‌گیرند.

تهرانی‌ها در مرکز این شکست‌اند. آنها هر ثانیه، هر لحظه، این شکست را زندگی می‌کنند. و از میان آنها، بعضی شکست را می‌بینند. از میان آنها که شکست را می‌بینند، عده‌ای از آن می‌گریزند و عده‌ای اندوهگین، بر دیوارهای هستی چنگ می‌کشند.

اما عده‌ای دیگر، عده‌ای اندک، که مرکز شکست را نه در تهران بزرگ، که در درون خود یافته‌اند، آن را زندگی می‌کنند. تنها این گروه‌اند که صادقانه می‌خندند و صادقانه می‌گریند. وقتی آنها به تهران نظر می‌کنند، نه یک بیرون شلخته، نه یک شهر آشفته، نه یک دیگری هولناک، که تعینِ یک درون را می‌بینند. در مصلای نیمه‌کاره، ایمان خود را و در درازای برج میلاد، رؤیاهای بی‌تعبیر متجددانه خود را، در اغتشاش آشفتهٔ شهر، پریشانی عرصهٔ نمادین و در ترافیک سخت و صلب آن، تصلب و گرفتگی راه‌های خردورزی درون خود را می‌یابند.

این سرخوشانِ اندوهگین، ساکنان صادق این شهرند. آنها معنای زیست خود را هم در فتوحات پی‌درپی و به‌چنگ‌آوردن‌های حقیرانه و هم در ملالِ فروتنی می‌یابند؛ فروتنی‌ای که به آنان قدرت دیدن و فکر کردن می‌دهد.

دماغ به خاک مالیده‌شدهٔ این شهر و چهرهٔ برق‌گرفته، جن‌زده، منفور و قابل‌ترحم آن، تنها شاید به دست این ساکنان صادق، چون کودی برای رویش جوانه‌ای به کار آید. تنها مقداری متانتِ افسرده‌حال و نگاهی کنجکاو و بی‌طرف شاید روزنه‌ای بگشاید به آیندهٔ این شهرِ بی‌آینده…

سبد خرید ۰ محصول