شماره 29

یک تصویر سه پاره / حامد یغمائیان

مقاله‌ی حاضر یادواره‌ای‌ست از كاوه گلستـان و امیدهای رادیكال او به حقیقت عكس‌ها به قلم حامـد یغمائیــان.

   

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید. 

   

بخشی از مقاله:

"با مادربزرگم كه می‌رفتم تا مسجد, چشمهامو می‌بستم و قدمهامو كند می‌كردم تا ببینم چقدر می‌تونم تو عطر گلاب او دور شَم از صدای قدمهاش و ... "

" نزدیك صبح بود كه كامیون آمد و جوانهای شهر, دختر و پسر, همه را گفتند بیان و مادربزرگم بود كه منو فرستاد از پنجره‌ی پشتی به كوه ... نیمه‌شب كه برگشتم تو صدای زمزمه‌ی زنها كه نزدیك‌تر می‌شد, یه ردیف از جنازه بود و ... "

خاطره‌ی نوشته‌های علی‌اشرف درویشیان و یه دوست از دوران سربازی پدرم كه مادرم هیچ وقت نخواست كه رفت‌و‌آمد از كردستان به سمنان بیشتر از اون بشه و كمرنگ شده بود به جبر قُرقُر‌های شبانه ... شاید چون اون مرد دو تا دختر داشت با چشم‌های آبی و من داشت كه بیست سالم می‌شد ... و جای خالی او كه همواره به یادت بیاره اون شب‌های چند سالگی دهه شصت و صدا‌ی خمپاره‌های شبانه تو سقز و مردی با ماهیچه‌های درهم‌بافته كه بازوشو جمع می‌كرد و می‌گفت یه تخم‌مرغ جا گذاشتن زیر دستم و من لبخند می‌زدم ... روسری‌های رنگارنگ تور و پولك‌های لرزان گِرد روسری و موهای بلند افشان و ...

دستم و بردم جلو و سلام كردم ... به گرمی فشردش و بعد رفت تو, نزدیك عصر بود اما پرده‌های افتاده اتاق را تاریك كرده بود و باید صبر می‌كردی تا چشمهات عادت كنه ... چند تا مبل راحتی ساده و یك میز شیشه‌ای و همه روی زمین بی هیچ كفپوش ... رد شدیم و در یك اتاق را باز كرد و رفت تو ... یك دیوار را كتابخانه پوشونده بود و جلوی دیوار دیگه یك میز چوبی كه روش چند تا كتاب بود و كامپیوتر و جلوی اون یكی دیوار هم میز تلویزیون و تخت‌خواب و بالای تخت هم ...

 

نشستم رو صندلی و و او هم نشست لبه‌ی تخت, روبروی من بود كه صدای نفسش را می‌شنیدم و چهره‌ی او را می‌دیدم در حاشیه‌ی چهره‌ی سیاه بالای تخت كه تنها سفیدش یه باند بود و دو تكه چسب كه چسبیده بودند رو ابروش تا كنار لب و رو دماغش تا كنار لاله‌ی گوش و چشم راست پشت اونها بود و كنار چسب‌ها زخم بود و خون سیاه عكس‌های سیاه و سفید ...

پسرك با لب‌های ورچیده و ابروی كم‌پشت, با تنها چشمش زل زده بود به من و موهاش از زیر روسری بیرون ریخته بود رو پیشونیش و ردپای اشك كه خشكیده بود روی گونه‌هاش به رنگ خاكستری تیره و مژه‌هاش مرطوب بود و نی‌نی چشمهاش دودو می‌زد از زیر نم اشك و باقی چهره‌اش هم سایه‌ی باند بود و سایه‌ی روسری كه با سیاه كناره‌ها یكی شده بود ...

نه, ندیده بودمش ...

چند وقتی می‌شد كه دوربین به دست گرفته بودم و چند بار شنیده بودم از چند تا جوون كه یكی چند ماهی بود كه با دوجنسی‌های پارك لاله زندگی می‌كرد و اون دیگری كه با یك‌ْ‌دو تا دختر كه تن‌فروشی می‌كردند بود و یكی دیگه كه با یه دوربین كوچولو رفته بود عراق و هر شب مهمون یه خبرنگار می‌شد چون هزینه‌ی اقامت در هتل را نداشت ...

همه شاگرد او بودند كه جسارت زیستن و تجربیدن اكنون زندگی را با او چشیده بودند ...

دلبستگی به خبر دست‌آخر از او هم خبر ساخته بود ...

خبر ساده بود ...

"كاوه گلستان, تصویربردار ایرانی بنگاه خبرپراكنی انگلستان در كردستان عراق روی مین رفت و كشته شد."

و من كه اشك در چشمهام حلقه زده بود و نشسته بودم پشت میزم و بازی خیال و تصو‌ّر زمان از دست رفته ...

 

من آمدم... در را كه باز كرد  یاد دوست پدرم افتادم با نقش آن سبیل‌ها, البته گویا چند روزی فرصت نكرده بود تا ریشهاشو بزنه, با یه تی‌شرت و شلوار جین ایستاده بود روبروم و دست دراز كرد كه یعنی سلام ... دستم و بردم جلو و سلام كردم ...