او/ در سیاهچالههای برهوت/ دور میشود/ فـرو میرود/ و اندامهایش/ حیـران/ نگـاه میکنند.»
فرشید ملکی ۲۹/۱۲/۸۸
وسط خیابانی دو نفر به هم میرسند، یکیشان یک سیلی میخواباند درِ گوشِ دیگری؛ دو نفر ناآشنا به هم میرسند، بیمقدمه بنا میکنند به آمیزش؛ دو نفرِ دیگر به هم برخورد میکنند، مجموع اندامشان یک بدن میشود و به راهی میافتد؛ گوشهای دیگر، اما نه کنار هیچ دیواری، یکی دستانش را قلاب میکند برای آن یکی، نفر سـومی به آنها میپیوندد؛ و همینطـور طنابی از آدمها شکل میگیرد (که ظاهراً برای دستانداختن به ابرها) برای نفر بعدی قلاب میگیرند… حـال از این موقعیت جـاذبه را بزدایید و جاذبهای دلبخواهی جایگزین کنید. تنها بینهایت مسیرِ بالای هم، برای رفتوآمد به مسیرِ سرراستِ روی زمین افزوده میشود:
چیزی شبیه به دنیای معلق زیر آب.
نه اینکه ناظران و عابرانی باشند که چنین وضعیتی را به دیدهی حیرت تماشا کنند و یا خود این مردمان در رنج و اعجاب باشند از شرایطشان، نه. آنها یکسـر درون دنیای «منطقیِ» خویش به سر میبرند. گویی بُردار نیروهای محرک جهان فیزیک ( جاذبه، گریز از مرکز و …) صرفاً به توافق و تعادلی دیگر رسیدهاند، به تعادلی بدون نقطهی ثقل، سامانی در بیسامانی. همین تصور متناقض در مورد خود ترکیب صوری تصویر هنرمند هم صدق میکند. او به ترکیببنـدیای در فروپاشـی میرسد، کسبِ جمعیت از پریشانی میکند؛ اثر ملکی شبیه به کودکی است که ناقصالخلقه به دنیا میآید اما نفس میکشد، تمام شرایط حیات را به شیوهی خویش داراست.
پیشنهاد مطالعه: گفتوگوی ایمان افسریان و فریدون غفاری با فرشید ملکی
همین معمول و ممکنبودنِ چنین موقعیتی باعث میشود که دنیای نقاشیهای فرشید ملکی، بیش از هر جایی، بیش از صحرای محشر، دوزخ، دنیای اجنه، خیالات و هذیانهای یک دیوانه و بیش از ساعت هواخوری یک تیمارستان… یک «شهر» باشد، و بیش از شرایطی هستیشناختی و فلسفی، یک زندگی روزمره: مردمانی در یک عصر آفتابی در حال بازگشت به خانه و یا هوا خوردن در پارکی.
شاید این برداشت، نامتعارف به نظر آید. خب بله، اینجا فضایی عادی نیست. گویی فاجعهای، شوکی را از سرگذرانده است اما شوکی که بارها و بارها تکرار شده و تنها اولینبار به هیبت تراژدی و بار دوم و بار سوم و بار چهارم و چندم به شکلک کمدی. بحرانی که از فرط تکـرار لوث شـده است. داریوش خـادمی نکتهسنجانه اشاره میکند که این آثار «خبر از نوعی ریزش میدهد، این ریزش حس ترس و ناامنی به وجود میآورد. هر لحظه امکان دارد حادثهای رخ دهد. شخصیتهای درون کار نیز شبیه موجوداتی هستند که این حوادث را بارها از سر گذراندهاند۱» و به آن خو گرفتهاند. آنها جانورهای جهشیافته، تغییرِ شکل داده و وفقیافته با این شرایطند.۲
ویژگـی همـراه با چنین موقعیتـی، معمولاً چهرههای سرد و عاری از حالات روانشناسانه است. این امر در کار او منطقی دارد: بیتردید فضاهای ملکی ناخوشایند، نابهنجار، مختل، هذیانآلود و کابوسوارند، منکر چنین امری نمیشوم. اما این آدمها چیزی از آن نمیفهمند، رنج و محـنت را از سر گذرانـدهاند، رنـج و محنتشان از حد گذشته است. اینجا فضایی خفه از بیگانگـی و تنهـایی آدمها است اما خودشان چنین چیزی حس نمیکنند. بیشتر سِری و لمسی و مسخشدگی و کرختی بر روانشان حاکم است.
در عوض آنها «تجسد مادی» رنج و خفت و فاجعهاند. از همین رو است که این رنج و خفت و فاجعه بیشتر از راه بدنهایشان بروز میکند و حتی گاه از چشم و دهان (که بیشتر از هر جزئی، گویای حالات روانی است) خبری نیست. آنها همچون خمیـری در دستـان فاجعـه از ریخـت افتادهاند. آن حـدی از نابهنجاری و فشار که دیگر انسان احساسگر و ادراککنندهی درد نیست، بلکه گویی درد و رنج از طریق او عمل میکند. محرک اصلی اذهان آدمهای ملکی بیشتر آبازسرگذشتن است تا درد. چنین تناقضی از منطق قوی کمدی در کارهای او تغذیه میکند.
اگر هم مخاطب، چیزی از درد و اختلال و هر آنچه منفی است از این آدمها دریافت میکند، بیشتر شبیه به حالاتی است که ما از رفتار حیوانات برداشت میکنیم.۳ اما آیا از زاویه درون حیوانات، مکر و حیله و حسد و وفاداری معنا دارد؟ شخصیتهای ملکی بیشتر شبیه کسی هستند که به صورتش اسید پاشیده باشند ولی الان دیگر، بعدِ سالها، دردی احساس نمیکند و یا شبیه به انسانی که در اثر تشعشعات باقیمانده از بمب اتمی از ابتدا ناقصالخلقه به دنیا آمده باشد: آنها تجسد تنانهی فاجعهاند، تجسد دلقکوار آن. مصاف با آدمهای ملکی حاوی همان تردیدی است که در مصاف با ساکنان یک تیمارستان یا مرکز عقبافتادههای ذهنی داریم. همواره در این تردیدیم که این وضعیت محنتبار را خودشان هم به همین شکل، درک میکنند یا نه.
دنیای طراحیهای ملکی حاصل دیدی است به غایت انسانی و حاکی از وضعیتی به غایت غیرانسانی. غیرانسانی هم به معنای غیراخلاقی (آنچه بر جهان ما میگذرد) و هم در مقام واقعیت هستیشناختی حاکم بر وجود ما، همان بیمعنایی ذاتی وجود. انسان در جهان ملکی جایی در همان سلسله مراتب اسطورههای یونانی دارد. جایی فرعی در شجرهی خدایان و موجودات، موجودیتی مطلقاً غیرضروری، تصادفی، که رنج و لذتـش مایـهی تفریح خدایان است. خود هنرمند بهتر از هرکسی جو آثارش را در کنار تکنیکها و ابزار و افعـال همخـویش و معـادل آن در طـراحی، شرح میدهد:
«این امر خودبهخود اتفاق افتاد. یک روز راپید را برداشتم و شروع کردم به کارکردن، روی یک تکه کاغذپاره و دیدم دارد شکلهایی به وجود میآید. مثل وقتهایی که مثلاً با تلفن صحبت میکنیم و حواسمان نیست، خطخطی میکنیم و یکدفعه یک چیزهایی اتفاق میافتد که به شدت مال ما است و از ناخوداگاهمان سرچشمه گرفتهاند و در عین حال برای ما عجیباند.»
آفرینشی نه چندان بیشباهت با جهان ما، گویی خداوندگاری، سرسری و از سرتفن۴ به خلق ما دست زده است، برای بیکارنماندن دستش پای تلفن!
پانوشت:
۱- نقل قولها از شمارهی ۲ حرفه: هنرمند
۲- اگر قرار بر تداعی و مصداق باشد و کسی این کارها را به سوریه یا آشویتس تعبیر کند، در مورد سوریه به او روزی آفتابی در میان خرابهها و ولگردی آدمهای جانبهدربرده را پیشنهاد خواهم کرد و در مورد آشویتس زندگیِ پس از جنگِ بازماندگانش را. اما برای خودم از بابتمصداق تصویر ملکی، همین تجربهی تهران کفایت میکند.
۳- با این تفاوت که ما از حیوانات نماد و تیپ میسازیم. اما اغلب شخصیتهای ملکی به هیچ رو تن به نماد نمیدهند. آنها نمایندهی بیشمار حالت جزئیِ گنگ و نامناپذیرند و تحت مفهومی کلی مانند جنـون کار تفسیرشان یکسره نمیشود.
۴- بدیهی است که بازنمایی ذات تصادفی و سرسری وجود انسانها با طراحیهایی سرسری و تصادفی بدست نمیآید. بلکه به سالها ممارست و مداقه با قلم نیاز دارد. این هشدار از آن رو است که درآوردن ادا و ژست این معانی و این سیاق طـراحی رواج دارد و رسیـدن به تصویری شبیه به تصویر فرشید ملکی سهل به نظر میآید. چنین تصوری مطلقاً گمراهکننده است.

فرم و لیست دیدگاه
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی وجود ندارد.