هاله انوری
ترجمه: گندم شکوفی
دریای سیاه (Mare Nero) یک پلتفرم انتشاراتی است که توسط دو هنرمند ایتالیایی مقیم برلین، «فدریکو گارگالیونه»[۱] عکاس، و «نیکولا فوچیلی»[۲] تصویرگر و هنرمند خالکوبی، بنیانگذاری شده است. سال ۲۰۱۷ زمانی که این دو در لهستان با یکدیگر آشنا شدند، پیوندی میانشان شکل گرفت.
نام همکاری هنریشان، به معنای «دریای سیاه»، از توصیف فوچیلی از موجهای افکار تیرهای که گهگاه در ذهنش طغیان میکنند، گرفته شده است. در سطحی بازیگوشانهتر، آنها از این عبارت خوششان آمد چون از یک ترانهی معروف ایتالیایی دههی ۱۹۷۰ اثر «لوتچو باتیستی»[۳] برگرفته شده و آنها را به فرهنگ عامهٔ کشورشان پیوند میزند.
در پروژهی نگاهیسوری (- A Syrian Gaze ۲۰۱۷)، مجموعهای از عکسها که با موسیقی متنِ سفارشی همراهی میشود، آنها با «فرانچسکو دل براوو»[۴]، باستانشناس اهل رم همکاری کردند؛ کسی که سابقهای طولانی در پژوهشهای میدانی در خاورمیانه دارد. نقطهی آغاز این پروژه، برخی از عکسهای متعددی بود که دل براوو و همکارانش در جریان مأموریتهایشان به سوریه بین سالهای ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۰ گرفته بودند.
تمام این عکسها پیش از آغاز جنگ ویرانگری که از سال ۲۰۱۱ دامنگیر سوریه شد، ثبت شدهاند. در اصل، این تصاویر ثبتهایی توریستی هستند از مکانها و صحنههایی که دل براوو و دوستانش در روزهای جمعه، روز تعطیل مسلمانان، از آنها بازدید کردهاند. دل براوو توضیح میدهد: «این سوریهای است که در اخبار نمیبینید.» اما تصاویرنگاهیسوری بر دانستههای مخاطب از آنچه در هشت سال اخیر بر مردم و سرزمین سوریه گذشته، متکی هستند. هنرمندان، با حذفها و خلأهایی عمدی، بیننده را متوجه ویرانیهای ادامهدار این کشور میکنند؛ ویرانیای که بنا بر تخمینها، حدود پانصد هزار نفر را به کام مرگ کشانده و شش میلیون نفر را در سراسر جهان پراکنده کرده است.
گارگالیونه و فوچیلی هر یک ردّ خود را بر این عکسها گذاشتهاند. آنها عکسها را بریده، رویشان خطخطی کرده، بخشهایی راساییده یا خراشیدهاند، و بیشتر چهرهها و بخشهای مهمی از مناظر را از بین بردهاند. برخی از نسخههای چاپشدهی اصلی را نیز فتوکپی کردهاند، تا تصاویری دانهدار وسرد پدید آورند شبیه به رنگمایههای روزنامههای قدیمی، و به اینها اشکالی با جوهرهم افزوده شدهاند؛ مانند خالکوبیهایی تازه روی پوستی کهنسال. این اثرگذاری همزمان طردکننده و متمرکزکننده است.
مارهنِرو با این نشانهگذاریها، سندی بافتدار از وهم و هراس در چشماندازی پساجنگی پدید آورده است. اما وقتی بدانیم که این جلوهها بر عکسهایی از روزهای عادی سوریه ایجاد شدهاند، روزهایی که زندگی در جریان کامل و انسانیاش قرار داشت، آنگاه این اثر بهطرز ناراحتکنندهتر میشود. گارگالیونه میگوید: «ما داریم واقعیتی را که وجود داشته بازآفرینی میکنیم، برای آنکه این پرسش را مطرح کنیم که چه چیز و چه کسی باقی مانده است.» و بیننده، با آگاهی از پاسخ این پرسش، در این فرآیند سهیم و درگیر میشود.
این مجموعه به کتابی ۱۵۲ صفحهای تبدیل شد که در جعبهای آهنی به رنگ مشکی عرضه گردید و موسیقیای به انتخاب دوست دیگری از این جمع، به نام «نورس»[۵]، در آن گنجانده شده است. موسیقی او چیزی شبیه به ترکیب نویز سفید (صدایی یکنواخت و پیوسته) و ضربآهنگهای تکنو است، که باعث متمرکز شدن مخاطب و از بین رفتن صداهای محیطی میشود. میتوان تصور کرد این همان صدای ذهن در لحظههای جنگ و بقاست. از نظر گارگالیونه و فوچیلی، موسیقی جنبهای اختیاری دارد اما از آنجا که هر دو هنرمند موسیقی را ابزاری الهامبخش میدانند، عجیب نیست که تصاویرشان موسیقی متن داشته باشند، ولو همراه با سویهای پندآموز.
ماره نِرو بهطور آگاهانه با مفاهیمی چون حافظه، هویت، و پیوند با سرزمین درگیر است. با توجه به پیشینهٔ فوچیلی بهعنوان هنرمند خالکوبی، نمیتوان احساس نکرد که در چنین شرایط هولناکی، پوست و زمین را مفاهیمی همارز یافتهاند. در متن همراه کتاب دل براوو از «جیمز لیچ»[۶] انسانشناس، نقل میکند: «خویشاوندی خودِ جغرافیا، یا چشمانداز است.» در نگاهیسوری، با دگرگون ساختن واقعیت مادی و زمانیِ تصاویر، ماره نِروبه جوهرهی معنوی انسانهااشاره دارد—آن بخش از وجودشان که در دل چشمانداز برجا مانده است. آنها میگویند: «جغرافیا حافظهی همهی ما را در خود نگه میدارد.» و در عصر ارتباطات، حافظهها دیگر فقط محدود به یک مکان نیستند.