شماره 58

آلمانی‌ها و هنرشان؛ یک رابطه‌ی مسئله‌دار / هانس بلتینگ / مریم امینی

مقاله «آلمانی‌ها و هنرشان: یک رابطه مساله دار»، به این موضوع اشاره دارد که در آلمان مانند بسیاری دیگر از کشورهای اروپای، دوره رمانتیک یکی از بزرگترین تحولات سیاسی و اجتماعی بود. شهود و احساس بر خردگرایی روشنگری ترجیح داده می‌شد. هنرها در آلمان یک دوره فعالیت بزرگ را تجربه نمودند. کانت، هگل، برادران شلگل، فیشته و مارکس در فلسفه، گوته، شیلر و هافمن در میان بسیاری دیگر در ادبیات و بتهوون، شوپرت و وبر در موسیقی، تنها چند نامی نیستند که در این زمینه برجسته شدند.

فرانسه اگر در این دوران بر صحنه هنرهای تجسمی تسلط داشت. آلمان در زمینه شعر و موسقی پیشتاز بود. رویکرد آلمانی‌ها نسبت به هنرهای‌بصری خود از دوره رمانتیک تا به امروز و بحث در مورد راه‌هایی که سعی کرده‌اند هویت خود را به عنوان یک ملت از طریق این هنر بیان کنند، وجود داشته است. و شکافی به دلیل اختلاف در ایدئولوژیها و هم به دلیل تناقص بین آنچه آلمان ها می‌خواستند هنر و ملیتشان باشد – و واقعیت آنچه که بوده‌اند.- ایجاد شده است. آیا ارتباط آلمانی‌ها به جنبه معنوی/عاطفی هنر جلب شده است. آیا با موسیقی و شعر بیشتر اقناع می‌شوند تا با هنرهای بصری؟ و آیا آلمانی‌ها تامل درباره هنر را به اشتغال عملی آن ترجیح می‌دهند؟ این مقاله و مقاله «ایدئالیسم آلمانی و هنرها» در پی جهان ایده‌آل و فقدان ارتباط با جهان واقعی پرداخته شده است.

 

برای دریافت مقاله روی گزینه خرید کلیک کنید. 

 

بخشی از متن:

در آغاز می‌خواهم بحثی را مطرح كنم كه بر مشكل آلمانی‌ها در ارتباط با خصوصاً هنرهای بصری تمركز دارد. این هنرها بر خلاف موسیقی بلافاصله روح را متأثر نمی‌كنند، بلكه ابتدا در چشم می‌نشینند. آن اندام حسی‌ای كه وابستگی تنگاتنگی با جهان واقعی دارد. این امر به‌تنهایی مردم آلمان‌ را سال‌ها است آشفته كرده است. درون‌گروی (Inneerlichkeit) ما، وجه متأمل و متفكر طبیعت ما، همواره به جنبه‌ی معنوی/عاطفی هنر جلب شده كه از قرار معلوم با موسیقی و شعر بیشتر اقناع می‌شود تا با هنرهای بصری، كه تصویرِ آن با شكلی از پیش تعیین شده وارد چشم می‌شود. آلمانی‌ها نسبت به ویژگی‌های انتزاعی و خیالی موسیقی و شعر با اشتیاق بیشتری واكنش نشان داده‌اند. تا تصاویر دنیای واقعی [منعكس در] هنرهای تصویری، كه ظاهراً در برابر استعداد و غریزه‌ی متمایل به درون‌گروی ما ایستادگی می‌كنند.

 

در پس ایده‌ی  بیزاری از زندگی در پی جهان ایده‌آل در مكتب رمانتیك، فقدان ارتباط با جهان واقعی نهفته بود كه عملاً توسط هنرهای بصری آشكار شد. آیا فاوست به واسطه‌ی تمنای تجربه‌ی تمامی لذات دنیا نبود كه می‌خواست روحش را به شیطان بفروشد؟ توماس مان یك ماه بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سخنرانی معروفش، «آلمان و آلمانی‌ها» در واشنگتن دی سی، این مضمون را چنین صورت‌بندی كرد: «در خصلت آلمانی، نیاز به جهان و بیزاری از آن در كنار یكدیگر زیست می‌كنند. به این ترتیب گاه امرِ جهان‌وطن است كه مسلط است و گاه امر محلی یا شهرستانی.» ناسیونالیسم آلمانی در فرمی متناسب با نگرش غیر مادی ظاهر شد. این نامی بود كه مان به دلیل دور شدن این نگرش از مفاهیم دنیایی بر آن نهاده بود. با توجه به چنین انگیزه‌هایی، هنر باید در جهت بیان روح آلمانی عمل می‌كرد نه هم‌دلی با جهان تصویر. مان این مطلب را چنین بیان كرد: «چنانچه قرار است فاوست نماد روح آلمانی باشد ناگزیر باید اهل موسیقی باشد، چرا كه رابطه‌ی فرد آلمانی با جهان رابطه‌ای انتزاعی و عارفانه و به عبارتی موسیقایی است.» به این ترتیب شخصیت اصلی دكتر فاوستوس ِمان، آدریان لوركوهن، آهنگ‌ساز آلمانی است كه به عنوان فاوست جدید معرفی می‌شود.

 

چرا در اینجا از واگنر سخن می‌گوییم كه گه‌گاه نسبت به ارزش هنرهای بصری بی‌اعتنا بود؟ در رساله‌اش مذهب و هنر، او می‌پذیرد كه اواخر عمر شیفته‌ی مدونای سیستین رافائل شد كه در درسدن دیده بود. اما در عین حال او همان موسیقی‌دانی بود كه، طبق گفته‌ی توماس مان در مونیخ، در نامه‌ای به ماتیلدا وسندونك اعتراف كرد كه به عنوان یك مرد جوان «چشمان من برای درك جهان كفایت نمی‌كرد.» او خود را آدمی بی فرهنگ توصیف كرد كه «در مدت یك سال اقامت خود در پاریس هنوز به دیدن لوور نرفته است. آیا این گویای همه چیز نیست؟» این موضوع چنان برای مان غیر قابل تحمل بود كه لب به اعتراض گشود «از صمیم قلب در برابر نقاشی احساس سرافكندگی می‌كنم.» بعد ادامه داد «نقاشی هنر باعظمتی است، به عظمت اثر هنری جامع.»