>> شماره 18

هویت ایرانی؛ خلاء وضعیت اکنون / ایمان افسریان

«هویت ایرانی؛ خلاء وضعیت اکنون» عنوان مقاله‌ای به قلم ایمان افسریان است. «هشتاد سال پیش بعد از کشف حجاب، زنی در کرمان با سر و وضع جدید پشت تریبون رفت و سخنرانی کرد؛ و گفته‌هایش را اینطور به پایان برد. «به امید روزی که کرمان بشود تهران، تهران بشود بلژیک!». اکنون بعد از 80 سال کرمان تهران شد. اما تهران بلژیک نشد! من بحثم را از خواسته‌ی عمیقی شروع می‌کنم که ساده‌دلانه به زبان آن زن کرمانی آمد. به امید روزی که ما بشویم دیگری. به امید روزی که ما که جا مانده‌ایم، به آن‌ها که جلو هستند برسیم.» عمده‌ی بحث افسریان در هویت ایرانی متمرکز بر «گفتمان تجدد»، که آن را «گفتمان آینده‌گرا» نیز می‌نامد. است

و تقابل آن با گفتمان گذشته‌گرا و هویت‌گرا در ایران معاصر است. نگارنده گفتمان سومی را نیز باز می‌شناسد که از تلاقی آن دو گفتمان به وجود می‌آید. در جستجوی هویت مدرن در عین اینکه حفظ هویت بومی است. به مصادیقی از این گفتمان‌ها در فرهنگ و هنر معاصر ایران اشاره می‌کند.

او مهاجرت را پاسخی آشکار به میل به تجدد می‌داند. آن را به مثابه تلاش برای اکتساب گفتمان قوی‌تر غرب و گریز از هویت خود می‌نگرد. او تجربه‌ی مهاجرت دیگر نخبگان جامعه‌ی ما و هنرمندان طی دهه‌های گذشته را مورد مقایسه قرار می‌دهد. او این تفاوت را به تجربه‌ی زیسته‌ی ایشان مرتبط می‌داند.

نگارنده در ادامه می‌کوشد تا جستجوی گفتمان تجدد و آینده‌گرا را در هنر معاصر ایران در قالب جریان‌های هنر مدرنیست و پست‌مدرن، دنبال کند. موضع هویت ایرانی هنرمندان نوگرا را در ایران و در مهاجرت در مواجهه با هژمونی فرهنگی و هنری غرب تبیین کند.

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید. 

برای دیدن تمام مقالات ایمان افسریان اینجا را کلیک کنید.

برای مطالعه‌ی بیشتر پیرامون مفهوم هویت ایرانی به مقالات «در جستجوی هویت» به قلم روئین پاکباز، «مدرنیته و هویت شخصی» به قلم فرشید آذرنگ و «هویت ایرانی، هنر جهانی» مراجعه کنید. 

برای دریافت مقالات ویژه‌نامه عصر تجدد اینجا کلیک کنید.

بخشی از متن:

۸۰ سال پیش بعد از کشف حجاب، زنی در کرمان با سر و وضع جدید پشت تریبون رفت و سخنرانی کرد و گفته‌هایش را این طور به پایان برد: «به امید روزی که کرمان بشود تهران، تهران بشود بلژیک!»

جالب است که تا آن روز کسی از کرمان به خارج از ایران نرفته بود. اکنون، بعد از ۸۰ سال کرمان تهران شد. اما تهران بلژیک نشد. من بحثم را از خواسته‌ی عمیقی آغاز می‌کنم که ساده‌دلانه به زبان آن زن کرمانی آمد. به امید روزی که ما بشویم دیگری، به امید روزی که ما که جا مانده ایم، به آنها که جلو هستند برسیم. امید به روزی در آینده که ما - که در گذشته‌ایم - بشویم آنهایی که اکنون در آینده هستند. تا آن هنگام نه آینده تا این اندازه برای ما مهم بود و نه گذشته مایه‌ی خجالت و سرافکندگی.

و این گفتمان آینده‌گرای گذشته ستيز "گفتمان تجدد" شد. گفتمان رقیب، یا بگوییم اینرسی سکون در مقابل حرکت به سوی آینده نیروی همیشه بازنده‌ای بوده است. که در اولین مخالفت جدی خود در کودتای محمد علی شاه با شکست مواجه شد. و تمام این سالها مجبور بود به صورت‌های مختلف برای رقابت با آینده‌گرایی، خود را بازسازی کند. برای این منظور باید خود را تعریف می‌کرد. و در هیاتی متشکل و یکدست وارد کارزار رقابت می‌شد. باید سنت را - که آن روز چیزی به نام سنت معنی نداشت به تبیین می‌کرد و به آن ذات و کلیت می‌بخشید.

در داستانی آمده؛ روزی یکی از نگهبانان اهرام ثلاثه از درون یکی از هرم‌ها صدای تیشه می‌شنود. صدا را پی می‌گیرد. به پیرمردی می‌رسد که با تیشه به جان یکی از پله‌های هرم افتاده. مانع او می‌شود و دلیل را می‌پرسد. پیرمرد - دانشمندی است که عمری را بر سر تحقیق روی روابط ریاضی میان اجزای هرم گذاشته - می‌گوید که تنها این پله است که از قانون اکتشافی او پیروی نمی‌کند. و آمده آن را بتراشد تا فردا بتواند نظریه‌اش را اعلام کند.

گذشته‌گرایان ما در تمام این سالها در پی یافتن کلیت منسجم سنت که با قواعد و خواسته‌های تجدد هم خوان باشد، سنن عتيق را تراشیده‌اند. و لاغر کرده‌اند و هیأت‌های مختلف به آن داده‌اند!