7

واید، با صدای بلند / شهریار توکلی

یکهو در می آمد که :«توکلی، یه کاری کردم میخ میخ!» و بعد می‌نشست و توضیح می‌داد که در این چند وقت که ناپدید بوده و اغلب نمی‌شد پیدایش کرد، چه کارها کرده... از سختی‌های کار حرف می‌زد و از تمهیداتش، از کلک زدن‌ها و راه‌های قانونی و غیرقانونی کلاه گذاشتن و راه پیدا کردن و نفوذ کردن. گرم و مؤكد و با حوصله تمام، داستان‌هائی را تعریف می‌کرد که در روایت معمول زبان من و تو، از حال می‌افتاد و یخ می‌کرد و می‌ماسید. کاوه گلستان خاطره‌ساز بود... چندان به عکس و فیلم و محصولی که بدست می‌آمد دل نمی‌بست. بیشتر می‌خواست با خودش امتحان کنید که آیا می‌شود به این جای بخصوص راه پیدا کرد و چیز ندیده‌ای را از درون مجموعه‌ای مخفی بیرون آورد و نشان داد یا نه؟ عکاسی برایش صرفا عکس نبود. فرآیند بود. طی مسیر بود. کل ماجرا و قصه پس و پشت راهیابی و دستیابی به موضوع، بخش جدانشدنی عکاسی او بود. ماجراجوئی در این کار، انگیزه راه افتادنش می‌شد. مثل هر عکاس مستند دیگری، قصه های زیادی برای تعریف‌کردن داشت. قصه‌های شکل‌گیری هر عکس و حوادث پیرامونش... كل ترم کلاسی او به همین چیزها می‌گذشت . به این که چطور توانسته راهش را در فلان جا میان‌بر کند و سریع‌تر به نتیجه برسد و چطور ما می‌توانیم راهمان را میان‌بر کنیم و سریع‌تر به نتیجه برسیم... بی‌آنکه متوجه موقعیت بشوی، آخر ترم می‌دیدی که در کنار هل‌دادن‌های او، پروژه تقریبا ناممکنی را در سحر و بهت‌زدگی به پایان رسانده‌ای. استاد بلامنازع تحریک و تهییج بود. عکس‌های بچه‌ها کمی که از حد متعارف و معمول کلاسی بهتر می‌شد، می‌گفت: «عالیه». کاوه گلستان اهل اغراق بود.

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید.