ایزاک لویتان (۱) را بزرگترین نقاشِ منظرهساز روس دانستهاند. توانایی کمنظیر او در درک و انتقال جنگلهای شمالی (تایگا)، دشتهای وسیع مهآلود، گرگومیشهای گرفته و مرطوب، جلوههای نور و سایه در پاییزهای زرین و غروب زمستانیِ اقلیم روسیه، او را به منظرهسازی یگانه بین نقاشان روس تبدیل کرده است. در قیاس با سنت منظرهسازی اروپایی و به ویژه نقاشی رمانتیک، مکاننگاریهای او فاقد عناصر دراماتیک مانند کوه و دریا و ساحل است و مناظر نقاشیهایش در امتداد دشتهای وسیع یا فلاتهای همیشه سبز و یا برگریزانهای پاییزی گسترش مییابد. گفته شده است که ظواهر و خلقیات مردم اسلاو بیش از هر چیز برآمده از طبیعت ویژهای است که در آن زیستهاند، و لویتان نقاشی بود که بهرغم عمر کوتاهش، توانست «روح» این طبیعت را به چنگ آورد. از اینرو رگهای از هنر روسیهی معاصر، چه در نقاشی و چه در سینما، وامدار نگاه اوست؛ نگاه نقاشی که شوریده حال و متعصبانه عاشق طبیعت روسیه بود و از این رنج میبرد که نتواند هر آنچه را که دیده و حس کرده به تصویر بکشد. زندگی او شباهت چشمگیری با چهرهی نمادین هنرمندان و نویسندگان روسی دارد که فقر و تنگدستی نه تنها از شور و آرمان هنری آنها نکاست بلکه تا حد جنون بر تبوتاب آن افزود؛ نوعی شمایل «دستایوفسکیوار».
لویتان در روسیهی تزاری و در لیتوانی کنونی در خانوادهای یهود و فقیر به دنیا آمد. پدرش مردی مذهبی و فرهیخته بود که به زبانهای فرانسوی و آلمانی صحبت میکرد. او با مترجمی و معلمی روزگار میگذارند و با درآمد کم توانست دو فرزند خود ایزاک و آدلف را که از خود استعداد نقاشی نشان دادند، به مدرسهی نقاشی مسکو بفرستد. زندگی لویتان در این دوره با دشواری بسیار همراه بود؛ پدر و مادرش را از دست داده بود، در فقر زندگی میکرد و گاهی در کلاس درس و یا مکانهای عمومی میخوابید. علاوه بر اینها مذهب یهودیاش و تبعیض بر ضد یهودیان ناملایمات زندگی را تشدید میکرد.(۲) با اینحال لویتان خیلی زود مورد توجه اساتید قرار گرفت و زمانی که دیگر نتواست شهریهی خود را پرداخت کند، شامل بورس تحصیلی شد. او برای دوازده سال در این مدرسه ماند اما به علل نامشخص نتوانست فارغالتحصیل شود.
در دورهی تحصیل با نیکلاس چخوف، برادر آنتوان چخوف آشنا شد و بدین واسطه دوستی گرمی بین او و نویسنده و نمایشنامهنویس نامآشنای روس شکل گرفت. این دو که هم سن و سال بودند با یکدیگر بزرگ شدند و نگاه عاشقانهی لویتان به مناظر روسیه با نگاه تراژیک چخوف به زندگی همراه شد.
در سال ۱۸۸۰ زمانی که لویتان بیست سال داشت، ترتیاکف(۳) یکی از نقاشیهای او به نام «روز پاییزی در سوکولنیکی»(۴) (تصویر ۱) را به قیمت صد روبل از او خرید. این نقاشی تصویر زنی را نشان میداد که در راهی میان باغ قدم میزند. با فروش تابلو او توانست برای اولین بار خانهای اجاره کند.
پس از این طبیعت به مضمون بنیادی آثارش تبدیل میشود و طنینی الهیاتی در آثارش مییابد. لویتان زمانی به معشوقهاش گفته بود که «طبیعت را همچون خدا میتوان پرستید» و هنگام بازدید از یالتا در کریمه به چخوف گفت که تا چه حد با دیدن طبیعت به وجد آمده: «دیروز بر فراز صخرهای رفتم و از آن بالا به دریا خیره شدم و گریه کردم، آه! اینجا زیبایی ابدیست. در اینجا انسان اضافی است.»
او در نامهای در ۱۸۸۶ که گویا به چخوف ارسال شده مینویسد:
«من هرگز طبیعت را این اندازه دوست نداشتهام. هیچگاه به این امر الهی همهجا حاضر اینگونه حساس نبودهام. امری نادیدنی و حتی نامناپذیر که با عقل و تحلیل و تفسیر درک نمیشود و تنها با عشق فراچنگ میآید. آیا چیزی غمانگیزتر از این وجود دارد که زیبایی خدا در همه جای طبیعت پراکنده شده اما میدانیم که از سر ضعفمان قادر به دیدن آن نیستیم.»
لویتان این احساس الوهیت نسبت به طبیعت را تنها در مناظر روسیه احساس میکرد. زمانی که در خارج از کشور بود از دلتنگی خود برای روسیه میگفت و در بازدید از ریورای فرانسه نوشت: «هیچ کشوری بهتر از روسیه وجود ندارد! منظرهپرداز حقیقی تنها در روسیه میتواند زندگی کند.»
لویتان نقاش فیگوراتیو خوبی نبود و فیگور در نقاشیها و مناظرش به ندرت تصویر میشد. در بهترین کارهایش چه نقاشی رنگروغن، و چه آبرنگ، عظمت طبیعت به تنهایی حضور دارد؛ چنانکه گویی بر اهمیت ناچیز انسانها تاکید میکند.
در سال ۱۸۷۷ لویتان آثار خود را در نمایشگاه «نقاشان سیار»(۵) به نمایش در آورد اما مورد توجه واقع نشد. در دههی هشتاد یکی از آثارش در حراجی به قیمت ۱۰ الی ۱۵ روبل به فروش رفت. اولین نقاشی او که مورد توجه عموم قرار گرفت «صومعهی آرام»(۶) (تصویر ۲) بود. این نقاشی رودخانه ای آرام را با یک پل در پلان اول به تصویر میکشد، و بعد از پل به یک جنگل انبوه وصل میشود که صومعه و ناقوس کلیسایی را در بر میگیرد، و همهی اینها در نور گرم غروب غرق میشوند. با فروش این نقاشی وضعیت مالی او به طرز چشمگیری بهبود یافت و در آن سال به عضویت انجمن نقاشان سیار درآمد.
اما این موفقیت باعث آرامش او نشد. ماریا خواهر چخوف در مورد لویتان نوشت: «او هیچگاه از کارهایش راضی نبود. به شدت مغرور بود و از استعداد خود خبر داشت، اما هیچ چیز از نظر او به اندازهی کافی خوب به نظر نمیرسید. او همیشه چیزی بیشتر از خود میخواست.»
در دههی هشتاد نشانههایی از اختلال دوقطبی در لویتان بروز پیدا کرد که هر سال رو به وخامت رفت. در نامههایش از بیماری و کشمکش مدام با آن شکایت میکرد و دو بار دست به خودکشی زد؛ اولین بار در سال ۱۸۸۵ با حلق آویزان کردن خود و بار دوم در سال ۱۸۹۵ با شلیک گلوله در سرش. اما هر دوبار جان سالم به در برد.
با اینحال هر چه بیشتر از بیماریاش رنج میکشید، بیشتر در نقاشی که تنها تسلیاش بود فرو میرفت. از اینرو تقریباً هزار اتود و طراحی از خود به جای گذاشته. او این اتودها را معمولاُ در فضای بیرون میکشید و در کارگاه آنها را تکمیل میکرد.
لویتان که نقاشیهای مکتب باربیزون(۷) و امپرسیونیستها را در مجموعههای خصوصی دیده بود، آنها را از نزدیک مورد مطالعه قرار میداد و حتی از آنها کپی میکرد. از نظر او ژان باتیست کامیل کورو(۸) در مقام بالاتری از بقیه قرار میگرفت. در سال ۱۸۸۹ و ۱۸۹۴ از پاریس دیدن کرد و برخلاف دیگر اعضای انجمن نقاشانِ سیار از ویژگیهای سبکشناختیِ نقاشان فرانسوی اثر پدیرفت. تاثیر نقاشیهای اروپایی در آثار دهههای پایانی عمر او به خوبی دیده میشود، مانند نقاشی «علوفه در گرگ و میش»(۹) (تصویر ۳) که به وضوح از کارهای مونه الهام گرفته و شاید بتوان نقاشی «روز طوفانی»(۱۰) (تصویر ۴) را متاثر از ونگوک دانست. فراروی لویتان از سنت رئالیسم روسی و نزدیکی به نقاشی اواخر قرن نوزدهم اروپا موجب نارضایتی انجمن نقاشان سیار در روسیه شد.

در سال ۱۸۹۴ او دچار بیماری بیرونزدگی آئورت قلبی شد که در آن زمانِ بیماری لاعلاجی به شمار میآمد و دکترها از او پنهان نکردند که مدت کوتاهی برای او باقی مانده. تابلوی «بر بالای صلح ابدی»(۱۱) (تصویر ۵) در این روزهای ناامیدی که نقاش را به سوی مرگی قریبالوقوع سوق میداد، کشیده شده. خود او این تابلو را همچون مرثیه، و پرقدرتترین منظرهای میدانست که توسط او خلق شده است. او در نامهای به ترتیاکف در مورد این نقاشی مینویسد: «مرا با قدرت لمس میکند، زیرا من در آن هستم، با تمام روانم… با تمام هستیام….»

در این تابلو، بومی به بزرگی ۱۵۰ در ۲۰۶ سانتیمتر دریاچهی اودلیا را نشان میدهد که در نزدیکی ویشنوی ولوچوک، و در حدود ۲۰۰ مایلی شمال غربی مسکو در جاده سنت پیترزبورگ واقع است. جایی که لویتان تابستان را با معشوقهاش گذرانده بود. «بر کرانهی این دریاچه و بر بالای یک پرتگاه کلیسایی کوچک و گورهایی پراکنده در اطرافش نقاشی شده است. این کلیسا در اصل در جایی دیگر قرار دارد اما لویتان آن را بسیار شکننده در بالای پرتگاه قرار داده، گویی استعارهای است از انسان ضعیف، و شکنندگیاش در برابر طبیعت.» (۱۲)
بعد از عضویت دائمیاش در انجمن نقاشان سیار، درآمد کافی برای بهره بردن از زندگی آرام را کسب کرد. سرگئی موروزوف، صنعتگر و حامی هنر، استودیویی بزرگ در اختیار او گذاشت تا در آن کار کند. با اینحال لویتان به معشوقهاش میگفت که هنوز شک و تردیدش نسبت به کیفیت و پختگی نقاشیاش را از دست نداده است.
در روسیه مثال معروفی وجود دارد و آن این است که «پوشکین همه چیز ماست» زیرا روح روسیه را به تصویر میکشد. به همین نحو، در شهر پلیوس(۱۳)، آنجا که لویتان بسیاری از نقاشیهای مهمش را کشیده است، میگویند لویتان همه چیز ماست زیرا او با نقاشیهایش پلیوس را میستاید. لویتان که حدود ۱۳۰ سال پیش در جستجوی منظرههای نابش به پلیوس سفر کرد مبهوت شهری شد که همچنان از ساخت و ساز جدید مصون مانده بود. نقاشی مهم و چشمگیر او با عنوان «غروب، پلیوس طلایی»(۱۴) (تصویر ۶) در همین شهر خلق شد. مشخص نیست او در کدام نقطهی شهر ایستاده اما نگاه او از بالا همچون نگاه یک پرنده است. رنگها خارقالعادهاند و اگرچه غروب پلیوس به رنگ صورتی است اما لویتان غروبی طلایی را تصویر کرده است. رد و نشان این تابلو را میتوان در عکس پولارویدی از آندری تارکوفسکی (تصویر ۷) مشاهده کرد.

نقاشان زیادی برای به تصویر کشیدن غروب و شب تلاش کردند. از میان آنها لویتان به غروب علاقه ی زیادی داشت و می توان تسلط خیره کنندهاش به رنگ را در این نقاشی ها دید. در غروب رنگ های آسمان در هر ثانیه جلوهای متفاوت مییابند که هرکدام معنا و حسوحال متفاوتی ایجاد میکنند. نشان دادن این جلوههای نوری نیازمند سایهرنگهای بسیاری است. در نقاشیهای لویتان از شب، طیف رنگهای خاکستری بسیار به هم نزدیکاند و با نوساناتی جزئی به سمت تیرگی میل میکنند.
به عنوان مثال میتوانیم به نقاشی «غروب بعد از باران»(۱۵) (تصویر ۸) و پالت رنگیِ تیرهی آن اشاره کنیم. هنرمند توانسته با طیفهای خاکستری، از خاکستری روشن تا تیرهترین تنالیتهی رنگی، بازتاب نور آسمان در زمین خیس را به تصویر بکشد. زمانی که نقاشی لویتان به نام «شب مهتابی، جادهی طویل»(۱۶) (تصویر ۹) را تبدیل به طیف خاکستری میکنیم به این نکته پی میبریم که طیف خاکستری رنگی که لویتان استفاده کرده بسیار نزدیک به هم بوده و دامنهی متنوع و نزدیکی از مقادیر خاکستری به این نقاشی شکل داده است. (تصویر ۱۰)


بوریس گروس(۱۷) فیلسوف و منتقد هنری آلمانی در مورد لویتان مینویسد: نقاشی های او ضد «پیکچرسک»(۱۸) (Picturesque) هستند؛ با رنگهایی محو و رقیق و روالی غمانگیز. او در مصاحبه با موزه یهودیهای مسکو اضافه میکند:
«هنر ایتالیایی و فرانسوی، اروپاییان را به نوع خاصی از تصاویر «پیکچرسک» که با شفافیت و وضوح رنگی همراهاند، عادت دادهاند. هنر شمالی بیش از هر چیز به والایی علاقهمند است؛ مانند قلههای کوهستان و طوفانهای دریا. اما هیچ چیز شبیه به این در آثار لویتان نیست… نقاشیهایش فاقد والایی و رنگهای چشمگیر است و سعی نمیکنند بیننده را تهییج و توجه او را جلب کنند. دشوار است که بگوییم آیا لویتان طبیعت روسیه را کشف کرده است یا نه، اما وی مطمئناً سنتی از ذوق هنر مستقل روسی را پایهگذاری کرد که برای فرار از روال ظاهرسازانه و خوشنمای کیچ به دنبال سرپناهی است؛ ویژگیای که میتوان در نقاشی «خیابان کراسیکوف»(۱۹) اریک بولاتوف(۲۰) و فیلمهای آندره زویاگینتسف(۲۱) نیز مشاهده کرد.»
وجه دراماتیک نقاشیهای لویتان، پاساژهای رنگی و جلوههای نوری آنها منبع الهامی برای فیلم سازان روس بوده است و نقاشیاش تداعیگر ترسها، شادیها، امیدها و شک و تردیدی است که انسان در مقابل طبیعت به آن دچار میشود. سالها بعد برجستهترین کارگردانان روسیه، از جمله سرگئی آیزنشتاین، آندره تارکوفسکی، الکساندر سوکوروف، سرگئی سولوویف، آندره زویاگینتسف و دیگران از زبان تجسمی لویتان در آثارشان استفاده کردند. آنها طبیعت منحصر به فرد روسیه را به عنصری محوری در فیلمها تبدیل کردند.
در گالری نقاشی «ترتیاکف» نقاشی معروفی قرار دارد به نام «بیشهی توس»(۲۲). (تصویر ۱۱) برخی از مورخان تاریخ هنر روسیه از این نقاشی به عنوان اوج خلاقیت و توانمندی لویتان یاد کردهاند و آن را زمرد لویتان نامیدهاند. پس از مدتها که اندوه، ماخولیا و افسردگی در نقاشیهای او چیره شده بود، در این نقاشی –بنا به گفتهی شاعرانهی چخوف- میتوان لبخند خورشید را دید. در فیلم «چند روز از زندگی ابلوموف»(۲۳)(یا بهطور خلاصه «ابلوموف») که نیکیتا میخایلکوف کارگردان روس در سال ۱۹۷۹ میلادی براساس رمان مشهور «ابلوموف» اثر ایوان گنچاروف نویسنده قرن نوزدهم روسیه ساخته است، میتوان قابی مشابه این نقاشی دیده میشود. در فیلم دیگری به نام «رئیس»(۲۴) (۱۹۶۴) به کارگردانی الکسی سلتیکف نیز میتوان قابی از این نقاشی لویتان را مشاهده کرد.

«ابلوموف» (۱۹۷۹)، ساختهی نیکیتا میخایلکوف
مضمون «جاده»، از مشخصههای هنر قرن نوزدهم روسیه بود. تابلوی «مسیر ولادیمیرسکی»(۲۵) (تصویر ۱۲) نیز با محوریت یک جاده کشیده شده است. گفته شده است که این جاده مسیر عبور محکومین و تبعدیان به سیبری بوده است. در این نقاشی جاده دور میشود و چشم در مسیر آن به عمق منظره سوق مییابد. در بین جاده لانهی کبوتری دیده میشود. ابرها، به سمت ما شناور هستند و با حرکت معکوس خودْ چشم بیننده را به حرکت در میآورند. لویتان مهارت خیرهکنندهای را در بازنمایی جنس و بافت زمین نشان میدهد و تغییر رنگ آسمان را با ظرافت انجام داده است. همهی اینها به تابلو قدرت عاطفی اثرگذاری بخشیده است. مشابه این قاب در فیلم «مسئول ایستگاه»(۲۶) (۱۹۷۲) به کارگردانی سرگئی سولوویف نیز دیده میشود. این فیلم درامی است براساس داستان کوتاهی با همین نام از الکساندر پوشکین.

«مسئول ایستگاه» (۱۹۷۲) ساختهی سرگئی سولوویف
از دیگر فیلمهایی که به فضای متروک و عظمت طبیعت و جایگاه انسان اشاره میکند، فیلم «سپیده دم اینجا سکوت است»(۲۷) (۱۹۷۲) به کارگردانی استانیسلاو روستوتسکی است. درامی جنگی بر اساس رمان بوریس واسیلیف که مضمونی ضد جنگ دارد و تمرکز فیلم بر روی سربازان زن روسی در جنگ جهانی دوم است. در این فیلم قابی از تابلوی «بر بلندای صلح ابدی» (تصویر ۵) را میتوان دید.
«سپیده دم اینجا سکوت است»(۱۹۷۲)، استانیسلاو روستوتسکی
( در قیاس با تصویر شمارهی ۶)
«مسلمان» (۱۹۹۵)، ساختهی ولادیمیر خوتینِنکو
(با تصویر ۶ قیاس شود)
«مسلمان» (۱۹۹۵)، ساختهی ولادیمیر خوتینِنکو
همچنین نماهایی از فیلم «آینه» ساختهی تارکوفسکی، تداعیکنندهی دو تابلوی لویتان با عناوین «بیشهی آسپن در یک روز خاکستری»(تصویر ۱۴) و «آخرین پرتو خورشید در بیشهی آسپن»(تصویر ۱۵) است.


«آینه» (۱۹۷۵) ساختهی تارکوفسکی
«آینه» (۱۹۷۵) ساختهی تارکوفسکی
رد منظرهسازی لویتان و حالتهای دراماتیک آن را در فیلمهای آندره زویاگینتسف هم میتوان دید. فیلمساز معاصر روس که در ایران با فیلمهای «بازگشت»(The Return/2003)، «بیعشق»(loveless/2017) و «لویاتان»(leviathan/2014) شناخته شده است.
لویتان پس از شدت یافتن بیماری قلبیاش، برای درمان به آلمان رفت زیرا همچنان اشتیاق به زندگی داشت. در نامهای به ماری، خواهر چخوف نوشت که مردن چه دردناک است و چه دردناک قلبم را میفشارد. او در سال ۱۹۰۰ و در سن ۴۰ سالگی سرانجام مغلوب طبیعت شد. پس از مرگ او را در قبرستان یهودیهای مسکو دفن کردند اما بعدتر کالبدش را به گورستان مشاهیر مسکو ناوادویچی کنار قبر دوستش چخوف انتقال دادند. پردهی «گرگومیش»(dusk) در ۱۹۰۰، یعنی سال آخر زندگیاش کشیده شده است؛ تابلویی با پالترنگی محدودی از سبز سیر که در آن از طبیعت تنها شبحی تیره باقی مانده؛ شبحی از درختان، ردی متزلزلی از داربست چوبی، کومهای فقیر، لکهای از ماه، و آسمانی دلگیر.
لویتان طبیعت روسیه را چنان به تصویر کشید که هیچکس تا قبل آن نتوانسته بود بدان نائل شود. در سالهای آخر زندگیاش شاگردان بسیاری را آموزش داد. آموزش منظرهپردازی او بر این اصل استوار بود که نقاش باید طبیعت را به عنوان یک کلیت، و بدون غرقشدن در جزئیات درک کند. بر مبنای این اصل وظیفهی نقاش نه بازنمایی دقیق طبیعت، که تجسم «حالت» (mood) آن است. منظرههای او مانند جریان منظرهسازی آمریکایی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در کشف و بازسازی هویت ملی روسیه نقش موثری داشتند.
*در سال ۲۰۱۸ در موزهی یهودیهای مسکو نمایشگاهی بر پا شد با عنوان «اشتیاق روسی» که به ارتباط میان نقاشیهای لویتان و سینما و بهویژه تاثیر آثار او بر سینمای روسیه پرداخته بود. در نگارش این متن از دادهها و پژوهشهای موزه استفاده کردهام. برای دیدن سایت موزه اینجا را کلیک کنید.
پینوشتها:
- Isaac Ilyich Levitan, 1860-1900 (Russian: Исаа́к Ильи́ч Левита́н)
- لویتان یک بار قبل از عضویتش در انجمن نقاشان سیار، و بار دیگر پس از شهرتش، به همراه ۳۸۰۰۰ یهودی متحمل خروج اجباری از مسکو شد و تنها با کمک دوستانش توانست دوباره به مسکو بازگردد. این اتفاق برای او بسیار تحقیرآمیز بود.
- Pavel Mikhaylovich Tretyakov(مجموعه دار مهم روسی که در مسکو دو موزه به نام او وجود دارد که مجموعه عظیمی از آثار هنرمندان روس در آن گردآوری شده است.)
- Autumn day. Sokolnik
- The Wanderers or The Itinerants: Peredvizhniki, Russian:Передви́жники
- The Silent Monastery: Russian: тихая обитель
- Barbizon school
- Jean-Baptiste-Camille Corot
- Haystacks at Twilight
- Stormy day, 1897
- Above The Eternal Peace
- Fedorov-Davydov, Isaak Il’ich Levitan: Zhizri i tvorchestvo (ЖИЗНЬ И ТВОРЧЕСТВО), ۱۸۶۰-۱۹۰۰, ۱۶۶
- (Plyos (Russian: Плёс
- evening. golden plyos
- The evening after the rain Russian: Вечер после дождя ۱۸۷۹
- Moonlit Night. A Village. (Russian: Лунная ночь. Большая дорога) ۱۸۹۷-۱۸۹۸
- Boris Efimovich Groys
- «پیکچرسک» اصلاحی است فنی که برگردان آن به فارسی عاری از دشواری نیست. این مفهوم در دل مباحث فلسفی اواخر سدههای هجدهم پیرامون «زیباشناسی» شکل گرفت و اشاره به مناظر و تصاویری داشت که هم «زیبا» هستند و هم «باشکوه» و عظیم و خیرهکننده. درواقع پیکچرسک، مفهومی است مابین امر زیبا و امر والا به آن معانیای که در سنت زیباشناسی عصر روشنگری اروپا شکل گرفتند و رواج داشتند.
- Krasikov Street (Russian: Улица Красикова, ۱۹۷۷)
- Erik Bulatov
- andrey zvyagintsev
- Birch Grove
- Oblomov (Russian: Несколько дней из жизни И. И. Обломова), Mosfilm, 1979
- The Chairman (Russian: Председатель, Mosfilm, 1964)
- The Vladimirka Road, (Russian: Владимирка) ۱۸۹۲, The State Tretyakov Gallery
- The Stationmaster (Russian: Станционный смотритель) Mosfilm, 1972
- The Dawns Here Are Quiet (Russian: А зори здесь тихие), Gorky Film Studio, 1972
- Musulmanin (1995)








