نیوشا توکلیان در نمایشگاه جدیدش که پیش‌تر در ایتالیا برگزار شده بود، بار دیگر نشان داد که بین عکاسیِ مستند و عکاسیِ هنری مرزی قائل نیست.

او تقریبا یکی از معدود عکاسان مطبوعاتی ایران در دهه‌ی هفتاد و هشتاد بود که بر خلاف رسمِ رایج دهه‌هایِ پیشِ عکاسی ایران، که عکاسان مطبوعاتی (روزنامه‌ای) و عکاسان هنری (نمایشگاهی) در تقابل آشکار باهم بودند و در کم اهمیت شمردن یکدیگر در رقابت، بین این دو بیانِ عکاسی پل زد و با بیان‌های معاصر عکاسی جهان همسو شد.

در نمایشگاه جدیدش او این معاصریت در عکاسیِ مستندِ هنریِ امروز را با بازنمایی زندگیِ شخصیِ خود در بافتارِ اجتماعی ایران قوام بخشیده است؛ بیانی که نگاه لنزش به سوی خود است و نه دیگری. از سوی دیگر استفاده از تصاویر آرشیوی و خانوادگی در کنار زیبایی‌شناسی نازیبای عکس‌های سردستی با خطاهای عکاسانه‌ی غیرعامدانه و گاه تعمدی که ویژگی عکاسی هنری امروز است (واکنش عکاسانه‌ی هنرمندان به زیبایی‌شناسی فرمالیستیِ به‌سامانِ عکاسی مدرنیستی در راستای مقتضیات زیست زمانه) به کارش رنگ و بویی دو چندان معاصر داده است.

از نمایشگاه «و آن‌ها به من خندیدند»، نیوشا توکلیان

در نمایش توکلیان، نسلِ ناکامِ دهه‌یِ هفتاد که از پس حوادث هفتادوهشت امیدش را به اصلاحات از دست داد‌‌، در شمایل دخترِ جوانِ گل به دستی (در میتینگ انتخاباتی خاتمی) نمود می‌یابد که در تلاطم دوران، همچون رد تاثیرات تاریکخانه‌ای و غیر تاریکخانه‌ای بر نگاتیو و عکسش، مخدوش و مخدوش‌تر می‌شود.

اما محل قرارگیری عکسش بر تارک نمایشگاه همچون سنت شمایل‌نگاری مذهبی (درست همان جایی که کازیمیر مالویچ مربع یکسره سیاهش را در نقدی تند و تیز در کنج بالای دیوار گالری آویخت)، نمادی از خود توکلیان و تجلیلی است از تمام دختران دهه‌ی هفتاد و بعد از آن.

نمادگرایی‌های او در جای جای دیوارهای نمایشگاه سخن از این اضمحلال و امید (شخصی و جمعی) دارد؛ اسبی سر به دیوار ساییده، نگاه خیره‌ی شاهینِ تیز چشمِ گرفتار در شهر در برابر نگاه گربه‌ای کور در تاریکی خیابان، گل‌هایی سر در خود فرو برده، در کنار بسته شدن دفتر روزنامه و خیابانِ پس از حادثه، فوران شادی‌های لحظه‌ای اما اکنون یخ‌زده‌‌یِ پس از انتخابات، همسو با روایت‌های شخصی فقدان اعضای خانواده به علت مرگ و مهاجرت، غم و شادی و افسوس در خانه و مسیر و سفر (خاطرات مشترک طبقه‌ی متوسط ایران) این نمادگرایی را به حد اعلای خود می‌رساند.

از نمایشگاه «و آن‌ها به من خندیدند»، نیوشا توکلیان
از نمایشگاه «و آن‌ها به من خندیدند»، نیوشا توکلیان

تکه تکه شدن‌ها، لکنت‌های زبانی تصاویر و کلمات، حروف جابه‌جا خط خورده، تصحیح یا سانسور شده، استیکرهای دایره‌ای که یادآور رد هنرمندان مفهومی تاریخ هنر بر عکس‌ها است و رنگی که چون گذر زمان لایه‌‌لایه بر این خاطرات می‌نشیند و همه در کار امحا هستند، اما هیچ یک حریف سماجت بازنمایی و روایت توکلیان نمی‌شوند.

همه‌ی این‌ها نه آنقدر پنهان است که نتوان ارجاع‌هایش را فهمید و نه آنقدر آشکار و رو که شعاری شود. همه چیز در این نمایشگاه به‌اندازه است؛ بحث در باب خود عکاسی، بازنمایی حوادث اجتماعی و روایت زندگی شخصی، همه و همه با تمهیدات نمایش چنان به هم چفت و بست شده که نه می‌توان مرزی برای آن قائل شد و نه می‌توان آن‌ها را تفکیک شده از هم ارزش‌‌گذاری کرد.۱

توکلیان در این نمایشگاه آنقدر خودش است که حتی باکی ندارد در کنار نمایش ایرادات سال‌های ابتدایی عکاسی‌اش، در ابتدای نمایشگاه از سه مرد تاثیرگذار در زندگی‌اش (پدر، عباس عطار و صادق تیرافکن) یاد و تشکر کند و نقدهای ناروای احتمالی که به این کارش خواهد شد (زنی موفق در امتداد گفتمان مردسالاری!) را به جان بخرد. او تا جایی که توانسته سانسور را دور زده، گاهی با آشکار کردن بی‌پروای خود، گاهی با دلالت‌های ضمنی فراوان و البته در اندکی موارد هم در مقام تسلیم با حذف چند عکس.

نمایشی چنان صادقانه که صداقتش بیش از هر چیز به دل می‌نشیند.
و در نهایت «و آن‌ها به من خندیدند» روایت نسلی امیدباخته است در امیدواری، خطاب به نسلی جوان که از ۱۴۰۱ به بعد فصل جدیدی را در تاریخ ایران آغاز کردند:
«تو به من خنديدی و نمی‌دانستی‌
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم.»۲

پی‌نوشت:

  1. کاملا برخلاف نمایشگاه پیشین توکلیان در گالری آب انبار که پیش‌تر نقدی در باب شیوه‌های نمایش آشفته و بی‌ربط و از هم گسیخته‌اش نوشته بودم. (با عنوان «آواز ناکوک» منتشر شده در سایت حرفه‌هنرمند)
  2. بیتی از شعر مشهور حمید مصدق، هرچند احتمال دارد انتخاب عنوان از سوی توکلیان ارتباط مستقیمی به این شعر نداشته باشد و صرفا منظور او واکنش‌هایی است که در طول دوران کاری خود با آن مواجه بوده است.